صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1rTWhyaXFXTkNSOCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1hTEJOMVpJMUwlMmZzJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLUdYTUl2T3B1eDVZJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - در كوچه پس كوچه هاي قلب ها
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>راهيان نور>دلنوشته ها
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/02
بازديد: 1005
در كوچه پس كوچه هاي قلب ها

در كوچه پس كوچه هاي قلب ها

سلامي به گرمي دلهاي تفتيده از آتش عشق

وسلام . سلامي به گرمي دلهاي تفتيده از آتش عشق و به گرمي يك اشك سوزان سلامي به سنگيني يك بغض نشكفته و سلامي به زيبايي تولد يك كودك، شكوفاي يك غنچه و ...

و سلام خدا و ملائكه اش بر تمامي عزيزاني كه سالك راه حقند و نمي گذارند ارزشها و مقدسات به فراموشي سپرده شود.

و سلام بر شما و سلامتي گواراي وجود نازنينتان كه در جبهه ي فرهنگي سعي و اهتمام ميورزيد.

خداي اعلي را شاكرم كه نامه حقير بدست مباركتان رسيد.

نامه من ان شا الله در ماه مبارك و پرفيض رمضان بدستتان خواهد رسيد. طاعات و عباداتتان مقبول درگاه حق تعالي ما را از دعاي خير سحر بينصيب مگذاريد. براي شما و هم سنگرانشان توفيق و تأييد روزافزون مسألت دارم . نميدانم نامهام به دست چه كس يا كساني ميرسد. فقط بسيار مشعوف و مسرورم كه سيم ارتباطيام با خادمين شهدا پيوند خورد و من هم به جمع خدام الشاهدين پيوستم.

گويا از دست خط اينجانب شكوه نموده بوديد. الانصاف، دست خط به اين خوبي چطور دلتان آمد؟!!

اكنون شما جزئي از خانواده ارزشي و اعتقادي من و از اصدقاء صميمي اين جانب گشته اند.

ولي ما سوم خرداد منتظر جواب بوديم خيلي دير به دستمان رسيد. حال از شما زحمتكشان كمال تشكر و قدرداني را دارم كه جواب مسابقه شلمچه اول در يك تلفن زدن ما اميدوار شديم كه اين جواب به دست ما ميرسد ولي كي نميدانم راستش را بخواهيد خيلي منتظر ماندم تا اينكه من خونه نبودم اون هديه شما يعني امتداد به دستم رسيد آنچنان اشتياق داشتم كه با حالت خنده و گريه شروع به باز كردن كردم خيلي خوشحال شدم اصلا فكرش را نميكردم كه يه روزي من جزو خوانندگان نشريه امتداد باشم. خلاصه من سريع شروع به خواندن امتداد كردم خيلي قشنگ بود با اينكه بار اول چاپ شده ولي بي هيچ عيب و نقصي دستتون درد نكنه. وقتي كلمه شلمچه را بر زبان مي آورم به ناگاه گريه مي كنم مخصوصا لحظه اي كه صحنه هاي شلمچه در نشريه امتداد به ياد شلمچه تمامي صحنه ها جلوي چشمانم مجسم مي شود ولي آرزو مي كنم كه اي كاش يك بار ديگر به آنجا بروم من خودم را

در اين دنياي بي همتا، خودم را تنها احساس مي كردم هيچ چيز برايم جالب توجه نبود. يك نوع پژمردگي در وجودم موج مي زد. در ظاهر شاد، اما وقتي كه به خودم رجوع مي كردم. قلب شكسته را مي يافتم كه با هيچ چيز پيوند نمي خورد تا اينكه موقعيتي پيش آمد تا به مناطق جنگي بيايم.

شب عجيبي بود وقتي فهميدم فرداي اون شب قرار يه عده رو ببرند مناطق جنگي دلم خيلي گرفت با همون حال خراب دلمونو زديم به دريا و تفعلي زديم به خواجه كتاب و كه باز كردم اين اومد

راهي است راه عشق كه هيچش كناره نيست

آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

هر كي كه دل به عشق دهي خوش دمي بود

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

و تازه اون وقت بود كه فهميدم توي دلم چه خبرهيكي از بچه ها پرسيد تو كه نمي آيي گفتم: نه شهدا ما را نطلبيدند، اما راستشرا بخواهيد دلم لك زده بود كه برم اونجا را از نزديك بينم، اما نه، نمي شد يعني جور نبود كه برم بحث خانه ما بحث كنكور امسال من بود. بالاخره عيد اومد، حال و هواي عجيبي بود گويي خدا هر چي زيبايي در دامانش بود در زمين گسترانده بود شهر ما مثل تهران شلوغ و پر از دود نيست كه نشود از لاي دود كوهها را با برفهايي كه همانند پادشاهي كه تاج بر سر دارند گذشته اند و خيلي هم به خود مي نازند مشكل ابرها همانند، حيوانات زيبا از چشمانم مي گذرد، بالاخره روز پنجم عيد بود و شب همه خوابيده بوديم خيلي زود بود شبيه برنامه هاي تلويزيون ساعت 9:30 همه خواب بودند به جز من كه يكدفعه زنگ به صدا درآمد يكي از آشناهايمان بود بالاخره آمدند و بعد از پذيرايي صحبت از آن در و اين در بود و تلويزيون هم داشت براي خودش حرف مي زد يكدفعه چشمم به برنامه اي افتاد دو دختر جوان كنار اروند كنار با هم عكس يادگاري مي گرفتند، يكدفعه هوايي شدم و در دلم گفتم، شهدا چي مي شه كه ما را هم بطلبيد، اشك در چشمانم غوطه ور شد و ديگر هيچ نگفتم.

بانگ رحيل نواخته شده است و نداي آسماني به گوشم مي رسد و عشق آغاز مي شود سربندم را روي پيشناني ام محكم مي كنم و چفيه را روي شانه ام گره مي رنم قلبم مالا مال از اضطراب است. چادرم را به سر مي گيرم و قدم در راه مي گذارم تا ناگفته هاي بسياري را بشنوم.

تا اينكه اين توفيق صبح روز چهارشنبه 10/1/84 نصيبم شد. به حوزه مقاومت حضرت نبي (ص) رفتم در تابلو اعلانات اين جمله را ديدم «آماده ايم اگر هدفمان الله و حزبمان حزب الله باشد.» با خودم گفتم من هم آماده با راهيان نور باشم، زيرا كه راهيان نور رهروان شهدا و ولايت مي باشند. هنگام سوار شدن به اتوبوس راننده پيچ راديو را باز كرد، با باز شدن راديو اين جمله را شنيدم «گر بر سر پيچ سبقت نگرفتي مردي» به آقاي راننده گفتم شنيدي؟ گفت شنيدم، چشم. در طول مسير با توقفاتي كه براي نماز و ناهار داشتيم زيارت حضرت دانيال نبي نصيبمان شد، و بعد از آن به طرف اهواز حركت نموده بعد از پشت سرگذاشتن اين شهر با ديدن تابلو نوشته هاي كنار جاده شور و حال عجيبي پيدا كردم به طوري كه اشك در چشم هايم حلقه زد، از جمله اين نوشته ها «عشق حسين ما را به اين وادي كشانده، اينجاست آنجايي كه خاكش آسماني است، اينجاست آنجايي كه خاكش تشنه كام است، و كشته هاي بي مزار و ...» به محل اسكان در شهر خرمشهر رسيديم بعد از نماز مغرب و عشاء به مناسبت اربعين حسيني روحاني مستقر در محل اسكان مطالبي را ايراد و مداحي نمودند از بيانات روحاني اين چند جمله را يادداشت نمودم«رونده راه خدا بايد چهار چيز را رعايت كند: 1ـ استاد ببيند. 2ـ خوب شاگردي كند، كه اگر خوب شاگردي كند مثل حبيب بن مظاهر مي شود. 3ـ موضوع بحث را بشناسد (قرآن و عترت) 4ـ مكان را بشناسد (حسينيه ها، زيارتگاه ها و مساجد). صبح روز اربيعن به سمت اروند كنار كه رودي است در جنوبي ترين نقطه سرزمين ايران به عرض 500 تا 1000 متر و در كنار آن بزرگترين نخلستان جهان قرار دارد حركت نموده، و اين نخل هاي سرفراز و سرجدا را تماشا كرده و صداي قدم ها، مناجات و توپ و تانك هاي رزمندگان را از آن روزهاي پرتلاطم به تصوير مي كشند. بعد از توضيحات راوي كاروان و بازديد از اين منطقه به سمت شلمچه حركت كرده و در همين زمان چشمم به اين جمله از مقام معظم رهبري افتاد «شلمچه قطعه اي از بهشت است» گفتم پس شلمچه هم كربلاي ايران است.

بهمون گفتن اولين مقصد ما شلمچه است تا به مقصد رسيدن راهي نيست تا اينكه جمله تموم شد خاله زد زير گريه نمي دونستم چرا گريه مي كنه يه چشمم به خاله بود و يه چشمم به شيشه ماشين كه بيرون رو نگاه مي كردم و چيزي جز بيابون نمي ديدم تو دلم مي گفتم بيابون گريه كردن داره! وقتي ماشين ايستاد گفتند پياده شين رسيديم خاله گريه اش بيشتر شد يكي يكي پياده شديم بعضي از خواهران و برادران كفشهاشون رو در آوردن و پابرهنه و اشك ريزان مي رفتن من هم به خاطر اينكه مثل بقيه باشم كفشهايم را درآوردم و به دست گرفتم بدون اينكه دليل اين كارو بدونم هر قدم كه جلوتر مي رفتم حس عجيبي داشتم حس مي كردم پلك هايم بار سنگيني را تحمل مي كنند. گرمي اشكهايم را روي گونه هايم حس مي كردم. بله من بي اختيار و بدون اينكه بفهم چرا گريه مي كردم هر كسي گوشه اي مي نشست و گريه مي كرد. خدايا اين چه حكومتي است چشمهايم برادراني را مي ديد كه تفنگ به دست به جلو مي رفتند در همان جا نشستم و زدم زيرگريه من فهميدم چرا با كفش نبايد رفت چون اونجا، خاك اونجا با خون شهيدان سرخ شده تا اون موقع دلم مي خواست چفيه را بندازم گردنم به خاطر زيبايي ولي حالا مي ترسم، چه جور بگم خجالت مي كشم چون ...

كفش هايم را در مي آورم تا پرواز كنم. اذن دخول مي خوانم، اجازه مي گيرم از كنار قطعه هاي آسماني زمين مي گذرم به قطعه اي بهشتي نزديك مي شوم كه هنوز بوي عشق و ياس و شهادت مي دهد. صداي بال ملائك به گوش مي رسد. همسفرانم مي خوانند: كربلا... كربلا... آري كربلا آمده ام اينجا قتلگاه كربلاي وطنم است.

اينجا مصداق كل ارض كربلا است . جايگاه عروج آسماني ترين مردان زميني. جايگاه سجده ي ابدي مردان حق كه براي ماندن نيامده بودند آمدند تا عشق واقعي را نمو دهند. مي نشينم همه جا خاك است اما اين خاك سخن مي گويد آغشته است به خون مقدس ترين فرزندان آدم، آغشته است به خون خدا، ندايي مي گويد: بشنو با گوش جان بشنو حديث حماسه شيرمردان خدا را. از خود بي خودم تنها همان ندا را مي شنوم و اشك مي ريزم و چه شيرين است تنفس در فضايي كه آغشته به عطر و بوي شهداست. بلند مي شوم غروب شده بايد برگردم ندا باز هم به گوش مي رسد: رسالتت را فراموش نكن.

مي خواستم اصلاً برنگردم رزمايش بسيجان بود ازدحام جمعيت خيلي زياد بود و نتوانستم خيلي خوب همه جا را زيارت كنم داشتم ديوانه مي شدم همه به اتوبوس سوار شدند تا به خوابگاه برويم خيلي ناراحت بودم اي كاش نمي رفتيم اتوبوس خراب شد و من از اتوبوس پياده شدم شب بود و چه زيباست شهداي شلمچه و به آرزويم رسيدم حس مي كردم شهيدان با من حرف مي زنند درد دلمو گوش مي دن با خودم خلوت كرده بود اشك ها صورتم را نوازش مي كرد و آسمان نقاب سياه بر تن كرده بود و ستارگان مانند چراغ همه جا را روشن كرده بود.

ديدم اينجا براي خودش يه سرزمين ديگه است. يه جور بهشت گمشده، كه ما اونو نمي شناختيم بعضي از بچه هايي كه حتي نماز خوندن بلد نبودند اونجا اونقدر نماز مي خوندند كه ما فكر مي كرديم كاش اونارو زودتر مي آورديم اينجا. وقتي روي خاك شلمچه با پاي برهنه راه مي ري انگار يه حس شرمندگي و حقارت بهت دست مي ده. آروم راه مي رفتيم كه مبادا قدم هاي ما بر روي استخوانهاي يه شهيد قرار بگيره واقعا اونجا كربلا بود با خاك، با زمين و زمان مي شد حرف زد و درد دل كرد. اونجا خدا به آدم ها نزديك بود. اونجا فقط عشق بود و عشق. خيلي از بچه ها بعد از برگشتن از اين سفر حاجت روا شدند. اونجا خاك به حرفمون گوش مي كرد يه جور غربت توي دل بچه ها بود كه فقط مي شد اونو از اشك توي چشماشون واز سجده هاي طولاني اونها روي خاك فهميد، نمي دونم من دوباره لياقت شو دارم برم اونجا.

ضربان قلب لحظه به لحظه زيادتر مي شد.

مژگانهاي چشم كم كم از جلوگيري اشك عشق خسته مي شدند. خون جريان طبيعي خود را تغيير مي داد و نبض ها نامنظم مي زدند. وداع چه كلمه ي نحسي هستي كه قلب و روح من از شنيدن اسم تو از زندگي خسته مي شوند. انس چه طلسم مرموزي هست؟ بالاخره ساعتهاي وحشتناكي است ساعتي كه روزگار دلهاي بهم پيوسته را از هم جدا مي كند خاصه اگر اين جدايي ما بين شهدا و خادمين شهدا باشد. ما بچه ها از شما جدا مي شويم اما اميد ما پيش شماست و اگر ديدار باز پسين هم باشد دوستي شما بهترين يادگار ماست كه با خود به ديار باقي خواهيم برد.

مي گن شهيد مثل ستاره مي مونه بعضي وقتا فكر مي كنم مي بينم مثال درستي نيست چون شهدا همشون شهيدند، همشون خون دادند، همشون جون دادند پس چرا ستاره ها يكي شون پر نوره و يكي شون كم نور، من مي گم شهيد مثل آفتاب مي مونه كه با تاريكي مي جنگه وفلق را در مشارق جلوه گر مي كنه و با اين كاوش اين توپ خاكي را پاس مي ده به سمت وادي روشنايي ها. اما مي گن درخشش خون شهيد آفتابو شرمنده مي كنه وقتي اين حرف يادم مي افته بدجوري تو دلم غوغا به پا مي شه و اندرونم را مي سوزونه و با خودم مي گم آخه خداي من چرا بايد ما نسل نو در حسرت شهادت بسوزيم و بسازيم فقط به خاطر اينكه تو جنگ به دنيا اومديم چرا بايد ما در دوران جنگ بچه هاي كوچكي مي بوديم كه به جز گريه به دنبال مادر كاري را بلد نبوديم بعضي وقتا خيلي دل تنگ مي شم ، دل تنگ طلائيه...

اول سفر براي من خيلي به ياد ماندني بود يك روز قرار بود ما رو به طلائيه ببرند صبح كه به راه افتاديم شد يه دوراهي كه رفتيم به ما اجازه ندادند كه جلوتر برويم گفتن منطقه امن نيست خيلي بچه ها التماس كردند مسؤلاني كه با ما بودن خيلي التماس كردن ولي قسمتون نشد طلائيه برويم در همون جايي كه جلو ما رو گرفته بودن پياده شديم همگي روي خاك ها نشستيم اونجا دعاي كميل گرفتيم خيلي با شكوه شد خصوصا آخرهاي دعا بود كه باراني باريد ولي ما از جاي خود بلند نشديم تازه دعا با شكوه تر شد با آن باران رحمت الهي كه باريد چند تا از بچه ها از بچه هاي شهدا بودن اشك هاي آنها هم دست كمي از باران شديدي كه مي باريد نداشت واقعا جاي شما اونجا خالي بود.

بوي ياس زمين گرم طلائيه را فرا گرفته بود اگر چشم سر را مي بستي و چشم دل را باز مي كردي زمين پر از گلي را مي ديدي كه هر مادر شهيدي به دنبال گلش مي گشت و مي گفت: «گلي گم كرده ام مي جويم او را به هرگل مي رسم مي بويم او را»

انگار خاك فقط براي دل آنها به سجده افتاده بود، زبان آنها را مي فهميد مي خواست با آنها حرف بزند اما نمي توانست ، نمي توانست آن راز آن روزها را در يك لحظه بازگويد بگويد: كه گلهاي آنها چگونه پرپر شدند چه لحظاتي داشتند نمي توانست آن شور و شوق همچو دريا را در قطره اي خلاصه كند پس سكوت اختيار كرد و به نظاره نشست.

بچه هاي جنگ آن طرف تر خاطرات آن روزها را باز مي گفتند اگر در كوچه باغ حرفهايشان وارد مي شدي بچه هاي صادقي را مي ديدي كه مثلشان اين روزها كم پيدا مي شود چه عشق هايي، چه يا حسين گفتن هايي، چه بسا بچه هايي كه با شهادت كربلايي مي شوند.

آن سوي ديگر شيارهاي عمليات فتح المبين هنوز صداي پاي بچه ها را مي شنيد شب عمليات با وجيها عند الله بچه ها ؟؟؟گوش را نوازش مي داد.

بالاتر از آن شيار پشت خاكريز صداي يا ابا عبدالله بچه ها وگريه هاي شب عاشورا حس ديگري آنجا بوجود مي آورد.

حس عجيبي فرد فرد گرفته بود مات و مبهوت اطراف را نگاه مي كردم خشكم زده بود چفيه ام را برداشتم و روي چشمانم بستم مدتي آرام آرام راه رفتم بعد از لحظاتي چفيه را باز كردم و به تورهايي را كه آن اطراف حصار شده بود چنگ انداختم و زدم زير گريه و با خودم گفتم آخر من كه تا به الان از شهدا چيزي نمي دانستم چگونه مي توانم اين همه عشق را درك كنم من به شهدا شكايت كردم كه كسي مرا با آنها آشنا نكرده بود كسي از آن عشق براي من بازگو نكرده بود ...

با صفا ترين ضريح را ضريح طلائيه مي دانم چرا كه حس تنهايي و بي كسي كه مال من است را آنجا احساس مي كنم در آنجا به ياد تنهايي زينب (س) و رقيه(س) افتادم كه آنجا بود كه حس نامسلماني بودنم به من دست داد كه چرا نام مسلماني را يدك مي كشم، چرا كه همه مصيبتهاي ائمه اطهار و اهل بيت (ع) پيامبر(ص) و تمامي شهدا براي زنده نگه داشتن اسلام ناب محمدي(ص) بوده است كه متأسفانه من و امثال من به تعبير امام اسلام آمريكايي داريم. از خداوند و شهدا مي خواهم كه ياري كنند ما را كه بتوانيم مسلمان واقعي بشويم.

وقتي به آن سرزمين نوارني گام بر مي دارم انگار كه قطعه اي از بهشت آنجاست خاك آنجا گرچه بوي غم دارد ولي مأمن صدها كبوتر عاشق گمنام است اگر چه براي ما گمنام هستند ولي براي حضرت زهرا (س) و امام حسين (ع) يك آشنايي ديرينه اند آسمان اين سرزمين صاف و آبي است آسمان اينجا با ملكوتيان همراه است. اينجا بوي يار مي دهد. بوي مهدي موعود را ...

يابن الحسن(ع):

... مگر چقدر فرصت دارم در مسافرخانه دنيا بمانم؟

گهگاهي آرزو مي كنم جاي ابرهاي آسمان بودم تا مي توانستم از آن بالا تمام صحراهاي غربت را نظاره گر باشم بلكه نشاني از تو و ردّ تو بيابم... اكثر اوقات كه دلم خيلي تنگ مي شود و نمي دانم از بغض گلوگيرم به كجا پناه ببرم و اشكهايم را از ديده هاي همگان پنهان كنم بر سجاده نياز الهي مي نشينم و مي گريم و نام تو را در خلوتهاي سبزم به نجوا مي نشينم...

اي همه وفا و دل من بي وفا:

قسم بر آن لحظه زيباي مناجاتت، بر آن سوز دل و گريه هاي شبانه ات، بر آن چاهي كه حرفهاي جدت علي(ع) را در سينه نهفته كرده بود و زخم كاري صحنه ها، دوباره سر باز كرد و هر سحر ميزبان دردهاي آقايي از تبار گلستان مولا(ع) مي شود و همپاي او فرج و گشايش از منان خواهان مي شوند.

و واي بر دل آلوده ام كه در اشتياق و ديدن لحظه هاي خالص ديدار مي سوزد و افسوس و صد افسوس كه ؟؟؟؟ دلم نمي شود؟

آه! ميدانم، زيرا پاهايم توان پيمودن راه طولاني جنون را ندارد و به قم هزاران بار بلكه بيشتر به زمين خواري خواهد خورد. و خوشا به حال تمامي دلهايي كه عشقي پاك و آسماني در خود جاي دادند و خود را از خيل فرشتگان سپيد پوش مي دانند كه هر صبح آدينه چشم به راه موعود وعده شده خود هستند و ندبه خوانان صبح را به عصري غروبي رنگ و ديگر سپري مي كنند و سر بر چوبه تنهايي، به ...

عيد امسال بهترين عيد در طول زندگي ام بود بسيار لذت بخش و روحاني بود. بهترين انشاي زندگي ام را نوشتم بهترني انشاي خاطراتم را در طول هشت سال دفاع مقدس را نثار كلاسم كردم.

عزيزان و برادران و خواهران دست اندر كار من از طلائيه يك كيلو خاك تبرك براي دانش آموزان كلاسم آوردم شايد باور نكنيد كه بچه هاي كلاسم براي شكلات و شيريني و اهداي جوايز آنقدر شور نداشته تا براي گرفتن خاك شهدا از من كه معلم شان بودم هجوم آورده بودند.

با شروع يك اتفاق، در مسير دلدادگي با شهدا عازم زيارت خاك قدومشان شدم و با تنفس در هواي ديار عشق، دل به راه زيبايشان جاري شد. از آن روز تا به حال بلور دلم به نقشينه اي سفالين از خاك شلمچه مبدل گشته آفتاب پنجه در آسمان زيباي شلمچه مي كشيد و ديدگان مرا مغلوب و مقهور زيبايي معنوي و پرعمق خويش مي ساخت كه رود اشك ازچشمانم جريان يافت و بسي ؟؟؟؟ از آنها خواستم بچشاندم ، آنچه را كه مؤمنان بر حق مي چشند. الماس هاي اشكم رنگ اجابت گرفت و وجودم مملو ز عشق عبد و معبودي آنها شد . از آن لحظه تا به حال، دم به دم در جريان زندگي ام حضوري سبز را به تماشا نشسته ام و غرقه در كمالات بي انتهاي آنها درس عبوديت و دلدادگي آموخته ام.

شهيد همت ، شهيد چمران، شهيد باكري، شهيد آويني، شهيد علم الهدي و ... همه آرام و قرارم را كه ساخته از غفلت و روزمرگي دنيا بود به يغما بردند و عطش درك هجران و آرزوي وصال را نثار وجودم كردند.

اما بايد به ياد داشته باشيم كه مبادا دست خالي برگرديم. آمديم كه براي سالي كه در پيش رو داريم توشه برداريم. درس بگيريم با شهيدان پيمان ببنديم و از آنها قول شفاعت بگيريم و برگرديم. فضاي معطر از عطر شهيدان ببوئيم آمديم لمس كنيم فضايي كه حاصل مناجاتهاي شبانه كارهاي خالصانه شهدا هست ببينيم. آنها چه كردند و ما چه خواهيم كرد. واقعا جي اين سؤال هست سرسبزي جنگلهاي شمال ؛ جاذبه هاي اقتصاد كيش؛ بناي تخت جمشيد شيراز و بسياري از زيباييهاي ديگر آنقدر جاذبه داريم چرا جنوب چرا نخلهاي سوخته خوزستان واقعا چرا به اين سفر دعوت شده ايم آيا غير از اين است كه مي خواهند شنيده ها را نشانمان دهند واي بر ما كه تركش مقام را برگزيده ايم بياييد سالار و سرور شهيدان را صدا زنيم دل را به خاكريز تكيه دهيم شايد براي مدت كوتاهي از تمام قيد و بندها گريختيم و آسمان سقف فكر كوتاه خود را در تنگناي قفس شكافيم. و بفهميم كيستيم و تكليفمان چيست؟

چقدر سخت است زيستن آنگونه كه خوبان زيسته اند آنهايي كه هيچ دلبستگي به دنيا نداشته و با همان سادگي و صفايي كه در وجودشان موج مي زند همه عالم را مجذوب خود كرده اند و در اين رازي نهفته است بسيار آشكار و هر كه چشم دل و ديده بر خواسته هاي نفس ببندد همانا اين راز را يافته است.

و اما ... به راستي چه چيز دارند اين بيابانهاي خشك و بي آب و علف كه آدميان از دو نقطه و مكاني براي تبرك به اين مكانها مي آيند و آغاز فصلي نو در زندگي را اينجا تجربه مي كنند اگر اين سرزمينها مي دانستند كه پا گذاشتن انسانهاي پاك و خدايي بر روي آنها اينهمه عظمت و شكوه پيدا مي كردند شرايط را براي آنها مهيا ساختند و خود را بهتر جلوه مي دادند.

چه كسي مي داند در اين ديار چه گذشته است بر آنها كه سفر كرده اند جز آنهايي كه آنجا بوده اند و مانده اند، بگوئيد براي ما از آن روزها و ما مي شنويم، و شنيدن اين خاطرات بسيار جذاب است و عبرت انگيز براي دلسوختگان، آيا مي توان در اين هياهو و زرق و برق شهرها و زندگي هاي مادي شرايط آنها را درك كرد؟ انصافا كه من، عشق مي خواهد و ايمان ما ايمان قوي و استوار بسان آنها كه رفته اند و آناني كه شتابي وصف ناپذير براي رسيدن به معشوق و خالق خويش داشته اند و با همان سرعت طي طريق كرده اند و ره صد ساله را يك شبه پيموده اند.

اين سرزمين ها بايد به خود ببالند و خواهند هم باليد كه جاي جاي آنها خاطره اي از مردان خداست.

اشك بي اختيار جاري مي شود در آن هنگام كه به مزار پاك شهدا گمنام و ياران بي نشان مي رسيم و مي بينيم كه چه گمناماني به دعوت حق لبيك گفتند و همانند امامشان در صحراي كربلا مظلومانه رفتند بدون هيچ چشم داشتي از دنيا، و زينتشان چه زيبا بود و برگشان زيباتر و زبان الكي است از بيان حالات عاشقانه آنها با معبود خويش ...

پيشنهاد مي كنم مطلب زير عهدي باشد ميان خداي شهدا و خادمين شهدا

همه ي ما قلبا مي خواهيم راه شهدا را ادامه دهيم اما اين نوشته عهدي مصور است ميان ما حالا مي خواهيم با آلاله هاي زيباي سرزمين عهد ببنديم كه آنچه را گرامي مي داشتند مقدس بداريم خداوندا، از روزي كه به لطف و عنايت تو خواستم خادم شهيدان باشم مدام فكر مي كردم آيا مي توانم آيا مي توانم با اولياي تو عهد ببندم و تا آخر عمر در راه كسب رضايت تو تلاش كنم مبادا اين تعهد را سبك بشمارم و حرمت حريم پاك اين ساكنان حرم ربوي را زيرپاي گذارم.

اما حال مي خواهم با توكل به لطف و كرم تو اين نداي دروني را بپذيرم و متعهد شوم خدايا عهد مي بندم با راستي و درستي در كنار همراهانم براي بزرگداشت راه شهدا گام برداريم و تمام همتم را براي ثبات در اين مسير بكار بگيرم.

خدايا عهدي مي بندم در طلب زمرد معرفت و شناخت آن از مس ها و سرب هاي پست خاكي از كوششي كه در حد توان من باشد دريغ نورزم.

خدايا با تو عهدي مي بندم تلاش كنم يا روي شيوه جان عزيزانت تنهم و از اين پس عزمي جزم داشته باشم براي رزم تا فرو نشاندن آتش رذيلت ها كه در دلم شعله ور است.

به راستي عشق را ديدم و لمس كردم باشد كه تمامي مسافران دنياي ماشين لحظه اي هم كه شده عشق واقعي را بشناسند و سفر عشق قسمتتان شود. من زمين هاي بهشتي را در جواني ديدم و احساس كردم و هم اكنون مي خواهم كه هميشه عاشق باشم تنها عاشق او كه محبوب دل هاست عاشق او كه تنها وجود لايزال يكتا است.
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :