صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TODVKalEzSmpBbU1DRk5iMlJsYkNZeE5Ea3ZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLXlMJTJmOUNFZDUwclUlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - درباره
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>هويزه
نويسنده:
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1392/12/12
بازديد: 22605
درباره سوسنگرد

درباره سوسنگرد

سوسنگرد

شهر سوسنگرد مركز شهرستان دشت آزادگان و مهمترين شهر آن است ، فاصله شهر سوسنگرد تا اهواز 55 و تا بستان 28 كيلومتر است، رودخانه كرخه از شمال آن مي گذرد و شعبه اي از كرخه نيز از داخل شهر عبور كرده و در غرب و جنوب غربي شهر دو رود سابله و مالكيه از آن منشعب مي شوند.

عرض جغرافيايي اين شهر در محدوده  31 32 45N-31 34 08N   و طول جغرافيايي آن در محدوده 48 09 50E – 48 12 17 E  مي باشد.

نام اين شهر در ابتدا "خفاجيه" بوده كه بعدها در زمان حكومت پهلوي به "سوسنگرد" تغيير نام يافت-كه مي گويند معناي آن "عبادتگاه سياره ناهيد" در زمان ايران باستان بوده است.

جمعيت سوسنگرد در سال 1355 14000 نفر و در سال 1365 ، 20000 نفر و اكنون در حدود 120000 نفر مي باشد.

مردم اين شهر شيعه اثني عشري بوده و اكثرا عرب زبان هستند. شغل عمده مردم آن كشاورزي مي باشد. از جمله طوايف ساكن در شهر مي توان از زبيدات ، بني طرف، اهل اليرف، سادات و ... نام برد.

 

 


 

در زمان جنگ ارتش عراق 3 بار براي تصرف سوسنگرد تلاش كرد كه با مقاومت شديد مردم مواجه گرديد ولي در حمله سوم شهر در محاصره ارتش عراق قرار گرفت.

با حمله عراق در 31 شهريور، عناصر تيپ 3 زرهي لشكر 92 اهواز، مستقر در پاسگاه صفريه و سوبله، نتوانستند حملات دشمن را دفع كنند و به ناچار به عقب رانده شدند. لشكر 9 مكانيزه عراق كم كم به محور سوبله ، تنگه چزابه و ارتفاعات الله اكبر مي رسيد.

عراقي ها موفق شدند روي رودخانه كرخه و رميم پل شناور نصب كنند. به اين ترتيب بستان به طور كامل سقوط كرد و عراقي ها از شمال و غرب وارد شهر شدند. آن ها با پيشروي در محور بستان – سوسنگرد اين شهر را از سمت غرب مورد تهديد قرار دادند. علاوه بر اين عراقي ها در جنوب كرخه و از محوه نشوه، كوشك، طلائيه و جفير وارد ايران شده و در اين محور رو به شمال پيشروي كرده و به كرانه جنوبي كرخه كور رسيده بودند.

آنها با عبور از كرخه كور، به قصد تصرف حميديه و سوسنگرد در دو ستون پيشروي كردند. به حاشيه جنوبي حميديه و سوسنگرد رسيدند. دشمن پس از شكستن مقاومت مدافعان اندك ( پاسدار و ژاندارم ) آن در 6 مهر ماه سوسنگرد را اشغال كرد.

فرماندهان دشمن اداره شهر اشغال شده را به گروه ضد انقلاب "جبهه التحرير" سپردند. چهار روز بعد يعني در 10/7/1359 رزمندگاني از سپاه اهواز به فرماندهي "علي غيوراصلي" شهر را آزاد كردند وخائنين را به سزاي خويش رساندند.

پيشروي دشمن به سوي اهواز ادامه يافت تا اين كه  پاسداران اهواز، شب هنگام 9/7/1359 با شبيخون به دشمن قواي ارتش عراق را مجبور به فرار كردند و با همكاري هوانيروز و ديگر نيروهاي ارتش تعقيب دشمن ادامه يافت ، طوري كه در 10/7/1359 سوسنگرد آزاد شد.

عراق حملات مجدد خود را از 17/7/1359 آغاز و در 21/7/1359 بستان را اشغال و در 24/8/1359 سوسنگرد را از سه طرف محاصره كرد و وارد آن شد ليكن 200 رزمنده مدافع شهر با مقاومت خود مانع سقوط شهر شدند. 2 روز بعد در 26/8/1359 رزمندگان ارتش، سپاه و ستاد جنگ هاي نامنظم (گروه شهيد چمران) به كمك محاصره شدگان آمدند، و بار ديگر شهر را آزاد كردند.

 

 


 

در هجوم عراق به سوسنگرد، مسجد جامع اين شهر محل تجمع واعزام نيرو، امداد مجروحين و پايگاه و مركز هماهنگي وهدايت عمليات رزمندگان اسلام بود. مدافعان سوسنگرد در اين مسجد سازمان دهي مي شدند ودر گروه هاي كوچك، در نقاط حساس شهر استقرار مي يافتند. هنگام محاصره سوسنگرد نيز چند تانك عراقي در 25/8/59 تا 10 متري اين مسجد جلو آمدند، اما با انهدام دو تانك، پيشروي ديگر تانك ها متوقف گرديد.

 

 


 

گفت‌وگوي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي با برنامه «خاطرات جبهه» سيماي جمهوري اسلامي ايران در سوم مهرماه1363 است كه براي نخستين بار به صورت مكتوب منتشر مي‌شود.

داخل سوسنگرد تقريبا كسي را نداشتيم. به مردم گفته بوديم تخليه كنيد، نيروهاي ارتش و سپاه هم كم بودند. يك سرگرد نيروي هوايي را فرمانده نيروهاي مستقر در سوسنگرد كرده بوديم. يعني هم ارتش و هم سپاه و نيروهاي نامنظم- كه تحت فرماندهي شهيد چمران بود- تحت فرماندهي او بودند. البته تعدادي از بچه‌هاي افسر نيروي هوايي كه با ميل و رغبت داوطلب جنگ شده بودند آنجا بودند. 13- 12 افسر كه يكي‌شان هم شهيد شد. مدافعين شهر سوسنگرد همين عده قليل بودند... گمان نمي‌كنم تعداد نيروها به 200نفر هم مي‌رسيد. يقين داشتيم اگر عراقي‌ها سوسنگرد را بگيرند همه بچه‌ها قتل عام خواهند شد.

عصر 23‌آبان و روز جمعه بود و ما در تهران جلسه شوراي‌عالي دفاع داشتيم. قبل از آنكه بروم جلسه سرهنگ سليمي تماس گرفت. سرهنگ سليمي، رئيس ستاد جنگ‌هاي نامنظم بود و دكتر چمران فرمانده اين ستاد. ايشان با اضطراب تماس گرفت كه سوسنگرد به شدت در فشار و آتش فراوان است و بچه‌ها استمداد مي‌كنند، كاري هم كه قرار بود انجام بگيرد، نگرفته. با لشكر92 و سرهنگي كه فرمانده لشكر بود توافق كرده بوديم حركتي انجام بگيرد و به كمك بچه‌ها بروند اما هيچ مقدماتي براي آن فراهم نشده بود. اندكي بعد جلسه شورا تشكيل شد، بني‌صدر سه ربع، نيم ساعتي دير آمد.

وقتي وارد جلسه شد متوجه شديم بني‌صدر از جريان مطلع است و در اتاق ديگري با فرماندهان نظامي مسئله سوسنگرد را بررسي مي‌كردند... در جلسه شوراي دفاع مطرح كردم كه اگر شهر را بگيرند اين بچه‌ها شهيد خواهند شد. خسارت شهادت بچه‌ها از خسارت گرفتن شهر بيشتر است. چون ما شهر را دوباره پس خواهيم گرفت اما بچه‌ها را به‌دست نمي‌آوريم. بني‌صدر گفت من دنبال اين قضيه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطيل كرديم كه بني‌صدر برود دنبال اين كار و من ديگر خاطرم جمع شد.

صبح يكشنبه رفتم اهواز. از آشفتگي و كلافگي سرهنگ سليمي و بچه‌هايي كه آنجا بودند، فهميديم كه هيچ كاري انجام نشده، خيلي اوقاتم تلخ شد... در اين بين بني‌صدر از دزفول با من تماس گرفت، شايد هم من تماس گرفتم، گفتم چنين وضعي است و بچه‌ها هيچ كاري نكردند و تو دستوري بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشكر برويد آنها را نوازش بكنيد و مسئولين لشكر را تشويق‌شان كنيد، من هم از اين طرف دستور مي‌دهم، مشغول شوند و كار كنند.

... مرحوم چمران و آقاي غرضي رفته بودند منطقه را از نزديك بازديد كنند. ما رفتيم ستاد لشكر92... مشكل عمده ما نيرو بود. لشكرهايمان محدود بود. به قول لشكري‌ها منها بودند... هم تجهيزات كم داشت هم نيرو. تجهيزات را مي‌شد فراهم كرد اما نيرو را نه. گفتيم گروه رزمي148 بيايد به كمك يك گروهاني از تيپ2 لشكر92. اين لشكر در آنجا مواضع و خطوطي داشت كه جايز نبود رهايش كند. اما يك گروهان را مي‌توانست رها كند. گفتيم آن گروهان با گروه148 مركز خراسان بيايند محور حميديه- سوسنگرد تا خط تماس را طي كنند و آنجا مستقر شوند. بعد تيپ 2 لشكر 92، كه قبلا در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهواز بيايد، از خط عبور كند. يعني بيايد و از لابه‌لاي اينها حمله كند. بنابراين تنها نيروي حمله‌ورمان تيپ لشكر92 بود.

تيپ خوبي بود و فرمانده خوبي هم داشت... قرار شد نيروهاي سپاه همراه ارتش بروند. مثلا يك گردان ارتشي100 تا سپاهي را بگيرد... فرمانده سپاه جواني به نام رستمي و اهل سبزه‌وار بود و شهيد شد. پسر بسيار خوبي بود و جزو چهره‌هاي فراموش نشدني من. از خصوصيات اين جوان اين بود كه خيلي راحت با ارتشي‌ها برخورد و كار مي‌كرد. او زبان آنها را مي‌فهميد و آنها هم زبان او را. ارتشي‌ها هم خيلي دوستش داشتند. تعدادي نيروهاي نامنظم هم در اختيار شهيد چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند و خط‌شكن‌هاي اول باشند. تعدادشان زياد نبود اما شهيد چمران مي‌توانست كارايي زيادي به آنها بدهد. اين برنامه‌اي بود كه ما داشتيم و خيالمان هم راحت شد.

ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سين بود، علي‌الطلوع 26‌آبان‌ماه. شب عمليات جزو شب‌هاي خاطره‌انگيز من است. شب عجيبي بود. من بودم و شهيدچمران و سرهنگ سليمي و جوان ديگري به نام اكبر كه از محافظان شهيد چمران بود. يك پسر شجاع، خوش روحيه، متدين و جوان برازنده‌اي كه فرداي همان روز كنار دكتر چمران شهيد شد... تا ساعت12-11 صحبت كرديم و بعد رفتيم بخوابيم و آماده شويم براي حركت. تازه خوابم برده بود كه چمران آمد پشت در اتاق و محكم در مي‌‌زد كه فلاني بلند شو!

 

گفتم: چه شده؟

گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند كه تيپ 2 لشكر92 را نياز داريم و نمي‌توانيم بدهيم.

يعني نيروي حمله‌ور اصلي! من خيلي برآشفته شدم كه چرا اين كار را مي‌كنند. اين به جز اذيت‌كردن و ضربه‌زدن كار ديگري نيست. تلفن كردم به فرمانده نيروهاي دزفول. تيمسار ظهيرنژاد آنجا بود.

گفتم: چرا اين دستور را داديد؟

گفت: دستور آقاي بني‌صدر است و علت هم اين است كه اين تيپ را براي كار ديگري به اهواز آورديم و اگر بيايد آنجا منهدم مي‌شود. اين تيپ خوبي است و ما از ترس انهدام آن نمي‌خواهيم آن را وارد عمليات كنيم. مگر به امر.

مگر به امر يعني اينكه دستور ويژه‌اي از طرف فرماندهي بيايد كه برو. من گفتم اين نمي‌شود. اول اينكه چرا منهدم شود، كما اينكه فردا لشكر آمد و منهدم نشد. بعد هم اينكه چه كاري مهم‌تر از سوسنگرد؟ و اگر اين تيپ نيايد يعني تعطيل شدن اين عمليات و بايد بيايد. قرص و محكم گفتم شما به آقاي بني‌صدر هم بگوييد كه بايد بيايد و دستور را لغو كنيد.

مرحوم چمران اصرار داشت با خود بني‌صدر صحبت شود. راستش من ابا داشتم از اينكه با بني‌صدر به مناقشه لفظي بيفتم. چون سرش نمي‌شد و بي‌خودي پشت سر هم چيزي مي‌گفت. گفتم شما خودت صحبت كن!... چمران تماس گرفت و عين همين‌ صحبت‌ها كه بايد تيپ2 لشكر92 بيايد را به بني صدر گفت. بني صدر هم قولكي داد. قول داد كه دستور دهد تيپ بيايد.

چيزي كه خيلي به كمك ما آمد پيغام مرحوم اشراقي بود. سر شب مرحوم اشراقي داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسيد. من گفتم قرار بر اين است كه عمليات انجام شود و ظاهراً من اظهار ترديد كرده بودم كه دغدغه دارم و ممكن است عمليات انجام نشود، مگر اينكه امام دستور دهد. ايشان رفت با امام تماس گرفت، پيغام داد امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد بايد آزاد شود و تيمسار فلاحي هم بايد مباشر عمليات باشد.

من اين را نگفته بودم چون دير وقت بود. شايد هم فكر مي‌كردم كه صبح بگويم. وقتي كه اين مسئله پيش آمد گفتم حالا وقتش است كه اين پيغام را بدهم. نشستم 2نامه نوشتم. يكي ساعت يك و نيم بعد از نصف شب و يكي ساعت دو.

ساعت يك و نيم به سرهنگ قاسمي، فرمانده لشكر92، نوشتم كه داماد حضرت امام، از قول امام، پيغام دادند كه فردا بايد حصر سوسنگرد شكسته شود و اگر تيپ دو نباشد اين كار انجام نمي‌شود. به تيمسار ظهيرنژاد گفتم و ايشان هم قول داده كه با بني صدر صحبت كند، تيپ بيايد و شما هم آماده باشيد كه تيپ را به كار بگيريد. مبادا به خاطر پيغامي كه سرشب آمده، تيپ را از دور خارج كنيد. نامه را دادم به دست يكي از برادرها و گفتم اين نامه را مي‌بري و اگر سرهنگ قاسمي خواب هم بود از خواب بيدارش مي‌كني و نامه را به دستش مي‌دهي.

يك نامه هم ساعت2 براي سرتيپ فلاحي با همين مضمون نوشتم با اين اضافه كه امام گفتند سرتيپ فلاحي هم بايد در جريان عمليات باشند و نظارت كنند. اين ماجرا را هم نوشتم كه مي‌خواستند تيپ را از ما بگيرند و گفتيم كه بايد تيپ باشد و شما مسئول هستيد كه اين را بگيريد و كار كنيد.

هر دو نامه را به شهيد چمران دادم و گفتم شما هم بنويس كه نظر هردويمان باشد. ايشان هم پاي هر كدام يك شرح دردمندانه‌اي نوشتند. ايشان هم كه مي‌دانيد خيلي ذوقي و عارفانه مي‌نوشتند. من خيلي قرص و محكم نوشتم او خيلي دردمندانه. گفتم هر كس بخواند دلش مي‌سوزد. ساعت2 هم نامه دوم را براي سرتيپ فلاحي فرستادم.

خيالم راحت بود كه كار انجام مي‌شود اما باز هم دغدغه داشتيم. بارها شده بود كه كار تا لحظات آخر رسيده بود و به‌دليلي تعطيل شده بود. صبح زود كه از خواب براي نماز بلند شدم، ديدم اوضاع خوب است. ساعت 5 صبح تيپ2 از خط عبور كرده بود. همان زمان كه نامه را دريافت كردند، مشغول شدند و بعد از دريافت نامه حركت كرده بودند.

اگر قرار بر اين بود كه «به‌امر» كار كنند، تا آن آقا (بني‌صدر) از خواب بلند شود به او بگويند و «به امري» منتهي شود، دستور ساعت9 صادر مي‌شد و ساعت11 عمليات ناموفقي انجام مي‌شد كه قطعا شكست مي‌خورديم.

چمران هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم كه انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عمليات. البته وقتي رفتم ديدم شهيد فلاحي هم رفته. صبح زود هم چمران و فلاحي رفته و هم آقاي غرضي رفته بودند و اينها در خطوط مقدم و صحنه درگيري حضور داشتند. ما كه رفتيم، جنگ دور گرفته بود و نيروهاي ما پيش رفته بودند و حدود ساعت 10:30 بود كه ظهيرنژاد به همراه نيروهايش هم آمدند و رفتند جلو. ما مي‌رفتيم و در واحدهاي عقبه و درگير پياده مي‌شديم و با آنها صحبت مي‌كرديم. احوالشان را مي‌پرسيديم، خبر مي‌گرفتيم. دائماً مي‌گفتند كه خبرها خوب است و پيش‌بيني مي‌شد ساعت2:30 ما وارد سوسنگرد شويم. حدود ساعت يك به اهواز برگشتم و مي‌خواستم بيايم تهران. اهواز كه رسيدم خبر دادند كه چمران مجروح شده و خيلي نگران شدم. چمران را آوردند.

قضيه از اين قرار بود كه چمران و دو محافظش مشغول جنگيدن بودند كه تنها مي‌مانند و عراقي‌ها آنها را به رگبار مي‌بندند. چمران بعدا گفت كه من آن روز مثل ماهي مي‌غلتيدم كه رگبارها به من نخورد. آدمي قوي بود، در جنگ انفرادي قوي بود. يكي از محافظان جاي امني پيدا كرده بود كه رگبارها به او نخورد اما اكبر جايي پيدا نكرده بود و شهيد شده بود. پاي چمران هم زخمي شده بود. يك كاميون عراقي از آنجا رد مي‌شود و چمران هم مي‌بيند كه چيز خوبي است و كاميون را به رگبار مي‌بندد.

شوفر عراقي تير مي‌خورد و چمران به كمك محافظش وارد كاميون مي‌شود و مي‌افتد عقب كاميون. چمران مجروح را با يك كاميون عراقي از جنگ مي‌آورند اهواز. ساعت2بود كه رفتم بيمارستان. ديدم كه حالش خوب است اما جراحت رانـش نسـبتـا كاري است و 40-30 روزي هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بيرون آوردند و تمام سفارش‌اش اين بود كه نگذاريد حمله از دور بيفتد و هي به من و سرهنگ سليمي التماس مي‌كرد كه نگذاريد حمله از دور بيفتد. همينطور هم بود و ساعت 2:30 بچه‌ها پيروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.

 
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :