صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - تعدادي
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/09/15
بازديد: 4633
تعدادي از مجروحان را با شني‌هاي تانك تكه تكه كردند

تعدادي از مجروحان را با شني‌هاي تانك تكه تكه كردند

تعدادي از مجروحان را با شني‌هاي تانك تكه تكه كردند
عراقي‌ها متوجه ما شدند. چفيهٔ بزرگ عربي‌ام كه به شدت‌ غرق به خونم بود، روي صورتم كشيدم. كلاه خود را روي سرم گذاشتم. در واقع اين گونه وانمود كردم كه تمام كرده‌ام. عراقي‌ها به بالاي سرم رسيدند و به زبان عربي مي‌گفتند: قم... قم.... براي رد‌گم كني، هيچ واكنشي از خود نشان نمي‌دادم. به فارسي گفتند: بلند شو... بلند شو...
تعدادي از مجروحان را با شني‌هاي تانك تكه تكه كردند
سرهنگ آزاده مهدي وطن‌خواهان اصفهاني‌ در نيمه شعبان سال ۱۳۴۲ در شهر اصفهان به دنيا آمد. در چهارده سالگي‌ با مطالعه رساله حضرت امام (ره) كه در منزل نگهداري مي‌شد، مجذوب شخصيت ايشان مي‌شود. سوم دبيرستان بود كه غائله كردستان روي داد. با وجود پافشاري فراوان براي حضور در آن منطقه و به دليل سن كم و به قول خودش‌ «در حسرت مبارزه در غائله كردستان ماند» تا اينكه در هفده سالگي ‌‌به مسئوليت ديده‌باني دكل ابوذر رهسپار جبهه جنوب شد.
در عمليات رمضان و با قيچي شدن رزمندگان ايراني در شرق بصره، با وجود رزم فراوان و مجروحيت سخت از ناحيه كتف و چانه، خود را در حلقه محاصره نيروهاي بعث عراقي يافت. براي فرار از اين وضعيت، با جاي‌گيري در سنگر درازكش و با تيراندازي به سمت دشمن، آخرين تلاش‌هاي خود را بي‌نتيجه مي‌بيند. او كه كار خود را تمام شده مي‌دانست، در حالي كه چفيه غرق به خون خود را به صورت مي‌كشيد، با خداي خود شروع به راز و نياز مي‌كند اما عراقي‌ها به بالاي سر او رسيدند... .
در ادامه، گفت‌وگوي سايت جامع آزادگان با اين آزاده مبارز را مي‌خوانيم:
• ‌در چه تاريخي و به چه صورتي به اسارت در‌آمديد؟
۲۱ /۴/ ۶۱ در عمليات رمضان و در چهل كيلومتري عراق؛ شرق بصره و درياچه ماهي. بنده تك تيرانداز بودم. در آن عمليات، عراق به صورت نعل اسبي منطقه را پوشش داده بود و از پهلو‌ها حمله كرد. دو تيپ شركت نكردند و به اين وسيله در آن عمليات قيچي شديم. من از ناحيه فك راست دچار مجروحيت سختي شدم كه به اسارت در‌آمدم.
تعدادي از مجروحان را با شني‌هاي تانك تكه تكه كردند
من با دوستاني كه در سال ۶۰ در كردستان با آن‌ها بودم، از جمله شهيد مفقودالاثر محسن قنادنيا و يكي از دوستان روزهاي كودكي و همچنين شهيد حججي در يك دسته بوديم. در نزديكي دپوي خط مواصلاتي عراق كه محسن به شهادت رسيد؛ البته بنده پساز آزادي از اسارت، از شهادت ايشان باخبر شدم.
عراق آتش شديدي روي منطقه عملياتي ايران داشت كه دستور عقب نشيني از طرف فرماندهان صادر شد. ما در حال عقب نشيني بوديم. در دپوي ارتش مستقر شديم. شنيديم كه تعدادي از بسيجيان مانع عقب نشيني شده‌اند؛ در صورتي كه اين خبر اشتباه بود و اين عراقي‌ها بودند كه ما را محاصره كردند و قدرت عقب‌نشيني نداشتيم. تا ساعت ۴ بعدازظهر با آقاي سيد محمدرضا ساداتي بوديم كه اكنون از دندانپزشكان حاذق اصفهان هستند. برگشتم و به پشت سر نگاه كردم. يكي از بچه‌ها از ناحيه كمر يا پا، بدنش دو تكه شده بود و در لحظات آخر ذكر يا زهرا يا زهرا را زمزمه مي‌كرد، كه به شهادت رسيد. شروع به دويدن كردم. متوجه يكي از رزمنده‌ها كه در سنگر درازكش بود شدم. به داخل سنگر پريدم كه از پشت سر مورد اصابت تير عراقي‌ها قرار گرفتم. تركش تير به ناحيه كتف و زير فك چپم اصابت كرد. از پشت كتف وارد و از جلو خارج شد. متوجه شدم كه تير به فكم اصابت كرده و بعدا از خراشيدگي و خونريزي زير فك متوجه موضوع شدم.
وقتي در سنگر درازكش بودم، احساس سبكي به من دست داد. در‌‌ همان حال كه دعاي «الهي عظم البلاء» را زمزمه مي‌كردم، فكر مي‌كردم كه در حال وصل به عالم ملكوت هستم. احساس بسيار خوبي بود. دست چپم به كلي بي‌حس و همچون تكه گوشتي از تنم آويزان بود. بوي خوشي از خون دستم به مشامم مي‌رسيد. پيراهنم را در آوردم. زيرپيراهنم از خون تنم سرخ شده بود. در‌‌ همان حال زمزمه و دعا، آن رزمنده كه در كنار من بود، دستانش را بالا آورد و سعي داشت كه از سنگر خارج شود. عراقي‌ها متوجه ما شدند. چفيهٔ بزرگ عربي‌ام كه به شدت، غرق به خونم بود، روي صورتم كشيدم. كلاه خود را روي سرم گذاشتم. در واقع اينگونه وانمود كردم كه تمام كرده‌ام. عراقي‌ها به بالاي سرم رسيدند و به زبان عربي مي‌گفتند: قم... قم.... براي رد‌گم كني، هيچ واكنشي از خود نشان نمي‌دادم. به فارسي گفتند: بلند شو... بلند شو... .
در‌‌ همان حال با خداي خود اين گونه مي‌گفتم: «من چند سال است كه در جبهه هستم و به اختيار خود آمده‌ام. تا حالا با خودم بوده و از اين بعد با تو. بلند مي‌شوم؛ اگر مرا به گلوله بستند و شهيد شوم كه غايت آرزوي من است اما اگر اسير شدم، بايد به من كمك كني و مرا ياري كني تا بتوانم اسارت را با سرافرازي پشت سر گذارم‌». با توكل بر خدا از جا بلند شدم و ايستادم. عراقي‌ها با ديدن لباس غرق به خون و همچنين حمايل پر از نارنجكم، به شدت به وحشت افتادند و در حدود ۲۰ نفر دور سنگر حلقه بستند. با اشاره دستشان، حمايل را با دست راست خود باز كردم كه آن را از پشت سر قاپيدند. اسلحه‌ام را گرفتند و با اشاره دست، مسيري را به من نشان دادند و گفتند: امشي... امشي...‌ شروع كردم به دويدن. در مسير حركت به شدت تيراندازي مي‌كردند تا از مسير تعيين شده‌شان منحرف نشوم. جيب‌هاي مرا تفتيش كردند و مفاتيح كوچكم، عكس امام و علما را كه در جيبم بود، گرفتند.
نفربري در آن نزديكي بود. آفتاب آن روز برعكس هميشه بود. خورشيد در آسمان همچون سيني بزرگي بود و به شدت مي‌تابيد. من را ‌روي موتور نفربري كه ساعت‌ها كار كرده بود، نشاندند. گاهي مجبور بودم دست راستم را حايل بدنم كنم و بنشينم. دستم كه مي‌سوخت، روي پا مي‌ايستادم. پايم مي‌سوخت و باز عوض مي‌كردم. راننده نفربر ايراني كه پيشتر هم از جراحتش توضيح دادم، كنارم بود و از درد ناله مي‌كرد. در ناله‌هايش مكرر مي‌گفت: سوختم... سوختم.... پيراهنم را درآوردم و زير او انداختم. نفربر ايستاد و ما را پياده كردند.
تعدادي از اسراي عمليات رمضان را‌‌ همان جا اعدام كردند. تعدادي مجروح را با شني‌هاي تانك له كردند و تعدادي ديگر را با قفل كردن شني‌هاي تانك و معكوس كردن حركت‌ و بعد از تكه تكه شدن بدنش و با زجر بسيار به شهادت رساندند.
ما را در آنجا نگه داشتند. اسراي ديگري هم بودند. مدتي گذشت. گريز مي‌زنم به قبل؛ زماني كه در دارخوين و دكل ابوذر بودم؛ شخصي عرب زبان بود كه با پسرش به نام مفتاح و پسر ديگرش سعيد بر اثر تركش گلوله تانك به شهادت رسيد، من از آن‌ها كمي عربي آموخته بودم. به زبان عربي به عراقي‌ها گفتم: ماي... ماي...‌ بچه‌ها ياد گرفتند و آن‌ها هم تكرار مي‌كردند. با آفتابه آب تشنگي بچه‌ها را رفع مي‌كردند.
عراقي‌ها پس از گرفتن نبض، چون بدنم سرد شده بود فكر مي‌كنند من مرده‌ام . دست و پاي مرا مي‌گيرند و به داخل يك ماشين شورولت كه اجساد خودشان و شهداي ما بود انداختند تا در بصره به خاك بسپارند.
• فكر مي‌كرديد اسير شويد؟
زماني كه در دارخوين بودم و ده نثار كه زير نخل‌ها ‌‌مخفيانه كار شناسايي انجام مي‌داديم. يك نامه از سوي مادرم رسيد. در نامه از من خواسته بودند كه‌ «پسرم، يا شهيد شو و يا مجروح؛ اما اسير يا معلول نشو كه من طاقت ندارم‌». اتفاقا‌‌ همان شب، خواب اسارت در سالن آمفي تئا‌تر بصره را ديدم و خيلي جالب‌تر كسي كه در آمفي تئا‌تر بصره از من مراقبت مي‌كرد (آقاي محمد رضا ساداتي) را هم ديدم، البته در خواب ايشان را نمي‌شناختم. من خواب اسارتم را ديدم. بلافاصله براي مادرم نوشتم كه اگر شما به تقدير خدا اعتقاد داريد و رضاي شما، رضايت خداست و شما كه بر مجروحيت و شهادت من رضا هستيد بايد بر اسارت من هم رضا باشيد‌ و حتي بر معلوليت من هم رضايت بدهيد.
از بصره به طرف بغداد رفتيم. بعد از رسيدن به وزارت دفاع عراق من به همراه چند تن ديگر جزو آخرين‌ها بوديم كه از تونل مرگ مي‌گذشتيم. به شدت اسرا را مي‌زدند. رفتيم داخل دو كانتينر. طرفي ديوار بود و طرفي ديگر پليت. دوستان اسيري كه به وزارت دفاع عراق رفته‌اند، با اين مكان آشنا هستند. من اشتبا‌ها به جاي اينكه به طرف كانتينر سمت راست بروم به كانتينر سمت چپ رفتم. افسري عراقي كه از استخبارات آمده بود، براي جبران اشتباه من، چنان سيلي محكمي به گوش من زد كه پرده گوشم پاره شد (چندين سال بعد از آزادي متوجه ناشنوايي گوشم شدم.) برگشتم و براي اينكه باز ناله نكنم و صدايم را نشنوند؛ با دستم گوشه دشداشه را مشت كردم و فشار دادم تا آخ نگويم. نصف صورتم بي‌حس شده بود. به داخل كانتينر رفتم. دو نفر از استخبارات كه كماندوي رزمي‌كار بودند با حركات رزمي به شدت اسرا را مي‌زدند. يكي دو شب آنجا بوديم تا اينكه در تاريخ ۲ /۷/ ۶۱ به موصل بزرگه (موصل ۱) منتقل شديم.
• عزاداري ايام محرم چطور برگزار شد؟
هركسي به سبك خودش، خوزستاني‌ها واحد مي‌زدند اما آرام مي‌زدند تا صدا بيرون نرود. البته عراقي‌ها دورتادور سرباز مي‌چيدند تا مانع شوند. ما در اردوگاه عزاداري مي‌كرديم و يادم هست كه يك بار در آسايشگاه روبروي ما، بچه‌ها براي رد گم كني! سوزني را با موهاي خود چرب كردند، سپس آن را در آب انداختند و بدين صورت سوزن روي آب ايستاد. سرباز عراقي آمد و گفت: «اينكه كاري ندارد! من هم انجام مي‌دهم‌»؛ اما بچه‌ها به دور از چشم او، چربي سوزن را با لباس پاك كردند و آن را به سرباز دادند. او در حدود نيم تا يك ساعت سركار رفت! و بعد اينكه فهميد، كلكي در كار است، شروع به فحاشي كرد و رفت. اما همين كار باعث شد تا بتوانيم عزاداري كنيم.
• بهترين خاطره شما در اسارت چه بود؟
بهترين خاطره سفر كربلا و نجف و بعد آن خبر انتصاب رهبري آيت الله خامنه‌اي از طرف شوراي رهبري بود كه آرامش عجيبي به ما داد.
• خبر آزادي چطور به شما رسيد؟
از طريق راديو. غير قابل باور بود اما من جزء گروه پنجم و در روز ۳۰/۵/۶۹ ازاد شدم. سعي مي‌كرديم تا زماني كه خود را در خاك ايران نديده‌ايم، به حرف‌ها دل نبنديم.
آن روز باور نكردني، ما را به مرز خسروي آوردند. در مرز به خنده مي‌گفتيم كه آن پرچم ايران كار عراقي‌هاست تا اينكه آقاي حبيبي (معاون اول رئيس جمهور وقت) را ديديم. در صف اسرا دوري زدند كه ديگر شك ما به يقين بدل شد و اميدوار‌تر شديم. البته تا لحظه آخر باور نمي‌‌كرديم؛ چون هر آن احتمال داشت كه ما را برگردانند.
• از مجموع پرسش‌هايي كه از حضورتان پرسيدم، جاي سوالي خالي است...؟
الان كه چيزي به يادم نمي‌آيد اما ما را به گريه انداختيد... لاالله الا الله... ياد دوران اسارت، صداقت آن روز‌ها و وحدت بي‌نظيرش افتادم. يادمان رفته كه در آسايشگاه را كه باز مي‌كردند، يكسري داوطلب دم در مي‌ايستادند تا ديگران كمتر كتك بخوردند. [بغض] نمي‌دانم يادمان رفته يا اينكه فريب اين چهار روز دنيا را خورده‌ايم‌.
ما فقط دعا مي‌كنيم براي سلامتي و ظهور امام زمان عج و انشاءالله كه به زودي زود پرچم انقلاب از دست رهبر به امام زمان عج برسد و ما هم لايق باشيم كه چشمانمان به جمال پرفروغ امام زمان عج روشن شود. [گريه]

منبع:تابناك
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :