صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtJTJmSzdCclZKVUljMCUzZA==/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtQ0lWR0xSOHhaRE0lM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLXVRVTJXJTJiSm1hZXMlM2Q=/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1XbjlrRGE2Szk3ZyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - ديدار بر فراز قله سوم
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>سردشت
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/05
بازديد: 8364
ديدار بر فراز قله سوم

ديدار بر فراز قله سوم

اشاره

تصور مي كردم شهيد شده ام. صحنه درگيري هم به گونه اي بود كه تصور مرا قوت مي بخشيد. هيچ كس حتي پيش خود فكر نمي كرد كه بتواند از آنجا زنده برگردد. من به همان صورت، بدون حركت ماندم و منتظر بودم كه از آن دنيا به استقبالم بيايند و حسابي تحويلم بگيرند. چرا كه با داستان هايي كه پيش خودم از شهدا تصور مي كردم، برداشتم اين بود كه اگر شهيد شوم با سلام و صلوات مي آيند و مرا تا بهشت بدرقه مي كنند. هر چقدر منتظر ماندم، خبري نشد و كسي به استقبالم نيامد.

روزها خيلي گرم و شب، خيلي سرد بود. با سرنيزه كنسروها را باز مي كرديم و سرد، مي خورديم. چرا كه نمي توانستيم آتش روشن كنيم. كنسروها را خالي خالي سر مي كشيديم، نه ناني داشتيم و نه آبي. كنسروها دو روزه تمام شد. روز سوم گياه مي خورديم. تمام شدن كنسروها براي ما خوب بود، چرا كه با خوردن گياه، مقداري از تشنگي مان رفع مي شد. البته خودمان متوجه نبوديم. من خودم متوجه نبودم كه وقتي آن گياهان را مي خورم، تشنگي ام برطرف مي شود. از شدت گرما، نوك بيني و لب هايمان زخم شده بود.

يك لحظه ديدم كاه لرزيد. ترسيدم كه دموكرات ها خودشان را آنجا مخفي كرده باشند. اسلحه را گرفتم و گفتم: بيا بيرون. ديدم زني، بچه اي را بغل گرفته و از زير كاه ها بيرون آمد. من هم اسلحه ام را به سمت او گرفته بودم. يكي از بچه ها كه كردي بلد بود، گفت: اسلحه را كنار بگذار. اين زن مي ترسد. آنها واقعاً ترسيده بودند. بچه گريه مي كرد. دوستم بچه را از بغل مادرش گرفت و برد. لحظه اي كه بچه را از بغل زن گرفت، اين زن با حالت ملتمسانه اي به بچه اش نگاه مي كرد. انگار منتظر بود اتفاقي بيفتد. دوستم از زن پرسيد: چه شده است؟ چرا اين قدر مي ترسي؟ ما هم آدميم! زن با زبان كردي جواب داد: كومله ها و دموكرات ها به ما گفته اند كه پاسدارها آدم مي خورند. من تصورم اين بود كه شما بچه را گرفتيد و مي خواهيد بين خودتان تقسيم كنيد و بخوريد.اصغر فتاحي

ساعت نه و سي دقيقه صبح شنبه شانزدهم تير، بالاخره پس از پيگيري هاي فراوان توانستم با سرهنگ پاسدار «جعفر كاوه» فرمانده سپاه كامياران ملاقات كنم. گفت: «خيلي ها آمده اند و خواسته اند براي شان از خاطرات جنگ بگويم، اما من هميشه پرهيز داشتم؛ ولي نتوانستم در برابر اصرارهاي شما مقاومت كنم.» به خاطر حضور من، جلسة مهمي را لغو كرد و از شهدا گفت و از زنگارهايي كه در نبود آنها بر قلب شهر نشسته است و تأثير بازخواني فرهنگي جنگ و شهادت در زدودن اين زنگارها. با او به سال 62 برگشتم؛ به سپاه دهگلان و گروه ضربت:

تابستان سال 62، يك رزمندة بسيجي در گروه ضربت سپاه دهگلان بودم. مسئوليت يكي از دسته ها با من بود. در گروه ضربت، تعدادي افراد زبده گرد هم آمده بودند كه در اكثر عمليات هاي پاكسازي، خط مقدم را به خود اختصاص مي دادند و عموماً حضور آنها موفقيت را نصيب سپاه اسلام مي كرد. آن روز هم خبر رسيد كه پاكسازي ديگر در راه است. دموكرات ها جادة سردشت ـ پيرانشهر را جولانگاه خود ساخته بودند و تلاش نيروهاي بسيج و سپاه براي مهار آنها راه به جايي نبرده بود و باز مثل هميشه، گروه ضربت بايد وارد عمل مي شد. فرمانده سپاه به گروه ضربت آماده باش داد. به سرعت خودمان را آماده كرديم: سوار آيفا شديم و به سمت سردشت راه افتاديم. از دهگلان تا سردشت با ماشين، هشت ساعت بود. آن زمان جاده ها تا ساعت چهار بعدازظهر باز بود. در طول روز در جاده ها تأمين مي گذاشتند و رأس ساعت چهار، تأمين ها جمع مي شد. صبح زود راه افتاديم. هوا خيلي گرم بود. براي رسيدن به سردشت بايد از شهرهاي سنندج، ديواندره، سقز و بوكان مي گذشتيم. با وجود اينكه مسير حركت بسيار خطرناك بود و گروهك هاي ضد انقلاب در جاده كمين مي زدند، اما بدون برخورد با كمين گروهك ها، عصر همان روز به سردشت رسيديم. شب را در سپاه سردشت استراحت كرديم و صبح روز بعد با آمادگي كامل به سمت محوري كه مي بايست پاكسازي مي شد، راه افتاديم. محور مورد نظر، جاده سردشت ـ پيرانشهر بود. فرمانده محور، سردار اصفهاني بود. جلو آمد و رو كرد به ما و گفت: فرماندة گروه كيه؟ رحيم گماري گفت: من فرماندة گروهم. سردار گفت: آقاي گماري، شما مأموريت داريد اين قله را تصرف كنيد. او با اشاره انگشتانش نوك قله را نشان داد. نگاه همه بچه ها روي قله قفل شد. قله اي بود سر به فلك كشيده كه بر جاده تسلط كامل داشت. هيچ سابقه آشنايي با منطقه را نداشتم. اولين بار بود كه قله را مي ديدم. قله در موقعيت بسيار مناسبي قرار داشت و به منطقه اي در حدو چهل كيلومتر مربع تسلط داشت. به سرعت آماده شديم. به هر نفر، يك گوني پلاستيكي دادند. در هر گوني پنج ـ شش تا كنسرو ماهي، لوبيا و خاويار بادمجان گذاشته بودند. با تعجب گوني ها را در دست گرفتيم و ساعت ده صبح به طرف قله راه افتاديم. اين گوني هاي سفيد، وسيله اي شده بودند براي شناسايي ما. هر كس به راحتي از دور مي توانست تشخيص دهد كه ما به سمت قله در حركتيم. هيچ استتاري نداشتيم. مگر نه اين كه تنها در ساية استتار كامل مي توانستيم قله را تصرف كنيم. پس قصة اين گوني ها چه بود؟ مگر كوله پشتي كار گوني را انجام نمي داد؟ با تعجب، جواب اين سؤال را از هم جويا مي شديم؛ اما جوابي براي آن نمي يافتيم. هدف، تصرف قله بود. دلمان را به دريا زديم و بي خيال گوني ها، راهمان را ادامه داديم.

قله ها معمولاً پله پله هستند. از يك ارتفاع كوچك تر به يك ارتفاع بزرگ تر منتقل مي شويم تا نوك قله. قلة مورد نظر هم پله اي بود. 34 نفر بوديم. ارتفاع اول را پشت سر گذاشتيم و قدم در سر بالايي ارتفاع دوم گذاشتيم و تا كمرة ارتفاع دوم رفتيم. همين كه به كمرة كوه رسيديم، باران گلوله بر سر ما باريدن گرفت. دموكرات ها با توجه به تسلط كاملي كه به ما داشتند، حركات ما را رصد مي كردند. در عرض چند ثانيه تمام معبري كه ما در طول آن در حركت بوديم را به گلوله بستند. از بالا و اطراف، گلوله ها زوزه كشان از كنار صورت و بدن ما مي گذشتند. ما هم بي هوا به اطراف تيراندازي مي كرديم؛ بدون اينكه كسي را ببينيم. مدتي در همين حال، مقاومت كرديم. ديديم امكان حركت به سمت قله وجود ندارد. فرمانده گروه دستور داد برگرديم. گوني ها را همان جا رها كرده و برگشتيم. در جريان اين آتشباري سنگين، يكي از بچه هاي گروه از ناحيه پا مجروح شد. بقيه سالم ماندند. رفت و برگشت اول، يك ساعت و نيم طول كشيد. حدود ساعت يازده و نيم به دامنة كوه رسيديم. سردار اصفهاني شتابان جلو آمد و گفت: چرا برگشتيد؟ گفتيم: حجم آتش بسيار بالا بود. به هيچ وجه امكان ادامه مسير وجود نداشت. سردار گفت: بايد به قله برسيد. اگر اين كار را نكنيد، بچه ها آن سمت قيچي مي شوند. با شنيدن اين حرف سردار، بي درنگ دوباره مهيا شديم و پيشروي را آغاز كرديم.

اين بار تا بالاي ارتفاع دوم رفتيم. همين كه بالاي قله دوم رسيديم، حجم سنگين آتش روي سرمان ريخته شد. بي وقفه از گوشه و كنار گلوله به سمتمان مي آمد. آتش به گونه اي بود كه حتي اگر يك سوزن آنجا بود، تير مي خورد. حالا 34 نفر چگونه در اين جهنم گلوله تير نمي خوردند، چيزي بود كه جز معجزه برايش تفسيري نداشتيم. يكسره تير از كنار سر و پا و گوشمان رد مي شد. مثل اينكه خاك را روي سرمان الك كنند، گلوله مي باريد. به هيچ وجه نمي توانستيم تشخيص بدهيم كه دموكرات ها كجا مستقر شده اند. چون از همه طرف به سمت ما شليك مي شد. خيلي درگيري شديد بود. قله در نزديكي مرز عراق بود. عراق هم به پشتيباني دموكرات ها آمده بود و با خمپاره 120 نوك قله دوم را مي زد. آنها به راحتي ما را زير آتش گرفته بودند. عجيب گراي آنجا را هم داشتند. چهار نقطة اطراف قله دوم را زدند. وسط قله را هم زدند. ما پشت درخت هاي يك متري و كمتر از يك متر و به ندرت درخت هاي دومتري سنگر گرفتيم. چال هايي هم روي قله بود كه بعضي از بچه ها خودشان را داخل آنها انداختند. به محض شنيدن صداي سوت خمپاره، همه درازكش روي زمين خوابيديم. من هم مثل بقيه روي زمين خوابيدم و دو دستم را پشت سرم قفل كردم. ناگاه شيء سنگيني به پشت دستم كه روي سرم گذاشته بود، اصابت كرد. اين شيء به دستم خورد و همانجا متوقف شد و ديگر به اين طرف و آن طرف حركت نكرد. شدت ضربه به گونه اي بود كه صورت و بيني ام را محكم به زمين كوباند؛ به طوري كه صورت و بيني ام زخمي شد. اين قدر آن شيء بزرگ و سنگين بود كه مرا به زمين ميخكوب كرد. پيش خودم فكر كردم كه عاقبت من هم به خيل شهدا پيوسته ام. تصور مي كردم شهيد شده ام. صحنه درگيري هم به گونه اي بود كه تصور مرا قوت مي بخشيد. هيچ كس حتي پيش خود فكر نمي كرد كه بتواند از آنجا زنده برگردد. من به همان صورت، بدون حركت ماندم و منتظر بودم كه از آن دنيا به استقبالم بيايند و حسابي تحويلم بگيرند. چرا كه با داستان هايي كه پيش خودم از شهدا تصور مي كردم، برداشتم اين بود كه اگر شهيد شوم با سلام و صلوات مي آيند و مرا تا بهشت بدرقه مي كنند. هر چقدر منتظر ماندم، خبري نشد و كسي به استقبالم نيامد. تنها صداي پاي بچه ها را مي شنيدم كه به اين طرف و آن طرف مي دويدند. يكي از بچه ها به نام «سيف الله» بالاي سر من آمد و گفت: «جعفر هم شهيد شد. حالا جواب مادرش را چه بدهم». با ما همسايه بود. داد و بيداد مي كرد و بر سرش مي كوبيد. يكي ديگر از دوستانم به نام اصغر بالاي سر من آمد و گفت: حالا بايد چه گلي به سرمان بريزيم؟ جعفر هم رفت. دموكرات ها، فشارشان را زيادتر كرده بودند بچه ها داشتند عقب مي رفتند. من ديدم كه نه، مثل اينكه يك چيزهايي مي شنوم. خبري از آن دنيا و بهشت و... نيست؛ فعلا همين دنياي خودمان هستم. سعي كردم دستم را تكان دهم. هر طوري بود توانستم انگشتانم را حركت بدهم. هر كاري كردم بتوانم اين شيء سنگين را از بالاي سرم پرت كنم، نتوانستم. به اميد اينكه يكي از بچه ها ببيند كه هنوز زنده ام، پايم را تكان دادم. يكي از بچه ها حركت پايم را ديدم و داد زد: «جعفر زنده است». همه به كمكم آمدند و آن شيء را از روي سرم به طرفي انداختند. صورتم زخمي شده بود و به شدت درد مي كرد. جلو چشمانم را خون گرفته بود. به درستي نمي توانستم ببينم. بلند شدم و خون جلو چشمانم را با دستم كنار زدم. به هر زحمتي بود اطرافم را ورانداز كردم. ديدم گلوله خمپاره به درختي زده و درخت از ريشه درآورده و همراه كلوخ بزرگي روي سر من فرود آورده بود. آنجايي كه من خوابيده بودم، چاله مانندي بود. شدت موج خمپاره باعث شده بود همه اينها روي سر من فرود بيايد. ديگر نمي توانستيم بيشتر از اين مقاومت كنيم و براي بار دوم عقب نشستيم. اين بار هم سردار اصفهاني با اضطراب آمد و گفت: تا كجا رفتيد؟ گفتم: تا قله دوم. گفت: كسي را نديديد؟ گفتيم: نه، آنجا هيچ كس نبود. خيلي ناراحت شد. با عصبانيت تمام روي سرش مي زد. گفت: حالا خسته شده ايد. مدتي استراحت كنيد. هوا كه رو به تاريكي رفت به سمت قله برويد.

حدود ساعت چهار بعد از ظهر براي بار سوم به سمت قله پيشروي كرديم. به همان نقطه اي رسيديم كه گوني ها را رها كرده بوديم. گوني ها را برداشتيم و به راهمان ادامه داديم. هر طور بود از قله دوم عبور كرديم و به سمت قله اصلي رفتيم كه براي بار سوم گلوله باران شروع شد. اين بار تصميم گرفتيم هر طوري شده قله سوم را فتح كنيم. با وجود اينكه حجم آتش بسيار سنگين بود، به پيشروي مان ادامه داديم و بالاخره توانستيم از زير باران شديد گلوله بگذريم و به قله سوم برسيم. درگيري در نوبت سوم شديد بود، اما نه به شدت دفعه اول و دوم. همين باعث شد كه ما بتوانيم قله سوم را تصرف كنيم. به قله سوم كه رسيديم، هوا داشت كم كم تاريك مي شد. آقاي گماري به بي سيم چي گفت: تماس بگير و بگو به قله رسيديم. سردار اصفهاني پشت بي سيم تأكيد كرد: دقيق نگاه كنيد، ببينيد كسي آنجا نيست؟ ما بايد آنجا نيرو داشته باشيم. قبلاً به ما نگفته بودند كه در آنجا نيرو مستقر كرده اند. ما هم اطراف را به دقت وارسي كرديم. ديديم اثري از كسي نيست. گفتيم: هيچ كس اينجا نيست. آقاي گماري به من گفت: يك مقدار دقيق تر نگاه كن. دقيق تر كه شدم، ديدم يك شيب خيلي ملايمي روي قله است و در امتداد شيب، يك قلة كوچكي قرار گرفته كه مشرف به اين قله است. شيب اين قله با آن قله، حدود يك متر و نيم بود. آن قله، بلندتر از اين قله اي بود كه ما روي آن بوديم. به آن سمت حركت كردم. ديدم تعداد زيادي نيرو آنجا مستقر شده اند. داد زدم: نيروها اينجا هستند. بياييد كمك. خيلي از آنها زخمي شده بودند. آنها اكثراً پيش مرگ هاي كرد مسلمان بودند. از قبل انتظارمان را مي كشيدند. سردار اصفهاني به آنها بي سيم زده و گفته بود نيروهاي كمكي در راه هستند. خودم را معرفي كردم. آقاي گماري به همراه بچه ها هم رسيدند. به گرمي به استقبالمان آمدند. برق شادي را مي شد در چشمانشان ديد. اطراف را كه ورانداز كردم، ديدم در سنگري كه براي دفاع از خودشان كنده بودند، يك نفر است كه از قسمت بالاي ابرو تير خورده بود. خون، سر و صورت او را پوشانده بود. نمي دانم چه آسيبي به مغزش رسيده بود كه پيوسته خودش را به اين طرف و آن طرف مي كوباند. يك ثانيه هم آرام نمي گرفت. مثل اينكه خستگي برايش معنا نداشت. خونريزي زيادي هم داشت. من كه رسيدم، سريع او را بغل گرفتم و به طرفي كه زخمي نبود. خواباندم. سرش را روي زانويم گذاشتم تا چفيه خودم را به سرش ببندم. همين طوري كه او را گرفته بودم و چفيه را مي بستم، زور مي زد كه خودش را از دست من رها كند. خيلي فشار آورد كه بلند شود، اما به هر زحمتي بود چفيه را بر سرش بستم.

هوا كه تاريك شد، اين بنده خدا را لاي پتو گذاشتيم و به همراه زخمي ها به پايين منتقل كرديم. حدود سيصد قدمي او را به طرف پايين قله آورديم. بچه هاي تعاون آمدند و او و بقيه زخمي ها را از ما گرفتند. ما به موضع خودمان برگشتيم و سنگرها را جمع و جور كرديم. فرمانده پيش مرگ ها آمد و گفت: دموكرات ها از اين طرف بيشتر نفوذ مي كنند. بعد گراي كامل منطقه را به ما داد. همه پيش مرگ ها زخمي و خسته بودند. حدود 48 ساعت در محاصره بودند. چند نفرشان هم شهيد شده بودند كه پيكر شش شهيد را پايين فرستاده بودم. گفته بودند حدود چهل نفر نيرو آنجا مستقراند كه بيشترشان زخمي شده بودند. ما تازه نفس تر از آنها بوديم. كنسروهايي كه با خودمان آورده بوديم را باز كرديم و به آنها داديم.

براي شناسايي به اطراف رفتم. ناگاه ديدم از آن سمت ديگر قله يك گله آدم به سمت بالا مي آيند. علي رغم اينكه پيش مرگ ها به نواحي اطراف قله تسلط كامل داشتند، دموكرات ها با گلوله باران نوك قله كاري كرده بودند كه نيروها حتي نتوانند سرشان را بالا بياورند و به اين ترتيب خودشان را از سمت ديگر بالا مي كشيدند. من سريع دسته خودم را خبر كردم تا در محل مستقر شوند و آنها را به رگبار گرفتيم. حدود پنج نفر از آنها را انداختم. من قناسه داشتم و چند نفرشان را زدم. هوا داشت تاريك مي شد. اگر مي ايستاديم تا اينها بالاتر مي آمدند، قطعا مي توانستيم همه شان را بزنيم. چون بر آنها مسلط بوديم؛ اما به علت تاريكي هوا احتمال خطا در تيراندازي داديم و همان لحظه آنها را زديم. بقيه دموكرات ها متواري شدند و پشت سنگ ها كمين كردند. تا اينكه هوا تاريك شد و آنها زخمي ها و كشته هايشان را بردند. ما به موضعمان برگشتيم و نيروهاي مستقر در آنجا را دلداري داديم. بنا شد پيش مرگ ها پايين بروند. چرا كه خيلي زجر كشيده بودند. آنها پايين رفتند و ما مانديم. پس از رفتن آنها دقيقاً همان برنامه اي كه بر سر پيش مرگ ها آمده بود، سر ما هم آمد. در تمام طول شب، كوچك ترين تيري شليك نشد. نه از طرف آنها و نه از طرف ما؛ اما همين كه هوا روشن شد تيراندازي ها شروع شد. ما چون شيوة عملياتي دموكرات ها را از پيش مرگ ها پرسيده بوديم، مي دانستيم كه دموكرات ها فردا براي تصرف قله مي آيند. لذا كانال هايي در تمامي اطراف قله در ميان سنگرهايي كه آنها كنده بودند تعبيه كرديم و سر كانال ها را با دار و درخت پوشانديم. يك چيزي شبيه تونل شده بود. ما مي توانستيم در تمام طول كانال ها با امنيت كامل حركت كنيم و اطراف را ببينيم. بدين وسيله حركات احتمالي آنها را رصد مي كرديم. همين باعث شده بود كه كوچك ترين حركت و پيشروي دموكرات ها را با آتش سنگين جواب دهيم. ما سه طرف را كانال كشي كرده بوديم. فقط طرف جاده كه نيروهاي خودمان مستقر بودند را كانال نزده بوديم. چرا كه بچه هاي خودمان آنجا را تحت نظر داشتند. به پايين بي سيم زديم كه از آن طرف تيراندازي نكنند. به اين ترتيب حدود سه شبانه روز در محاصره بوديم.

روزها خيلي گرم و شب، خيلي سرد بود. با سرنيزه كنسروها را باز مي كرديم و سرد، مي خورديم. چرا كه نمي توانستيم آتش روشن كنيم. كنسروها را خالي خالي سر مي كشيديم، نه ناني داشتيم و نه آبي. كنسروها دو روزه تمام شد. روز سوم گياه مي خورديم. تمام شدن كنسروها براي ما خوب بود، چرا كه با خوردن گياه، مقداري از تشنگي مان رفع مي شد. البته خودمان متوجه نبوديم. من خودم متوجه نبودم كه وقتي آن گياهان را مي خورم، تشنگي ام برطرف مي شود. از شدت گرما، نوك بيني و لب هايمان زخم شده بود؛ خصوصاً يكي از بچه ها كه سرش تاس بود و بيني اش تاول زده بود و تاول ها تركيده بودند. روزها از شدت آفتاب پوست سرش جمع مي شد. او نمي توانست به سرش دست بزند. پوست سرش كاملاً سوخته بود و پوسته زده بود. گوش من سوخته بود. چون كم سن و سال بودم و ريش نداشتم، صورتم هم سوخته بود. از خودمان نفرت پيدا كرده بوديم. اين قدر قيافه مان تغيير كرده بود كه با نگاه كردن به همديگر خنده مان مي گرفت. صحنه عجيبي بود. پس از سه روز كه با درگيري و تيراندازي همراه بود، يك گروه با هلي كوپتر به كمك ما آمدند و ما توانستيم پايين برويم. هلي كوپتر تمام نواحي اطراف قله را از دموكرات ها پاكسازي كرد و تعداد زيادي از آنها را كشت و قله به طور كامل در اختيار نيروهاي خودي قرار گرفت.

همين كه به دامنة كوه رسيديم، سردار اصفهاني به استقبال ما آمد و پس از احوالپرسي و قدرداني از ما گفت: دموكرات ها در روستايي نزديك كوه كمين كرده اند و ما براي پاكسازي روستا نيرو نداريم. به شما هم نمي گويم بياييد، اما هر كس احساس مسئوليت مي كند، بيايد. يادم آمد وقتي در آموزش بوديم، مربي مي گفت: هر كس به خاطر خدا آمده، كلاغ پر برود. همه مجبور مي شديم و كلاغ پر مي رفتيم تا خداي ناكرده برچسب نخوريم. سردار هم مثل اينكه با مربي ما سر و سري داشته است. همه براي پاكسازي روستا اعلام آمادگي كرديم و با وجود اينكه خستگي به جانمان نشسته بود به طرف روستا راه افتاديم. نزديكي هاي روستا كه رسيديم، درگيري شروع شد. دموكرات ها از داخل روستا تيراندازي مي كردند و تا يك روز نتوانستيم وارد روستا شويم. عراق هم با خمپاره زدن از دموكرات ها پشتيباني مي كرد. سرانجام توانستيم با فشار زياد به كنار روستا برسيم. دموكرات ها در خانه ها كمين كرده بودند و ما هم مي رفتيم تا خانه ها را يكي يكي پاكسازي كنيم. البته چون ما عمليات هاي پاكسازي روستا را انجام داده بوديم، احتياط كامل را مراعات مي كرديم. ما از سه شاخه به روستا وارد شديم. يكي از شاخه ها بچه هاي ما بودند. آن دو شاخه ديگر نيروهاي تازه نفسي بودند كه از چپ و راست وارد روستا مي شدند. رويمان هم به طرف عراق بود. راه فرار دموكرات ها هم همان روبرو بود. دموكرات ها خودشان را ميان گله هاي گاو و گوسفند پنهان كرده بودند و از ميان آنها به سمت ما تيراندازي مي كردند. تعداد زيادي از گاو و گوسفندها در جريان اين مبادله آتش تلف شدند. زماني كه ما خواستيم وارد خانه ها شويم، دموكرات ها با آتش سنگين، حدود يك ساعت ما را متوقف كردند. نتوانستيم جلوتر برويم. ما را ميخ كوب كرده بودند. همان جا بود كه دو نفر زخمي داديم. پس از اينكه ما بيرون از روستا ميخكوب شديم، دستور رسيد به سمت روستا آتش بريزيم. آتش باران روستا شروع شد. دموكرات هايي كه مي توانستند فرار كنند، متواري شدند. بقيه هم درون خانه ها كمين كردند. به گروه هاي سه نفري تقسيم شديم و خانه ها را يكي يكي پاكسازي كرديم؛ به اين ترتيب كه با احتياط كامل تيراندازي مي كرديم و وارد مي شديم. تيراندازي هايمان خيلي حساب شده بود. تأكيد زيادي شده بود كه وقتي وارد روستا مي شويم، تيراندازي مستقيم نداشته باشيم، مگر اينكه ضد انقلاب را مشاهده كنيم. ما با زدن تير هوايي جلو مي رفتيم.

آن خانه اي كه گروه سه نفره ما بايد پاكسازي مي كرد، اولين خانه روستا بود؛ خانه اي دو طبقه بود با درهاي باز. با احتياط وارد شديم. خودم را سريع به طبقه دوم رساندم. از پله بالا رفتم، اما دموكرات ها خانه را تخليه كرده بودند. بدين طريق تمام خانه پاكسازي شد. مردم هم اكثراً در زاغه ها و طويله ها پنهان شده بودند تا در تيررس نباشند. همين طور كه داشتم از روستا عبور مي كردم، كاهداني را در مقابل خودم ديدم. كاه زيادي روي هم انباشته شده بود. يك لحظه ديدم كاه لرزيد. ترسيدم كه دموكرات ها خودشان را آنجا مخفي كرده باشند. اسلحه را گرفتم و گفتم: بيا بيرون. ديدم زني، بچه اي را بغل گرفته و از زير كاه ها بيرون آمد. من هم اسلحه ام را به سمت او گرفته بودم. يكي از بچه ها كه كردي بلد بود، گفت: اسلحه را كنار بگذار. اين زن مي ترسد. آنها واقعاً ترسيده بودند. بچه گريه مي كرد. دوستم بچه را از بغل مادرش گرفت و برد. لحظه اي كه بچه را از بغل زن گرفت، اين زن با حالت ملتمسانه اي به بچه اش نگاه مي كرد. انگار منتظر بود اتفاقي بيفتد. دوستم از زن پرسيد: چه شده است؟ چرا اين قدر مي ترسي؟ ما هم آدميم! زن با زبان كردي جواب داد: كومله ها و دموكرات ها به ما گفته اند كه پاسدارها آدم مي خورند. من تصورم اين بود كه شما بچه را گرفتيد و مي خواهيد بين خودتان تقسيم كنيد و بخوريد. وقتي دوستم حرف هاي زن را برايم ترجمه كرد، بي اختيار خنده ام گرفت. دوستم به او گفت: اين حرف ها چيه؟ اينها همه شايعه است. ببين بچه ات را نخورديم. به بچه و مادرش آب داديم و پذيرايي مختصري كرديم. زن به خانه اش رفت. آن زمان گروهك ها از نظر تبليغاتي آن قدر قوي عمل مي كردند كه وحشتي از پاسدارها در دل مردم انداخته بودند. علي رغم اينكه رأفت و مهرباني اي پاسدارها كه پس از درگيري ها نشان مي دادند، باعث زدوده شدن آن همه وحشت و نگراني مي شد، ولي تصور من اين است كه اگر هم الآن بعضي ها گرايشي نسبت به گروهك ها دارند، به خاطر حجم زياد تبليغاتي است كه آن موقع گروهك ها داشتند. پس از پاكسازي كامل خانه ها به سمت عقب روستا رفتيم. آنجا قله كوچكي بود. خودمان را بالاي قله رسانديم. ديديم كه دموكرات ها به سمت عراق فرار مي كنند. حدود شش نفرشان را با قناسه و تيربار زديم. بقيه هم فرار كردند. ما هم دنبال آنها نرفتيم. واقعاً بچه ها خسته شده بودند؛ چهل و هشت ساعت درگيري اينجا و سه روز در محاصره. هيچ كس ناي حركت نداشت. در جريان اين پاكسازي، دو نفر از بچه ها شهيد شدند و چهار نفر زخمي داديم. تعداد زيادي از دموكرات ها را هم ناكار كرديم.
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :