صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtUmVFUWJRQ0lydjAlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtRkcyemRqTUw4UlklM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLXdNZGpvOGJSUzRvJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi0lMmZXRFVkdGpYU1Y4JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - گرداب بلاي آينده
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported

صفحه اصلي>ايثار و شهادت>ياران شاهد>شهيدآويني
نويسنده: ravayat2
امتياز به مطلب:
4.0 (1)
/1
1393/04/18
بازديد: 14154
پرواي نيست انگاري در نظر شهيد سيدمرتضي آويني (دكتر رضا داوري اردكاني)

گرداب بلاي آينده...

معناي زندگي و جست و جو در كشف ضرورت هاي آن، يكي از دغدغه هاي اصلي آو يني بود. كوشش هاي بي پايان وي براي ترسيم و تصو يركردن معنو يت هاي فراموش شده در عصر جديد، نشان از روح بي قرار و معناجوي وي دارد.
در مقاله حاضر رضا داور ي اردكاني، رئيس فرهنگستان علوم، مي كوشد تا نيست انگاري را در انديشه آو يني تبيين كند. همچنين دكتر داور ي، يادداشتي صميمانه درباره رابطه دوستانه خود با شهيد آو يني به درخواست ”شاهد ياران“ نگاشته كه قبل از پرداختن به مقاله ايشان آن را مي خوانيد، فرازي از ديدگاه اين انديشمند گرامي، كه مي تواند زواياي ديگر ي از وجود شهيد آو يني را پيش چشم خوانندگان باز كند.
مقدمه
من و شهيد عزيز آويني، يكديگر را نمي ديديم يا بسيار كم مي ديديم، اما با هم بسيار دوست بوديم. دوستاني كه يكديگر را نمي بينند ظاهرا دوستان عجيبي هستند، ولي دوستي ما عجيب نبود؛ دوستي حقيقي و يكرنگي و هم جهتي بود. نمي دانم اگر از او وجه اين دوستي را مي پرسيدند چه جواب مي داد.
اما پس از آن كه آويني به فوز شهادت رسيد، من داغ آتشي در دل خود احساس كردم و دانستم كه دوستي ما چيزي بيش از دوستي هاي رسمي بوده است.
ما كه يكديگر نمي ديديم، از كجا دوست شده بوديم؟ من از جنس او نبودم كه بگوييم: ذره ذره كاندر اين ارض و سماست جنس خود را همچو كاه و كهرباست ولي شايد مايل به آن جنس بودم و او نيز در من استعداد مي ديد. اگر اين حرف هم مدح خود است نبايد هيچ بگويم، زيرا هرچه از خوبي او بگويم از خود گفته ام كه: مدح خورشيد جهان مدح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است ولي او خوب بود.
همه اين را مي گفتند. او كسي بود كه هرچه به او نزديك تر مي شدي بزرگيش بيشتر ظاهر مي شد، زيرا اهل تظاهر و ريا و خودنمايي نبود. او براي مزد كار نمي كرد و طالب تحسين و آفرين نبود. با اينكه تواضع بسيار داشت با نظر سرد و بي اعتنا به رنگ هاي تعلق مي نگريست و به اين جهت آرام و با وقار بود. و عجبا كه دشمنان دانا و دوستان نادان با او با توطئه سكوت مقابله كردند. نگاه آويني گاهي نيز به نگاه پرسشگر اهل هنر و فلسفله مبدل مي شد.
او نظم و ترتيب عجيبي داشت و هيچوقت خلف وعده نمي كرد. فقط يك بار و براي آخرين بار به وعده وفا نكرد. روز چهارشنبه 18 فروردين كه از هم جدا شديم گفت پنجشنبه به فكه مي روم و سه شنبه يا چهار شنبه هفته آينده مي توانيم يكديگر را ببينيم.
نوشته اي هم از كيفش در آورد و به من داد و گفت: اين نوشته نا تمام است؛ آن را بخوان. گفتم: بهتر نيست آن را تمام كني؟ گفت: نه. نوشته را به من داد و خداحافظي كرد و رفت؛ و اين يادگار او اكنون پيش من است. سه روز بعد خبر شهادتش را آوردند. خبر، خبر او، و او نيز لايق آن خبر بود. من كه هنوز مانده ام، از شنيدن خبر يكه خوردم و احساس كردم كه در عالم تنهايي خود تنهاتر شده ام. اما آويني و مرگ بيگانه نبودند.
مرگ چون قهر و عظمت دارد انسان هاي كوچك و ضعيف را مرعوب مي كند، اما آن كه بزرگ است با مرگ، انس مي گيرد.
در ذيلي كه آويني بر رساله ”عبور از خط“ ارنست يونگر ترجمه محمود هومن و جلال آل احمد نوشت، در مورد مرگ چنين گفت: ”طلسم اين ديو، يعني ديو قدرت، نخست با غلبه بر ترس از مرگ مي شكند و سپس عشق، و اين دو آدمي را از خود بنيادي و لوازم آن، كه عجب و كبر است مي رهاند. “ او قبل از آنكه شاعر ما بسرايد: هلا به دام آرزو نه مردي و نه زيستي به كام زندگي مپو كجاست خنگ نيستي سخن او را با گوش جان شنيده بود و بر خنگ نيستي سوار بود. ما ديگر سيماي نجيب و نوراني آويني را نمي بينيم.
او ديگر براي ما مقاله و رساله نمي نويسد و با صداي گرم خود، روايت فتح به گوش ما نمي گويد.
ما از دوستي باز مانده ايم كه وجودش مايه اطمينان خاطرمان بود. او با درك مستقيم و با شجاعت خود به قلب خطر مي رفت و دشواري كارها را مي آزمود و درك مي كرد و انحراف ها و انواع و اقسام آن را تشخيص مي داد و مي شكافت. اگر سر مقاله هاي سوره را به دقت بخوانيد در مي يابيد كه اولا او با چه صراحت و صداقتي مسائل را عنوان مي كرد و ثانيا مي دانست كه چه مدعياني اهل راه و راه رفتن نيستند بلكه راهزناني هستند كه به قافله پيوسته اند و گروه ديگري كه عددشان بيشتر است و دوستان نادانند، گرچه قصد منحرف كردن ديگران را ندارند، اما چون راه را سخت مي بينند و طاقت مواجهه با سختي و دشواري ندارند حتي تصور خطر، آنان را پريشان مي كند، به اين سو و آن سو مي روند، و براي اينكه در آرامش غفلت بمانند، كجروي ها را توجيه مي كنند و كژراهه را طريق مستقيم مي خوانند. آويني تازه از مقابله با گروه اول قدري فراغت يافته بود و قصد داشت به گروه دوم بفهماند كه: اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي ولي زودتر از آنچه مي پنداشتيم او را به سوي دوست خواندند، و چون او از سال ها پيش بار سفر بسته و مهيا شده بود، بي خبر رفت و ديگر باز نيامد و باز نمي آيد. ما بايد از پي او برويم. يكي از خوشبختي هاي من اين بوده است كه دوستاني هرچند اندك مثل آويني داشته ام و دارم و با او در غربت و مظلوميت زيسته ام. آخر، آويني خيلي غريب بود. و اگر امروز بعد از شهادتش مفخر مدينه هنر و مجاهده شده است از آنجاست كه مرگ، و به خصوص شهادت، جوهر آدمي را آشكار مي سازد.
آويني در زمره كساني بود كه هر چه به ايشان نزديكتر مي شدي آنان را از آنچه مي پنداشتي بهتر و بزرگتر مي يافتي. كساني هم هستند كه ظاهر آراسته و موجه دارند و همه خوبي ها را به خود مي بندند و حتي از نام نيك نيكان بهره برداري مي كنند و اگر لازم شود، در ستايش فضيلت داد سخن مي دهند، اما اگر پرده برافتد، بوي باطنشان شهري را متعفن مي كند. من كه گاهي، به خصوص در سال هاي اخير فتنه و آزمايش، در تنهايي خود احساس غربت مي كردم و مي شنيدم كه بعضي از دنياداران ظاهرساز و فرصت طلبان ريا كار چه ها مي كردند و مي گفتند، به ياد دوستي دوستاني مثل آويني مي افتادم و خود را تسلي مي دادم. وقتي اشخاص از دنيا مي روند، به پاي ميز داوري فرا خوانده مي شوند.
اما در اينجا هم، محكمه مردم درباره ايشان حكم مي كند و اين داوري بي مناسبت با داوري آنجا نيست. در تشييع پيكر پاك آويني حكم ديگران را در مورد او ديديم و شنديم.
رحمت خدا بر او و آفرين بر پدر و مادري كه او را پروردند و سلام و تسليت به خانواده اي كه در عزاي اين مظهر شرف نشسته اند و تحيت و تهنيت بر ايشان كه ديدند خلقي در عزاي عزيزشان شريك اند و مي توانند درد مصيبت را با آنها تقسيم كنند. متن: از وقتي كه داستايوسكي كتاب ”جنايت و مكافات“ را نوشت و نيچه تاريخ دو قرن آينده را تاريخ نيست انگاري خواند و وصفي درخشان از اين تاريخ فراهم كرد، اروپا كم و بيش پي برد كه در چه مراحلي وارد شده و به كدام سو مي رود و به كجاي راه تاريخ خود رسيده است.
اروپا تازه داشت تاريخ خود را مي شناخت و سرتاسر روي زمين و گذشته اقوام را مسخر مي كرد كه آينه اي باطن نما فرا رويش گذاشته شد. در اين آينه غرب مي توانست عالمي را كه در آن به سر مي برد باز شناسد و احساس كند كه در اين عالم خدا غايب است و در جايي و عالمي كه خدا غايب باشد، همه چيز مباح است.
پس نيست انگاري با نيچه و داستايوسكي به وجود نيامد؛ اين دو نيست انگار بزرگ، نيست انگاري را مشاهده كردند و دريافتند كه عالمشان عالم نيست انگاري است. شايد حتي احساس كرده بودند كه شبح نيست انگاري كه اروپا را فرا گرفته است، در همه روي زمين گسترده خواهد شد. اكنون نيست انگاري يك عارضه ي فكري و فرهنگي يا انحراف اخلاقي و عقيدتي نيست، بلكه جلوه اي از جلوه هاي ذات تاريخ غربي است، و اگر چنين است، نيست انگاري با غرب پديد آمده است و تاريخ غرب و تاريخ نيست انگاري يكي است. متفكر بزرگي گفته است كه نيست انگاري با اشتباه وجود و موجود پديد آمد. اگر اين سخن درست باشد، از همان زمان كه چشم ما موجودبين شد و بخصوص از زمان دكارت كه هيبت و حيرت آغاز فلسفه، جايش را به شك دكارتي و (من فكر مي كنم) داد، نيست انگاري اساس محكم خود را پيدا كرد. كساني كه علم و عقل جديد و توسعه اجتماعي و اقتصادي را حق و كمال مي دانند نمي پذيرند و نمي توانند بپذيرند كه عقل، عقل نيست انگار باشد، و اگر نيست انگاري به علم جديد نسبت داده شود آن را عين جسارت و جهل و بي باكي و سخن ياوه تلقي مي كنند، ولي آنكه آشناي نيست انگاري است درمي يابد كه گرچه علم جديد را نمي توان با نيست انگاري يكي دانست، اما يكي از صورت هاي نيست انگاري اشتباه علم و عقل جديد و تجدد و توسعه با حق و حقيقت است.
علم و عقل به جاي خود درست است، اما ميزان و ملاك حق نيست. تا قرن هفدهم، هنوز ماهيت نيست انگاري آشكار نشده بود. در اين قرن هم اروپا مي پنداشت كه با علم و عقل خود زمين را بهشت خواهد كرد، و چون اين عقل و علم صورتي از قدرت بود و همه چيز با آن دگرگون مي شد و زير نظر بشر، يعني در تحت ضابطه ي او در مي آمد، آسان نبود كه كسي از نيست انگاري دم بزند. اگر ديدرو و ماركي دوساد اشاراتي دارند، اين اشارات در زمره يافته هايي است كه براي معاصرانشان معني چندان روشني نداشته است.
حتي اگر از آنها در باب خرد و آزادانديشي پرسشي مي شد، پاسخشان به گوش اهل زمان چندان بيگانه نبود. حتي يك قرن بعد، وقتي نيچه خرد را (پتياره) خواند، بسياري كسان آشفته شدند. داستايوسكي چون فيلسوف نبود در باب ماهيت عقل چيزي نگفت و اگر پتيارگاني كه در آثار او وصف شده اند عقل بورژوايي را خوار مي شمرند و به هيچ مي گيرند، معمولاً كسي اين را به حساب راي و نظر نويسنده در باب تاريخ جديد نمي گذارد. قرن هجدهم قرن منورالفكري، آزاد انديشي و عصر عقل و ترقي بود. در اين عهد، بشر خود را موجودي مي ديد كه قادر به كفالت همه امور خويش است و به قدرتي بيرون از خود بستگي و نياز ندارد.
اين بشر، بشر پرومته اي و فاوستي بود كه علم جديد و سياست جديد و فرهنگ جديد با وجود او تأ سيس شده بود. او در ضمن آزمايش قدرت خود به تدريج درمي يافت كه به خود بستن الوهيت، كاري خطير است. اوگوست كنت و ماركس گرچه چيزي از نيست انگاري نمي دانستند، اما هر دو به نحوي در مقابل منورالفكري قرن هجدهم موضع گرفتند، و كي يركگارد فكر مي كرد كه در عصر ما پيشرفت دانش موجب غفلت از اگزيستانس و حقيقت وجود بشر شده است. او مي خواست بشر معني اگزيستانس و حيات ديني را به ياد آورد و بيازمايد. كي يركگارد خود را تنها و غريب و مهجور مي دانست، اما داستايوسكي و نيچه و بخصوص فيلسوف آلماني، خود را نيست انگاراني در عالم نيست انگاري يافتند.
مقصود اين نيست كه آن ها با عالم نيست انگاري سازگاري و موافقت داشتند، بلكه اعماق و خفاياي اين عالم را بهتر مي شناختند و خود را بيرون از عالم نيست انگاري و مبرا از آن نمي دانستند. نيچه مي ديد كه برهوت گسترش مي يابد، اما خود را صنوبري كه در برهوت رسته و سر به آسمان كشيده است نمي دانست. شايد براي كي يركگارد يك موهبت و پناه بود كه خود را فريد و مستثني مي دانست (ياسپرس، نيچه را هم مستثني دانسته است)، زيرا در بحبوحه فتنه به سر بردن، تحمل بسيار مي خواهد و همه كس تاب اين آزمايش را ندارد، چنانچه نيچه هم تاب نياورد و كارش به تيمارستان كشيد. اين نكته را از آن جهت متذكر شدم كه خواننده بداند درك نيست انگاري كار سهلي نيست و اگر نيست انگاري بد فهميده مي شود يا اصلاً آن را نمي فهمند و ساخته و پرداخته بعضي از اهل فلسفه مي دانند، گناهي ندارند.
نيست انگاري را با حرف و گفت و آموزش نمي توان دريافت بلكه بايد آن را به نحوي آزمود. به صرف اين كه كسي علم و فضل فراهم كند درنمي يابد كه نيست انگاري چيست و بخصوص در عهد ما ميان مردم كشورهاي در حال توسعه آشنايي با نيست انگاري دشوارتر است؛ زيرا اين ها درد را از نزديك احساس نكرده اند و تنها راهي كه در تصورشان مي گنجد، راهي است كه به سوي غرب و انديشه توسعه كه از آن جا آمده است مي رود. در اين شرايط اگر كسي چيزي از نيست انگاري دريابد و بگويد، سخنش خريدار ندارد.
وقتي گروه هايي از مردم آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين هنوز در حسرت غربي شدن و توسعه ي اقصادي مي سوزند بدون اين كه همت رفتن در راه دشوار علم و توسعه را داشته باشند، چگونه مي توان به آن ها گفت كه تاريخ غرب تاريخ نيست انگاري است؟ كسي كه چنين چيزي بگويد و وجوب وجود تكنيك را نپذيرد، او را يا به ناداني نسبت مي دهند يا مغرض و فاشيست و مخالف ترقي و تجدد و آزادي و علم و عقل مي شناسند.
به اين جهت، حتي در اين جا كه انقلاب اسلامي روي داده است، بعضي از روشنفكران مسلمان كوشش بسيار مي كنند كه به همگان بقبولانند كه اسلام دين توسعه است. توسعه به عنوان يك امر تاريخي كه اخيراً پديد آمده و به همه مناطق عالم و به اقوام داراي فرهنگ ها و دين هاي مختلف تعلق پيدا كرده است، هرچه باشد، سر و كار و نسبت خاص با اسلام ندارد و اگر داشت، مي بايست آورده مسلمانان باشد و آنان آن را در همه جا بگسترانند. مقصود اين نيست كه اسلام ما را سفارش به اعراض از توسعه كرده است.
ما بايد بگذاريم سياستمداران و كارشناسان اجتماعي اقتصادي كار خود را بكنند. رد و انكار توسعه نيز هيچ وجهي ندارد.
منتهي، تصور و انديشه توسعه ميزان و ملاك نيست و همه چيز با آن سنجيده نمي شود، و در جايي اگر سنجيده شود، نشانه ي آن است كه در آن جا تفكر و آزادي يافت نمي شود. من مثل صاحب نظري كه مي گفت بشر اكنون در شرايط اضطراري اكل ميته قرار دارد و ناچار بايد به دنبال توسعه برود، هرچند كه وضع اضطراري را مي پذيرم ، توسعه را اكل ميته نمي دانم. فكر توسعه اگر دل و جان و روح ما را مسخر نكند چيز بدي نيست، و اگر مسخر كرد ما را به موجود مضحك و مسخره اي مبدل مي كند. اين چيزي كه سنگاپور و كره و فيليپين و برزيل در پيشاپيش مردم كشورهاي توسعه نيافته تجربه آن را از سر مي گذرانند، اگر منزلي باشد كه بايد در آن فرود آمد، مقصد قرار و آرامش آينده نيست و اگر بود، مي بايست اكنون اروپا و امريكا بهشت زميني باشد و در آن جا ديگر از پايان دوران تجدد سخن نگويند. بگذريم از اين كه توسعه چيزي غير از تاريخ و فرهنگ غربي است.
توسعه صرف تشبه به غرب در توليد و مصرف و عادات و اطوار زندگي است و نه شركت در تماميت تفكر و فرهنگ و تمدن غربي. آخر اين راه را مردم مناطق آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين خود اختيار نكرده بودند، بلكه تنها باريكه راه سنگلاخي بود كه پيش پاي خود مي ديدند و مي بينند. يعني وقتي تاريخ غرب تاريخ جهان شد، يكي از چيزهايي كه بر اثر هجوم و قهر فرهنگي و اخلاقي و سياسي غرب به همه مردم عالم رسيد، اين بود كه جانشان مسخر سوداي توسعه شد.
پس اين غوغاي توسعه يك سليقه و رأي و نظر نيست. براي توجيه آن به علم و منطق هم نمي توان و نبايد متوسل شد. اكنون نصيب و حوالت همه اقوام غيرغربي به توسعه است و حتي اگر مي بينيم كه كساني با التهاب مي خواهند اثبات كنند كه دين و هنر و هرچه از خيرات در عالم وجود دارد براي توسعه و در خدمت توسعه است قصد دشمني با دين و درهم ريختن بنيان آن را ندارند، بلكه به زبان نيست انگاري حرف مي زنند، و اين نيست انگاري بدي است كه براي بشر هيچ پناه و پايگاهي جز خانه مصرف و مصلحت بيني هاي هر روزي باقي نگذارده است.
بعضي روشنفكران يا منورالفكران كشورهاي توسعه نيافته كه كم و بيش عادات ديني را حفظ كرده اند اما با حقيقت و باطن دين انسي ندارند، مي پندارند كه اگر دين خود را در خدمت توسعه بدانند دين را عصري كرده و بزرگ شمرده و به دنياي مردم خدمت كرده اند و اگر اين معني به آنان گفته شود، متعجب و پريشان مي شوند زيرا در نظر آنان چيزي مهم تر از گذران زندگي در جامعه ي جديد وجود ندارد و همه چيز را بايد با اين صورت زندگي سنجيد.
مي گويند مگر در كجا و در چه وقت بشر از امكاناتي كه در جامعه جديد دارد برخوردار بوده است. اگر ما عهدي را كه در آن بشر بيش از هر وقت ديگر از آزادي و عدالت و بهداشت و آموزش برخوردار است، عهد نيست انگاري بدانيم، آزادي و علم را محكوم نكرده ايم و حكم به بازگشت به گذشته نداده ايم؟ طرح اين پرسش حاكي از يك سوء تفاهم عميق است. كسي نمي گويد توسعه و تكنولوژي را رها كنيم. مسأ له بر سر رعايت مصلحت حقيقت و نجات تفكر است، يعني تفكر تابع توسعه و مفاهيم نظير آن نيست. اگر دين و اخلاق و عرفان براي توسعه است و بايد بر وفق توسعه تفسير شود، لابد در مقام توسعه يافتگي، ديگر به اين ها هيچ نيازي نيست. معهذا تفسير دين بر وفق توسعه بيهوده و بلهوسانه نيست زيرا اولاً دين نمي گذارد خاطر آدمي منحصراً به گذران معاش مشغول باشد و اين حداقل موجب كندي كار توسعه مي شود. ثانياً دين واجب و حرام و حلال و مكروه و مندوب دارد و توسعه گرچه در ظاهر با قبول هيچ يك از اين احكام منافات ندارد اما به هيچ قانون خارجي گردن نمي گذارد.
بنابراين لازم است كه احكام را تفسير كنند و آخرت انديشي و لوازم آن را در زمره خرافات قرار دهند و از دين طرد كنند و... اشاره كرديم كه نيست انگاري صرف يك بيماري و عارضه اخلاقي نيست.
نيست انگاري همه جا هست و به هر صورتي ظاهر مي شود. به يك معني مي توان آغاز آن را به تفكر سوفسطائيان بازگرداند. نيچه گرچه نيست انگاري را تاريخ دويست سال آينده مي دانست اما پيدايش آن را به زماني نسبت مي داد كه با آن، عهد تراژدي يوناني پايان مي يافت.
او اگرچه زرتشت خود را نيست انگار بزرگ مي خواند، مرادش اين نبود كه تنها زرتشت نيست انگار است و ديگران نيستند.
زرتشت از آن جهت نيست انگار بزرگ بود كه نيست انگاري را مي ديد و گواه دردمند پيش آمدن آن بود و قدرت آن را به خود يا به چيزي ديگر نسبت نمي داد. او مي دانست كه نيست انگاري، نيست انگاري عالم است نه اين كه صفت اشخاص باشد.
در اين عالم، هر قسم آدم هست. از اسم دياكف پدركش (در (برادران كارامازوف)) و راسكولينكف (جنايت و مكافات)) بگيريد تا ايوان كارامازوف كه با شيطان مصاحبت داشت و برادرش ديميتري كه اهل تمتع بود تا برسيم به سوداگران سياسي سوسياليست و ليبرال و به قوانين و مناسبات و معاملات و... نيست انگار اگر شخص باشد ضرورتاً آدم بدي نيست. حتي ممكن است احترام و محبت ديگران را برانگيزد.
همه نيست انگاران ارزش ها را انكار نمي كنند و چه بسا در ميان آنان كساني موعظه گر باشند و ديگران را به خوبي بخوانند، در فضيلت آزادي سخن بگويند و در باب حقيقت اخلاق و خوبي و بدي بحث كنند. حتي بعيد نيست كه مردمي وسواس مطابقت كار و بار خود با موازين اخلاق و قانون را داشته باشند اما نتوانند موارد را بر قانون تطبيق كنند، يعني مثلاً دروغ را زشت بدانند بي آنكه بتوانند دروغ را از راست تشخيص دهند يا در ذم بهتان خطابه ها ايراد كنند، اما در ضمن خطابه بهتان بگويند. مي گويند اين صورتي از نفاق است و به نيست انگاري ربطي ندارد.
نفاق ممكن است يك صفت نفساني و امر روانشناسي باشد، ولي نفاقي كه در اين جا به آن اشاره شد ربطي به اوصاف شخصي مردمان ندارد و چون از راه برسد عالم و عامي را گرفتار مي كند و به اين جهت است كه در عصر نيست انگاري، كارهاي غيرمنتظره و عجيب از آدم ها سرمي زند.
البته اين نفاق در نيست انگاري فعال كمتر ظاهر مي شود اما از نيست انگاري منفعل منفك نمي شود، يعني نفاق عالم كنوني نفاق مرحله اي از تاريخ غربي است كه در نفسانيات اشخاص ظاهر مي شود.
از جمله مقالات درخشاني كه به زبان فارسي در باب نيست انگاري نوشته شده است، ذيلي است كه نويسنده شهيد عزيز، سيد مرتضي آويني بر رساله ي ”عبور از خط“ ارنست يونگر نوشته است. در باب مقاله ي يونگر سخن بسيار مي توان گفت و سخن آويني در اين باب خواندني است.
عنوان مقاله ي شهيد آويني ”آخرين دوران رنج“ است. در سطور آغازين اين مقاله مي خوانيم: (تاريخ غرب، تاريخ نيهيليسم (نيست انگاري) است اما اين بلا يا به عبارت بهتر (فتنه)، آن همه عظيم است و فراگير كه كسي را امان نداده است، مگر آنان را كه از سيطره ي زمان و مكان و يا به عبارت بهتر از سيطره ي بعد رهيده باشند. و چنين كسان كجايند؟) و در چند سطر بعد: (ناظران بعد از نيچه را ديگر گرداب بلا بلعيده است و نمي توانند جز به (اكنون) چشم بگشايند. گذشته را نيز با همين چشم مي بينند و آينده را نيز در استمرار همين اكنون مي يابند.) توجه كنيم كه نيست انگاري فتنه است، فتنه ي آخرالزمان است، و اين فتنه كم كم به گرداب بلا تبديل شده است. در اين گرداب هيچ چيز به مبداء و مبناي خود پيوسته نيست.
شهيد آويني با نظر به عالم كنوني و عالم نيست انگار است كه مي نويسد: (در عالم نيهيليسم حتي صلح نيز بر مبناي ترس از يكديگر بنا گشته است.) ترس به معني اصطلاحي فقط يك امر نفساني و روانشناسي است و هيچ امر نفساني و روانشناسي مبناي كارها و حوادث بزرگ نمي شود و آويني خوب مي گويد كه اين فريب، دروغ است: (و اين دروغي بيش نيست چرا كه صلح و دوستي فقط با پرهيز از دشمني به وجود نمي آيند.) نيست انگار مي ترسد و خيال مي كند مي تواند چيزي بر مبناي واهمه و موهوم بنا كند. اصولاً اين كه كين و كينه توزي مبنا و اصل چيزها يا چيزي قرار گيرد و دوستي و مهر فرع و تابع آن تلقي شود از آثار نيست انگاري است نه اين كه يك نيرنگ و دروغ معمولي باشد و (آنچه در ميان مشتي گرگ كه به خون يكديگر تشنه اند از ترس يكديگر برقرار است چگونه ( مي تواند مفهوم صلح باشد؟) (صفحه ي 99 آويني نمي گويد نيست انگاري ناشي از ترس است بلكه مي گويد در دوران نيهيليسم هر آنچه پسنديده و مطلوب است بر مبنايي كه در حقيقت مبنا نيست و موهوم است گذاشته مي شود.
پس تصور نشود كه اگر كسي سر نترس و بيباك داشته باشد نيست انگار نيست. اتفاقاً صورت هايي از بي باكي با نيست انگاري ملازمه دارد. مگر راسكولنيكوف بي باك نبود و آناكارنيناي تولستوي خود را بي پروا زير چرخ هاي قطار نينداخت و مگر تروريسم، صورتي از نيست انگاري نيست و تروريست ها بي پروا نيستند؟ اتفاقاً يكي از آثار و ظهورات نيست انگاري بي پروايي است، يعني از حق پروا نداشتن و پرواي حق نداشتن.
خلاصه اين كه اگر كسي مهلكه را نشناسد و خود را به هلاكت افكند، از نيست انگاري نگذشته است. نيست انگار مرگ را نمي بيند كه از آن بترسد يا نترسد.
به اين جهت ممكن است به آساني آدم بكشد يا خود را در ورطه هلاكت اندازد.
نيست انگار شجاع نيست و شجاعت را نمي شناسد. او اصلاً به فضائل و به واجب و مباح كاري ندارد. به اين جهت نمي توان بي باكي او را فائق آمدن بر ترس و واهمه دانست. او نمي داند كه چه مي كند و كارهايش از روي اختيار نيست.
وقتي بنيان عقلانيت غرب متزلزل نشده بود، بر زمين و زمان قانون مسلط بود و حكم آن در همه جا و بر همه چيز و همه كس روان بود و همه از آن متابعت مي كردند. اكنون كه عقلانيت دچار تزلزل شده است، رجوع به عقل و منورالفكري و پناه بردن به آن بي وجه و بي مورد است. آويني درست مي گفت كه (اژدهاي قدرت از طريق يك ترس موهوم بر جان مردمان مسلط است... ترس از مرگ بزرگ ترين ضعف بشر است و اژدهاي قدرت كه همان شيطان اساطيري است، حاكميت خويش را بر ضعف هاي بشر بنياد نهاده است و از همه بيشتر بر ترس از مرگ...) غلبه و تحكيم و دوام غلبه را با ترس مغلوب از مرگ بيان مي كرد ولي به نظر او آن ترس عين وجود تاريخي بشر بود. هگل هم بي آنكه از نيست انگاري نام ببرد تاريخ آن را باز مي گفت.
اما ارنست يونگر (نظارت اژدهاي ترس را حتي تا مخفي ترين روابط انسان ها با يكديگر گسترش داد.) فكر مي كرد كه (طلسم اين ديو، نخست با غلبه بر ترس از مرگ مي شكند و سپس با عشق.) اصلاً عشق و مرگ همخانه اند و آنكه اهل مهر و دوستي است با مرگ هم انس دارد.
به نظر يونگر كه شهيد آويني نيز با لحن تأ ييد، آن را نقل مي كند (هم عشق و هم نترسيدن از مرگ انسان را از خودبنيادي و لوازم آن كه عجب و كبر است مي رهاند.) توجه كنيم كه اين ترس و عشق، ترس و عشقي نيست كه در روانشناسي از آن بحث مي كنند.
ترسي كه در زواياي روح و زندگي بشر نفوذ مي كند ترس روانشناسي و متعلق به وجود فردي و جمعي آدميان نيست. اين ترس، ترس رها شدن در فضاي ظلماني است، رها شدن در عالمي است كه بشر در آن، جاي خود را نمي داند و با هيچ چيز پيوند و نسبت ندارد.
بر اين ترس با حرف و گفتارهاي معمولي نمي توان فائق آمد و از تهديد لفظي و عملي قدرت ناشي نشده است كه با لفظ و تلقين بتوان آن را از بين برد. اتفاقاً در بحبوحه اين ترس، آدمي چه بسا كه از قدرت و آزادي خود بسيار بگويد و نداند كه وجودش مسخر چيست و اختيارش به دست كيست.
بشر در نيست انگاري از خانه ي حقيقت خود بيرون شده است و تا به اين خانه باز نگردد از نيست انگاري آزاد نمي شود. اژدهاي قدرت هم صرف قدرت سياسي نيست بلكه قدرت شيطاني است، قدرت عنانيت است، قدرتي است كه هم آن كه مي ترساند و هم آن كه مي ترسد، طالب آنند و به اين جهت هر دو فريق باهم اند و در يك عالم به سر مي برند و لازم و ملزوم يكديگراند و گاهي معلوم نيست كه كدام مي ترسد و كدام مي ترساند. ترس همه جا هست و اميد هيچ جا نيست. قبلاً اشاره كرديم كه نيست انگاري با آزادي و نظم عالم جديد مناسبت دارد. اكنون در نوشته آويني مي خوانيم كه (نظم نيهيليستي در صورت تكنوكراسي اختيار و آزادي بشر را يكسره انكار كرده است... اما از آن جا كه نحوي اتوماتيزم اخلاقي نيز متناسب با اين وضع سيطره يافته است، بشر، خود از اين معني غافل است و در نظام يافته ترين صورت از يك توهم نيهيليستي ( خود را آزاد مي انگارد...) (صفحه ي 111 مي گويند با آنچه شما آن را نيست انگاري مي ناميد آزادي به وجود آمده است و آزادي مخصوصاً در عالمي وجود دارد كه آن را به نيهيليسم نسبت مي دهيد.
پس چگونه نظم نيهيليستي اختيار و آزادي بشر را يكسره انكار كرده است؟ آزادي در مقابل بستگي است اما بشر در ذات خود بسته ي حق است و آزادي حقيقي او در اين بستگي است: خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد كه بستگان كمند تو رستگارانند آيا بشر مي تواند از اين بستگي رها شود؟ نيست انگاري در حقيقت گسستن از اين بستگي و انكار آن است. اگر بشر مي توانست اين علاقه را قطع كند و به مقام خدايي برسد (كه البته پرواي آن را همواره به نحو استعدادي در سر داشته است و اكنون در عالم جديد اين پروا به صورت داعيه درآمده است)، شايد مي توانستيم بگوييم كه آزاد شده است. اما اين سودا، سوداي محال است. مي گويند آزادي بشر آزادي خدايي نيست، بلكه محدود به حدود بشري است. اما بشر بايد بسته چيزي باشد تا حدود، معني پيدا كند و بتواند حدود را مراعات كند. وقتي افق وجود بسته مي شود، حدود درهم مي ريزد و بستگي به چيزها و موجودات پراكنده و قطع علاقه از آنها، آزادي ناميده مي شود.
اين بستگي در دوره جديد مخصوصاً از آن جهت موجه است كه بسته به تكنيك است و عالم و زندگي بشر با آن دگرگون شده است.
شايد اين دگرگوني در مرحله اي همه چيز، و حتي آزادي محدود در حدود تكنيك را نيز نابود كند. اكنون امكان هاي عالم تكنيك ديگر نامحدود نيست، بلكه به حداقل رسيده است و كسي كه محبوس در اين حداقل امكان ها باشد آزاديش موهوم است. معمولاً وقتي از نيست انگاري سخن گفته مي شود، كساني مي پندارند كه بايد چهره ي زشت و كريهش چشم ها را بيازارد و همه را از خود بيزار سازد. به اين جهت شهيد آويني مي نويسد: (نبايد انتظار داشت كه دجال در صورتي ظاهر شود كه همه بشناسندش. صفت ذاتي دجال آن است كه تشبه به حق مي كند و جهان را به فتنه مي كشد. اگر از پيشاني او شاخي برمي آمد و يا بر پشتش دمي مي رست كه فتنه اي درنمي گرفت.) مي گويند هر تار موي خر دجال هزار ساز مي زند و اگر جز اين بود كسي به او نگاه نمي كرد. عالم نيست انگاري هم چون جلوه دارد و ما را به خود مي خواند و به سوي خود مي كشد، يا درست بگويم، چون ما تعلقي به آن داريم و در آن به سر مي بريم، نبايد مورد چون و چرا قرار گيرد. در اين عالم همه چيز بايد در جهت نيست انگاري باشد. شهيد آويني معتقد بود كه (وقتي دين در ذيل نيهيليسم علمي و نظم يافته جديد معني مي شود در حوزه مسيحيت، پروتستانتيسم زاييده مي شود و در حوزه ي اسلام دعاوي متعددي را نتيجه مي دهد كه اين ( روزها با منظم ترين آن ها روبرو شده ايم.) (صفحه 113 لازم نيست كه نيست انگاري تيغ بردارد و به دين و معرفت و حقيقت حمله كند.
اگر بشود اين همه را از جوهر و باطن حقيقت خود جدا كرد، توسعه و بسط نيست انگاري آسان تر و سريع تر صورت مي گيرد. منتهي اين نيست انگاري، انفعالي ترين صورت نيست انگاري است و با عهد و وضع فلك زدگي ملازمت دارد. شهيد آويني نوشته است: (جهان نيهيليستي جهاني موهوم و تهي از راز و پيچيدگي است و اين لازمه نيست انگاري است. اين ميل همگاني كه مي خواهد همه جهان را چون يك سيستم مكانيكي بنگرد نيز ناشي از همين جاست.) (صفحه 118 ) در تلقي مكانيكي عالم جايي براي سر و راز نيست و دين وسيله اي است در خدمت معاش و مصالح زندگي. توسعه ي اجتماعي اقتصادي و فلسفه نيز بايد در جهتي قرار گيرد كه خدمتگزار قدرت غالب عصر باشد. توجه كنيم كه وقتي از نيست انگاري موجود سخن به ميان مي آيد، آن را با نيست انگاري فعال پايان قرن نوزدهم اشتباه نكنيم.
نيست انگاري كنوني نيست انگاري منفعل است اما دامنه انتشارش چنان وسعت گرفته است كه مشكل بتوان گوشه دورافتاده اي از زمين را سراغ گرفت كه غبار نيست انگاري بر در و ديوارش ننشسته باشد.
آويني اين معني را مي دانست و مي ديد و به اين جهت هرچه م ينوشت نشان هاي از ياد نيس تانگاري در آن بود.
اگر از من بپرسند كه چه چيز مايه بزرگي آويني بود مي گويم ايمان پاك و دل صاف و بي كدورت، و بصيرتي كه با آن مي توانست باطن عالم كنوني را بشناسد و به نسبتي كه بشر با آن دارد تذكر يابد، و البته اين تذكر شجاعت و استعداد شهادت را در او بيشتر كرده بود. شايد خواننده دل آگاه با خواندن مقاله (آخرين دوران رنج) مي توانست پي ببرد كه نويسنده آن چه انسي با مرگ پيدا كرده و تا چه اندازه مستعد شهادت شده است.
من او را يك شهيد زنده مي ديدم و مي خواستم بماند به اين جهت هرگز فكر نكردم كه دريغا گوي او خواهم شد، ولي دريغا، من شدم آخر دريغا گوي آويني. نيهيليسم را نيست انگاري ترجمه كرده ايم اما گاهي مراد از آن (نيست يابي) است نه (نيست انگاري). نيهيليست حقيقت وجود را نيست مي يابد، نه اين كه وجود را وجود بيابد و آن را نيست انگارد. اما چون اين يافته، يافته حجاب و تلقي موهوم است، نيست انگاري تعبيري رسا به نظر مي آيد.
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :