صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - چراغ
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله لبنان كه در كنار ساير مدافعان حرم با باارزشترين دارايي هاي خود از حرم و حريم حضرت زينب (س)و رقيه (س)در برابر نابكارترين انسان ها دفاع كردند و بر عهد و پيمان خود با حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ايستادند .
  • ادامه مطلب
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>دفاع مقدس>ادبيات دفاع مقدس
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (1)
/1
1394/11/24
بازديد: 7687
چراغ کش

چراغ کش


چراغ کش
-" مثل یه روزی بود "
-امروز پنج شنبه اس."
-نپرسیدم چن شنبه اس ! گفتم یه روزی بود . مثل یه چش به هم زدن ، تا سرت رو بچرخونی اومده و رفته . مثل برق و باد ... "
و باد پیچید بین پرده ی سفید پشت پنجره و به موازات آن به رقص در امد . موهای تف چسبان مرد توی هوا علم شد و کاغذهای زیر بغلش شروع کرد به بازی در آوردن.
-" خاطره ! یه خاطره دارم چند می خری؟ هان ؟"
مرد در حالی که موهایش را دوباره به حالت اولیه در می آورد ، فقط لبخند زد و گفت :
" در خدمتیم "
و من که از دلش خبر داشتم زیر لب می گفتم :
- " تمام زندگی . تمام زندگی در برابر یک خاطره ی ناب نگفته "
و چه حیف که تمام زندگی من می شود یک میز کار کوچک کنج اتاق و یک صندلی چوبی ، یک بند کاغذ سفید و خودکاری که سال ها است همان طور اریب رویش افتاده و تکان نخورده . و همین ها را می توانم به یک خاطره ببخشم . اصلا گذاشته ام شان برای روزی مثل امروز . روزی که یک نفر بگوید آن جا بوده ام ...
- اهوی کجا. این جا میدون مینه ! خونه خاله اس ؟!"
آقای مرتضوی که تازه از چسباندن موهایش فارغ شده می گوید :
-" چشم در خدمتیم "
رو به من ، سر تکان می دهد و با اشاره به او ، گریه می کنئ.
-" کی یارفتن جلو ؟ الان تو کدوم موقعبت هستیم؟"
خطاب به من می گوید :
-" برو ! برو پوتین های بچه ها رو واکس بزن تا ثواب ببری . برو جان !"
-" می گم نصف شب ثوابش بیش تره ."
- " الان که صبح نیس ! تو قیافه ات خیلی زشته ! مثل قاسم ."
- " قاسم که زشت نبود !"
- " زشته هر شب زشت تر هم می شه ... ! بگو به خوابم نیاد . می ترسم ! دیوونه ! هی نیگام می کنه . چشای سبزش هم کم رنگ تر شده . یعضی وقتا انگار خاکستری شده. دیوونه ! دلیران تنگستانه !... توی نخلستون قایم باشک بازی می کنی ؟ "
آقای مرتضوی مرا گوشه ای می کشاند و می گوید :
-گ اذیتش نکن . قاطی می کنه ها "
-" پس شما می خوایین از چی درباره اش بنویسی ؟"
با قیافه ای حق به جانب دستانش را از طرفین باز کرد و گفت :
-" این تخصص منه "
کاغذها توی دستش باد می خورد و این ،او را به یاد موهایش انداخت .دست گذاشت روی سرش.
-" اه ! دست عجب سوز سردی میاد."
-" بهتره دنبال یه کلاه گیس باشی . "
-" چیزی گفتین ؟"
- " نه خیر !گفتم خداصبرتون بده آقای مرتضوی !سر و کله زدن با اینا توی هر شرایطی ،واقعا اعصاب پولادی می خواد ."
بادی به غبغب انداخت . ابروهایش را بالا کشید :
" خوب کار شاقی یه ! عرق ریزی روحی می خواد "
-"عرق ریزی روحی ! شما به روح اعتقاد دارین؟"
و آقای مرتضوی دست مرا می گیرد و سریع تر از اتاق خارج می کند . می گوید :
- " بریم !بریم تا فحش نداده "
پیش از آن که در اتاق بسته شود هم چنان گردن می کشم و توی چشم هاش که مرا دنبال می کند خیره می شوم و از دور دست تکان می دهم .
راهروی تو در توی ابی رنگ را با قدم های تند پشت سر می گذارم و می رسیم به دهلیز ساختمان ، منتهی می شود به خروجی . از پله ها که پایین می آییم ، صورت گوشت آلوی آقای مرتضوی بالا و پایین می شود. گویی زمین زیر آن تپه گوشت به لرزه در می آید.طبق عادت گذشته شان یک کت و شلوار مشکی پوشیده با پیراهن سفید یقه کیپش که نفس مرا بند می آورد . شلوار را همیشه زیر ناف می بندد و پشتش آویزان است . به قول خودش :
" نویسنده همیشه باید آراسته و شیک بگرده !گ هنوز هم نفهمیده ان ، کجای این کت و شلوار سه تای من داخلش زمین بزرگ ؛ فوتبال بازی می کند ، آراستگی است .
از بنیاد که زنگ زدند و ایشان را معرفی کردند ، گفتند ایشان دکترای یک چیزی هم دارند . نپرسیدم ولی به گمانم همین ادبیات باشد . سوار ماشین اش که می شویم ، برایم از حفظ قصیده های بلندی از سنایی ، غزتوی ،ئ غزلیاتی از دیوان شمس می خواند. آن قدر غرا و رسا ، تو گویی خود او سروده باشد . توی ماشین یک بوگیر کاج آویزان کرده که به آینه که بوی سیب می دهد.بوی سیب البته بد نیست . ولی وقتی هر بار همین بو تکرار شود ، حال آدم را به هم می زند . به خصوص که با چیزهای دیگر هم قاطی شده باشد .
پشت سر هم ترمز می کند و توی هر توقف و پشت هر ترافیک دستش را به یک طرف کج می کند و صدای ماشین های دیگر را در می آورد.
-" نمی دانم این بنده ی خداها چرا هی بوق می زنن ؟ خوب من که دارم راه خودمو می رم . از بس مردم عقده ای شده ان ! ازهمین رعایت نکردن حق تقدم وبوق زدنها می شه فهمید که خیلی ها مریض روانی هستن . اصلا طرف فکر نمی کنه باباجون مگه راه رو خریدی ؟ خوب همه باید رد بشن .... نزن!نزن!مگه ارث باباتو می خوای ؟"
و تو آینه نگاه می کند و دستش را توی هوا و رو به راننده ی پشت سر می چرخاند یعنی که چیه ؟ چه خبره ؟ مگه سر می بری ؟
و از چراغ نیمه زرد و قرمز عبور می کند .من فقط به تکان تکان خوردن سر سگ عروسکی جلوی داشبورد ، نگاه می کنم که از اول ، تمام حرف های آقای مرتضوی را تایید کرده و هیچ وقت لبخند از روی پوزه اش برداشته نشده .
- " آروم بگیر سگ ! بذار فکر کنم."
و سگ مدام پارس می کرد . در این تاریکی ، جز من و هلال ماه و صدای این سگ ، کس دیگری توی کوه نیست . یدون شمع و کبریت ، طبق روال آمده ام بالا تا اول بیایم روی پشت بام معبد و منظره ی دور از شیراز و چراغ هایی که سوسو می زند را نگاه کنم و بعد با ذکر لا حول و لا قوه الا بالله از پله های چاه مرتاض علی شاه ، پایین بروم .
از پله های سوم ، سمت چپ ، توی چله گاه می خزم و چنددقیقه ای می نشینم تا ارامش تمام وجودم را در بر گیرد. بعد که نفس ها را از زیر ناف کنترل کردم ، از چله گاه بیرون می آیم و پله ها را به پایین ادامه می دهم . در میان سیاهی قیرگون چاه ، به دهلیز اول می رسم که شیخ حسن سویدی درباره اش در کتاب دست نویس شطحیات العرفا چنین می فرماید :
-" و راهی است از دو جهت یمین و یسار ، که طریقت است برای آن که گو شه ی عزلت گزیده و در راه کشف نور حقیقت است. و راه یمین در نهایت به چله گاه شیخ ابواسحاق خاتمه یابد . در این بین که سالک می باید روزها به عبادت مشغول شود و راه بپیماید و با شیاطین مبارزه کند تا بدان جا در آید . و چون به چله گاه بنشست باید چیزی نخورد و نیاشامد جز آن که از انوار قدسیه بد و رسد . و شب نخسبد و چهل شب و روز بگذرد . شیخ ابواسحاق چنین کردند و یافتند .
صبح روز چهلم نوری از میان دو ابروی شیخ ظاهر گشت و این چنین بود که زود شاگردان را بخواست و از رموز چله گاه یمیمن بفرمود و آن ها را بدان پند داد. و نور لحظه به لحظه بزرگ تر گشتی و تمام جهان شیخ رضی الله عنه را فراگرفتس و چنان گشتی که جز نوری گران و صوتی شریف ، چیزی از شیخ باقی نماندی . فرمودندپس ازوی شیخ موید دوانی راه را ادامه دهند و چنان پیش ، سالکان را در راه اول به یسار فرستند و سال ها به عبادت بپردازند و چون به مرحله ی یقین اندر آمدند ، به طریقت یمین آیند . که خدا بلند مرتبه است و دانا .
و این سخنان را من از استادم شیخ اسفراینی ، بزرگ شاگرد شیخ موید رضی الله عنه نقل می کنم که به کتابت بماند برای اهل نظر"
البته راه ها را بسته اند . سکوت ، فشار سنگینی روی پرده های گوش می آورد و بعد از چند دقیقه صدای صوتاش تبدیل می شود به نوعی موسیقی که از کجای نا کجای این چاه بیرون می آید و گوش نوازی می کند . از سوراخی بین دو دهلیز ، پایین می روم و چند پله آخر را هم پشت سر می گذارم و بر خلاف بار اول که نفس هایم به شماره افتاده بود و وحشت کرده بودم ، سرم را پایین می گیرم تا به سنگ نخورد و بی درنگ بر بالای مقبره عارف بزرگ قرن دوم هجری ، مرتاض علی شاه ایستاده و از روح بزرگش اذن نشستن می گیرم . خلوت این جا را که به هم زنی ، صورت های مستحیل شده در سیاهی اطراف ، شروع می کنند به پارازیت انداختن و حوصله ات را به درد می آورند . ترس می افتد توی دلت و سکته ات می زند . من اما با تمام این ها رفیقم . با صورت شیخ که در هاله ای از نور است حرف می زنم و گه گاه میان خلسه ، پدرم را می بینم که شبیه قاب عکس ، چفیه سفید را به گردن انداخته و مثل من که توی آینه ادایش را در می آورم ، لبخند می زند . لبخند می زنم و شیخ هم لبخند می زند . یک تسبیح توی دست دارد و درست زل زده به چشم هام . توی اتاق که می آیم به من نگاه می کند .به هر طرف که بچرخم نگاهش را از من بر نمی دارد . لبخند می زند . من ولی گاهی بین خنده گریه ام می گیرد . پلاک و تسبیح و چفیه اش را بر می دارم و توی بغل می گیرم و گریه می کنم . بو می کنم و گریه می کنم . پدر اما لبخند می زند . شیخ هم می خندد . تمام سیاهی و سکوت چاه تبدیل می شود به خنده . پدر وضعیت نیمه نظامی دارد . کنش را روی شانه اش انداخت و آستین هایش را بالا زده . گویا وفت نماز است .
نماز نمی خوانم و بعد به قاب عکس که در طاقچه ی حاشیه ی اتاق گذاشته ، خیره می شود . پدر با دمپایی سفید می خواهد از قاب بیرون بیاید . لبخند می زند .
-" الو ! بفرمایید ؟"
-" سلام از اسایش گاه جنت مزاحم می شم . آقای قاسم پردل ؟"
-"بفرمایید خودم هستم ."
-" شماره تون رو از دکتر گرفتم . دکتر مرتضوی !"
-" آهان دکتر !"
-" می شه امروز صبح یه سر بیاین این جا ؟"
-" خیریه ؟!"
-" یکی از بچه ها بهونه ی شما رو گرفته،می خواد که حتما ببیندتون "
نم نم بارانی گرفته و عطر خیس کاج در فضای جنت پخش شده . کاج ها به ردیف دور تا دور جنت را گرفته اند . دو ردیف باغچه ، از کنار در تا ورودی ساختمان کشیده شده که گل های رنگارنگش ، چشم هر بیینده ای را به خود معطوف می کند .
-" سلام ، سلام ،سلام اومدی ؟! تو کجا بودی این همه ؟!"
-" سلام . شما خوبین آقای شجاعی ؟"
-" تو اسمت قاسمه ؟"
-" آره چه طور مگه ؟"
-" اون قاسم زشته اومده دوباره . ولی هی می خندید . هی من گریه می کردم . گفتم دست مو ول نکن ! اما هی می خندید . ول کرد . چشاش بی رنگ می شد . الان خوب بود . هی خندید ."
-شب بود . بچه ها یکی کی و دو تا دوتا ، فانوس به دست وارد معراج می شدند . سنگر بزرگ و اجتماعی معراج شهدا روشن شده بود و از بوی شهادت پر
-" به به همه بوی شهادت می دین . امشب خوب به صورتهای هم نگاه کنین . شاید بعضی از این جمع حاضر ، فردا هم نشین امام حسین باشه. بچه ها ، بیاین هم دیگه رو توی آغوش بگیریم و طلب شفاعت کنیم ... هر کی از این جمع پرنده شد ، این لحظه ها را فراموش نکنه ، بچه ها رو فراموش نکنه !
-" ما زبالاییم و بالا می رویم ... "
و ساعت ها بچه ها هم دیگر را در آغوش گرفته و اشک می ریختند. فضای معراج پر شده بود از نجواهای درگوشی بچه ها . قاسم با حال دل می خواند و های های بچه ها را درآورده بود.
- " کجایید ای شهیدان خدایی .... اون چراغ ها ، اون فانوس ها رو خاموش کنید . این جا ما نور اضافی نمی خواییم . صورت ها این قدر نورانی هستن که به این نور نیازی نباشه ... کجایید ای شهیدان خدایی ... "
صدای بم مردانه ای داشت و مو را به تن سیخ می کرد . بچه ها چراغ ها را خاموش کردند . به گواه همه، نور سبزی توی معراج پیچید و بالای کلمه الله ایستاد و بعد محو شد ؛ که صدای یا الله یا الله بچه ها بلند شد و ناله ها ، زمین و زمان را می لرزاند.
-" دویونه ! شبای حمله ، سید و حاجی و فرمانده و رزمنده رو قاطی هم می نشوند و چراغا را می کشت. نمی ذاشت کسی نور بیاره . خوبد دیوونه من از تاریکی می ترسم ، می ترسم خفه شم !"
در حاشیه کتاب دست نویس شیخ حسن سویدی – به خط و ادبیاتی دیگر – جملاتی در مورد چراغ نوشته:
" چراغ ، حدیث امید آدمی است در پهنای تاریکی شب . آن گاه که سوسوی ستاره ها هم نتواند آن ترس اسطوره ای را از دل بزداید. زمانی که ظلمات مونس ادمی می شود . آن جاست که در پی روزنه ای از نور ، به دنبال رد چراغی می گردی. چراغ حکایت ترس و تاریکی و غفلت است . و ون از میان برداشته شد، نور حقیقت را کشف خواهی کرد."
کتاب تنها یادگار پدر به جز چفیه و تسبیح و پلاکی – بود که امانت گذاشته پیش مادرم تا هر وقت دل تنگ می شود این ها را از کمد در بیاورد و بو کند . و این ها چقدر بوی پدر می دهند. کتاب ، یادگاری است که پدر گویا از رهگذر گرفته بود و این ها را مادر می گوید .
راه یمین و یسار را بسته اند . گویا این جا افراد حسود ی بوده اندکه نخواسته اند دیگران را راهبر باشند یا اسرار بر کسی فاش کنند . با خود به یقین نرسیده و راه را خراب کرده اند .
" ملازمان خبر آوردند که : شیخ ! قریه استخر را مرضی لا علاج پدید آمده . خواسته اند دعا بفرمایید . و شیخ موید رضی الله عنه بی دستار و پاپوش از کوه فراز شده و سه روز ماند تا از جانب خدا لبیک گیرد . و چنان شد و مرض از خلق برداشته شد و طبیبان بر این بودند که معجزه ای روی داده که سخت مرضی بوده و به یک بار ناپدید گشته . و هیچ کس آفتی را که بر جان خلق افتاده بود نمی دانست جز حضرتش .
شیخ چون به چاه بازگشت ، شاگردان را در شبستان ، درحال عیش و مستی شراب دید ، به جز چند نفر که پناه برده بودند و سیاهی چاه .
شیخ را خشم در گرفت و دست به آسمان برد و بی درنگ آسمان صیحه ای کشید و شبستان بر سر نابه کاران فرو ریخت . و چنین بود که وی هفت سال به طریقت یسار رفت و استغاثه کرد و هیچ نخورد.
شیخ جلیل اسفراینی رضی الله عنه فرمود که وی اشک ها بریخت و خون ها گریه کرد و محاسنش به بلندای قامت اش رسیده بود و جز پوستی بر استخوان چیزی از ایشان نمانده بود.که در جمادی الثانی سال هفتم به یک باره از چاه برون شد و هم چنان که در نور بالای چاه از پله ها بالا می رفت ، مستحیل گشت و غرق در انوار قدسیه شد . "

-" دیوونه ! برو خونه تون !"
-" دیوونه خودتی !"
-" من که دیوونه نیستم ! موجی ام ! مردم می گن ."
-" کجا موج گرفتت !"
- این جا ! بامب ! بخواب ... بخواب رو زمین !.. ترسیدی ؟هه هه هه !نه بابا این مشقیه !باور کن ! از بابات بپرس. اون بلدتره . اوهوی کجا؟!دست مو ول نکن . دوباره می میری ها!نرو دیوونه ... برو گم شو !.. اصلا فشارت می دم زیر آب صدات در نیاد ! صدا نده !"
زنگ بالای سرش را فشار دادم . دو پرستار قوی هیکل آمدند و روی دست و پایش افتادند تا خودش را نزند. سرو صورتش شده بود مالامال خون . می گویند موهایش را تراشیده اند تا از ریشه در نیاورد.
دکتر از راه می رسد و سریع یک آمپول آماده ی هالوپریدول راعمیق و اساسی فرو می کند توی باسن اش و تزریق می کند .
-" تموم شد ! تموم شد!"
یک ناله سرد و بی جان می کند و دست و پایش را که به قدرت یک اسب بالا و پایین می کرد لس انداخت روی تخت . بالش را دندان گرفته و از گوشه ی چشم مرا نگاه می کند که نرم نرمک به خواب می رود.
بچه ها یکی یکی و به نوبت دست های شان را جلو می اوردند و از پیرزاد ،کهنه سرباز گردان حنا می گرفتند.
بوی عطر تی رز امام زمانی مشام را پر کرده بود . پیشانی بندها راکه بستند ، گروه کر بر قایق های جی مینی ، جلو راه افتادند. برای این که صدای موتورها در نیاید ، یک گونی خیس روی موتور می انداختند . صدا تا حد زیادی خفه می شد . از بین نیزارها ، بر سینه ی آرام آب می گذشتیم و به تنوره ی داغ رویارویی نزدیک می شدیم . در حالی که افکار را ف چون امواج پر تلاطم قایق ، پشت سر رها می کردیم و همه چیزمان می شد نبرد.
قاسم یک قطار فشنگ به دورش پیچانده بود و تیر بار ام –ژ- سه را روی دوش داشت . گردان ما زیر امر قرارگاه نجف ، قرار بودعملیات آفندی کربلای 4 را در منطقه ی جنوب انجام دهد. سال1365 ، سال سرنوشت جنگ محسوب می شد . شبانه از اروند رد شدیم و به موضعدشمت درام الرصاص رسیدیم . تنگه عملیات مسدود شده بود . جا به جا شش ردیف سیم خاردار کشیده بودند . معبر ما باز نبود . به چولان ها که نزدیک شدیم موتور قایق را خاموش کردیم و پای موتو را دادیم بالا/ یک تعداد پاروی کوچک آمده کف قایق بود. پارو زنان خودمان را جلو کشیدیم .
و کم کم سیم خاردارها را باز می کردیم .
-" لا تحرک !"
کمپین عراقی ، از سوراخی سنگر شروع کرد به تیر اندازی شدید به طرف ما. گلوله اول خورد به بابا علی فرمانده گردان امام مهدی (عج).وقتی می خواست از قایق ما برود توی قایق کتاری که همان جا بین دو تا قایق به سینه افتاد . نمی توانست تکان بخورد .
گفتم :
-" زخمی شدی ؟"
گفت :
-" یامهدی ... یامهدی !"
گفتم ساکت باش زیر دماغ عراقی ها هستیم !"
گفت :
-" یا حسین "
تیربار چی دوباره شروع کرد به تیر اندازی .بی سیم و بی سیم چی را ناکار کرده بود. نمی توانست خودش را کنترل کند . پرت شد تو آب . به هر بدبختی بود ، دستش را گرفتم . گفتم :
-" لااقل اسلحه رو ول کن که سبک تر بشی . بندازش !"
اسلحع اما توی دستش کلید شده بود ، رهاش نمی کرد .
گفتم :
-" دستم شکست . جام درست نیس ! دیوونه ولش کن . "
تیر تراش آمد و دوباره ناله ی قاسم به هوا رفت . گفتم :
-" همه رو می خوای به کشتن بدی ؟"
حرف نزد . فقط آخ کشید. دستش را نباید رها می کردم . نباید می گذاشتم با آن همه تجهیزات مثل لنگر توی آب فرو رود. نشد؛ رها شد رفت .
صدای پاهایی که داشت امواج را می شکافت و جلو می آمد ، به گوش می رسید .
کلاش را مسلح کردم ، گذاشتم روی رگبار . کف قایق موضع گرفتم .
صدایی خفه پرسید :
-" کسی زنده اس ؟"
- " بله ، کمین عراقی ها اون جلوئه ! می تونی خفه اش کنی ؟"
چند دقیقه ای خبری نشد . تا صدای انفجار نارنجک آمد و کمین را ناکارکرد . بلند که شدم پیرزاد کلاش را روی دوش و تا کمر توی آب ، نزدیک می شد . بابا علی را کف قایق غلتاندم و زیر آتش توپو خمپاره سریع او را به آمبولانس رساندم .
-" حالا باید چی کار کنم که راضی شه ؟دیوونه ! من از چشای کم رنگش می ترسم . از آخ کشیدنش . هنوز هم آخ می کشه . آخ .. اخ ... چرا وایسادی ؟ شلیک کن این جا! درست زیر شقیقه . اوهوی چرا نگام نمی کنی ؟ قهری ؟ خر شدی ؟ اهه قاطر چموش ! ... ارست هم خوشگله ها !
" بسم الله الرحمن الرحیم . درخدمت همسر شهید پر دل هستیم . ایشون می خوان از خاطراتشون با شهید بگن ."
-" بسم الله الرحمن الرحیم . والو شهید آدم بسیار خوبی بودن . با خدا با نماز و روزه. دروغ نمی گفتن . "
و آقای مرتضوی ضبط را قطع می کنند . و دوباره توضیح می دهند که :
-" حاج خانم از خوبی و اینها بگذریم .خاطره ! همون اتفاق هایی که افتاده"
- " خوب ما زیاد با هم نبودیم . بعد هم که ایشون شهید شدن ، رفتن تو یه زندگی جدید. خوب ایشون هم اجازه نمی دادن زیاد فکر کنم به این قضیه ها . یعنی خیلی چیزاش یادم رفته ."
-" همونایی که یادتون هس بگین "
- " ایشون بچه ی محل در شیخ از محله های قدیم شیراز بودن . پدرشون عطاری داشتن . تابستونا هم خودشون تو عطاری کار می کردن . من چند بار ازشون خرید کرده بود م . تا زد و اینا با پدرو مادرشون اومدن خواستگاری ما ."
- " شما رو می شناختن ؟ یعنی چطوری پیداتون کرده بودن ؟"
- " ها برای خرید اومده بودم که دستم خیلی پر بود . رسوندنم در خونه . بعد از چن روز مادرشون زنگ در ما رو زدن . بعد هم گکه قرار خواستگاری رو گذاشتن . "
- " حالا چه سالی بود ؟"
- " نمی دونم ، بعد ازانقلاب بود دیگه .سال 59 – 58"
آقای مرتضوی مشغول پوست کندن سیب بود و مادر دست و پا شکسته خاطراتی را از پدرم تعریف می کرد . دو سال بعد از شهادت یعنی سال 67، بعد از قطعنامه ، با یکی از هم رزمان پدر ازدواج می کند . اوایل خیلی دوست داشت پدر صدایش کنم . با وجود تمام کودکی ، من اما نمی توانستم . من پردل بودم و او آقای ظریف . در کل مرد خوبی است و جالا پدر دو خواهر ناتنی ام محسوب می شود .
-" خبر شهادت که رسید ، من سر قاسم حامله بودم . خیلی فشار روم بود . از یه طرف داغ قاسم ، از طرف دیگه هم ای بچه که نباید مشکلی براش پیش می یومد . پیش از اون ، دست تنها ، یه دختر رو بزرگ کرده بودم ؛ با همه ی ترس ها و اضطرابوی که با هر عملیات داشتم . هر بار که عراق حمله می کرد ، موشک می زد و شهر رو بمبارون می کرد ، من صد بار می مردم و زنده می شدم . دختر بزرگم پنج سالش بود که سریع فهمید باباش یه طوریش شده ایی . فکش مث چی چی می لرزید . خدا او روز ر وبه روی هیچ بنی بشری روز نکنه 1 ما چی کشیدیم تا ای بچه باباشو فراموش کرد . ماشالو الان هم دانشجو هنره . ولی بمیرم قاسم همه ی هوش و گوشش تو بازی گوشی یه .
-- " چه طور خبر شهادت رو به شما دادن ؟"
-" خیلی بد یه روز صبح زنگ در رو زدن و ساک و وسایلشو دادن دستم و گفتن شهید شد! جنازشم مفقوده ! اصلا فکر نکردن من یه زن تنهام ، یه بچه ی هفت ماهه توی شکمم دارم ! خلاصه این قد گریه و زاری مردیم که به بچه فشاراومد و هفت ماه ونیم اش بود که به دنیا اومد ."
روحش شاد باشه ! تو زندگی یه روز خوش ندیدم . از همون اول جنگ رفت جبهه ، تا وقتی خبر شهادتش رو برام اوردن . نه یه سفری ، نه یه چیزی . حالا جلو قاسم این حرفا رو می زنم ، از دستم ناراحت می شه ها ! ولی خوب ! واقعیت باد گفته بشه .
منظره ی شب شیرزا از بالای کوه خیلی دیدن دارد . به خصوص که پاییز باشد و یک نرمه بادی هم بوزد . و صورتت را قلقلک دهد. حالا من هستمو صدای این سگ و تنها یادگار پدرم ، کتاب شیخ حسن سوید که زیر مهتاب باز کرده ام و فرازهای آخر را به پایان می رسانم . بی خود شده از خویش راه می افتم به سمت چاه . و این خود اوست که مرا بدان سو می کشاند . و جملاتی که بی اختیار بر لب هام جان می گیرند و در کنارم چونان سایه می ایستند و رقصان راه می دوند :
سر را انداخته ام توی گودی گردنم . توی هیاهو شهر به دنبال یک مشت سکوت می گردم . یک مشت گره کرده که به موازات قدم هام از من سئوال بخواهد . زل بزنم توی چشم هات و بگویم :
-" بد کردی مرد ؛ بد!"
شب لال مانی بگیرم و تو هی سوال کنی :
-" جاییت درد می کنه پسرم ؟"
بدون این که ناله ی خفه ام را کسی یا حتی تویی که هرگز ندیده امت بشنود ، فریاد می کشم . روی قطرات آبی که توی حوضچه ی کنارمقبره می چکد تمرکز گرفته ام . به چشم هایت که زیر آب پلک می زند خیره می شوم . به حباب هایی که ازدهانت بیرون می آید و روی سطح آب پاره می شوند . این روزها رنگ چشم هات عوض شده و به ارغوانی بی رمق می ماند . بی رمق ؛ مثل حس انتقامی که توی ذهنم دارد کم رنگ و کم رنگ تر می شود . حالا می توانم اخرین سکانس یادگاری پدرم را هم ببخشم . حتی دست هایش را رها نکنم ؛ و هر از گاه صورت درد آلودش لبخند بناشنم ، خبر های تازه ای رسیده که پیدایت کرده اند . اصلا هم نگفته اند . از کجای موثق در آورده اند این خبر را ؟!
یک پیاله آب می نوشم و مماس با لبه ی آن ف به هاله ی شیخ نگاه می کنم .که مثل قاب عکس پدر، لبخند می زند و در آب فرو می رود .


درباره نویسنده:متولد 1356، کازرون
دیپلم ادبی – برگزریده جشنواره سراسری شعر و داستان بندر عباس به خاطر داستان " اینک من " 1382و " با مرده ها زنده ایم " 1383
-تقدیر ویژه جشنواره ماه و مهر به خاطر داستان " سی تا یکی کم " 1385
-نفر سوم حشنواره زخم و زیتون به خاطر داستان " سخت جان ، مثل گل های شیپوری" 1385


منبع: منتخب جایزه ادبی یوسف(مسابقه سراسری داستان دفاع مقدس)
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :