صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1rTWhyaXFXTkNSOCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1hTEJOMVpJMUwlMmZzJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLUdYTUl2T3B1eDVZJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - اخراج از مدرسه تا عالم برزخ خاطرات محمد صادقي سراياني از دوران شهادت خود
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>جانبازان ، ایثارگران و آزادگان
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/09/23
بازديد: 528
اخراج از مدرسه تا عالم برزخ/خاطرات محمد صادقي سراياني از دوران شهادت خود!

اخراج از مدرسه تا عالم برزخ/خاطرات محمد صادقي سراياني از دوران شهادت خود!


اخراج از مدرسه تا عالم برزخ/خاطرات محمد صادقي سراياني از دوران شهادت خود!
سال ها از دفاع مقدس مي گذرد و روايت هاي بعضاً متناقض از كرامات شهدا مي شنويم. برخي كرامات چنان از واقعيت دور شده اند كه با اغماض مي توان آن ها را كرامت ناميد. تاريخ شفاهي، از جمله ابزارهاي خوبي است براي بازخواني مجدد اين كرامات و بررسي نقاط تاريك و حذف مجعولات آن از زبان رزمندگان؛ كه فعلاً چنين چيزي را كمتر مي توان يافت.

صادقي سراياني، جانباز هفتاد درصد، كه 25 روز از زندگي خود را در برزخ گذرانده است ما را با خاطراتش به آن سال هاي دور مي برد.
انشاء عليه شاه

سال 1344 در حوالي شهرستان سرايان، روستاي چرمه متولد شدم. كلاس اول راهنمايي، انشايي نوشته بودم عليه شاه كه از مدرسه اخراجم كردند. مدتي هم بازداشت بودم توي كلانتري محل. بالاخره با واسطه مرا فراري دادند. پدرم وقتي ديد كه من از مدرسه اخراج شده ام مرا برد به صحرا، شدم چوپان. ولي بعد از مدت كوتاهي فرار كردم و رفتم به حوزه علميه گناباد. سال 56 بود و به اصطلاح طلبه ها شدم سرباز امام زمان(عج).
خط مقدم همين جاست

غائله كردستان كه شروع شد خيلي دلم مي خواست در مبارزه با اين غائله شركت كنم، ولي مرا نمي بردند؛ سن ام كم بود. اجازه نمي دادند. جنگ كه شروع شد پانزده سال ونيمه بودم. آذر 59 رفتم پايگاه بسيج ثبت نام كنم براي جبهه. شناسنامه را كه نشان دادم گفتند دو سال ديگر بايد صبر كنيد و ان شاءالله آن موقع هم جنگ تمام مي شود و در فعاليت هاي ديگر نظام شركت مي كني.

از پايگاه كه اومدم بيرون يك مغازه لوازم التحريري بود، ماژيك ها را كه پشت ويترين ديدم، توي ذهنم آمد كه دستي به شناسنامه ببرم، شايد من از اولين افرادي بودم كه شناسنامه ام را دستكاري مي كردم. يك بسته ماژيك گرفتم. با شور و شوقي كه داشتم با ماژيك بنفش شناسنامه را دستكاري كردم! ديدم كه خيلي شناسنامه بد شكل شد، بد خط هم بودم، لذا شناسنامه را زدم زمين و يك لگد هم روش! ناراحت بودم كه شناسنامه ام خراب شده، توي ذهنم آمد اگر يك فتوكپي بگيرم رنگ بنفش معلوم نمي شود، شناسنامه را بردم فتو گرفتم. بعدازظهر همان روز رفتم بسيج. فكر مي كردم قضيه صبح را فراموش كرده اند. فتوكپي شناسنامه را دادم به آقاي مجد. نگاهي كرد و گفت: پسرم شناسنامه ات كجاست؟ گفتم: بعداً ميارمش. خنديد و گفت: بالا و پايين فتوكپي را نگاه كن؟ منظورش را نفهميدم. بعدها فهميدم كه بالاي فتوكپي 44 را 42 كردم، ولي پايينش را كه با حروف نوشته شده بود، تغيير نداده ام. بنده خدا وقتي ديد من خيلي علاقه دارم و صبح هم آمده بودم، اسمم را نوشت و عازم آموزش نظامي شدم.

بيست روز آموزش نظامي را گذراندم و بعدش رفتم كرمانشاه كه آن زمان مي گفتند «باختران». توي ستاد غرب باختران مستقر شدم. محل استقرار و اعزام نيروها بود. مقتضاي سن كمي كه داشتم، كنجكاو بودم، مي رفتم پشت در اتاق هاي ستاد و گوش مي كردم كه ببينم كه در مورد جنگ در اين اتاق ها چه گفته مي شود! اتفاقاً توي يكي از اتاق ها درباره تقسيم نيروها تصميم گيري مي كردند، راجع به من صحبت مي كردند، يكي مي گفت كه اين بچه را به ميدان جنگ نفرستيد، اگر عراقي ها اين بچه را اسير كنند، هر روز توي تلويزيون نشان مي دهند كه نگاه كنيد، ايراني ها بچه ها را برمي دارند مي آورند ميدان جنگ. اين بچه را همين جا نگه مي داريم. يكي ديگه مي گفت كه اين، بچه است و از صداي گلوله مي ترسد، اگر يك نفر بالاي پشت بام يك رگبار خالي كند، صداش به گوش اين بچه مي رسد و بعد هم به او مي گوييم كه جنگ از همين جا شروع مي شود و از همين جا مسئوليت ها تقسيم مي شود.

من راه افتادم داخل سالن ها؛ آقاي قدرتي كه از بچه هاي سپاه هستند مرا صدا زد و گفت: بيا اينجا. رفتم. شروع كرد به صحبت كردن كه: «جنگ از همين جا شروع ميشه و همين جا خط مقدمه». اتفاقاً همان لحظه هواپيماي دشمن آمده بود و ضد هوايي ها مشغول بودند و صداي شليك اين ضد هوايي ها خيلي بلند بود، گفت: اين صداها را كه مي شنوي؟ ببين! خط مقدم از همين جا شروع مي شه. من هم چون جايي را بلد نبودم و بايد اطلاعات جمع مي كردم تا بتوانم به خط مقدم بروم، قبول كردم.
چمران مَمران حاليم نيست...!

شب اولي كه رفتم ستاد غرب، شدم نگهبان. در آن منطقه منافقين(گروهك كومله) فعال بودند. تا كرمانشاه آمده بودند و حتي در ميدان امام كرمانشاه چند نفر را سر بريده بودند. شب اول نگهباني، ساعت12:30 شب، ماشيني آمد جلوي ستاد. راننده ماشين پياده شد و گفت: در را باز كن. گفتم: رمز شب؟ نمي دانست. (رمز آن شب، «سه ستاره، الله اكبر، ستاره» بود) ديدم جلوي ماشين يك نفر ديگر هم نشسته و كلاه هم كشيده روي صورتش. وحشت كردم و گفتم نكنه اين ها توطئه اي در سر داشته باشند. اسلحه را از ضامن خارج كردم، آماده شليك شدم. راننده به شخصي كه جلوي ماشين نشسته بود اشاره كرد و گفت كه اين آقا را مي شناسي؟ ايشان آقاي چمران هستند. بعد شروع كرد به معرفي شهيد چمران و مسئوليت هايش را گفت. طرز بيانش طوري بود كه فكر كردم يك گروه ديگر هم قرار است بيايند! شك ام درباره احتمال توطئه بيشتر شد.

شهيد چمران كلاهش را جا به جا كرد. از ماشين پياده شد و گفت: پسرم، من چمران ام. گفتم: نمي خواد خودتون را معرفي كنيد، اين آقا شما را معرفي كرد. شهيد چمران ادامه داد كه مي خواهيم امشب اينجا استراحت كنيم و صبح برويم سمت پاوه كردستان. بعد گفت فكر كنم آقاي اسكندري مسئول اينجاست (به من گفته بودند كه اگر اسم فرمانده يا مسئول پايگاه را آوردند، فريب نخوريد و در را باز نكنيد) من هم گفتم كه فكر نكنيد كه با آوردن اسم اسكندري در به رويتان باز مي شود.

شهيد چمران گفت: من هم نمي خواهم كه در را اين طوري باز كني. اين را گفتم كه آقاي اسكندري را صدا بزنيد تا بيايد. او مرا مي شناسند و خودش در را باز مي كند.

وحشت كرده بودم. آن زمان چمران را نمي شناختم. دو تا شاسي زنگ داشتم كه يكي مربوط به آسايشگاه عمومي بود كه شايد نزديك پانصد نفر آنجا مي خوابيدند. يك شاسي زنگ هم مربوط به اتاق پاسبخش بود. با خودم گفتم كه پاسبخش تنهاست و تنهايي نمي تواند جلوي اين توطئه را بگيرد. بالاخره دو تا شاسي زنگ را فشار دادم. بلوايي در ستاد به وجود آمد. تيرهوايي بود كه شليك مي شد. آقاي اسكندري دوان دوان و پابرهنه آمد و گفت: پسر! اين چه كاري بود كه كردي؟ گفتم اين ها مي خواهند وارد پادگان بشوند. تا چشمش به «اين ها» افتاد، گفت: اين كه آقاي چمرانه. گفتم: خودش هم گفت كه من چمرانم، ولي چون رمز شب را نمي دانستند در را باز نكردم. گفت: اين خودش رمز عبوره، رمز شب نمي خواد. گفتم: آقاي اسكندري! مگر شما كه به من نگفتيد رمز عبور «سه ستاره، الله اكبر، چمران، ستاره» است؟

بعد از اين جريان، شهيد چمران را شناختم. بالاخره در را باز كردم و آقاي چمران آمد داخل. منتظر بودم كه يك سيلي آبدار به من بزند، ولي آمد جلو و مرا بغل كرد و پيشاني ام را بوسيد وگفت: «به خدا قسم اگر ما پيروز شويم، پيروزي ما سر ايستادگي ماست.» انصافاً هم همين طور بود.
عشق خط مقدم

عشق خط مقدم داشتم. همشهري هايم كه آمدند، شب را از آن ها پذيرايي كردم. نان و گوجه و پنيري به عنوان شام به آن ها دادم و از آن ها اطلاعاتي كسب كردم. چند روز بعد به منطقه چغالوند فرار كردم. يك رشته كوه بلندي بود كه همان زماني كه من آنجا رفتم عمليات «محمد رسول الله(ص)» انجام شد. عمليات تكي بود كه به مواضع دشمن زديم و تپه هايي را آزاد كرديم. از دور درباره جنگ چيزهايي شنيده بودم؛ وقتي وارد ميدان جنگ شدم خيلي متفاوت بود با ستاد! ده پانزده روز اول از صداي انفجار و خمپاره ها به شدت وحشت مي كردم و جرئت بيرون آمدن از سنگر را نداشتم. ياد حرف مسئولان ستاد غرب افتادم كه من را از رفتن به خط مقدم منع مي كردند.

گذشت و گذشت تا اينكه يك نفر جلوي سنگر ما شهيد شد. انگار شجاعت او آمد به درونم و من با شهادت او نيرو و انرژي گرفتم. از آن لحظه به بعد شدم داوطلب سخت ترين جاهاي جنگ. آنجايي كه ما بوديم تپه ها را شماره گذاري كرده بودند. يك سنگر كميني در تپه هشت بود. نزديك ترين نقطه به دشمن، همين سنگر بود و كساني آنجا مي رفتند كه واقعاً از جانشان مي گذشتند. بعد از شهادت آن شهيد، من داوطلب اين سنگر شدم. در واقع از آن تاريخ ترسي نداشتم.

معمولاً هر موقع كه عملياتي انجام مي شد، بودم. من يك روحاني رزمي تبليغي بودم. بعد از مدتي يك عده فهميدند كه طلبه ام و به همين دليل بيشتر، روحاني گردان يا بعضي جاها جانشين فرمانده بودم و اگر براي فرمانده اتفاقي مي افتاد، مسئوليت هدايت گردان به گردن من بود، ولي بيشتر در كار رزمي و تبليغي بودم.
تسبيح كه پاره شد من شهيد مي شم

تا يك ماه پس از عمليات مسلم بن عقيل(ع) در منطقه كله شوآن بودم كه آزاد شده بود. دشمن پاتك هاي زيادي زد تا كله شوآن را پس بگيرد، ولي نتوانست. تپه هاي پايين كله شوآن كه مشهور بود به تپه هاي گيسكه دست دشمن بود و دشمن از لابه لاي اين تپه ها نفوذ مي كرد و پاتك مي زد و از ما تلفات مي گرفت. تصميم گرفتيم تپه هاي گيسكه را آزاد كنيم.

شهيد نعماني، فرمانده گردان، مرا فرستاد پيش شهيد چراغچي در قرارگاه تبار كه مقر تيپ امام رضا(ع) بود تا به ايشان اوضاع منطقه را توضيح بدهم. شهيد چراغچي بعد از توضيحات من با پاترولي كه با گل استتار شده بود به منطقه آمد تا با مشورت فرماندهان نحوه آزاد كردن تپه ها را طراحي كنند.

من و آقاي بختياري و شهيد چراغچي به منطقه كله شوآن آمديم. گردان ما گردان صابر بود. از كوه هاي كله شوآن سرازير شديم و به سمت تپه هاي عراقي ها كه متوجه شده بودند و شروع كردند به خمپاره زدن. از داخل شيار حركت مي كرديم تا مورد هدف قرار نگيريم. آتش لحظه لحظه بيشتر مي شد در آن شيار جايي بود كه جريان آب آنجا را شبيه اتاقكي كرده بود. شهيد چراغچي گفت: چند لحظه اي اينجا بنشينيم تا دشمن ما را نبيند و بعد حركت كنيم. در همان لحظه اي كه ما آنجا نشسته بوديم يك خمپاره در چند متري ما به زمين خورد و يك تركش اين خمپاره از روي شلوار شهيد چراغچي رد شد و لباس ايشان را سوزاند. آقاي بختياري به شهيد چراغچي گفت: اين پيك شهادت بود. شهيد چراغچي جواب داد: نه. هنوز وقتش نرسيده كه شهيد بشوم. اول بايد اين گوشت هايي كه از حرام و از مسير غفلت روييده را آب كنيم، بعد شهيد بشويم.

قسمتي بود كه يك كانالي را كنده بودند و ما در آنجا روي زانوهاي مان حركت مي كرديم. چون نزديك بوديم، اگر كمي بلند مي شديم، دشمن ما را مي ديد و به سمت ما شليك مي كرد. بعد وارد سنگر شهيد محمود صالحي شديم كه مسئوليت گردان را به عهده داشت.

من با شهيد صالحي بعد از فتح خرمشهر آشنا شده بودم. آن زمان يك شب بعد از نماز پيش من آمد؛ منقلب بود و يك تسبيح داد دست من و گفت: اين تسبيح را بگير و براي شهادت من پنج تا صلوات بفرست.گفتم: مگه من بيكارم كه براي تو صلوات بفرستم. اگر بخوام صلوات بفرستم براي خودم مي فرستم. گفت: اين قدر تنگ نظر نباش رفيق. بالاخره قبول كردم كه هر وقت اين تسبيح در دستم باشد پنج تا صلوات براي شهادتش بفرستم؛ شايد به خاطر اين بود كه من سن كمي داشتم، حدود هفده سال و فكر مي كرد كه دعاي من اثر بيشتري دارد. ديگران همه بالاي بيست سال سن داشتند.

تسبيح را كه داد، در گوشي گفت: هر وقت تسبيح پاره شد من شهيد مي شم. نخ تسبيح خيلي محكم بود. از نخ هايي بود كه با آن كفش مي دوزند. گفتم: محمود! اگر با اين، ماشين ده تُن را هم بِكشي پاره نمي شه، مي خواهي با صلوات پاره بشه؟ گفت: شما چه كار داري، وقتش رسيد تسبيح خودش پاره مي شه.

آن شب وقتي با شهيد چراغچي رفتيم پيشش، تسبيح دستم بود. وقتي رسيديم، شهيد صالحي گزارشي از منطقه داد و توضيح داد كه اين جا خيلي به عراقي ها نزديك است. طوري كه الان صداي راديوي عراقي ها شنيده مي شود. بعد يك قوطي كنسرو را با چوب بالا برد تا عراقي ها ببينند و عراقي ها هفت هشت تير به آنجا زدند. شهيد چراغچي هم كروكي منطقه را كشيد. خداحافظي كرديم و رفتيم.

موقع رفتن، شهيد صالحي آمد و گفت: صلوات ها را مي فرستي يا نه؟ گفتم: اين تسبيح را هر كاري كردم پاره نشد. كمي سكوت كرد و گفت: زمانش نزديكه. گفتم چطور؟ گفت: بعداً مي فهمي.

كارمان كه تمام شد به سختي زير همان آتشي كه عراقي ها مي زدند، به آن طرف كوه رفتيم و پيش شهيد نعماني. ايشان هم گزارشي درباره منطقه به شهيد چراغچي داد. در همان لحظه ناگهان مثل اين كه كسي بخواهد از دست من تسبيح را بكشد، اين تسبيح در دستم پاره شد و دانه هايش روي زمين ريخت، ساعتي نمي شد كه از پيش شهيد صالحي آمده بوديم. شروع كردم به گريه كردن. خيلي منقلب شدم. پرسيد: چرا گريه مي كني؟ گفتم: آقاي صالحي شهيد شدند. شهيد چراغچي گفت: شيخ، غيبگو هم شدي شما؟ قضيه را نقل كردم و گفتم خودش به من گفته. به من گفتند: از اين حرف ها نزن و بلندشو بريم قرارگاه. سوار ماشين شديم و به سمت قرارگاه تبار (تيپ 21 امام رضا(ع)) حركت كرديم. در بين راه، آقاي حبيب آذربيگ را كنار جاده ديديم كه در حال گريه كردن بود. شهيد چراغچي به آقاي آذربيگ گفت: رزمنده، چرا گريه مي كني؟ گفت: چرا گريه نكنم؟ همين الان از خط جلو خبر دادند كه آقاي صالحي شهيد شده و بچه ها الان رفتند جنازه اش را بياورند.
بعثت ديگرباره...

آبان 61 بود. پاتكي زديم به خط عراقي ها تا تپه هاي گيسكه را آزاد كنيم. توي همين پاتك بود كه مجروح شدم. حاصل مجروحيتم هشتاد بار عمل جراحي بود! پيش از اين، يك بار هم مرا كفن كردند، قبر هم برايم كندند و نزديك بود تشييع جنازه ام بكنند.

سحر آن شبي كه پاتك زديم تا تپه هاي گيسكه را آزاد كنيم يه گلوله خورد به سمت چپ پايين شكمم. هنوزم ردش هست. نمي خواستم بفهمند گلوله خوردم. خيلي دوست داشتم شهيد بشوم. البته اين كه نگفتم، دوتا دليل داشت: اول اين كه فرمانده گردان ما شهيد نعماني به همه گفته بود اگر مجروح شديد داد و بيداد نكنيد، تضعيف روحيه بچه ها مي شه. دوم اين كه روحاني گردان بودم.

گلوله بدجوري شكمم را سوراخ كرده بود. روده هايم زده بود بيرون. روده هايي كه بيرون آمده بود را فشار دادم داخل و با باند بستم. به خاطر خونريزي، عطش شديدي داشتم. قمقمة آبم تمام شده بود. همان طور كه به طرف جلو مي رفتيم، از پشت سر يك تركش خورد كنار نخاعم. بلند شدم و پنجاه متر راه رفتم. هوا كم كم داشت روشن مي شد. بچه ها جلو مي رفتند. يكي آمد كمكم كند. ترسيدم اگر كمك كند، شهيد نشوم. گفتم: برو، امداد گرها مي آيند و نجاتم مي دهند. يك دفعه به ذهنم آمد با اين كار خودكشي نكرده باشم! از گودال بيرون آمدم تا كساني كه رفت وآمد مي كنند مرا ببينند. اول احساس كردم فلج شدم. بعد با قنداق خودم را كشيدم بالا. بچه ها خط را شكسته بودند. عراقي ها داشتند فرار مي كردند. يك دفعه يك خمپاره آمد و افتاد نزديكم. تار مي ديدم، شهادتين را كه گفتم خمپاره منفجر شد. بوي خاك و مواد منفجره قاطي شده بود. باور نمي كردم دوباره بوي دنيا را حس كنم. چشمانم را كه باز كردم، ديدم پايين شكمم پاره شده و روده هايم بيرون ريخته. جمعشون كردم گذاشتم داخل شكمم و با عمامه دورش را پيچيدم. خلاصه، بعد از 25 شبانه روز در بيمارستان نمازي شيراز به هوش آمدم. آنجا هم ابتدا فكر مي كردم كه بهشت است. وقتي به هوش آمدم اين جمله را گفتم:«من 25 روز در برزخ بودم و 25 روز پيش شهيد شدم. حالا اينجا بهشت است».

بعد از اين جريان منتقلم كردند بيمارستان قائم مشهد. پنجم آذرماه بود كه به علت خونريزي شديد از من نااميد شدند. تمام مجروح ها را از اتاق بردند بيرون و يك حصار سبز رنگ دور من كشيدند. لحظه به لحظه براي من تقاضاي خون مي كردند. پرستارها از اين طرف به آن طرف مي دويدند. دكترها هم تلاش مي كردند و در نهايت به گوش خودم شنيدم كه گفتند ديگر فايده ندارد و دي3 شده؛ يعني كسي كه تمام مي كند. آن لحظه اي كه آن ها گفتند كه تمام كرده ام، چشم هام همه جا را تار مي ديد و صداها در مغزم مي پيچيد. لذا دنياي برزخي را ديدم. در آنجا با شهدا هم صحبت شدم. كساني را كه هنوز شهيد نشده بودند، ديدم. به بعضي ها خبر شهادتشان را قبل از اين كه شهيد بشوند، دادم. مثلاً شهيد چراغچي بالاي سر من آمد و گفت: تو شهيد مي شوي، دكترها گفتند تا 24 ساعت ديگر بيشتر زنده نيستي. گفتم: آقا ولي! شما شهيد مي شوي اما من زنده مي مانم. همة كساني را كه گفتم، يكي يكي شهيد شدند. يك روز دكتر ابراهيمي به پدرم گفت: اگر مي خواهيد، اقوام را خبر كنيد؛ ايشان رفتني است. گفتم: آقاي دكتر! شما از من زودتر مي ميريد! خيلي دكتر متديني بود. ايشان را هم آنجا ديده بودم؛ ولي او با شهدا كمي فاصله داشت.گروه شهدا جدا بود و گروه آن ها يك طرف ديگر، در آن گروه چشمم به ايشان افتاد. آن موقع ايشان تصور مي كرد كه روحيه ام خيلي خوب است، دستي به شانه ام زد و گفت: روحية خوبي داري جوان! گفتم: جدي مي گويم شما زودتر از من مي ميريد. ولي باور نكرد و رفت. تا اين كه سال 65 ايشان در تصادفي كشته شد. بعد از آن، سال 65 بود كه حالت خيلي بحراني پيدا كردم. دكتر توسلي هنگام معاينه، سرش را برمي گرداند. اصلاً با من رودررو نمي شد. گفتم: آقاي دكتر چرا به من نگاه نمي كنيد؟ چيزي نگفت و رفت. از يكي از پرستارهاي بيمارستان پرسيديم: آقاي دكتر از من ناراحت است؟ گفت: برو بابا! تو هر كس را كه مي بيني، مي گويي تو را هم در برزخ ديده ام؛ آقاي دكتر هم مي ترسد كه بهش بگوييد ايشان را هم ديده ايد!

توي بيمارستان قائم، قسمتي از سينه ام را شكافتند و شلنگي را داخل قلبم فرستادند. خونريزي خيلي شديد بود. دائماً كيسة خون مي آوردند و وصل مي كردند. در نهايت نااميد شدند. آقاي دكتر فرزاد و بقيه كه بالاي سرم بودند گفتند كه فوت كرد. ولي من حرف هايشان را مي شنيدم. چشم هايم مثل فانوس آرام آرام كم نور مي شد. گوش هايم كم‎كم شنوايي‎اش را از دست مي داد تا اين كه ديگر نفهميدم كجا هستم. يك ملافه روي سرم كشيدند و مرا بردند طرف سردخانه.

توي سردخانه بعد از شش هفت ساعت با لرزش برانكارد از اين حالت خارج شدم؛ مثل كسي كه از خواب بيدار مي شود، چشم هايم باز شد و ديدم با يك چيزي شبيه كفن پيچيده شده ام. يادم آمد دكترها تلاش مي كردند تا مرا نجات بدهند. گفتم حتماً اينجا امكانات نبوده و مرا به بيمارستان امام رضا(ع) مي برند، تا آنجا جراحي كنند. اما هوا سرد بود و لرزم گرفته بود. با خودم گفتم اگر مرا به بيمارستان امام رضا(ع) مي برند چرا پتويي رويم نكشيده اند تا سرما نخورم. توي همين فكرها بودم، يك دفعه از حرف هايي كه زده مي شد فهميدم توي سردخانه ام. گفتم خدايا به من قدرتي بده كه فقط بتوانم يك كلمه صحبت كنم. با تمام وجود گفتم «يا حسين». تا گفتم، مرا انداختند و فرار كردند. البته بعداً مرا بردند اتاق عمل كه دوباره بي هوش شدم و بعد از چهار شبانه روز به هوش آمدم. وقتي به هوش آمدم پدرم بالاي سرم بود كه همه ماجرا را تعريف كرد.
كم لطفي كردند

در جنگ دو گروه نقش خيلي مهمي داشتند: يكي فرماندهان، يكي روحانيون. امروز نقش فرماندهان را خيلي برجسته كرده اند، اما نقش روحانيت و تبليغ را نه. اين در حالي است كه بيشترين آمار شهدا نسبت به تعداد نفراتي كه در جنگ شركت كرده اند مربوط به روحانيت است. در جنگ نسبت به روحانيت كم لطفي شده است. نه در جامعه كه در حوزه علميه هم كم لطفي شده است و آن جوري كه بايد قدردان بچه هاي جنگ، خصوصاً روحانيون نيستند.

تمام تلاش دشمن اين است كه در مسايل معنوي بين ما تفرقه بيندازد. مي خواهد آن معنويتي كه در جنگ بوده و همه با هم بودند را تفكيك كند. ارتشي ها وقتي مي خواهند گزارش بدهند، طوري وانمود مي كنند كه ارتش همة كارها را انجام داده و سپاهي ها هم همين طور؛ در حالي كه ما همه با هم كار را انجام داديم. يعني ما همه مثل برادراني بوديم كه، در كنار هم انجام وظيفه مي كرديم و شايد بعضي جاها نقش يك نيرو بيشتر بوده و نقش يك نيروي ديگر كم تر بوده.

من در جبهه چهارماه قاچاقي به ارتش خدمت مي كردم. بعد از مجروحيت اجازه نمي دادند در جبهه حضور داشته باشم و مرا برمي گرداندند. بعد از چهار ماه بچه هاي سپاه كه ديدند من قاچاقي به ارتش مي روم، مرا پذيرفتند. دوباره به سپاه برگشتم. اگر فيلم هاي شب عمليات والفجر هشت را كه شهيد آويني ضبط كرده به نام شب عاشورايي ببينيد، مرا در حال مصاحبه مي بينيد.

توي جنگ اگر روحاني شهيد مي شد، چرخ فرماندهي فرمانده آن طور كه بايد نمي چرخيد. چون معنويت فروكش مي كرد و اين روحاني بود كه به رزمنده ها با احاديث و... معنويت تزريق مي كرد. روحاني هم تفنگ بر دوش داشت و مي جنگيد و هم آرپي جي زن بود و هم حديث پيامبر(ص) را روايت مي كرد.
كاري نكنيد كه...

همه آرزو دارند كه يك شهيد برگردد و حرف بزند. خوب، من برگشتم. من كه كفن شده بودم و سردخانه رفته بودم و قبري برايم كنده بودند و مقدمات يك تشييع جنازه برايم فراهم شده بود، حالا برگشته ام و از طرف خودم و همه شهدا، براي همه كساني كه حرف من را مي خوانند دو تا پيام دارم: يكي اين كه نگذاريد خون شهيدان پايمال شود، نگذاريد ارزش هاي دفاع مقدس كه اين همه خون برايش ريخته شد، خدشه دار بشود. بايد به دنبال ارزش هاي شهدا بدويم تا برسيم به قافله اي كه از آن جامانده ايم. مفت و مجاني نمي شود اجر شهادت را به دست آورد. هر كسي حافظ آرمان هاي شهدا باشد، مثل خود شهيد است. بايد از آرماني دفاع كنيم كه شهيد برايش به شهادت رسيده است. دوم اين كه نگذاريم ولايت تنها بماند. امام فرمودند اگر مي خواهيد به مملكت شما آسيبي نرسد، پشتيبان ولايت فقيه باشيد. جالب اين است كه بيش از 76 درصد از شهدا يعني حدود 150 هزار نفر در وصيت نامه هايشان نوشته اند كه ولايت را تنها نگذاريد و از اين پيام بهتر، از كجا مي توانيم براي همه قشرهاي سياسي و گروه هاي سياسي جامعه داشته باشيم؟ هر كس واقعاً علاقه به اين مملكت دارد بايد در ولايت ذوب شود؛ همان طوري كه شهدا رفتند و ذوب شدند. امروز هم آن چيزي كه كشور ما را از همه خطرات نجات مي دهد، حفظ ارزش ها و به دنبال ولايت بودن است.

شهيد چمران كلاهش را جا به جا كرد. از ماشين پياده شد و گفت: پسرم، من چمران ام. گفتم: نمي خواد خودتون را معرفي كنيد، اين آقا شما را معرفي كرد. شهيد چمران ادامه داد كه مي خواهيم امشب اينجا استراحت كنيم و صبح برويم سمت پاوه كردستان. بعد گفت فكر كنم آقاي اسكندري مسئول اينجاست (به من گفته بودند كه اگر اسم فرمانده يا مسئول پايگاه را آوردند، فريب نخوريد و در را باز نكنيد) من هم گفتم كه فكر نكنيد كه با آوردن اسم اسكندري در به رويتان باز مي شود.

تسبيح را كه داد، در گوشي گفت: هر وقت تسبيح پاره شد من شهيد مي شم. نخ تسبيح خيلي محكم بود. از نخ هايي بود كه با آن كفش مي دوزند. گفتم: محمود! اگر با اين، ماشين ده تُن را هم بكشي پاره نمي شه، مي خواهي با صلوات پاره بشه؟ گفت: شما چه كار داري، وقتش رسيد تسبيح خودش پاره مي شه.

گلوله بدجوري شكمم را سوراخ كرده بود. روده هايم زده بود بيرون. روده هايي كه بيرون آمده بود را فشار دادم داخل و با باند بستم. به خاطر خونريزي، عطش شديدي داشتم. قمقمة آبم تمام شده بود. همان طور كه به طرف جلو مي رفتيم، از پشت سر يك تركش خورد كنار نخاعم.

گفتند ديگر فايده ندارد و دي3 شده؛ يعني كسي كه تمام مي كند. آن لحظه اي كه آن ها گفتند كه تمام كرده ام، چشم هام همه جا را تار مي ديد و صداها در مغزم مي پيچيد. لذا دنياي برزخي را ديدم. در آنجا با شهدا هم صحبت شدم. كساني را كه هنوز شهيد نشده بودند، ديدم. به بعضي ها خبر شهادتشان را قبل از اينكه شهيد بشوند، دادم. مثلاً شهيد چراغچي بالاي سر من آمد و گفت: تو شهيد مي شوي، دكترها گفتند تا 24 ساعت ديگر بيشتر زنده نيستي. گفتم: آقا ولي! شما شهيد مي شوي اما من زنده مي مانم.

از حرف هايي كه زده مي شد فهميدم توي سردخانه ام.گفتم خدايا به من قدرتي بده كه فقط بتوانم يك كلمه صحبت كنم. با تمام وجود گفتم «يا حسين». تا گفتم، مرا انداختند و فرار كردند.

كه بيش از 76 درصد از شهدا يعني حدود 150 هزار نفر در وصيت نامه هايشان نوشته اند كه ولايت را تنها نگذاريد و از اين پيام بهتر، از كجا مي توانيم براي همه قشرهاي سياسي و گروه هاي سياسي جامعه داشته باشيم؟ هر كس واقعاً علاقه به اين مملكت دارد بايد در ولايت ذوب شود.
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :