صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtdldsYlR3QnhOVTAlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - لبخند جبهه
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله لبنان كه در كنار ساير مدافعان حرم با باارزشترين دارايي هاي خود از حرم و حريم حضرت زينب (س)و رقيه (س)در برابر نابكارترين انسان ها دفاع كردند و بر عهد و پيمان خود با حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ايستادند .
  • ادامه مطلب
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>نشست لاله پژوهي
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/01/21
بازدید: 8158
نشست لاله پژوهی 1387/9/27

لبخند جبهه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمِینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ حَبیبِ قُلُوبِنا وَ طَبِیبِ نُفُوسِنا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرینَ.

فضایل امیرالمؤمنین

امیرالؤمنین7 و شیعیانش ، بهترین خلق خدا

«إنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أولئکَ هُم خَیرُ البَرِیَّه»[1]

«کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، نیکوترین خلق خدا هستند.»

پیامبر در این دو مورد یعنی آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به حضرت امیر المومنین فرمودند: «أنتَ وَ شِیعَتُکَ[2]» تو و شیعیانت هستی.

آیا می­دانید وقتی می­فرماید «أنتَ وَ شِیعَتُکَ» نوعی حصر را افاده می کند؟ به این معنا که آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، فقط تو و شیعیانت هستید. این شبهه قابل توجه است که برخی وهّابی­ها و ناصبی­ها می گویند که شیعه لفظی است که در زمان صفویه اختراع شده است در حالی که کلمات پیامبر و ائمه: مشمول این کلمات است.

«أنتَ وَ شِیعَتُکَ مَوعِدِی وَ مَوعِدُکُمُ الحَوض إذا جِثتَ الأمَمُ تَدعُونَ غُرّاً مُحَجِّلِینَ[3]» موعد من و شما حوض است (حال یا حوض کوثر یا حوض بهشت یا حوضی که قبل از ورود در بهشت است) شما دعوت می­شوید در حالیکه پیشانی­های شما سفید و نورانی است.

من این حدیث را از درالمنثور سیوطی، تفسیر طبری و همه تفاسیری نقل می­کنم که اصحاب همه این تالیفات اهل سنت هستند.

در یک روایت دیگر حضرت7 فرمودند «هُوَ أنتَ وَ شِیعَتُکَ یَومَ القِیامَهِ راضِیِّینَ مَرضِیِّینَ[4]» یعنی مصداق بارز و اکمل این آیه تو و شیعیانت هستید، از این عبارت بر می­آید وقتی مردم می آیند جهت حساب، امیر المومنین علیه السلام و شیعیانش حسابی ندارند و دعوت می­شوند که بیایید وارد بهشت شوید.

محبت امیرالمؤمنین رمز نجات از جهنم

در حدیثی قدسی که نبوی هم هست (می­دانید که احادیث زیادی هم قدسی و هم نبوی هستند، به این معنا که پیامبر از آن حدیث قدسی الهی اقتباسی کردند) خداوند عزوجل فرموده است: «لَو إجتَمَعَ النّاس عَلی حُبِّ عَلِیِّ بنِ ابِیطالِب لَمّا خَلَقَ اللهُ النّارَ[5]» اگر مردم بر حب علی بن ابیطالب اجتماع می­شدند، خداوند آتش را نمی­آفرید. از این مفهوم شرط و لحن خطابی که این کلام دارد بر می­آید که خداوند آتش را برای معاندان با امیرالمؤمنین7 و جهنم را مخصوص دشمنان امیرالمؤمنینآفریده است. (البته با توضیحات مخصوص خودش)

حال اگر برای شرط هم مفهوم قائل نشویم (لَو إجتَمَعَ) به صورت عرفی به همین معنا است که اگر مر­دم بر حبّ امیرالمؤمنین اتفاق می کردند خداوند آتش جهنم را نمی­آفرید.

محبت اهل بیت: بزرگترین گنج عالم

پس انسان باید خیلی خوشحال باشد که از شیعیان امیرالمؤمنین است. یکی از فقرای مدینه نزد امام صادق عرض کرد: یابن رسول الله! من فقیر هستم، وضعم خیلی خراب است، به من کمک کنید. حضرت فرمودند: «الکَنزُ الأعظَمِ عندک» گنج بزرگ نزد تو است.

فقیر گفت: یابن رسول الله! کسی را به خانه ما بفرستید، فرزندانم را نگاه کنند، ببینند در خانه چیزی نداریم. حضرت فرمودند: نه، گنج بزرگ نزد شماست و حضرت ادامه دادند و فرمودند: اگر تمام گنجهای آسمان و زمین را به شما بدهیم از حبّ ما اهل بیت دست می کشی؟ گفت: نه یابن رسول لله، من گنج آسمانها و زمین را برای چه می خواهم؟ از حبّ شما که اساس وجود خلقت خداوند است، سرّ الهی است من چطور دست بکشم؟ حضرت فرمودند: پس نگفتم که گنج بزرگ نزد شماست. یعنی حاضر نمی­شوید همه گنج­های آسمانها و زمین به شما بدهند از حب ما اهل بیت دست بکشید.

حقیقتاً اینکه تقدیر الهی رقم خورد و ما در دیار شیعه متولد شدیم و محبّ امیرالمومنین و اهل بیت: شدیم، این گنجی است که با هیچ چیز قابل قیاس نیست.

انشاءلله در روز قیامت، آن جا که انسان­ها درگیر اعمال هستند، فِرَق و طائفه­های دیگر درگیر اعمالشان هستند، خواهید فهمید که شیعیان امیرالمومنین حتی محبّین و موالین به راحتی و به سهولت وارد بهشت می­شوند. انشاءالله که این ورود برای شما هم به شکل کامل آن وجود داشته باشد.

شادی روح طیبه امیرالمؤمنین صلوات بفرستید.

راه ولایت، راه نجات

امیرالمومنین7 فرمودند: «الیَمِینُ و الشِّمَالُ مضَلَّهٌٌ وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَى هِیَ الْجَادَّةُ عَلَیْهَا یَأْتِی الْکِتَابُ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ[6]» چپ و راست موجب گمراهی هستند، راه میانه همان جاده­ای است که باید برآن گام بگذاریم که من این را می­خواهم بگویم که حضرت7 اشاره به خودشان کردند که ما طریق الوسطی هستیم، هرکسی از ما اهل بیت و امر ولایت خارج شود، یا راست و یا چپ است. کلاً هر کسی در خط ولایت و خط حق نباشد یا از این طرف سقوط می­کند یا از آن طرف.

 

خاطرات (لبخند جبهه)

 

از ما خواستند که ایام غدیر است خاطرات غمناک نگوییم، بلکه خاطرات شیرین بگوییم، من هم اجابت می­کنم. البته بعضی از خاطرات را نمی­شود پشت میکروفن گفت، اما برخی را می­شود.

اسارت من تقصیر فرمانده بود!

ما می رفتیم مساجد می­گفتیم یک وانت پر نیرو می­خواهیم، به ما می­دادند؛ باز بعد از چند روز نیروها تمام می­شد، دوباره بر می­گشتیم، می آمدیم یک مسجد دیگر، می­گفتند از دوستان ما چه خبر؟ می­گفتیم جبهه مشغول مبارزه هستند که معلوم هم نبود مشغول مبارزه باشند، برخی شهید شده بودند، برخی مجروح، بعضیها هم اسیر شده بودند.

وقتی اسیر شدیم، ما را به همراه تعدادی به اردوگاهی بردند، یکی از اسرای اهوازی گفت: بچه­های اهواز چه کسانی هستند؟

-گفتیم: ما هستیم. با ما خوش و بش کرد.

-گفتم: کجا اسیر شدید؟

-گفت: من در خرمشهر اسیر شدم.

- گفتم: چطور؟ کِی خرمشر بودید؟

- گفت: من از مسجدی در اهواز به خرمشهر اعزام شدم، یک فرماندهی داشتیم او باعث اسارت ما شد.

- گفتم: چطور؟

- گفت: فرمانده وقتی نیروهای عراقی ریختند در فرمانداری خرمشهر، به من گفت اینجا بایست. من ایستادم و خود فرمانده رفت، ولی من اسیر شدم.

من این شخص را شناختم، گفتم: فرمانده دقیقاً به تو چی گفت؟ گفت: جلوی درب فرمانداری بایست، داخل فرمانداری نرو، عراقیها داخل فرمانداری هستند، من کنجکاو شدم درب فرمانداری را باز کردم، عراقیها توی فرمانداری بودند و مقرشان آنجا بود، روی دیوارهای فرمانداری هم تیربار نصب کرده بودند.

من به آنها گفته بودم قرار است از ساختمان­های مجاور، از بالا به فرمانداری نفوذ کنیم، شما فقط جلوی درب فرمانداری بمانید، اگر کسی آمد بیرون بزنید. ایشان دیده بود خبری نیست کنجکاو شد ببیند داخل فرمانداری چه خبر است، در را که باز کرد عراقیها آرام گفتند: «تعال» بیا، او را گرفتند و بردند.

- گفتم: مگر فرماندهتان به شما نگفت از درب فرمانداری داخل نروید؟

-      گفت: آره، شما از کجا می­دانید؟

- گفتم: من همان فرمانده هستم، (البته من دو سال بعد از او اسیر شدم) چرا تهمت می­زنی که فرمانده ما را اسیر کرد؟

- گفت: خوب، ما اینجا دلمان شکسته است، باید اسارتمان را گردن یکی بیندازیم. حالا گفتیم شاید شما باور کنید، ولی اتفاقاً این طور شد.

عبور عراقی ها از کارون

ما وانت وانت نیرو می­بردیم ولی خودمان با راننده بر می­گشتیم، 8 یا 9 آذر 59 در یک مراجعتی که آمدیم بعضی از نیروها را ببریم؛ سر جاده ماهشهر - آبادان بودیم (اتفاقاً اولین کسانی که رد شدن عراقیها را از کارون مشاهده کردند من و همان دوستم بودیم که می­آمدیم از اهواز نیروها را می­بردیم) به صورت اتفاقی آمدیم ایستگاه 7 آبادان که از آن خارج شویم، دیدیم مرتب عربها می آمدند به یک فرمانده ژاندارمری می­گفتند که عراقیها وارد روستای سلمانیه (جاده آبادان - اهواز) شدند.

فرمانده گفت: این روستائیها خبر دادند که عراقیها وارد سلمانیه شدند، من هم نیرو ندارم و چهار تا سرباز دارم که اینها حرف مرا گوش نمی­کنند و نمی­دانم از صحت و سقم خبر چطوری باخبر شوم.

من و دوستم، غلامحسین اشعری (اصالتاً اشعری ها از قم هستند ولی ساکن اهواز بود) گفتیم ما خودمان می­رویم سلمانیه بینیم چه خبر است. ولی ماشین خودمان چون سفید بود به درد نمی­خورد، وانتی از اعراب منطقه ما را سوار کرد و گفت من منطقه را بلد هستم. در جاده آبادان - دارخوین تا چهارراه دارخوین رفتیم، دیدیم هیچ عراقی نیست، موقع برگشتن شب بود، کنار روستای سلمانیه رسیدیم. چون ما مأمور بودیم که پیام بدهیم عراقیها از رودخانه رد شدند یا نه، خواستیم مطمئن شویم، رفتیم داخل روستای سلمانیه را بگردیم. من تا نزدیک رودخانه رفتم هیچ خبری نشد، بعد که برگشتم دیدم چندتا کپر (کلبه­های روستایی) است، گفتم بروم داخل کپرها یک سری بزنم که مطمئن شوم که عراقیها داخل این روستا نیستند.

نزدیک کپرها شدم، دیدم اینها کپر نیستند، تانک عراقی هاست که شب خاموش کرده و در حال استراحت بودند، ساعت 9 و 10 شب بود. همینکه رفتم نزدیک تانکها، دیدم که تانک است، یکدفعه زانوهام لرزید، من تا حالا عراقی از این نزدیکی ندیده بودم، حالا این قدر نزدیک و اینهمه تانک، همه نیروهای عراقی کنار تانکها خوابیده­ بودند. همین که خواستم برگردم یکی از این عراقیها که خوابیده بود برگشت به من نگاه کرد، گفتم اگر برگردم شک می­کند، من هم سلامی به او کردم و از کنارش رد شدم.

حالا این یک سلام و رد شدن! شما فکر می­کنید یک سلام و یک رد شدن بود، ولی با هر قدم یک کیلو از گوشت بدنم کم می­شد. گفتم الان اینها می­فهمند که من ایرانی هستم.

بالاخره رفتم، وقتی پشت به اینها کردم، فکر می­کردم هر لحظه یک تیری از پشت سر به طرفم شلیک می کنند یا کسی با چاقو سر ما را می­برد. به هر حال آرام آرام آمدم تا به وانت رسیدم. دوستان گفتند: چه خبر است؟ گفتم: در روستا کسی نبود. چون کسی که راننده و از اعراب منطقه بود خیلی خوف داشت. آرام و با چراغ خاموش 5 کیلومتر از آنها که دور شدیم، گفتم: عراقیها و تانکها داخل روستا هستند.

شب بود و جاده خاموش، راننده ما شاید با سرعت نزدیک به 120 کیلومتر در جاده می­رفت، چند مرتبه از جاده خارج شدیم ولی ما را سالم رساند و به فرمانده پاسگاه ایستگاه 7 خبر دادیم، ایشان همان لحظه با اتاق جنگ در آبادان تماس گرفتند و به فرمانده شهید تیمسار فلاحی خبر دادند، تیمسار گفتند: آن 2 نفری که ماجرا را دیدند و راه را بلد هستند، بمانند تا فردا برویم و ببینیم اوضاع چطور است.

فردا ساعت 7 که هوا روشن شد، فکر می­کنید برای کمک ما چقدر نیرو فرستادند؟ یک ریوی ارتشی که چند تا سرباز داخلش بودند البته تعداد آنها به بیست نفر نمی­رسید، یک جیپ 106 و جیپ فرماندهی و یک موشک تاف، اینها را همراه چند تن از فرمانده­هان ارتش برای اطلاع دقیق از منطقه فرستادند.

دیشب اینها روستای سلمانیه بودند، ولی صبح نزدیک به 20 کیلومتر پیشروی کرده بودند، همینکه 5 کیلومتر در جاده رفتیم با تیر مستقیم شروع کردند جاده را کوبیدن، آن قدر کوبیدند که رفتیم زیر جاده. زنگ زدند گفتند خبر درست است و عراقیها از رودخانه رد شدند. 2 فروند هواپیما بالای سر آنها فرستادند که ببنند چه خبر است، فیلم و عکس بگیرند، هواپیماها هم بی­خبر بودند، آرام آمدند بالای این تانکها رد شدند ولی تمام فضای آسمان سیاه شد، هر دو هواپیما را زدند، سرنوشت یکی از خلبانها اصلاً مشخص نشد، دیگری با چتر بین ما و عراقیها افتاد. (این داستان را قطع می­کنم، خواستم بگویم شاهد این محاصره بودم.)

شهید تندگویان در جاده ماهشهر - آبادان

ما رفتیم اهواز نیرو آوردیم، خواستیم برگردیم متوجه شدیم که خیلی از ماشینها روی جاده ماهشهر - آبادان متوقف شده و ایستادند. پرسیدیم: چه خبر است؟ گفتند: عراقیها می­خواهند این جاده را قطع کنند، نزدیک جاده ماهشهر - آبادان رسیدند و اجازه نمی­دهند هیچ ماشینی از این جاده حرکت کند.

جوانی که در میان جمعیت بود گفت: نه، من باید به محیط کارم بروم و نمی­توانم در تهران در دفتر کار بنشینم و شریک کارکنان صنعت نفت نباشم، من باید بروم پالایشگاه. من از این دوستان سئوال کردم ایشان چه کسی هستند که این طور صحبت می­کنند؟ گفتند: ایشان وزیر نفت دولت رجایی، مهندس محمد جواد تندگویان هستند. ما خیلی تعجب کردیم و ایشان از طریق جاده­ای خاکی رفتند.

خواستم این نکته را بگویم که یک وزیر مکتبی و حزب اللهی این طور بود، وقتی در دفتر کارش نشسته احساس عدم آرامش می­کند، احساس می­کند تا نرود در شهر آبادان و در پالایشگاه، نتوانسته وظیفه خود را انجام دهد. واقعاً اگر همه وزرای ما اینطور باشند، به فکر مردم و مستضعفین و در صحنه و همه جا باشند مملکت خوب خواهد شد. اما با بعضی از این دوستان وزیر در دوره­های بعد هم حشر و نشر داشتیم که اصلاً و ابداً اینطور نبودند.

در مورد شهید محمد جواد تندگویان نقل کنم با اینکه راه بسته بود، ایشان حاضر نشد در آنجا بمانند، ایشان همراهان خودش را هم مجبور کرد از جاده خاکی به سمت آبادان حرکت کنند.

سال گذشته در دانشگاه تهران از خاطرات شهید می­گفتم، مهندس یحیوی از همراهان مهندس تندگویان هم آنجا بودند، ایشان تایید کرد و گفت: آن­قدر ما سعی کردیم جلوی او را بگیریم ولی ایشان گفتند: من تنها می­روم، اگر نمی­خواهید همراه من نیایید، من تا نروم آبادان و در میان کارکنان صنعت نفت قرار نگیرم از این جا تکان نمی­خورم. همین­طور شد و ایشان با همراهان رفتند و اسیر شدند و فقط ایشان شهید شدند.

من می­خواستم بگویم که هرگاه ما یک وزیر اینچنینی یا یک رئیس جمهور اینچنینی داشته باشیم موفق هستیم، هر وقت دیگران پا به رکاب باشند ما شکست می­خوریم.

شوخی با نارنجک

ما خیلی شیطنت داشتیم! نارنجک را درش را باز می­کردیم و فیتیله­اش را درمی­آوردیم، دوباره نارنجک را می­بستیم. (نارنجک بدون فتیله یا چاشنی اصلاً اثر ندارد) پیش برادران ارتشی یا دیگران که در خط بودند می­رفتیم، یک نارنجک را به او می دادیم و می­گفتیم: پرتاب نارنجک را به ما یاد دهید. خیلی افتخار می­کردند به بسیجیها که فکر می کردند ماچیزی بلد نیستیم، یاد بدهند. می­گفت: نارنجک را این­طور می­گیرید، این ضامنش را می­کشید، دستگیره را نگه می­دارید، بعد به این شکل پرتاب می­کنید و اگر یک دفعه دست را از روی دستگیره بردارید باید سریع بیندازید، دیگر نمی­شود نارنجک را با دست گرفت.

خوب من همان حرکات ضامن کشیدن را انجام می­دادم، بعد دست خودم را باز می­کردم و می­گفتم: حالا چکارش کنم؟ بعد اینها فرار می­کردند و روی زمین دراز می­کشیدند، داد می­زدند: بخواب! بخواب! وقتی که اینها می­خوابیدند فرار می­کردیم آن طرف خاکریز، اینها که بعد از مدتی بلند می­شدند متوجه می­شدند خبری نیست، من با این دوستمان هماهنگ می­کردم و از دور به این بنده­خداها می­خندیدیم.

من شنیدم بعد از من همه دوستان خیلی این کارها را می­کردند، مثلاً از آن طرف خاکریزکه رو به عراقیها بود، همین نارنجکها را از ضامن می­کشیدند و می­انداختند کنار تیربارچی، می­دید نارنجک است و فرار می­کرد، بعد هر چه می­ایستاد منفجر شود، نمی­شد، ولی صحنه­های جالبی از خوابیدن و گاز گرفتن زمین که الان نارنجک منفجر می­شود تا آخر بوجود می­آمد.

در تعقیب تانک

من رفتم خرمشهر، دو تا نارنجک به ما دادند و گفتند: بروید از فلان­جا یک اسلحه بگیرید. شهید دقایقی هم همراه ما بود، گفت: اسلحه خودم را ببر. گفتم: نه، تو فرماندهی باید اسلحه داشته باشی، ولی من از جایی اسلحه تهیه می­کنم. دوستان ما در مدرسه­ای نزدیک مسجد جامع بودند، وقتی رفتم، دیدم خیلی عجیب و غریب خون در اطراف پاشیده است، ظاهراً مقر این دوستان را با راکت زده بودند که مغز و تکه­های پا و دست همه آنجا پاشیده بود.

چندتا اسلحه آن­جا بود برداشتیم و با دو نفر از رفقا به سمت محل درگیری که راه آهن خرمشهر بود رفتیم، که یک نیروی نظامی همراه دو نفر کمک، با یک آرپی­جی در حال برگشتن بودند. گفتیم: برادرها! چه خبر؟ عراقیها کجا هستند؟ چرا دارید برمی گردید؟

جواب دادند: عراقیها قبل از ایستگاه راه آهن، با تانک دارند می­زنند و وارد می­شوند.

شما با آرپی­جی بزنید.

آرپی­جی سلاحی از رده خارج است، با آرپی­جی دیگر نمی­شود تانک بزنیم.

چرا؟

تانکها از فاصله 10 کیلومتری می­زنند، با آرپی­جی باید تا صد متری یا دویست متری نزدیک شوی، نیرو­ها را بزنی و من هم چین جرأتی و چینین تکلیفی ندارم، آرپی­جی سلاحی از رده خارج است ما سلاحی را که در مقابل تانکهای عراقی بایستند الان نداریم.

شما دارید بر­می­گردید، آرپی­جی هایت را به من بده، من قول می­دهم 100 متری تانک بروم و تانک بزنم.

مگر می­شود من سلاحم را به شما بدهم؟ نشنیدی که در ارتش می­گویند سلاح ناموس شما است؟

خیلی جدی گفت من سلاح خودم را به کسی نمی­دهم. من هم اسلحه را مسلح کردم، گفتم: من هم به جرم فرار از جبهه و خیانت به جنگ تو را این­جا اعدام صحرایی می­کنم و چند تا تیر هوایی زدیم تا ببیند اسلحه مسلح شده، اسلحه را روی سینه او گرفتم، اسلحه اش را زمین گذاشت. گفت: برادر خواهش می­کنم، من چند تا بچه کوچک دارم، این آرپی­جی و این اسلحه­ها.

سه تا اسلحه با یک آرپی­جی و دو تا کوله پشتی روی زمین گذاشت و گفت: اینها برای شما. من اسلحه­اش را گرفتم و کوله­ها را دادم به دو تا همراهم، گفتم: شما سلاح­ها را بردارید ولی از این­جا تا 100 متری بدوید که من ممکن است... . می­دویدند و می­گفتند: تو را به خدا نزن! البته ما که نمی­زدیم.

ما این اسلحه را برداشتیم، وارد معرکه شدیم، فقط همین را بگویم که از دروازه­های خرمشهر یکدفعه احساس کردم که در شلمچه هستم، حدود 15 کیلومتر ما با این بچه­ها همین­طور در تعقیب و گریز تانکها بودیم.

همینکه داشتم می­رفتم دیدم برادری خیلی متواضع یقه پیراهن بسته و ایستاده کنار دیوار و 10 – 20 نفر از تکاروان ارتش اسلحه­هایشان را آماده می­کنند. به بچه­ها گفتم چه شده؟ گفتند: این یک عراقی است، می­خواهیم حسابی او را تیر باران کنیم.

دیدم ایشان خیلی متواضع، با تبسم، کنار دیوار نشسته. گفتم: عجب! چه عراقی دل و جرأت داری؟! سلام کردم و پرسیدم: شما این جا چه می­کنی؟ گفت: من عراقیم، 2 سال پیش از عراق فرار کردم، این برادران ارتش گفتند این­جا بایست تا ما یک سلاحی به تو بدهیم. گفتم: اینها می­خواهند شما را بکشند. گفت: نه. بعد به من گفتند: برادر برو کنار، ما همه آماده هستیم. گفتم: ایشان عراقی هست، ولی نه از آن عراقیها که شما بخواهید بکشید، از صدامیها نیست. گفتند: نه، زرنگی؟! می­خواهی خودت بکشی؟ ما برایش نقشه کشیدیم. یک دوربین عکاسی داشتند که در حالی که این بنده خدا را تیرباران می کنند عکس بگیرند. گفتم: بابا جان! این را نگاه کنید چقدر مؤدب است، ریش دارد، یقه­اش را تا بالا بسته، نگاه کردند. بعد شک کردند. گفتم: من این را با خودم می­برم. ولی خیلی به ما کنایه می­زدند که تو این را از دست ما گرفتی. بالای ساختمانی رفتیم، به او گفتم: اسم تو چیه؟ گفت: قاسم کربلایی، گفتم: بالای این ساختمان بمان تا من بروم پایین ببینم چه خبر است. ساعت 9 یا 10 صبح بود که رفتم ولی دیگر یادم رفت قاسم را بالای پشت بام گذاشتم، غروب شده بود، دیدم هیچ یک از خدمه­ها نیستند و هوا تاریک شده بود، یک تیر آرپی­جی داشتم ولی تانکها خیلی دور بودند، دیگر داشتم وارد خاک خودشان می­شدم، تیرم را شلیک کردم. دیگر تیری نداشتم که دیدم دو تا گروه پیاده عراقی به صورت گازانبری می­آمدند، من از آنجا نزدیک به 60 -70 تا تیر شلیک کردم ولی می­آمدند که ما را دور بزنند، یک لحظه نگاه کردم، دیدم کسی دورم نیست و این عراقیها تقریباً رسیدند. دست تو جیب اُوِرکُتَم کردم، دیدم دو تا نارنجک است، یکی از این نارنجکها را در آوردم به سمت عراقیها پرت کردم، شاید 40-50 متر فاصله داشتند، عراقیها همه خوابیدند، به ما گفته بودند از 3 تا 7 ثانیه منفجر می­شود (نارنجکهای چهل تکه آمریکایی بود)، شمردم هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، هزار و چهار، هزار و پنج، هزار و شش، ...، هزار و بیست، ...، هزار و بیست و هفت، این نارنجک منفجر نشد، عراقییها خوشحال و خندان بلند شدند که نارنجک عمل نکرد. این گروهی که به طرفشان نارنجک انداختیم، 50 - 40 متر فاصله داشتد، اما گروه دیگر به من نزدیک شده بودند، تقریبا 20 متر فاصله داشتند، فقط یک نهر کوچکی بین ما بود، یک نارنجک از جیبم در آوردم و انداختم طرفشون، آنها هم خوابیدند، من آن نارنجک را دوباره شمردم هزار و یک، هزار و دو، تا هزار و بیست و هفت. گفتم: خداوندا! الان وقت فرار است، من سریع بلند شدم که فرار کنم، عراقیها هم بلند شدند. یکدفعه بعد از 27 یا 30 شماره نارنجک منفجر شد، صدای آه و فریاد و فقان بلند شد. گروه دیگر هم دنبال من نیامدند، بلکه سراغ مجروحین خود رفتند و من هم از فرصت استفاده کردم به طرف نخلستان فرار کردم.

یک روستایی نزدیک دروزاره­های ورودی خرمشهر بود، پشت دیواری در کوچه، یک نفر مرتب سَرَک می­کشید، یقین کردم عراقی است، گفتم: خداوندا! من که الان تیر ندارم، فقط یک قبضه آرپی­جی دارم، با این قبضه چکار کنم؟ گفتم: این قبضه را به صورت چماق می­گیرم و تو سرش می­زنم، شاید خودش تنها باشد و این­جا گیر کرده باشد، آرام آرام نزدیک رفتم، سینه خیز، خیلی آرام، وقتی نزدیک شدم و می­خواستم بزنم، دیدم که همین برادر قاسم بود که ساعت 9 یا 10 صبح گفتم اینجا بایست من بر­می­گردم. خیلی خوشحال شدم، گفتم: این جا چه می­کنی؟ گفت: برادر شما گفتید اینجا بمان، من هم ماندم. گفتم: من شاید یک هفته نمی آمدم، تو باید یک هفته اینجا بمانی؟ از 10 صبح تا 10 شب پشت دیوار مانده بود تا من بیایم، جنگ با آن همه شدتش، همین طور مانده بود که ما برگردیم.

ترکش ناکام

عراقی­ها دوتا تیر بار نصب کرده بودند و بچه­ها را زیر تیررس در محاصره انداخته بودند و بچه­ها نمی­توانستند از این محاصره خارج شوند. دیدم گروهبان ارتشی همین­طور به خودش می­پیچد، مثل حالت احتضار که دارد جان می­دهد. گفتم: چه شده؟ گفتند: تیر خورده، گفتم: تیر به کجایت اصابت کرده؟ گفت: به ستون فقراتم تیر خورده. دیدم که او شهید می­شود و نمی­توانیم او را ببریم، گفتم قبل از اینکه این صحنه را ترک کنم یک نگاهی به زخم ایشان بکنم. من اُوِرکت او را باز کردم، فانوسقه­اش را باز کردم، ترکش یا تیر لباسش را سوراخ کرده ولی بدن را سوراخ نکرده بود، بلکه فقط این فشار تیر که به این خورده بود، او احساس کرده که تیر خورده و حالت احتضار به خودش گرفته بود و داشت غش می­کرد و نفسهای خیلی عمیق می­زد. گفتم: تو تیر نخوردی! گفت: چرا تیر خوردم! گفتم: تیر خوردی، ولی حتی به پوست بدنت اصابت نکرده. گفت: جدی می­گی؟ گفتم: بله. بلند شد مثل فرفره شروع کرد به فرار کردن.

رزمنده دودی، ترس دشمن

در آن جمعی که محاصره شده بودیم من از پنجره­ای آرپی­جی شلیک می­کردم و شاید 70 - 60 تا تیر زده بودم ولی نمی­دانستم وضعیتم در چه حالی است. شخص دیگری آنجا بود، ترس او را گرفته بود و نمی­خواست فرار کند، گفتم: برادر چرا نمی­روی؟ یک نگاهی به من کرد، گفت: مرا نکش! من مسلمانم! گفتم: من نمی­خواهم تورا بکشم، من که عراقی نیستم، ایرانی هستم. یک نگاهی به من کرد، التماس می­کرد که مرا نکش، قفل کرده بود، حالتی شده بود که شُکّه شده بود و از جایش تکان نمی­خورد. گفتم: چند لحظه دیگر عراقیها می­رسند، بالاخره مجبور شدم که اسلحه برایش بکشم، دیدم وضعیتش خیلی خراب­ است، حتی از من هم می­ترسد، من اسلحه را زمین گذاشتم، گفتم: برادر! من ایرانی هستم، دارم با شما ایرانی صحبت می کنم، قصد کشتن شما را ندارم، من آتش تیر ایجاد می­کنم شما از این مثلت محاصره فرار کن.

تا اسلحه را زمین گذاشتم، ایشان اسلحه را به سمت من گرفت، تفنگ را آماده کرده بود و می­خواست شلیک کند. گفتم: چرا می­خواهی مرا بکشی؟ از دوستان سئوال کن من ایرانی هستم. تا رویش را آن طرف کرد با لگد به سر و صورتش زدم و گفتم: لحظه ای بمانی می­کشمت. فرار کرد و رفت. من پشت پنجره با آرپی­جی بلند شدم، یک عراقی قشنگ آمد توی پنجره و نگاه کرد. از نیروهای تکاور مخصوص بود، نگاه می­کرد توی اتاق چه خبر است؟ وقتی بلند شدم فقط به اندازه چند سانتی متر فاصله داشتیم، او آن طرف پنجره، من این طرف، هیچ چیزی در دستم نبود ولی او کلاشینکف خودش را به سمت سینه من گرفته بود، منتظر بودم شلیک کند، نیروی «قوات الخاص» نیروی مخصوص بود، ایشان همین طور به من نگاه می­کرد و یکدفعه وحشت کرد! اسلحه در دستش شروع کرد لرزیدن! فرار کرد و رفت پشت یک لنگه در از در سه لنگه­ای که آنجا بود ایستاد. من خیلی تعجب کردم، چرا مرا نزد؟ ولی خوب گفتم من او را می­زنم، با آرپی­جی به لنگه در زدم بعد از چند ثانیه افتاد پایین، من رفتم در یکی از خانه­های خرمشهر دنبال آینه می­گشتم، توی آینه نگاه کردم، گفتم: چیزی نیست، حتماً این آینه گرد گرفته، خوب که نگاه کردم، دو تا چشم خیلی وحشتناک دیدم، متوجه شدم خودم هستم، اوّل تعجب کردم عکس در آینه کسیت؟ بعد متوجه شدم به علت اینکه در فضای بسته 70 - 60 تا آر­پی­جی ­زدم، چهره ام سیاه سیاه شده بود، فقط این چشمانم وقتی باز بود پیدا بود. بعد فهمیدم آن بنده خدا ارتشی که من می­گفتم: برو برو، فکر می­کرد من عراقی، سودانی یا اُردنی هستم، و آن عراقی چقدر از من وحشت کرده، چون ریش سیاه، صورت سیاه، شاید این بنده خدا فکر کرده جن یا چیزی دیده  فرار کرده است.

من 2 سال بعد از این قضیه اسیر شدم، در اردوگاه موصل داشتم قدم می­زدم، دیدم مترجم اردوگاه با یک گروهبانی ایستاده­اند و سریع مرا صدا کرد، این گروهبان یک مقدار لنگ می­زد، من رفتم جلو روی صندلی نشستم او را شناختم، این همانی بود که من با آرپی­جی زدم ولی نمرده بود، یک نگاهی به چشمان من کرد، بعد به من گفت: کجا اسیر شدی؟ گفتم: در کردستان اسیر شدم. گفت: تو در خرمشهر نبودی؟ گفتم: خرمشهر کجاست؟ مترجم از دوستان ما بود، گفت: این از آدمهای نفهم است، رهایش کن. گفت: نه، یکی مثل او این پای مرا یک وجب کوتاه کرده، من باید مطمئن شوم این خودش هست یا نه؟ گفت: خرمشهر یکی از شهرهای جنوبی ایران است، گفتم: شنیدم خرمشهر جز شهرای عراق است.

یک نگاهی کرد گفت: نه خودش نیست، بعد گفت: بِاللهِ العَلِیِّ العَظِیم، اگر این همان بود یک طناب اینجا می­کشیدم، در اردوگاه آتشش می­زدم، گفتم: خوب الحمدلله ما نبودیم. ولی تعجب کردم که چطور زنده ماند، من یک آرپی­جی پشت لنگه در زدم، آرپی­جی تانک را چکار می­کند ولی او زنده بود، به هر حال خدا خواسته بود و این طور شد.

پیامبر فرمودند: «یا عَلِیُّ أنتَ العَلَمُ لِهذِهِ الأُمَّت مَن اتَّبَعَکَ فازَ وَ مَن أبغَضَکَ هَلَکَ» تو عَلَم و پرچم این امت هستی، هرکس تو را پیروی کند رستگار می­شود و آنکه با تو دشمنی کند، هلاک می­شود.

پیشروی 1 نفره تا بصره

من در عملیات رمضان اسیر شدم. در عملیات رمضان برخی از نیروهای لشکر امام حسین و لشکر نجف تا ورودی بصره رسیدند ولی بعضی از محورها که ما بودیم از سمت طلاییه و کوشک خاکریز­های اول را گرفتیم، و فقط سه چهار کیلومتر پیشروی داشتیم، بعضی از محور­ها تا 40 کیلومتر پیشروی داشتند.

ما دوستی از لشگر امام حسین داشتیم که راننده آمبولانس بود، ایشان هم با ما اسیر شد، گفتم: کجا اسیر شدی؟ گفت: من در خود بصره اسیر شدم. گفتم: نیروهای ما که اصلاً به بصره نرسیدند. گفت: ولی من رسیدم، وقتی من با آمبولانس می­رفتم، به من گفتند بصره فتح شد. (نه اینکه شهرکی به نام تنومه اطراف بصره بود، آن را که گرفته بودند پشت بیسیم به هم گفته بودند بصره فتح شد. این بنده خدا هرجا می­رسید می­شنید بصره فتح شده است.) بیرون آمدم و برف پاک­کن­های ماشین را چندتا  نوار زدم، هرجا که می­رفتم مرتب بوق می­زدم، تا به تنومه رسیدم، دژبانی اول دست تکان دادم و رد شدم، دژبانی دوم از پل بصره رد شدم، وارد شهر بصره شدم یک سری از دژبانها و نیرو­های نظامی جلوی ما ایست دادند. گفتند: کجا؟ گفتم: بصره، بصره، ایرانیها بصره را گرفتند. گفتند: که اینجا بصره است. آنقدر به سرم زدند و  گفتند: چطوری تا این­جا آمدی؟

نمی­دانم بصره رفتید یا نه؟ پلی دارد به نام «جس خالد بن ولید» این از روی شط­العرب می­گذرد، اصلاً جنگ به آنجاها نرسید، ولی تنها نیرویی که از ما به آنجا رسید راننده آمبولانس بود که با بوق زدن و شادی کردن هرجا می­رفت عراقیها راه را باز می­کردند، چون وانتها و تویوتاهای ما خیلی شبیه وانتها و تویوتاهای عراقیها بودند.

شفاعت ریش ابوحنیفه

وقتی ما را اسیر کردند ریشمان خیلی بلند بود، عراقیها به ریش خیلی حساس بودند، می­آمدند این ریشمان را می­کشیدند می­گفتند اینها چیه؟ اینها خرافه است. ریش ما را می­گرفتند و می­کشیدند، افسر و ژنرال، همه ریش را می­کشیدند. یکدفعه در بصره در یک سوله­ای بودیم، یک افسری که محافظ هم خیلی داشت آمد، شروع کرد که ریش مرا بکشد، گفت: «شِینُو های؟» این چیه؟ گفتم: «های سُنَّتُ الحَنَفِیَّه» این سنت الهی است. (حنیفاً یعنی الهی و موحد) ایشان به چند تا از محافظینش رو کرد، گفت: ابوحنیفه ریش داشت؟ گفتند: نَعَم، سَیّدی! ابوحنیفه ریش بلندی داشت که روی سینه­اش را گرفته بود. به من گفت: «أعتَذِر مِنک» مرا ببخشید، من فکر نمی­کردم شما از اتباع و پیروان ابوحنیفه باشید، من معذرت می­خواهم و اعلام کرد که کسی حق ندارد ریش ایشان را بکشد، ایشان از اتباع ابوحنیفه است. خوب ابوحنیفه در آنجا از ما شفاعت کرد و از دست آنها نجات داد.

مجروحیت خمینی

دوستی داشتم به نام حمید خمینی، من با او روزها می­جنگیدیم و تخصص داشتیم در خنثی کردن خمپاره یا گلوله توپ. بچه­ها می­خواستند خمپاره یا گلوله توپ برای ویترین یا دکور ببرند ما خنثی می­کردیم، یک کارگاه موتور سیکلت بود، آنجا چاشنی بالایش را باز می­کردیم و خالی می­کردیم، می­دادیم می­بردند.

حمید خمینی خیلی شیطنت داشت. به من می­گفت: من با این کارتِ حمید خمینی تا حالا صد بار مجانی سوار هواپیما شدم. گفتم: چطور؟ گفت: تا نشان می­دهم دژبانها کنار می­روند، همه کنار می­روند، بدون بلیط صدبار سوار هواپیما شدم، آن­قدر وارد هتلها شدم، آن قدر با کارتِ حمید خمینی وارد بیمارستانها شدم، همه فکر می­کنند که یا پسر امام هستم یا از نوادگان امام هستم راه را باز می­کنند.

یک خمپاره 120 آوردند تا ایشان خنثی کنند، ایشان گفت: این چون بزرگ است در ویترین نمی­گذارند! خمپاره 60، 80، نارنجک تفنگی را داخل ویترین می­گذارند. اما این خمپاره 120، مال عراقی­ها بود، رنگش زیتونی و خیلی قشنگ بود. گفت: نه، من این را می خواهم. حمید گفت: می­برم اهواز در پادگان غیور اصلی برای شما خنثی می کنم.

ایشان در حالیکه داشت خمپاره 120 را خنثی می­کرد خمپاره در دستش منفجر شد. آنهایی که شاهد این صحنه بودند گفتند: دیدیم آتش انفجار 100 متر حمید را بالا برد و زمین انداخت.

وقتی حمید پایین آمد بردنش بیمارستان و به ما خبر دادند که حمید در بیمارستان شهدای تهران در تجریش بستری است. ما دیدارش رفتیم، حمیدی که ما می­شناختیم خیلی تنومند بود، وقتی در بیمارستان نگاه کردیم، دیدیم کوچک شده بود، یک دست و یک پا از دست داده بود، چشمش رفته بود. اوّل خیلی ناراحت شدیم که حمید را به این شکل می­بینیم، ولی روحیه خودمان را حفظ کردیم و گفتیم: سلام حمید! حالت چطور است؟ گفت: فقط به شما بگویم که از هر عضوی که دوتا داشتم یکی را از دست دادم، چشم یکی، پا یکی، دست یکی رفته بود و نصف بینی رفته بود. با آن وضعیت خیلی مِزاح می­کرد، من تعجب کردم، من اگر جای او بودم شاید از انقلاب دست می­کشیدم.

ایشان می­گفت: روزانه خیلی ملاقات کننده دارم ولی خیلی ها منافقین هستند، می­آیند به من می­گویند شما دست و پا از دست دادید، چه کسی دوباره به شما دست و پا و چشم می­دهد؟ می­خواستند مرا به انقلاب بدبین کنند. وقتی امام فهمیده بودند حمید در بیماستان مقابل منافقان این طوری مقاومت کرده، یک قرآنی را هدیه کردند و دادند به آقای محسن رضایی، و ایشان از طرف امام آن را به حمید خمینی هدیه دادند.

وقتی من که از اسارت آزاد شدم، گفتند: حمید سلام رسانده و گفته که تو حقّت نبود برگردی، باید در اسارت کشته می­شدی، ولی من الان دارم برای معالجه می­روم آلمان، برگشتم می­بینمت ولی این آخرین سفر حمید خمینی بود و در آلمان تحت عمل جراحی به شهادت رسید. ان­شاءالله خداوند ایشان را با ائمه اطهار: و امیرالمؤمنین محشور بگرداند.

بصره به جای العماره، شکست به جای پیروزی

لشگر عاشورا از ترک زبانهای تبریز بودند، ما در اسارت یک گردان از این لشگر داشتیم که کامل اسیر شده بود. فرمانده و معاون و هیچ­کدام زخمی نشده بودند. از فرمانده پرسیدم، ایشان گفت که به ما مأموریت دادند در عملیات خیبر پلی را که به العماره ختم می­شود را منهدم کنیم و همان جا اردو بزنیم و اتوبان العماره - بصره را قطع کنیم. از سر شب تا صبح راه رفتیم و آخرهای شب، نزدیک سحر، خبر دادیم که هرچه ما می­رویم ولی این پل را نمی بینیم. گفتند: به ما علامت بدهید که کجا هستید. بعد از خیلی مشاوره و مکالمات بی­سیمی، معلوم شد 70 کیلومتر راه را اشتباه رفتیم و به جای اینکه از سمت راست برویم، از سمت چپ رفتیم. فرمانده قرارگاه به ما گفت که شما نزدیکیهای بصره هستید. گفت: صبح که شد، تانکها آمدند دور ما را محاصره کردند و همه اسیر شدیم و فرمانده کل عراقی­ها گفت: شما این­جا چه می­کنید؟ گفتیم: ما دیشب آمدیم عملیات. گفت: عملیات که 100 کیلومتر آن طرف­تر، در العماره است، شما الان در نزدیکهای بصره هستید. بنده خداها برای خودشان هم در آن جا لطیفه­ای بود که کجا می­خواستند بروند و از کجا سر در آوردند.

جشن  عید غدیر در موصل

روز عید غدیر بود، حاج­آقا ابوترابی در اسارت از فرمانده عراقیها اجازه گرفته بود که مصافحه با سادات انجام شود. چون برخی از فرماندهان با حاج­ آقا ابوترابی خوب بودند، اجازه دادند که این مصافحه به صورت اردوگاهی انجام شود. حدود 1600 یا 1700 نفر در اردوگاه بودیم که حاج ­آقا فرمودند: سادات لباس متحدالشکل بپوشند. آن روز کسی غیر از سادات لباس پلنگی که به ما می­دادند را نپوشد، سادات در یک جایی بایستند و بقیه اردوگاه 1600 - 1700 نفر با اینها مصافحه می­کنند. مصافحه انجام شد و حاج­آقا صحبت کردند، در پایان فرمودند: برادران سادات خیلی عزیز و گرامی هستید ولی براردان عزیز! هر کسی به سهم خودش اگر دِقّ و دلی از سادات دارند، سادات را بزنند و در حوض بیندازند. این بنده­های خدا تعجب کردند که حاج ­آقا چه گفتند؟! بچه­ ها با الله اکبر به سادات حمله کردند و آنها هم فرار کردند، سادات را گرفتند و در حوض و در شُل و گِل انداختند. حاج­ آقا می­خندید که چه آشی برای سادات پخته بود که یک دفعه دیدیم پاهای حاج­آقا رفت بالا، گفتند: شما خودت سیدی و او را انداختند داخل حوض و شُل و گِلی کردند. حاج­آقا گفت: آقا من خودم را نگفتم. بچه­ ها گفتند: شما فرمان دادی و فرمان ولی فقیه هم مطاع است. این بنده خدا را در حوض انداختند و حاج ­آقا برای اینکه بچه­ ها بخندند خیلی از این کارها می­کرد.

انتقام از حاج­ آقا ابوترابی

مثلاً یک گروه ضربت در اردوگاه از بچه های قوی هیکل درست کرده بودند، حاج ­آقا می­گفت: ایشان را ببرند داخل حوض بیاندازند و یک مقدار شُل مالی کنند، فرمان ولی فقیه هم مطاع بود، بچه­ ها بلند می­کردند و در حوض می­انداختند. آنهایی که از حاج ­آقا خیلی ضربِ شصت دیده بودند، گاهی می­آمدند جنگ زرگری می­کردند و همدیگر را می­زدند. اینها را پیش حاج­ آقا می­آوردند، حاج ­آقا دست این دوتا را می­گرفت، آرام با آنها قدم می­زد و می­گفت: آرام باشید، دعوا نکنید، می­گفتند: نه حاج­آقا، من خونم دیگر کثیف شده، دیگر به اینجام رسیده.

این دو نفر حاج­ آقا را آرام به کنار حوض هدایت می­کردند و حاج­آقا را داخل حوض می­انداختند. از آن به بعد حاج­ آقا مواظب بود که اگر کسی مشکلی دارد، می­خواهد مشورتی کند، خیلی احتیاط می­کردند که از کنار حوض رد نشوند.

رادیو در موصل

در اردوگاه موصل رادیویی داشتیم و برای رادیو در اردوگاه حکم اعدام صادر کرده بودند و گفته بودند این رادیو را از هر کسی بگیریم، اعدامش می­کنیم. چند تا گروه تفحص با وسایل الکترونیکی که رادیو را پیدا می­کرد نتوانستند رادیو را پیدا کنند. یکدفعه بر حسب تصادف، در صف آمار این رادیو دست بچه­ ها بود و عراقیها فهمیده بودند که رادیو در آسایشگاه است، بچه­ها را از آسایشگاه بیرون کردند و شروع کردن به جستجو کردن، بچه­ ها رادیو را مرتب به صفهای عقبی می­دادند تا رسید به همان صفی که رادیو ابتدا آنجا بود و حتماً رادیو لو می­رفت. یکدفعه یک نفر از توی صف بیرون آمد و مشت محکمی به یکی از بچه ­ها زد و دو دسته شدند و به جان هم ریختند، عراقی­ها آمدند بچه­ ها را جدا کنند که اغتشاش و هرج و مرج به راه افتاد، گروهی از ایرانی­ها به گروه دیگر می­زدند، بچه­ ها آرام رادیو را در جایی پنهان کردند تا رادیو به دست عراقیها نیفتد.

نصب عکس امام خمینی در اردوگاه موصل

ما در اردوگاه موصل بسیجی و با حرارت بودیم، یک بنده خدایی نقاش بود، به او گفتیم آقای «چشم بر زمین» تو می­توانی عکس امام را بکشی؟ گفت: می­توانم. ایشان عکس امام را با صابون­های رنگی روی یک ملحفه طراحی کرد و توی آسایشگاه زدند. بچه­ ها می­گفتند همانطور که در دفتر عراقیها عکس صدام است، در اتاق خواب ما (آسایشگاه) باید عکس امام باشد.

نگهبان عراقی در حال قدم زدن تا این صحنه را دید، وحشت کرد و یکدفعه فرار کرد. رفت به فرمانده گفت ایرانیها عکس امامشان را در آسایشگاه دارند! فرمانده با 50 - 60 نفر آمدند و در را باز کردند و دیدند بچه­ ها زیر عکس امام نشستند و گفتند که ما اجازه نمی­دهیم که عکس امام پایین بیاید.

حالا تصور کنید در دل عراق، در موصل، منطقه نظامی هستید، فرمانده عراقی گفت: شما اسیر هستید، باید تابع مقررات عراق باشید. یکی از بچه­ ها بلند شد و گفت: تو در محل کارِت، بالای سرت، عکس صدام نیست؟ گفت: بله، اما اینجا عراق است و تحت حکومت عراق است. گفتند: ما هم می­خواهیم عکس امام اینجا باشد. اگر ما همه کشته ­شویم عکس امام پایین می­آید. تا یک هفته تمام عکس امام بالا بود، نه عراقی­ها و نه ایرانی­ها، هیچکس جرأت نمی­کرد این عکس را پایین بیاورد. اگر کسی دست به عکس امام می­زد، عکس العمل خیلی شدید نشان می­دادند.

ما به بچه­ ها گفتیم: روی عراقی­ها کم شد، تا کار به جای باریک نرسیده، عکس را پایین بیاورید. بچه­ها آرام و با احترام عکس امام را پایین آوردند که مشکلی ایجاد نشود.

ترانه در اسارتگاه

عراقیها بلندگوهای زیادی در اردوگاه داشتند. یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم، نوار ترانه گذاشتند، نوار هم ترانه عربی بود. بچه­ ها از ستونها بالا رفتند و تمام بلندگوها را شکستند. فرمانده اردوگاه آمد و گفت: این چه حرکتی است شما انجام می­دهید؟ گفتند: چون ترانه حرام است ما گوش نمی­دهیم. فرمانده گفت: اولاً این راهش نبود، ثانیاً شما اسیر هستید و از خودتان هیچ اختیاری ندارید. ما اختیار داریم هم برای خودمان و هم برای سربازهایمان نوار ترانه می­گذاریم تا گوش کنند. بچه­ ها گفتند: شما اجازه ندارید نوار ترانه­ را آنقدر بلند کنید که صدایش به گوش ما برسد و اگر از این به بعد هم نوار ترانه پخش کنید ما دوباره بلندگوها را می­شکنیم.

عراقیها مانده بودند با این بچه­ ها چه کار کنند، نه حرف حساب حالیشان می­شود و نه از شعارها دست بر می­دارند.

تدریس نهج البلاغه در اسارتگاه

من یک کلاس داشتم، فکر می­کنم نهج البلاغه درس می­دادم. حدوداً صد نفر در کلاس من بودند، یک نفر نگهبانی می­داد تا وقتی که عراقیها می­آیند، وضعیت به حالت عادی برگردد. یکدفعه دیدم 8 ژنرال پشت سر بچه­ ها ایستاده­اند، دارند نگاه می­کنند من چه می­گویم. من یکدفعه خیلی تعجب کردم! این عراقیها از کجا آمدند؟ خواستم خودم را پنهان کنم، به من گفتند: نه، بِشین یا شیخ و طرح توطئه بریز. فهمیدم نگهبان خواسته زرنگی کند و از درس یک صفحه عقب نیفتد، آمده نشسته. وقتی هیئتی از ژنرالها از بغداد آمده بودند، فرمانده اردوگاه گفته بهترین آسایشگاه از لحاظ نظم و انضباط و ... را به آنها نشان می­دهیم و مستقیماً به آسایشگاهی که ما بودیم آمدند. به من گفتند: یا شیخ! بِشین بر علیه صدام توطئه کن، بشین نقشه خلع سلاح ما را طراحی کن، بشین نقشه انفجار اردوگاه را بریز و ... هر کدام یک حرفی می­زد که من احساس کردم دیگر اعدام کمترین مجازات من است.

من هم آرام سر جای خودم نشستم و یکی از آنها گفت: چکار می­کردی؟

- گفتم: داشتم عربی تدریس می­کردم. (در صورتیکه نهج البلاغه بود، خیلی قَهقَهِ زد که یک فارس و عَجَم عربی تدریس می­کند!؟)

- گفتم: بله، من در ایران مقداری عربی کار کرده بودم، الان داشتم قواعد عربی را به این دوستان می­آموختم. گفت: شما داشتید کار سیاسی می­کردید. گفتم: شما هرچه می­خواهید بگویید، اما من داشتم زبان مادری شما را به این ایرانیها یاد می­دادم. ایرانیها به زبان عربی و زمان مادری شما بسیار علاقه دارند، دوست دارند یاد بگیرند چون زبان قرآن هم است.

- گفت: تو ادعای بزرگی می­کنی! فرض کن ما (8 ژنرال عراقی) شاگردان تو و سر کلاس شما هستیم و شما معلّم ما هستید.

- گفتم: شما اساتید من هستید، من نمی­توانم جلوی شما درس بدهم و شما حالت نظامی خیلی خشنی دارید! من می­ترسم درس بدهم.

- گفتند: نه، فرض کن ما شاگردان تو هستیم.

خداوند یاری کرد من چیزهایی گفتم، بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، مبتدا زِیدٌ و عَاذِرٌ خبر، «إن قَبِلتَ زِیدٌ عاذِرٌ مَنِ اعتَذِر» از کتاب الفیه که آنجا بود شروع به تدریس کردم. جملات عربی دوگونه هستند: اسمیه یا فعلیه، این جمله­ای که در شعر است «زِیدٌ عاذِرٌ مَنِ اعتَذِر» زید مبتدا و عاذر خبر، مسند و مسند الیه است. از مطالب دقیق مبتدا و خبر گفتم. یکی از اینها دادند و گفت: یا شیخ! ما اینها را حتی در دانشگاه­هایمان نخواندیم، شما از کجا یاد گرفتید؟

گفتم: این را در مدارس راهنمایی ایران درس می­دهند. گفت: در مدارس راهنمایی ایران؟ گفتم: بله در مدارس راهنمایی، دبیرستان، همه جا درس می­دهند. وقتی می­گفت شیخ، نه اینکه من روحانی هستم، بلکه منظورش معلم بود.

یکی گفت: بارِکَ الله بِکَ، از فردا کرسی تعلیم و تدریس عربی در اردوگاه تعیین کنیم، ایرانیها فوج فوج بیایند و عربی یاد بگیرند. گفتم: من حرفی ندارم، ولی فرمانده اردوگاه من را مجازات می­کند! (فرمانده اردوگاه همراهشان بود) گفتند: فرمانده غلط می­کند تو را مجازات کند! تو افتخار ما عربها هستی. به فرمانده که اسمش علی بود گفت: فردا برای او کرسی تدریس آماده می­کنی، اسراء را صدتا صدتا با کابل می­آری اینجا، ایشان به آنها عربی یاد بدهد.

وقتی خداحافظی کردند و می­خواستند بروند، من خواستم بلند شوم، گفتند: «خواهش می­کنم بنشینید، احترام استاد واجب است، شما بنشینید تا ما خارج شویم.» صحنه­ای که ممکن بود تبدیل به اعدام شود به این شکل تمام شد.

حدیث نبوی ، شفاعت از اعدامی

شورشی در اردوگاه شده بود، البته شورش نه، بلکه تاسوعا بود، هرچقدر به بچه­ها می­گفتند باز هم محکم سینه می­زدند و حرف گوش نمی­کردند. بچه­ها بسیجی­ و با حرارت بودند و می گفتند: اصلاً ما زندان انفرادی برویم و کتک بخوریم و سرمان هم به خاطر امام حسین بشکند، اشکالی ندارد. هرکاری می­کردیم بچه­ ها آرام نمی­شدند، علناً شب تاسوعا سینه می­زدند و صدا هم خیلی بالا رفته بود. فرمانده هم از خودش می­ترسید، به هر حال فرمانده دستور خاموشی داد، نیروهای ضد شورش آمدند و خیلی بچه­ها را زدند، بچه­ها آرام نشدند، دوباره شورش عمق پیدا کرد و دوباره بچه­ها را زدند.

گروهی از حقوق بشر آمدند و از پشت و بدن بچه­ها که شکسته شده بود و پاره پاره شده بود عکس گرفتند که باعث شد یک درجه از سرهنگی فرمانده اردوگاه تعلیق شود، ایشان خیلی عصبانی بود. در عراق تعلیق یک درجه به منزله خودکشی یک نظامی است.

به عنوان اینکه ایشان بخواهد زهرش را به بچه­ها بریزد، یک روز نگهبان را فرستاد دنبال من، من را احضار کردند دفتر ایشان، من هم همیشه حرز امام رضا (بِسمِ اللهِ أخَذتُ بِاللهِ سَمعَکَ وَ بَصَرَک الخ)[7] را هم می­خواندم و هم همراهم بود. گروهبانی که آمد دنبال من داشت می­لرزید، گفتم: حسن! برای چه می­لرزی؟ سنش از من خیلی بالاتر بود، جواب داد: چونکه فرمانده گفته کار تو را تمام می­کنم. گفتم: چطور؟ گفت: چهل نفر از نیروهای مخصوص آورده و به آنها تعلیم داده، گفته او را بزنید، اول خُردش کنید و تمام استخوانهایش را خرد کنید، بعد خودم او را می­کشم. چهل نفر پشت در مقر فرماندهی آماده هستند.

گفتم: اصلاً اشکالی ندارد و مشکلی نیست. گفت: نه! نه! آنقدر من می­ترسم، می­ترسم که فرمانده عصبانی شود و همین بلا را بر سر ما هم بیاورد. بنده خدا می­لرزید، با این حال وارد مقر فرمانده شدیم و من حرز را تلاوت می­کردم و یک حرز هم همراهم بود. وقتی که وارد مقر فرمانده شدم، رویش را به آن طرف کرده بود و سیگار می­کشید؛ مست هم بود، هر چه سعی کرد به من اعتنا نکند نتوانست، بلند شد و خم شد، رو به من کرد و گفت: سلام. اولین کلامش، به عنوان تهدید این حدیث بود: «کُن فِی دُنیاکَ کَأنَّکَ تَعِیشُ فِیها أبَداً وَ کُن لِآ خِرَتِکَ کَأنَّکَ تَمُوتُ غَداً[8]» در دنیایت طوری کار کن که فکر می­کنی همیشه زنده می­مانی و برای آخرتت طوری عمل کن گویا فردا می­میری گفتم: سیدی این حدیث بسیار زیبایی است، شما یک کاغذ و قلم به من بدهید این حدیث را بنویسم. گفت: نه! نه! این حدیث را می­گویم برای اینکه ابتدای کلامم با شما باشد. گفتم: من افتخار می­کنم که فرمانده اردوگاه من کسی است که کلامش را با کلام پیامبر9 آغاز میکند. گفت: یا الله!! یک قلم و کاغذ به او بدهید. او حدیث را می­گفت: «کُن فِی دُنیاکَ» شروع کرد به گفتن، هِی گفتم قبلی چه بود؟ بعدی چه بود؟ تا حدیث را کامل کرد 10 دقیقه­ای طول کشید. بعد گفت: شما ایرانیها فکر می­کنید ما همه اهل کتک زدن هستیم؟ ما خاندان علم هستیم، بروید در نجف بپرسید خاندان فلانی چه کسانی هستند؟ ما همه علماء ریشه دار هستیم تا تاریخ صدر اسلام برسد. ما حاضریم که اساتید خود را دعوت کنیم به شما علوم را یاد بدهند، علوم عربی و ... . ساعتی گذشت تازه معلوم شد که از قضیه منحرف شده، یک دقیقه سکوت کرد و من خیلی از ایشان تعریف کردم. گفتم: من احساس می­کنم در این جا با وجود شما در آرامش زندگی می­کنیم، کسی که کلامش را با کلام پیامبر9 شروع می­کند و اهل فضل و علم و اهل نجف هست.

بعد سرش را بالا آورد، گفت: فکر می­کردم تو انسان خیلی خشن باشی، دیدم چه انسان رئوف و مهربانی هستی، پس این اطلاعاتی که به ما دادند همه کشک بوده و چند تا کاغذ را پاره کرد و شروع کرد به من دست دادن و قهقهه می­زد، سه ساعت گذشت ما مرتب شیرینی و بیسکوییت خوردیم و 40 نفر عراقی بیرون بودند تا فرمان ایشان را اطاعت کنند که مثلاً ما را لِه کنند. بعد که بیرون آمدیم دست من گردن ایشان و دست ایشان بر گردن من و همینطور قَه قَه می­خندیدیم، همه تعجب کردند. ایشان با من معامله کرد که تو اردوگاه را آرام نگه دار و من هرچه تو بخواهی می­دهم، گفتم: من چه کسی هستم که اردوگاه را آرام نگه دارم؟ بچه­ها هرکدام رأی و نظری دارند. گفت: من می­دانم تو شیخ هستی، هاشمی رفسنجانی هستی، یک اردوگاه را آرام نگه دار و غیر از آرامش اردوگاه چیزی نمی­خواهم، الان که تو را پیدا کردم احساس می­کنم یک دوست صمیمی پیدا کردم.

وقتی که از مقر فرماندهی بیرون آمدیم، گروه ضربت عراقیها به ما نگاه می­کردند و چیزهایی زیر لب می­گفتند، قهقه زدیم و مسئول قسمت ما (همان گروهبانی که می­لرزید و حدوداً 45 سالش بود) را صدا زد و گفت: ایشان را با احترام می­بری اردوگاه، هر چیز که احتیاج داشت در اختیارش قرار می دهید وهر وقت خواست از زندان بیاید بیرون شما موظفید در را باز کنید.

گروهبان گفت: «شِیخ عِیسَی أنتَ سَاحِر أنتَ شَیطان ...» شیخ عیسی تو جادوگری! تو شیطانی! به من نزدیک نشو! نمی­دانی فرمانده با چه حرص و ولعی این گروه را توجیه می­کرد که او را بکشید، گفتم: فرمانده فهمید که اشتباه کرده است. گفت: نه! نه! تو دیگر اصلاً به من نزدیک نشو.

این کِید و حیله دشمن هم خنثی شد و واقعاً هم برخورد ایشان با من هم در این 2 سالی که در آن اردوگاه بودم برخورد پدرانه بود، ما یتیم و او پدر ما بود و کمال لطف را در برخوردهایشان با من داشتند.

خودکار سبز سر سرخ می‌دهد برباد

دوستی به نام سید حجت که آدم کم سواد و ساده ای بود داشتیم، من فامیلی ایشان را نمی­گویم، در عملیات و الفجر مقدماتی اسیر شد، چون اهل محل ما بود یک زبان خاصی داشت و کسی زبان او را بلد نبود، آن جا مترجمش بودم، او با من خیلی انس پیدا کرده بود. گفتم: کجا بودی؟ گفت: قبلاً 2 سال سربازی کردستان بودم، معاف شدم، بعد که آمدم بهبهان، دیدم اعزام جبهه است، گفتم: بروم به خانه خبر بدهم بعد بیام بروم جبهه، بعد با خودم گفتم: ما می­رویم یک­ هفته عملیات انجام می­دهیم و برمی­گردیم. آنها هم فکر می­کنند سربازی هستم، و در جرگه بچه­ها و اعزامیها شدم و راهی جبهه و بعد اسیر شدم.

می­خواهم بگویم سید حجت چقدر ساده بود، روزی عراقیها پشت پنجره آمدند، یک سرباز عراقی بود، خیلی حالت شوخی داشت و نزدیک 12 سال بود سرباز بود. در عراق زمان صدام سربازی 5 سال بود و 2 سال احتیاط بودند که جنگ شروع شده بود و دیگر آنها را ترخیص نکردند. 12 سال سرباز بود، گفت: (فارسی بلد بودند) فرانسه به ما میراژ 2000 داده و ما از این به بعد تمام اهداف خودمان را در ایران به راحتی خواهیم زد. سید حجت جلو رفت و گفت: میراژ 2000 چیه؟ اگر میراژ 2000 هم به شما بدهند شما هیچ غلطی نمی­توانید بکنید.

سید حجّت هرچند سواد نداشت ولی دوست داشت با خط بازی کند و قلم در آن جا ممنوع بود. یکدفعه یک مدادی از دست ایشان گرفتند و او را انفرادی ­بردند. هر مداد بر اساس عرض و طولش انفرادی داشت، مثلاً یک مداد کامل یک هفته انفرادی و همراه با شکنجه داشت، مدادهای نصفه سه روز انفرادی داشت، او را بردند، بچه­ ها دعا می­کردند سید حجت تحت این شکنجه­ ها مقاومت کند. بعد که سید حجت از زندان آمد، به استقبالش رفتیم، زیر پیراهنش دست کرد و چهل عدد خودکار و مداد به من داد. خودکارها و خودنویسهای اعلا و شیک، خیلی تعجب کردم، گفتم: از کجا؟ گفت: زندان انفرادی تاریک بود، هر روز یک گروه 6 - 7 نفری از عراقیها می­آمدند مرا می­زدند، همینطور که می­زدند و من داد و بیداد می­کردم، جیبهایشان را خالی می­کردم، خودکارهای شک عراقیها را برمی داشتم، بعد کنار می­انداختم، چون تاریک بود اینها نمی­دیدند، روز آخر که گفتند سید حجت آماده باش می­خواهی بروی، من هم، همه را جمع کردم و برای شما آوردم.

ایشان آدم بسیار جالبی بودند، مثلاً اولین بار گفتم: فامیلت چیه؟ گفت: فامیل من روپوش است. گفتم: روپوش؟! اهل کجا هستی؟ گفت: فلان جا. آن جا همه سادات می­نشینند و فامیلی آنها موسوی است، گفتم: سادات آن جا همه موسوی هستند، شما چطور روپوش هستی؟ گفت: یک رازی استف من به شما می­گویم، قبل از اینکه اسیر شوم فرمانده گفت: بچه­ها شما روی اسم خودتان سرپوش بگذارید و اسم واقعی و سِمَتهایتان را به عراقیها نگویید. وقتی عراقیها از من پرسیدند، گفتم: سید حجت. یادم آمد که فرمانده گفته باید روی مشخصاتتان سرپوش بگذارید، گفتم سید حجت روپوش. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

رفع ممنوعیت کلاه در اسارت گاه

ما جورابها و پلیمرها را باز می­کردیم و کلاف درست می­کردیم، بچه­ ها کلاه بافتنی، دستکش ، شال گردن می بافتند و استفاده می­کردند، عراقیها فهمیدند که ایرانیها دارند شکل لباسها را عوض می­کنند، مثلاً لباس باید یکدست باشد ولی ایرانیها کلاه، دستکش، شال گردن، لباس و پلیور می­بافند. عراقیها دستور دادند هیچ کس لباس بافتنی نباید سرش باشد، سراغ سید حجت آمدند، همه کلاه­ها را کنار گذاشتند و تحویل دادند و چیزهای دیگر درست کردند ولی سید حجت همیشه کلاه سرش بود. سه چهار نفر عراقی او را دورکردند که مگر شما نمی­دانید کلاه ممنوع است؟ چرا کلاه سر خودت می­گذاری؟ گفت: شما چرا سر خودتان کلاه می­گذارید؟ گفتند: ما نظامی هستیم. گفت: من هم نظامی بودم. گفتند: یکی بیاید به او بگوید کلاه ممنوع است. گفت: اگر کلاه خودتان را در آورید من هم کلاه خودم را در می­آورم. عراقیها گفتند: این را رها کنید، بگذارید کلاه سرش باشد.

جوانان، یاران امام زمان

«أصحَابُ المَهدی شَبابٌ[9]» اصحاب مهدی از جوانان هستند، ان­شاءالله ما جزء این جوانان باشیم و در سپاه حضرت مهدی4 باشیم، ما در صورتی می­توانیم جزء سپاه او باشیم که «الیَمِینُ و الشِّمَالُ مضَلَّهٌ وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَى هِیَ الْجَادَّه» چپ و راست همه گمراهی است و خط ولایت را بچسبیم، نه وامدار چپ و نه وامدار راست باشیم، خط مستقیم همان خط ولایت است. با توجهات و عنایات امام زمان4 ان­شاء الله اگر در این طریق باشیم فریب هیچ چیز را نخواهیم خورد.

برای شادی شهدا صلوات عنایت بفرمایید.

 

 

برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :