صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TODVKalEzSmpBbU1DRk5iMlJsYkNZeE5Ea3ZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLXlMJTJmOUNFZDUwclUlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - يك وجب خاك شلمچه
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>شلمچه
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/15
بازديد: 1797
يك وجب خاك شلمچه

يك وجب خاك شلمچه

يك وجب خاك شلمچه

سيد محمد در عمليات تكميلي كربلاي 5(شلمچه) زماني كه بچه‌هاي مجروح گردان در منطقه محاصره بودند غيرتمندانه به سويشان شتافت و در حالي كه به خوبي مي‌دانست به چه مهلكه‌اي پا مي‌گذارد آخرين كلام به يادگار مانده‌اش اين بود :"به سوي جبهه‌ها مي‌روم تا ارباً اربا را تجربه كنم و تجربه كرد و شهد شيرين شهادت را به ‌گونه‌اي نوشيد كه پيكر به خانه برگشته‌اش قطعه قطعه بود"

يك وجب خاك شلمچه

مروري بر يادداشت‌هاي دانشجوي شهيد سيد محمد شكري

( مقام معظم رهبري ، حضرت آيت الله العظمي خامنه‌اي، پس از مطالعه كتاب‌هاي خاطرات جبهه شهيد دكتر سيد محمد شكري فرمودند: اين خاطرات از بديهي‌ترين خاطرات زمان جنگ است، تا حد امكان به همه زبان‌ها ترجمه شود.)

شهيد سيد محمد شكري در سال 1340 در كربلا ديده به دنيا آمد. سنين نوجواني او همراه با مبارزه عليه رژيم ستم شاهي بود . با رسيدن فصل دفاع مقدس به عنوان سرباز در جبهه ها حضور يافت و پس از اتمام دوران سربازي به عنوان يك بسيجي داوطلب به جمع رزمندگان، گردان عمار لشكر 27 محمد‌رسول‌الله (ص) پيوست و لباس امدادگري به تن كرد. در همين ايام حماسه‌ساز در كنكور سال 64 نيز شركت كرد و در رشته پزشكي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد، در حالي كه از جبهه نيز غفلت نمي‌كرد .

سيد محمد در عمليات تكميلي كربلاي 5(شلمچه) زماني كه بچه‌هاي مجروح گردان در منطقه محاصره بودند غيرتمندانه به سويشان شتافت و در حالي كه به خوبي مي‌دانست به چه مهلكه‌اي پا مي‌گذارد آخرين كلام به يادگار مانده‌اش اين بود :

"به سوي جبهه‌ها مي‌روم تا ارباً اربا را تجربه كنم و تجربه كرد و شهد شيرين شهادت را به ‌گونه‌اي نوشيد كه پيكر به خانه برگشته‌اش قطعه قطعه بود"

پيكر پاك شهيد سيد محمد شكري در روز ولادت مولي الموحدين علي‌(ع) در بهشت زهرا (س) تهران به خاك سپرده شد.

روحش شاد و يادش گرامي

آنچه مي خوانيد يادداشت‌هاي دانشجوي شهيد سيد محمد شكري در جبهه شلمچه 26/10/65 ساعت 11:30 ظهر است:

تصميم به نوشتن نداشتم، ولي چه كنم كه ياد عزيزان راحتم نمي‌گذارد. مرهم درد خود را جز نوشتن گوشه‌اي از حماسه‌، چيزي ديگر نيافتم؛ 17/10/1365 گردان را آماده كردند براي حركت از اردوگاه كرخه، بچه‌ها ساك‌‌هايشان را تحويل گرفتند، از آنجا كه وضعيت اعزامم نقص داشت- با سعي و كوشش «رضا يزدي» هم حل نشده بود- بالاجبار راهي تهران شدم. كارت شناسايي‌ام مهر اعزام نخورده بود. براي يك مهر مي‌بايست 26 ساعت راه رفت و برگشت را تحمل كنم. حوالي ساعت 7 صبح رسيدم تهران- پس از رفع مشكل براي ساعت 6 بعدازظهر توانستم اتوبوس تهيه كنم و راهي منطقه شوم.

صبح 19/10/65 به پادگان دو كوهه رسيدم. از حاج آقا «اصفهاني»- كه مسوول تداركات گردان بود- سراغ نيروها را گرفتم. نتوانست كمكي بكند. گردان‌ها حركت كرده بودند. نمي‌دانستم چگونه خودم را به آنها برسانم. از كارگزيني لشكر سوال كردم. گفتند كه حاج «محمد» (كوثري) اكيداً ورود نيرو به منطقه را ممنوع كرده است. هر قدر گفتم كه منتظرم هستند و «رضا يزدي» در جريان است، نپذيرفتند. از طرفي كارگزيني بهداري هم اعصابي برايم نگذاشت.

گروهان بهشتي را آماده حركت به جلو كردند. در حين حركت گلوله‌هاي خمپاره در بين بچه‌ها منفجر شد و عده‌اي را نقش زمين كرد. نيروها پشت سرهم مي‌افتادند. صداي استغاثه و كمك از هر گوشه بلند بود. هيچ كمكي از دستمان بر نمي‌آمد كار امداد در آنجا امكان‌پذير نبود. هر طور شده مي‌بايست نيروها را از پشت سيل‌بند خارج مي‌كردند. در طول مسير به «شهيد قره گزلو» امدادگر دسته جهاد برخورد كردم، صدايم كرد و گفت: «هر دو پايم تركش خورده، كمك كن!»

حوالي ساعت 9 صبح صداي مارش عمليات مرا از خود بي‌خود كرد. داشتم ديوانه مي‌شدم. هيچ راهي نبود كه خود را به بچه‌ها برسانم، مي‌خواستم فرياد بزنم، داد بكشم. كه خدايا چرا بايد از عمليات عقب بيفتم. خدايا! متوسل به خودت شدم: خدايا ! اين همه راه را براي تو رفتم و آمدم؛ كمك كن.

تا ظهر هيچ‌كاري جز حرض وجوش خوردن نداشتم. بغض گلويم را مي‌فشرد. خبري رسيد كه حاج«نوزي» به بهداري آمده و قرار است همان روز به منطقه عملياتي بگردد. خوشحال شدم؛ مخصوصاً وقتي كه حاج نوري گفت: «لشكر ما هنوز وارد كار نشده». خدا را شكر كردم. ساعت 6 بعد ازظهر با آمبولانس از پادگان خارج شديم، نيروها در اردوگاه كارون مستقر شده بودند. ظاهراً قرار بود فردا كارشان را آغاز كنند. ساعت 10:30 شب بود كه به مقر بهداري در كارون رسيديم، حاج «نوري» خيلي خسته بود، به حدي كه در پليس راه اهواز براي مدتي ماشين را كنار جاده نگه داشت و خوابيد.

بعد از اينكه وسايل بهداري را از آمبولانس خارج كرديم، خبر دادند كه گردان عمار از اردوگاه خارج شده و به منطقه عملياتي رفته است، حاجي از آنجا كه وضع مرا مي‌دانست مجدداً ماشين را به حركت درآورد تا از بچه‌ها عقب نيفتم. خيلي دعايش كردم. در مسير جاده اهواز- خرمشهر نرسيده به خرمشهر جاده خاكي «شهيد صفوي» بود كه نيروهاي لشكر تماماً در آن جاده مستقر شده و در پشت سيل بند انتطار مي‌كشيدند. ظاهراً تنها جاده تداركاتي بود. تمامي نيروهاي لشكر در داخل سوله‌هايي كه تهيه كرده بودند و سرپوشي نداشت جاي گرفته بودند. حوالي ساعت 12:30 شب گردان را پيدا كردم. خيلي خوشحال بودم و شكر مي‌كردم خدا را از عنايتي كه شامل حالم كرده بود.

همان شب گردان «حبيب» عازم خط شد. «شيخ حسن»، «سيد محمد مدني»، «شهيد مهد حقاني»، «شهيد حسن مسرور» و «عباس پاكراد» را ديدم و از آن‌ها خداحافظي كردم.
يك وجب خاك شلمچه

هر چند لحظه يك بار نام شلمچه مرا به خود مي‌آورد. قبلاً با نامش آشنا شده بودم، احساس مي‌كردم با او نسبتي دارم.

شب را پيش بچه‌هاي: «شهيد سيد مرتضي مدني»، «شهيد سيد احمد پلارك»، «شهيد امير وفايي»، «شهيد عباس بيات»، «شهيد حميد حسينيان»، شهيد عيسي بهاردوست»، «شهيد هوبخت» و ديگر عزيزان بودم. در طول شب تمام بار بچه‌ها را در سوله جا به جا كردند. صبح كه هوا روشن شد با وجودي كه مقداري ابر آسمان را پوشانده بود، به طور پي در پي و مكرر هواپيماهاي عراقي در آسمان منطقه ظاهر شده و همه جا را بمباران مي‌كردند. تعداد پرواز هواپيما‌ها در طول آن روز – 65/10/20- از مرز 300 گذشته بود. يك‌دفعه مي‌ديدي 3 تا، 4 تا، 6 تا بالاي سرت ظاهر شدند، آتش پدافند مرتب منطقه را پوشش مي‌داد. قبل از ظهر بود كه خودمان شاهد سقوط يك هواپيما بوديم.

آن‌طور كه اطلاع دادند، گردان حبيب پشت يك دژ مستقر شده و توانسته بود با قدرت در مقابل عراق مقاومت نمايد. به من خبر دادند كه «شيخ حسن» هم زخمي شده. ظاهراً مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفته بود. همراه گردان حبيب، گردان مالك نيز راهي شده بود. سرمين گردان كه بايد وارد عمل مي‌شد، گردان عمار بود.

شب، با تاريك شدن هوا، عمار آماده حركت شد. نيروها سوار ماشين شده و به حركت در آمدند در طول مسير با تعدادي از اجساد عراقي‌ها برخورد كرديم. منطقه به‌طور مرتب با منورها خوشه‌اي روشن مي‌شد و لحظه‌اي خاموش نمي‌ماند. از درياچه پرورش ماهي گذشتيم. سرتاسر منطقه را آب فرا گرفته بود. تنها جاده‌اي كه به منطقه عملياتي مي‌رسيد، از وسط آب مي‌گذشت.

مدتي بعد نيروها را پياده كرده و راهپيمايي شروع شد. در طول راه خمپاره‌ها و گلوله‌هاي توپ به اطراف‌مان برخورد مي‌كردند، ولي الحمدالله مجروح چنداني از ما نگرفت. «شيخ محمد» از ناحيه زانو زخمي سطحي برداشته بود. گلوله خمپاره‌اي در نزديكي ستون منفجر شد، ولي به خواست خدا عمل نكرد. به نزديكي دژ و محلي كه گردان حبيب مستقر بود، رسيديم. و در همان‌جا «محمدشريفي» معاونت گردان، با اصابت گلوله‌اي به شكمش مجروح شد. موقعيت گردان حبيب بسيار نامطلوب بود. نيروها پشت سيل‌بند در نيزاري قرار گرفته بودند كه گل و لاي زيادي داشت. پاهايمان تا بالاتر از پوتين در گل فرو مي‌رفت. فرود گلوله‌هاي خمپاره هر از چند گاه مجروحي به جاي مي‌گذاشت. تراكم نيرو در پشت سيل‌بند زياد شده بود و تردد را سخت مي‌كرد. نيروهاي گردان حبيب در سنگرهاي انفرادي جاي گرفته بودند و بچه‌هاي ما در بيرون از سنگرها در معرض اصابت تركش گلوله.

ساعت از 11 شب گذشته بود كه از ابتداي ستون مرا خواستند. «ناصر توحيدي» مسوول گروهان بر اثر موج گرفتگي از ناحيه كمر و شانه ناراحتي پيدا كرده بود. بالاجبار او را به عقب برگردانديم، پس از مدتي توانستم يك سنگر خالي پيدا كنم، «شهيد هوبخت» و «شهيد عبدالعلي هوشيار» نيز با من شريك شدند. هنوز يكي- دو ساعتي نگذشته بود كه آتش سنگين و پر حجم خمپاره ما را از خواب پراند. شدت آتش آن‌قدر بود كه آسايش و راحتي را مي‌گرفت.

حوالي ساعت 12 ظهر بود كه شهيد سيد احمد پلارك مورد اصابت تيردوشكا قرار گرفت و روي زمين افتاد، پس از زخمي شدن شهيد مرتضي چيتگري اداره گروهان به عهده سيد افتاده بود، تير از ناحيه ريه راست وارد و از پشت خارج شده بود. بالاي سرش رفتم، نفسي منقطع داشت. پلك‌هاي چشمش جمع شده بود. زخمش را با گازوازلين بستم و به كمك «عباس بيات» و «سعيدنيا» و «حميد حسني» رفتم مجروحين را در پتو جاي داده حركت داديم

گروهان بهشتي را آماده حركت به جلو كردند. در حين حركت گلوله‌هاي خمپاره در بين بچه‌ها منفجر شد و عده‌اي را نقش زمين كرد. نيروها پشت سرهم مي‌افتادند. صداي استغاثه و كمك از هر گوشه بلند بود. هيچ كمكي از دستمان بر نمي‌آمد كار امداد در آنجا امكان‌پذير نبود. هر طور شده مي‌بايست نيروها را از پشت سيل‌بند خارج مي‌كردند. در طول مسير به «شهيد قره گزلو» امدادگر دسته جهاد برخورد كردم، صدايم كرد و گفت: «هر دو پايم تركش خورده، كمك كن!»

شروع به بستن زخم كردم. در همان حال مرتب سوال مي‌كرد: «خونريزي شريانيه يا وريدي؟» و من تسلي مي‌دادم كه به ران سفيد خورده و خطري ندارد. پس از بستن زخم‌ها جايي براي ماندن نبود. هر طور شده به او فهماندم كه بايد خودش راه بيفتد و منتظر برانكار و حمل مجروح نباشد. خيلي سخت بود، ولي با زحمت زياد بلند شد و با يك دست بر شانه‌ام پايه‌‌پايم آمد، در نيمه‌هاي راه «سعيدي»، امدادگر ديگر دسته جهاد نيز كمك كرد تا به آمبولانس رسيديم و او را روانه عقب كرديم.

ستون گروهان بهشتي از سيل‌بند گذشته، به طرف جلو حركت كرد. در راه تنها چيزي كه از خاطرم بيرون نمي‌رفت. انتقام خون بچه‌ها بود. صداي كمك و ناله بچه‌ها در گوشم زنگ مي‌زد، اما هيچ كمكي از دستمان بر نمي‌آمد. شهدا و مجروحين را در همان‌جا گذاشته، راهي جلو شديم. البته چون سيل‌بند در اختيار نيروهاي خودي بود، تخليه آن‌ها بعداً صورت مي‌گرفت.

در طول مسير، گلوله‌هاي تير دوشكا از بين ستون مي‌گذشتند. خمپاره‌ها گاه گاه در حوالي ستون اصابت مي‌كردند. «شهيد سيد احمد پلارك» و «شهيد مرتضي چيتگري»، در حوالي و ابتداي ستون حركت مي‌كردند. در بين راه خمپاره‌اي به ستون اصابت كرده و تعدادي از بچه‌هاي شهيد و مجروح شدند.

از چند خاكريز گذشته و نهايتاً به يك سيل‌بند ديگر رسيديم كه مي‌بايست در همان جا پدافند مي‌كرديم. در سمت راست، لشكر 25 كربلا سيل‌بند را محافظت مي‌كرد و در سمت چپ نيز گردان مالك قرار داشت.

از پهلوي سمت راست چند دوشكاچي بچه‌هاي ما را هدف قرار داده بودند و مرتب تيراندازي مي‌كردند. قبل از سپيده صبح بايد آن‌ها را خاموش مي‌كرديم، و گرنه مزاحمت زيادي ايجاد مي‌كردند.
يك وجب خاك شلمچه

شروع به كندن سنگر كرديم. من و «عباس بيات» و «حسين جهانديده» سنگر مشتركي ساختيم، هوا روشن شده بود و دوشكاها هنوز بچه‌ها را هدف قرار مي‌دادند. مقدار مهماتي كه همراه داشتيم خيلي كم بود و در مصرف آن‌جا صرف‌جويي مي‌كرديم، با گذشت زمان فشار بر ما شديدتر مي‌شد. نيروها زخمي و يا شهيد مي‌شدند. قبل از ساعت 10 صبح بود كه عراق پاتك محدودي را انجام داد، اما با آتش بچه‌ها مجبور به عقب‌نشيني شد. يك تانك عراقي خودش را تا 50متري سيل‌بند رسانده بود و ما متوجه نشده بوديم. دو- سه خدمه آن از ترس جان، خودشان را پرت كردند بيرون. «شهيد سيد احمد پلارك» نارنجكي برداشت و با قامتي استوار به آن طرف سيل‌بند رفته، آن را به طرف تانك عراقي پرتاب كرد و سالم برگشت. هر چه به ظهر نزديك مي‌شديم، آتش خمپاره شديدتر مي‌شد و همچنان زخمي و شهيد مي‌گرفت. «سيد مصطفي رعيت» از ناحيه شكم زخمي شد. براي پانسمان كه رفتم، «حميد فرخ نظر» را ديدم، بعد از مدتي «شهيد مرتضي چيتگري» نيز از ناحيه شانه زخمي شد «شهيد عبدالعلي هوشيار» هم از ناحيه شانه زخم خورد. به تدريج بر تعداد زخمي‌هاي ما اضافه مي‌شد. كسي نبود كه آن‌ها را به عقب منتقل كند. از «سيد مرتضي مدني» هم هيچ خبري نداشتم كه چه حال و روزي دارد.

ساعت از 11 گذشته بود كه دو تانك در پشت سرما ظاهر شدند. معلوم نبود، خودي هستند يا بيگانه موضع گرفته بودند. وقتي به طرف آن‌ها شليك شد يكيشان فرار كرد. متوجه شديم كه تانك‌ها، عراقي بوده و در نظر داشتند ما را محاصره كنند. سه هلي‌كوپتر عراقي هم بدون هيچ مانعي، به راحتي بر بالاي سر بچه‌ها پرسه مي‌زدند. هيچ عامل باز دارنده‌اي عليه آن‌ها نداشتيم.

«حميد حسينيان» هم شهيد شد.

جبهه سمت راست كه در اختيار لشكر 25كربلا بود، به علت ته كشيدن مهمات عقب مي‌نشيند و پهلوي ما خالي مي‌شود، از اين رو عراقي‌ها جرات كرده و آتش شديدي‌تري را از همان ناحيه به ما تحميل كردند.

حوالي ساعت 12 ظهر بود كه شهيد سيد احمد پلارك مورد اصابت تيردوشكا قرار گرفت و روي زمين افتاد، پس از زخمي شدن شهيد مرتضي چيتگري اداره گروهان به عهده سيد افتاده بود، تير از ناحيه ريه راست وارد و از پشت خارج شده بود. بالاي سرش رفتم، نفسي منقطع داشت. پلك‌هاي چشمش جمع شده بود. زخمش را با گازوازلين بستم و به كمك «عباس بيات» و «سعيدنيا» و «حميد حسني» رفتم مجروحين را در پتو جاي داده حركت داديم. سيل‌بند در چند جا قطع شده بود و در تيررس مستقيم دشمن قرار داشت. آن قسمت‌ها را با نداي ياعلي ياعلي رد كرده و پيش رفتيم. به انتهاي سيل‌بند كه رسيديم، به چند مجروح و شهيدي كه بدنشان تكه تكه شده بود برخورد كرديم. از اين قسمت به بعد، كفي بود، يعني در ديد مستقيم دشمن قرار مي‌گرفتيم. سيد احمد را به بچه‌ها سپردم. قصد بازگشت داشتم كه سيد احمد ممانعت كرد و گفت: «ديگر دير شده.»

ديگر براي ما امكان نداشت سيد احمد را با برانكارد حركت دهيم. از او خواستيم كه روي پا بلند شود، ولي اظهار عجز و ناتواني كرد. هر كاري كرديم كه بلند شود، نتوانست. مجبور شديم به مادرش متوسل شديم كه مادرت زهرا(ص) با پهلوي شكسته و بازوي زخمي‌اش براي دفاع از امامت و ولايت از پاي ننشست، تو كه سرباز آن حضرت هستي، از مادرت زهرا(س) خجالت بكش تا شرمنده مادرت نباشي. به غيرتش بر خورد. بلند شد. يك طرف عباس و طرف ديگرش را من گرفتم و شروع به رفتن كرديم. ذكر يا زهرا(س) لحظه‌اي از زبانمان قطع نمي‌شد در آن كفي، جملاتي بر زبان رانديم كه خدا مي‌داند و بس...

فكر كردم از بابت حال خودش مي‌گويد، ولي گفت: «موقع عقب نشينيه، اگر دير بجنبيم ممكنه مجروحين جا بمونن.» قبل از اين «رهبر» نيز مجروح شده بود كه توسط «حسن جهان بور» به عقب برده شد. به كمك عباس و دو- سه تا از بچه‌ها، سيد احمد، سيد رعيت و شكاري را- كه از ناحيه سرزخمي شده بود- حركت داديم. تا مسافتي از راه را از تيررس دشمن در امان بوديم. بين راه براي مدت كوتاهي استراحت كرديم كه كه ناگهان تعداد زيادي از مجروحين و بچه‌هاي ديگر را مشاهده كرديم. محلي كه در آن نفسي تازه كرديم امنيت خودش را از دست داده بود. «هر چه زودتر مي‌بايست بچه‌ها به عقب برمي‌گشتند. چند نفري را هم كه مورد اصابت تير قرار گرفتند با كمك «عبدالله اميني» و «حميد حسني» و «عباس» و «يعقوب‌زاده» و «پلارك» حركت داديم. حالا كاملاً در تيررسي قرار گرفته بوديم... يا زهرا! خودت كمك كن ... ذكر يا زهرا و يا علي وردزبان شده بود. هر چند ده‌متري كه به جلو مي‌رفتيم، ناخواسته نقش زمين مي‌شديم و به خاك مي‌چسبيديم؛ يكي – دو دقيقه استراحت، و باز حركت را از سر مي‌گرفتيم، از يكي- دو خاكريز رد شديم. «حميد حسني» مورد اصابت قرار گرفت و ما را تنها گذاشت، «عبدالله اميني» كه ظاهراً براي كمك به سيد رعيت رفته بود، در فاصله 30متري، در حالي كه به سوي ما برمي‌گشت. مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و متلاشي شد. « يعقوب‌زاده» هم از ناحيه پا زخمي شد. حالا من مانده بودم و عباس و سيد احمد پلارك.

از هر كس كمك مي‌خواستيم، ياراي كمك كردن نداشت. در جلوي روي ما تعداد زيادي از نيروها- زخمي و سالم- به طرف عقب در حال دويدن بودند و گلوله‌هاي دوشكا و خمپاره به طور مرتب به آن‌ها اصابت مي‌كرد. بچه‌ها جلوي چشمانمان مي‌افتادند و ديگر بلند نمي‌شدند.
يك وجب خاك شلمچه

خدايا! تو خود گواه بودي. مي‌ديدي كه چه بسيار اسماعيل‌ها در مسلخ تو ذبح شدند خدايا! سخت است ديدن قرباني در حال دست و پا زدن. سخت است شاهد بودن و كنار نشستن و از هر كاري و كمكي ناتوان بودن. خدايا! در آخرين لحظات حيات، عزيزانمان ذكر تو را بر دل داشتند خدايا! در آن لحظه و در آن وضع، آيا ملكوتيان و عرشيان قدرت ديدن چنين لحظاتي را داشتند؟ يا ديده بر هم نهاده و روي بر گردانده تا شاهد سوختن اين همه پروانه رنگين پرو بال نباشند. اي شمع! مي‌دانم كه خودت هم سوختي تا سوزاندي، خدايا ترا شكر آنچه را خودت مي‌خواستي نصيبمان كردي.

ديگر براي ما امكان نداشت سيد احمد را با برانكارد حركت دهيم. از او خواستيم كه روي پا بلند شود، ولي اظهار عجز و ناتواني كرد. هر كاري كرديم كه بلند شود، نتوانست. مجبور شديم به مادرش متوسل شديم كه مادرت زهرا(ص) با پهلوي شكسته و بازوي زخمي‌اش براي دفاع از امامت و ولايت از پاي ننشست، تو كه سرباز آن حضرت هستي، از مادرت زهرا(س) خجالت بكش تا شرمنده مادرت نباشي. به غيرتش بر خورد. بلند شد. يك طرف عباس و طرف ديگرش را من گرفتم و شروع به رفتن كرديم. ذكر يا زهرا(س) لحظه‌اي از زبانمان قطع نمي‌شد در آن كفي، جملاتي بر زبان رانديم كه خدا مي‌داند و بس. بهتر است كه بر قلم جاري نسازم، مي‌شكند «رحيم مقدم» نيز ما را راهي مي‌كرد. خون از سينه احمد جاري بود، ولي جاي درنگ و ماندن براي بستن زخم نبود. «محسن ابريشم‌باف» نيز از ناحيه كتف زخمي شده به طرف عقب برمي‌گشت. در پشت سيل‌بند خيلي از بچه‌ها جا مانده بودند «شهيد هوبخت» كه از ناحيه سر و پا زخمي شده بود، «شهيد مجيد صفري» و ديگر عزيزان كه زخمي شده بودند همان جا ماندند شهيد حاج آقا «شيرافكن» با زخمي كه داشت اذان سر داده بود «ملكان»، «سيد مرتضي مدني» و ... برنگشتند، «مصطفي عرب سرخي» نيز از ناحيه شكم زخم برداشته بود و كمك مي‌‌خواست. او هم جا ماند با تمام لطافت و صفايش. آخرين نفري كه خط را ترك كرد «مالك» بود كه سالم خود را به عقب رساند. تا بيمارستان شهيد بقايي همراه سيد بودم و آنجا او را ترك كردم

بخش فرهنگ پايداري تبيان
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :