صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtQTBITVRJQzFBeGclM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1rTWhyaXFXTkNSOCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1hTEJOMVpJMUwlMmZzJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLUdYTUl2T3B1eDVZJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - سوسنگرد
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>جنوب
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/01
بازديد: 4306
سوسنگرد

سوسنگرد

سوسنگرد


مدتي بود كه خبر درگيري در مرز ايران و عراق دهان به دهان مي‌گشت. مردم روستاها و شهرهاي نزديك مرز، پيش از اين هم خبرهاي درگيري مرزي را شنيده يا ديده بودند. به همين دليل بود كه پس از مدتي همه سر و صداها براي‌شان عادي شد. ولي اين پايان كار نبود و جنگ بي‌آنكه آنها باور كنند، روز به روز نزديك‌تر مي‌شد. علاوه بر درگيري‌هاي مرزي، خبرهاي ناگواري هم از شهرهاي جنوبي به گوش مي‌رسيد: پخش سلاح در ميان مردم بمب‌گذاري، آتش زدن لوله‌هاي نفت و...

درگيري در مرزها ادامه داشت. مرزداران، چشم به آن سوي سيم‌خاردارها دوخته بودند. آنها بارها به مسوولين وقت خبر داده بودند كه عراقي‌ها در آن سوي مرز دست به تحرك زده‌اند اما جوابي نيامد و يا سرپوش روي مساله گذاشتند. حدود ساعت ده صبح 31 شهريور 1359 به سرلشگر وفيق السامرايي- از فرماندهان ارشد عراقي- دستوري رسيد. از او خواسته شد پيش از ساعت دوازده به مركز اصلي فرماندهي جنگ برود. راس ساعت دوازده- يك بعدازظهر به وقت ايران- 192 هواپيماي جنگنده نيروي هوايي عراق به طرف اهداف خود در ايران پرواز كردند. در همين حال، صدام حسين وارد شد. او چفيه قرمزرنگ به سر داشت و يك نوار قشنگ به دور كمربسته بود. وزير دفاع به صدام احترام گذاشت و گفت، سرور من، جوان‌ها بيست دقيقه پيش پرواز كردند. صدام در حالي كه لبخند پيروزمندانه‌اي بر لب داشت، گفت: نيم ساعت ديگر كمر ايران را خواهيم شكست.»

رژيم بعث عراق، پيش از حمله به ايران، نام برخي از شهرهاي خوزستان را به عربي تغيير داده بود. با اين تدبير مي‌خواست مردم منطقه را با خود همسو كند. به اين ترتيب، نام خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان» و سوسنگرد را به «خفاجيه» تغيير داده بود.

جبهه خوزستان به لحاظ شكل زمين و موقعيت به سه منطقه شمالي، مياني و جنوبي تقسيم شد. جبهه مياني خوزستان، منطقه عمومي دشت آزادگان بود، از بخشداري حميديه در 25 كيلومتري شمال غربي اهواز شروع و به سمت غرب امتداد مي‌بافت شهرستان سوسنگرد مركز فرمانداري دشت از آزادگان و شهرهاي بستان، هويزه و حميديه در اين محدوده قرار دارند. مهم‌ترين جبهه منطقه، محور حلفابيه به سوي چزابه، بستان، سوسنگرد، حميديه و اهواز است. با حمله عراقي‌ها در 31 شهريور، عناصر تيپ صد زرهي لشگر 92 اهواز، مستقر در پاسگاه‌هاي صفريه و سوبله، نتوانستند حملات دشمن را دفع كنند و به ناچار به عقب رانده شدند. عراقي‌ها موفق شدند روي رودخانه كرخه و رسيم، پل شناور نصب كنند. به اين ترتيب، بستان به طور كامل سقوط كرد، آنها با پيشروي در محور بستان- سوسنگرد، اين شهر را از سمت غرب مورد تهديد قرار دادند. آنها با عبور از كرخه كور، به قصد حميديه و سوسنگرد، در دو ستون پيشروي كردند و روز هشتم مهر به حاشيه جنوبي حميديه و سوسنگرد رسيدند. در اين زمان، عناصري از دشمن وارد سوسنگرد شدند و ويراني و خرابكاري بسيار به جا گذاشتند.

زهرا جرفي آن روزها هشت ساله بود و چيزي از جنگ نمي‌دانست.

او روزي را كه عراقي‌ها وارد شهر شد. خوب به ياد دارد: «يك روز صبح كه از خواب بلند شديم، ديديم مردم گروه گروه در حال بيرون رفتن از شهر هستند. مدتي بعد، شهر خلوت شد. برخلاف انتظارمان، كمي بعد صداميان با تصرف مناطق، به سوي سوسنگرد هجوم آوردند و وارد شهر شدند. آن روز، نظاميان عراقي به كسي رحم نكردند. غارت كردند، كشتند و مردم بي‌گناه را به اسارت بردند.»

«مهند» جزو اولين سربازان عراقي بود كه پايش به آسفالت خيابان‌هاي سوسنگرد رسيد. او در خاطرات خود، هنگامي كه در اردوگاه اسراي عراقي در ايران به سر مي‌برد، مي‌نويسد: «در مدخل شهر، چند پاسدار را ديدم پاسداران با مشاهده ما به سرعت خودشان را در كوچه‌اي مخفي كردند. به سرعت نزد نيروها در آن طرف خيابان رفت. در همين حال از پنجره خانه‌اي نارنجكي به بيرون پرتاب شد. گروهبان سومي ‌داشتيم به نام «عبدالامير خشام» اهل ناصريه، رو كرد به من و گفت: بيا با هم برويم داخل خانه. داخل كوچه شديم و با شكستن در به خانه رفتيم. در يكي از اتاق‌ها، كنار پنجره، پيرمردي روي صندلي نشسته بود. يك پا هم نداشت. اولين چيزي كه نظرم را به خود جلب كرد، شال سبزدور گردن پيرمرد بود. گروهبان عبدالامير پس از من وارد اتاق شد. پيرمرد با چشمان باجذبه‌اش نگاهمان مي‌كرد. گروهبان عبدالامير جلوتر رفت و مقابل پيرمرد ايستاد.

پيرمرد يكريز نگاهش كرد. گروهبان كلاشينكف خود را بالا آورد. بعد دهانه لوله را روي سينه پيرمرد جا به جا كرد. لحظات به سختي سپري شد. ناگهان پنج يا شش گلوله از كلاشينكف گروهبان عبدالامير در سينه پيرمرد نشست. از خانه خارج شديم. هنوز نيمي از كوچه را طي نكرده بوديم كه يكي از مدافعان شهر از پشت بام رو به روي كوچه نمايان شد. گروهبان عبدالامير او را ديد و خواست به طرف او شليك كند. اما دير شده بود و گلوله‌‌اي بر پيشاني او نشست. مغز گروهبان را ديدم كه به در و ديوار و حتي لباس‌هايم پاشيد.»

وقتي بار دوم عراقي‌ها به سوسنگرد حمله كردند. دكتر مصطفي چمران با شنيدن خبر احتمال سقوط شهر برآشفت. سوسنگرد اهميت خاصي داشت و معبر حميديه- اهواز بود. چند روزي بود كه عراقي‌ها، شهر را محاصره كرده بودند. روز 26 آبان 1359، دكتر چمران كه فرماندهي نيروهاي چريكي نامنظم را بر عهده داشت، براي آزادي سوسنگرد حركت كرد. او با خود اين طور زمزمه مي‌كرد: «هجوم براي آزاد كردن سوسنگرد، براي در هم شكستن كفر و ظلم و جهل، براي بيرون راندن ظلم صدام كثيف، براي نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده، براي پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، براي شرف، براي افتخار، براي انقلاب و براي ايمان.»

چمران شروع به سازماندهي نيروهايش كرد. گروه بختياري، بيشترشان از صنايع دفاع بودند. چمران آنها را از جنگ‌هاي كردستان مي‌شناخت. گروه فداكاري كه تجربه نبرد هم داشتند. چمران آنها را مسوول جناح چپ كرد. آنها نود نفر بودند. گروه دوم متشكل از نيروهاي بومي و محلي بود مسووليت آنها با محمد امين‌هادوي بود. آنها از طرف چمران ماموريت داشتند از كنار رودخانه كرخه،( كانال كم عمقي هم براي مخفي شدن داشت)، مسير را پيموده و از شمال شرقي وارد سوسنگرد شوند. اين گروه، موفق شد خود را زودتر از گروه‌هاي ديگر به شهر برساند. گروه دوم و سوم مستقيماً تحت فرماندهي مصطفي چمران بود. چمران قصد داشت با گروه خود، از ميان دو گروه چپ و راست، به طور مستقيم به سوسنگرد وارد شود. دكتر چمران نيروهايش را تقسيم كرد. چند نفر را سيصد متر جلوتر فرستاد. چند نفر از چپ وعده‌اي هم از راست حركت كردند.

«نيمي از راه ابوحميظه به سوسنگرد را طي كرده بوديم. هر لحظه بر سرعت خود اضافه مي‌كرديم. ناگهان متوجه تانكي شدم كه از طرف شمال و زير رودخانه كرخه، به سرعت به طرف ما مي‌آمد. به نيروهايم فرمان دادم كه سنگر بگيرند. در همين حال، يكي از نيروها را با آر. پي. جي به شكار تانك فرستادم. به حركت‌مان ادامه داديم. تقريباً به نزديكي شهر رسيده بوديم. با ديدن درختان خارج از شهر، به پيروزي نزديك مي‌شديم. ناگهان گرد و غبار زيادي از طرف شمال شرقي شهر بلند شد. از ميان گرد و غبار، هيكل آهنين و غول پيكر تانك‌ها و ادوات زرهي دشمن نمايان شد. مسير آنها دقيقاً به طرف ما بود. آنها به طرف ما مي‌آمدند. در حالي كه پشت سرتانك‌ها سربازان مسلح عراقي موضع گرفته و پيش مي‌آمدند. در همين حال فكري به خاطرم رسيد، عمليات انتحاري. كاري كه در لبنان هم زياد انجام داده بودم، تصميم خود را گرفتم. با تغيير مسير با سرعت به طرف سوسنگرد راه افتادم! «اكبر چهره قاني» دست مرا خواند و همراهم شد. كمي بعد، اسدالله عسگري هم به ما ملحق شد. سه نفري به طرف سوسنگرد حركت كرديم و بقيه مردم به طرف مشرق.»

اندكي بعد، عراقي‌ها سه نفر را ديدند كه در مقابل‌شان، به طرف سوسنگرد مي‌روند، حواس دشمن متوجه اين گروه سه نفره شد. بقيه را رها كردند و هجوم خود را متوجه آنها كردند. نيت دكتر چمران برآورده شد.

«فاصله بين‌مان هر لحظه كمتر مي‌شد. تا اين كه به نزديكي جاده آسفالت سوسنگرد رسيديم، اوضاع وخيم‌تر مي‌شد. دنبال سنگر امني مي‌گشتيم تا آن‌جا كمين كنيم، فرصتي نبود. مجبور شدم خودم را پشت تل خاكي به ارتفاع 50سانتي‌متر بيندازيم. اكبر طرف چپم و عسگري هم در طرف راستم، روي زمين دراز كشيدند. ناگهان چهار تانك و زرهپوش آمدند روي جاده سوسنگرد كماندوهاي عراقي هم شروع به تيراندازي كردند و همزمان، از سه طرف ما را محاصره كردند. چپ و راست گروه سه نفره‌مان با فاصله ده متر كماندوها سنگر گرفتند و تيراندازي خود را آغاز كردند. اكبر در همان لحظات اول به آرزويش رسيد. چرخيدم و به سرعت چپ و راستش را به رگبار بستم تا از نزديك شدن آنها جلوگيري كنم.

با يك حركت سريع، خودم را به طرف ديگر برجستگي انداختم بلافاصله عراقي‌ها دو طرف را به رگبار بستند. دشمن مجبور به عقب‌نشيني شد. يك آن احساس كردم كه هدف تانكي قرار گرفته‌ام. نگاهي به تانك‌هاي پشت سر انداختم. يكي‌شان را ديدم كه مرا نشانه گرفته. خود را به طرف ديگر سنگر پرت كردم. در همان لحظه گلوله توپ يا موشكي به جاي قبلي‌ام خورد. آتش انفجار شديدي بلند شد كه تا حدود ده متري به آسمان شعله كشيد. احساس درد كردم. نگاهي به پاهايم انداختم. تكه‌اي آهن داغ و سنگين به پاي چپم خورده بود و خون فواره زد بيرون. به سرعت، به طرف برجك تانك‌ها و نفربرها رگبار بستم.

باور كردني نبود. هر چهار تانك و نفربر از پيشاني جاده پايين رفتند و از صحنه نبرد گريختند. داشتم با گروهي از عراقي‌ها، در سمت راستم مي‌جنگيدم، ناگهان متوجه عراقي‌ها سمت چپ شدم كه به نزديكي‌ام رسيده و مرا نشانه گرفته بودند. به طرف آنها رگبار بستم. در همين حال و براي بار دوم زخمي شدم و باز هم پاي چپم گلوله‌اي از پايين ران وارد پايم شده و از بالا خارج شده بود.»

نبرد به اوج خود رسيده بود. رگبار گلوله‌ها به طرف چمران مي‌باريد. چريك پير به سرعت مي‌غلتيد، مي‌خزيد و از نقطه‌اي به نقطه ديگر مي‌رفت و با رگبار تعدادي را زمين مي‌انداخت. به قول خودش؛ رقصي چنين ميانه مي‌دانم آرزوست. چمران در حين جنگ تن به تن، با پاي مجروح خود چنين راز و نياز مي‌كرد: «اي پاي عزيز، اي كه همه عمر وزن من را تحمل كرده‌اي و از كوه‌ها، بيابان‌ها و راه‌هاي دور گذرانده‌اي... اكنون كه ساعت آخر من است، از تو مي‌خواهم كه با جراحت و درد مدارا كني و مثل هميشه، چابك و توانا باشي و مرا در صحنه نبرد، ذليل و خوار نكني...» به راستي كه همين شد و پاي مصطفي، او را تنها نگذاشت: «همچنان در مقابل رگبار گلوله‌ها جا به جا مي‌شدم. در همين حال، از پشت برجستگي تل خاك كه جايگاه مطمئني برايم شده بود متوجه سمت چپ شدم، در فاصله ده متري‌ام، چند نفر زانو زده و به طرفم نشانه گرفته بودند. لباس نظامي تن‌شان نشان از نيروهاي مخصوص داشت. به سرعت روي زمين خوابيدم و با يك رگبار، آنها را بر زمين غلتاندم. ناگهان يكي‌شان فرياد زد: يا اخي، آن چند عراقي لاتضرب... گول حرفش را نخوردم ناسلامتي بيش از 50 سال داشتم. بنابراين، با يك رگبار جانانه دعوتش را لبيك گفتم. سرانجام فرمانده عراقي‌ها، دستور عقب‌نشيني صادر كرد. نيروهاي عراقي بيش از حد معطل شده بودند و نمي‌توانستند بيش از اين معطل شوند.» مصطفي در كمال غرور، مشاهده كرد كه عراقي‌ها با تمام امكانات از دو طرف شروع به حركت كردند. آنها به طرف جنوب مي‌رفتند.

آخرين كاميوني كه مي‌خواست رد بشود. حدود ده پانزده سرباز به همراه داشت. ده متر با مصطفي فاصله داشت. فكري مثل برق از سر او گذشت، رگباري به طرف آنها بست و سربازها پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. حدود نيم ساعت بعد، ديگر كسي آن جا نبود.

«صداي دور شدن و همهمه آنها را مي‌شنيدم ولي باز هم تأمل كردم. بايد مطمئن مي‌شدم كسي آن جا نيست. به ياد دوستانم بودم. به طرف اكبر رفتم اما مي‌دانستم كه ... صدايش كردم ولي جوابي نشنيدم. غم سنگيني بر سينه‌ام نشست. سينه‌خيز به طرف عسگري رفتم. صدايش كردم. باور كردني نبود. عسگري زنده بود و جوابم را داد. او زير بوته‌ها پنهان شده بود و عراقي‌ها در تمام مدت متوجه او نشدند. به عسگري گفتم به طرف اكبر برود. ناگهان صداي ناله او بلند شد و بر سر و روي خود زد. عسگري با ديدن پاي مجروح و خونين من بي‌تاب شد. به او گفتم كه آرام باشد و به طرف تانكي كه لوله‌اش پيدا بود، برود، از زير تونل جاده و سينه‌خيز. بعد به عسگري گفتم ماشين عراقي را آماده كند تا به بيمارستان برويم...»

ساعت 12 بود و گرو‌ه‌هاي ديگر براي آزاد سازي سوسنگرد به آن طرف مي‌رفتند. دكتر چمران با عسگري و كاوياني سوار كاميون عراقي شدند و به طرف اهواز حركت كردند. در ميانه راه ابوحميظه، تيمساز فلاحي آنها را ديد. او از ديدن كاميون مهمات عراقي تعجب كرد. بعد چمران را بوسيد و گفت از دوستان چمران شنيده كه مجروح و اسير عراقي‌ها شده است. تيمسار فلاحي به چمران گفت كه از خدا خواسته، جسد او را به عراقي‌ها برساند ولي اسير عراقي‌ها نشود. چمران اعتقاد داشت آزاد‌سازي سوسنگرد، نتيجه همكاري و هماهنگي نزديك بين ارتش، سپاه و نيروهاي چريك مي‌باشد.

وحدت بين ارتش و مردم، كارايي هر كدام را چندين برابر كرد و تجربه‌اي جديد و موفق در تلفيق نيروهاي مردم با ارتش كلاسيك دنيا بود. به اين ترتيب، در عاشوراي سال 1359 براي دومين بار سوسنگرد از چنگ عراقي‌ها آزاد شد. رزمندگان ايراني داخل شهر شدند و خود را به آنهايي كه مقاومت مي‌كردند رساندند. شور و شادي در همه جا برپا شد. آنها در مسجد جامع كه مركز دفاع از شهر بود، جمع شدند و به خوشحالي پرداختند. و اكنون، اين شهر نشان از فداكاري‌ها دارد. تانك‌هايي كه در ميدان شهر و نزديك مسجد جامع به جا مانده، همه را به ياد آن روزها مي‌اندازد روزهاي سختي و مقاومت و غرور، مردم اين شهر از آن روزها گفتني‌هاي بسيار دارند. فقط بايد از آنها بپرسيد و آنها بگويند كه بر شهرشان چه گذشت.

منبع:مجله ياد ماندگار
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :