صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtUmVFUWJRQ0lydjAlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtRkcyemRqTUw4UlklM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLXdNZGpvOGJSUzRvJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi0lMmZXRFVkdGpYU1Y4JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - افراد 40 سال به بالا حق نماز خواندن داشتند
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported

صفحه اصلي>ايثار و شهادت>انقلاب اسلامي>مصاحبه ها
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
5.0 (1)
/1
1393/03/13
بازديد: 15592
روايات و لطايفي از ربع قرن مبارزه و زندان » در گفت و شنود با حجت الاسلام و المسلمين شيخ جعفر شجوني

افراد 40 سال به بالا حق نماز خواندن داشتند!

درآمدحجت الاسلام شجوني از آن دسته از مبارزيني است كه بهك‌رات به زندان افتاد و حضور او همواره، نشاط را براي مبارزين به ارمغان ميآورد و فضاي كسالت‌بار زندان در برابر شوخ طبعي او رنگ ميباخت. از 25 بار رفت و آمد وي به زندانميتوان شور مبارزاتي او و سهل بودن مشكلات زندان در برابر نگاهش را فهميد، شوري كه همچنان ادامه دارد و در زمان انجام اين مصاحبه، گويي در برابر جواني انقلابي نشسته بوديم.

 

 

ضمن معرفي خود، بفرمائيد كه چگونه وارد مبارزه شديد؟

در سال 1311 در فومن متولد شدم، در 1322 و دو سال بعد از فرار رضاخان، پدرم از دنيا رفت و سه سال بعد به قم رفتيم و طلبه و شاگرد شديم. با آيتالله هاشمي رفسنجاني مباحثاتي داشتيم. با آقاي قرباني نيز كه الان امام جمعه رشت است، هم مباحثه بوديم. من جنسا روي مبارزات پدرم كه عليه رضاخان و عمامه برداريها بود، به مبارزه كشيده شدم. در آن زمان حدودا 30 ، 40 تا منبري در فومن و اطراف آن بودند كه عمامه همه را برداشتند، ولي عمامه پدر ما را نتوانستند بردارند. علاوه بر راه پدر، اندكي هم نفس شهيد نواب صفوي به ما خورد. بعدها هم مبارزات امام باعث شد كه ما به امام پيوستيم.

اولين سخنراني من در سال 1331 ، عليه حزب توده و در ميتينگي بود كه در قم انجام داديم. هنوز مصدق سر كار بود و يك سال بعد بود كه سقوط كرد. قبل از آنكه آيت الله بروجردي از دنيا برود، من جلوي خان مسجد شاه هم منبر ميرفتم و پروندههاي آن هم هست. ازسال 37 تا 40 ، سه سال پشت سر هم، در ماه رمضان‌ها، در جلوي مسجد شاه )امام( سخنراني داشتم و جمعيت زيادي هم در آنجا حضور پيدا ميك‌ردند. در مدرسه صدر هم سخنراني‌ايي داشتم و از آنجا بود كه ما شهرت يافتيم و حركت ما آغاز شد. اما با ارتحال آيتالله بروجردي و آمدن امام بود كه ديگر ما بيعَلَم، جوش نميزديم. من اين را به امام هم گفتم كه ما ديگر بي علم جوش نميزنيم.

در زمان آيت الله بروجردي، همه به ما ميگفتند: «چرا حالا كه همه دنبال آيتالله بروجردي هستند، شما دنبال نواب صفوي هستيد؟

شما چند بار زندان رفته‌ايد؟

به طورقانوني 19 بار، ولي كلاً 25 بار زندان رفتم. آنها بارها قصد داشتند ما را بخرند، ولي من در جواب ميگفتم كه

من غلام اباعبدالله)ع( هستم و نميتوانم. يا مثلا ميگفتند: «ما به تو گذرنامه بينالمللي ميدهيم، قرآن آريامهر را چرا مهاجراني به كشورهاي اسالمي و براي سران اسلامي ببرد؟ تو اين كار را انجام بده. » آقاي مهاجراني واعظي كه الان در لندن است، افتخار ميكرد كه فرح او را به پاريس دعوت كرده و براي دخترش، خطبة عقد خوانده است. آنها از اين طريق آنها سعي داشتند مرا جذب كنند و پيشنهادهاي مختلفي براي دادن زمين، جنگل و مزرعه ميدادند و ميخواستند من از فعاليتهاي انقلابي دست بردارم، ولي بالاخره، من انتخاب كردم كه در خدمت امام باشم، در حالي كه وضعيت خانه ما هم درست نبود و در وضعيت سختي بوديم و اهل سهم امام هم نبوديم و شرايط اقتصادي ما سخت بود. فقط يك بار كه من در زندان بودم، ظاهرا آقاي هاشمي رفسنجاني  مبلغ 2 هزار تومان و يك بار ديگر هم يكي ديگر از مبارزين، يك شانه تخممرغ به منزل ما فرستاده و اصرار هم كرده بودند كه نگو ييد من اينها را فرستادهام. بعد كه من از زندان بيرون آمدم، خواستم آنها را پس بدهم، اما قبول نكردند. بنابراين كمكهايي كه به ما شد، در همين اندازه بود و خانواده ما هم قانع بودند.

اولين دستگيري شما مربوط به چه زماني است؟

اولين زندان من با شهيد نواب صفوي بود و در سال 1334 آزاد شديم. علت آن هم اين بود كه من در قم يك اعلاميه خطي نوشتم و با چهار نفر همعهد شديم كه همديگر را لو ندهيم. اعلاميه به خط من نوشته شده و مضمون آن اين بود كه قيام خواهيم كرد و كساني را كه نواب صفوي را خلع لباس كردهاند، ترور خواهيم كرد. بعد از پنجاه و چند سال، اخيرا، اعلاميه دستي خودم را در كيي از كتابهاي سياسي پيدا كردم، برايم خيلي جالب بود؛ ولي يادم هست كه يكي از آن چهار نفر، مرا لو داد.

او ظاهرا شما را لو نداده بود و فقط گفته بود كه اول نام او "ش" است. بله، نگفته بود شجوني، چون ما تعهد كرده بوديم كه اسم ما را نياورند، ولي به آن رئيس آگاهي شهرباني «كامكار » كه خيلي استاد بود، گفتند كه اين اعلاميه نوشته كي آقايي است كه  اول نامش «ش » است. او هم در مدرسه فيضيه آمده بود و دنبال اسم «ش » دار ميگشت و ديد كه شلوغترين «ش »ها، جوني است. به من گفت: «آقاي شجوني! شهرباني 20 دقيقه با شما عرضي دارد. » و اين 20 دقيقه شد 75 روز. همان "ش" او ما را گرفتار كرد و ساواك پي برد.

 

در اين دستگيري در زندان چه گذشت؟

 ما را دستبند زدند و آوردند به راه آهن قم تحويل دادند. از آنجا ما را آوردند راه آهن تهران كه آن موقع فرمانداري نظامي هم بود. بعد ما را بردند به باغ شاه و از آنجا آوردند به حضيرهالقدس كه فرمانداري نظامي بود. زماني كه ما را از قم تحويل راهآهن دادند، حكومت نظامي بود. از قضا من شب در مسجد قم بودم كه ديدم سيد عبدالحسين واحدي در حال دعاست. دست مرا به پهلوي خود برد و نشان داد كه اسلحه است و سپس گفت: «مظفرعلي نتوانسته حسين اعلا را بزند. ما ميخواستيم پيمان بغداد

را از بين ببريم، ولي متاسفانه نشد. من خودم اسلحه را برداشتم كه به اهواز بروم تا هنگامي كه او از قطار پيدا شد، او را بزنم.   متاسفانه در اهواز ايشان را گرفتند و بعد به فرمانداري نظامي كه همان حضير هالقدس بهاييها بود، منتقل كردند. تا زماني كه تيمور بختيار روي كار آمد و او را مورد هجوم زباني قرار داد و به مادر او بي‌احترامي كرد و فحش داد و سيد عبدالحسين هم عصباني شد و مركبدان را برداشت و پرت كرد به سمت بختيار و گفت: «مادر من فاطمه زهرا)س( است. » او هم كشو را باز كرد و اسلحه اش را درآورد و عبدالحسين را همان جا زد و كشت، بعد در روزنامهها نوشتند كه او ميخواست از راه اهواز به عراق فرار كند كه از پشت به او تير خورد. اينها دروغ گفته بودند. ما را هم در زيرزمين حضيرهالقدس شكنجه كردند. سرگرد عميد كه در هنگام انقلاب كشته شد، ما را در آنجا مورد بازجويي و شكنجه قرار ميداد. خدا ميداند كه چقدر ما را شكنجه كرد. تمام بدن من سياه و لباس در بدن من پاره پاره شده بود. فحشهاي ر كيكي هم ميداد. انجا دو تا اتاق تو در تو بود كه پنجره هايش را كنده بودند. دي ماه و يخبندان بود و به ما غذا هم نمي دادند.  يك بخاري زغال سنگي داشتيم، اما جيره زغال سنگ هم نمي‌دادند.

آنجا واقعا از سرما يخ ميك‌رديم. چند تا تودهاي هم آنجا زنداني بودند، شهيد نواب صفوي را هم آنجا بازجويي كردند و به لشكر و زرهي بردند، ولي ما در آنجا 30 – 40 نفر در دوتا اتاق بوديم كه هيچ كدام پنجره نداشت. البته كي استواري در آنجا بود كه سلمان و آدم خوبي بود، آخرهاي شب كي پتو ميآورد و روي من مي‌انداخت. كي كاسه آش كوچك هم برايم ميآورد. من سه هزار و ده شاهي پول داشتم كه دادم به كي سرباز و گفتم كي تكه لواش و كي كمي پنير برايم بگير كه رفت و دو تا لواش و كي ذره پنير خريد و لاي روزنامه گذاشت و آورد و به من داد. بعداً فهميدند و اين سرباز را به قصد كشت زدند كه چرا براي زنداني روزنامه آوردهاي؟! آنجا هيچ وسيلهاي و دستمالي نبود كه ما بدن خوني خود را پاك كنيم. روي تمام در و ديوار و مستراح آنجا، آثار پنجه‌هاي خوني بود، يعني شكنجه شدهها دستشان را به بدنشان ميماليدند و ميماليدند به ديوار. كي روز روزنامهاي را آوردند و جلوي ما زدند وگفتند: «بفرما ييد! اين هم رهبران شما. » ديديم بله، نواب صفوي و خليل طهماسبي و محمد واحدي و مظفرعلي ذوالقدر را اعدام كرده‌اند.

بعد از 75 روز ما را بردند دادستاني نظامي. تيمسار «آزموده » بود، تيمسار « يكهان خليد » بود، سرهنگ «وزيري » بود كه مثل ريگ به ما فحش ناموسي ميداد. من آن روز طلبه جواني بودم و حدود 21 سال سن داشتم. الان هم 53 سال از آن جريانات گذشته است. سرهنگ وزيري لبه تيز حرفهايش اين بود كه مردم دنبال آقاي بروجردي ميروند و شما دنبال نواب صفوي رفته بوديد .

چرا شما را براي بازجويي به «حضيره‌ القدس » كه عبادتگاه بهايي‌ها بود، بردند؟

حضيره‌القدس بهاييها در آن زمان كه آقاي فلسفي در مسجد شاه عليه بهاييها صحبت كرد، توسط ملت گرفته شد و بعد از اتفاقاتي، سرانجام به دست دولت و فرمانداري نظامي افتاد. الان حوزه هنري آنجاست. همزمان با سخنراني آقاي فلسفي در مسجد شاه، ليه بهاييها، من هم در مسجد وكيل شيراز )گروه حزب برادران( عليه بهاييها صحبت ميكردم. با اينكه محله شمشيرگرهاي شيراز،  مركز بهاييها بود، 30 شب ماه رمضان را در آنجا صحبت كردم و كتاب اقدس و ايهام و بيان را نيز داشتم. هر شب حدود 20 آيه از مزخرفات آنها را براي مردم ميخواندم و مردم هم ميخنديدند.

 

اين فعاليت شما با انجمن حجتيه هم ارتباطي داشت؟

 نه مبارزات من عليه بهاييها به اين شكل بود كه عرض كردم و آقاي حلبي، سبك مبارزات ديگري داشت. يك بار رئيس سابق فرمانداري نظامي بعد از اتمام يكي از زندانهايم به من گفت: «زن و بچههايت مريض هستند و حالا هم كه داري تعهد ميدهي كه برگردي. بهتر است دست از اين كارها برداري و مثل آقاي حلبي مبارزاتي داشته باشي » گفتم: «مبارزات آقاي حلبي با عدهاي از دهاتيهاي بهايي در دهاتهاي كاشان و... است و من اين طور مبارزه با بهاييها را دوست ندارم و علاقمندم كه با افراد سرشناس و بزرگ بهاييها، مبارزاتي داشته باشم ؛ مثل هويدا، وزير كشاورزي، دكتر شاه، تيمسار سميعي. » اين 4 نفر را كه نام بردم، او گفت: «زودتر تعهد بده و برو. » تعهد دادم و بيرون آمدم. اين چندمين تعهد من بود و خود سرهنگ گفت: «بهرغم تعهداتي كه ميدهي، باز هم كار خودت را انجام ميدهي .»

 

از ورود حضرت امام خميني)ره( به عرصه مبارزه صحبت بفرمائيد؟

 در سال 1340 كه آيتالله بروجردي از دنيا رفت و امام طلوع كرد، ما ديگر تابع امام شديم. اعلاميه‌هاي امام عليه رفراندوم سال 41 بود و ما هم عليه رفراندوم راهپيمايي و اعتراض كرديم. در همين خيابان 15 خرداد جايي است به نام سرپولك كه روبه روي خانه آيتالله بهبهاني بود. ما دستهجمعي رفته بوديم منزل آيتالله خوانساري و از آنجا هم آمديم. در خيابان، كيي ما را سوار دوشش كرد و ما هم بين جمعيت فرياد ميزديم: «رفراندوم مخالف قانون است، رفراندوم مخالف اسلام است. » غوغايي به پا شد.

بعد هم رفتيم منزل آيتالله بهبهاني. شب ريختند در منزل ما، مرا گرفتند و بردند قزل قلعه. در آنجا ديديم كه آيت الله طالقاني را هم دستگير كردهاند. شيخ نهاوندي را هم كه در تهران واعظ بود، دستگير كرده بودند. بعد 60 – 70 تا روحاني ديگر بودند مثل آقا شيخ جعفر خندقآبادي، مرحوم آقاي هستهاي، شيخ محمود صالحي، آقاي شاه عبدالعظيمي و... 

رژيم اينها را از منزل آيتالله شيخ محمد قروي كاشاني گرفته وجمع كرده بود تا توضيح دهد اين رفراندوم چيست و اصلاحات ارضي يعني چه؟! به هر حال يك مدتي ما آنجا بوديم. ما را شب سوم بهمن 41 گرفتند. 6 بهمن رفراندوم داشتند. بعد نخستوزير اسدالله اعلم ميگفت: «مخالفين ما در بيان افكارشان آزادند. » ما هم در زندان مسخره ميك‌رديم كه آره چقدر آزادند؟! ما را سوم گرفته‌اند، در حالي كه ميخواهند 6 بهمن رفراندوم برگزار كنند و از اين طرف ميگويند كه مخالفين آزادند.

از زندان قزل قلعه خاطره‌اي داريد؟

 

قزل قلعه متاسفانه تغيير يافت. قزل قلعه، قلعه‌اي بود كه در زمان ميرزا آقاسي و زمان شاهان گذشته طلاها را آنجا مي‌گذاشتند، ولي شده بود زندان و سلول داشت. آيتالله سعيدي، آيتالله رباني شيرازي، آيتالله شيخ جعفر سبحاني كه مدرس بود، همه اينها را گرفته و آورده بودند آنجا.

ايشان براي اينكه بفهماند كه او هم آمده، چون در قم كه به ما درس ميداد، به «ألا تري » كه ميرسيد، به جاي اينكه بگويد: «نمي‌‌بينيد؟ » ميگفت «كوري؟! »، همه ميدانستند كه «ألا تري » از اصطلاحات ايشان است. ايشان را برده بودند به سلول انفرادي و براي اينكه به ديگران بفهماند كه او را هم گرفتهاند، در زندان فرياد ميزد و ميگفت:

«الا تري، كوري؟ » و ما فهميديم كه استاد سبحاني را هم گرفته‌اند.

 

ماجراي اولين ديدارتان با امام چه بود؟

 

در سال 42 كه امام به قم آمده بودند، آقاي خلخالي به ما گفت كه امام خيلي دوست دارد شما را ملاقات كند و امام را زيارت كرديم. آقاي صانعي پاكتي را به من داد كه مبلغ مختصري پول در آن بود. من مجددا رفتم و اين پاكت را خدمت امام دادم، ولي ايشان گفتند كه اين چيزي نيست، پول بنزين است. اين اولين ديدار من با امام بود و من خاطرهاي را از سال 31 كه در يك تظاهرات عليه حزب توده سخنراني كرده بودم، تعريف كردم. امام فرمودند: «بله، شنيده بودم. » من يك شوخي با امام كردم و گفتم: «ما از شما انقلابيتر هستيم. شما يك سال است كه مبارزات خود را شروع كردهايد، ولي من 10 سال پيش، مبارزات خود را شروع كردم. » امام هم خنديدند. يك بار اين خاطره را بر منبر در شهرستاني گفتم، ولي روز بعد، روزنامه «سالم » مطلبي را با اين عنوان كه: «من انقلابيتر از امام هستم. » چاپ كرد، در حالي كه من منظورم اين نبود. من قبلا به امام گفته بودم كه خوشحالم كه ديگر بيعلم جوش نميزنم، چرا كه قبل از قيام شما، ما با شهيد نواب صفوي بوديم و بهطرز فجيعي ما را متهم مي‌كردند

كه چرا حالا كه همه دنبال آقاي بروجردي هستند، شما دنبال نواب صفوي ميرويد؟ ولي الان خدا را شكر ميكنم كه علم شايستهاي به نام آيتالله خميني هست. در هر حال اين نهضت ادامه پيدا كرد تا به پيروزي رسيد. شما در طول نهضت امام چندين بار به زندان افتاديد، اين زندانها چگونه بود و آيا تفاوتي نيز با كيديگر داشتند؟

زندانها در فصول و مقاطع مختلف با هم تفاوت داشتند. كي وقتي زندانها در دست شهرباني بود و ماها آزادي بيشتري داشتيم. مثلاً با آيتالله طالقاني و مرحوم بازرگان و ديگران كه بوديم، واقعاً نه شكنجهاي بود و نه اذيتي و ما براي خودمان آقائي ميك‌رديم و منبر سياسي هم ميرفتيم! ولي در مقاطع بعدي كه ساواك، مقتدر شد، زندانها انفرادي شدند و از نظر ملاقات، عبادات و نمازخواندن، محدوديتهاي زيادي را ايجاد كردند و لذا زندان، هم از نظر متراژ و وسعت و هم از نظر نداشتن آزاديهاي كوچكي مثل دست دادن زندانيها با هم يا ورزش و نرمش، بسيار محدود شد. قبل از آن ما ميتوانستيم فوتبال كنيم و گاهي هم به آيتالله طالقاني ميگفتيم كه برايمان شوتي بزنند، اما بعدها وقتي در حياط زندان كمي نرمش ميك‌رديم، نگهبانها از روي پشتبام سوت ميزدند و ميگفتند كه مامورين بريزند و ما را متفرق كنند و ميگفتند كه اينها دارند تمرين جودو ميك‌نند! هر چه ساواك قويتر و شكنجهها سنگينتر شدند، زندانها سختتر شدند. از همه بدتر سالهاي 42،43 بود كه رئيس زندان سياسي قصر، سرهنگ زماني بود . او با آنكه اهل سنّت بود و ما تصور ميك‌رديم كه به اين دليل از ما نسبت به نماز و بهخصوص نماز سر وقت بايد مقيّدتر باشد، اما در آن زندان، كسي حق نماز خواندن نداشت، مگر افراد از 40 سال به بالا! و اگر كسي زير 40 سال داشت و ميخواست نماز بخواند، بايد ميرفت و پرسشنامه پر ميك‌رد و بعد ميگفتند بايد تحقيق كنيم و ببينيم اگر سابقه نمازخواندن داري، اجازه ميدهيم نماز بخواني و از اين قسم سختگيريها زياد داشتند.

آنها با كوچكترين بهانهاي زنداني را ميبردند و برهنه ميك‌ردند و با باتوم به بدنش ميزدند. در آنجا آيت‌الله رباني شيرازي بود، آقاي كلانتر بود. خيليها بودند كه اسامي آنها يادم نمانده. آقاي موسوي گرما رودي را بارها بردند و زدند كه چرا نماز خواندي؟

 

مرحوم آقاي قدسي مشهدي بود كه از دوستان آيتالله خامنه‌اي بود. او را هم بردند و آويزان كردند و زدند كه چرا نماز خواندي؟

 سختگيريهاي عجيبي مي‌كردند. بعد هم همان طور كه اشاره كردم مسئلة جاسوسي بود. به ما ميگفتند اگر برايمان جاسوسي كني، به تو اتاق بهتري ميدهيم، چون اتاقها بد و بدتر و خوب وخوبتر بودند. همه جور اتاقي داشتند. به آنها ميگفتم: «اگرجاسوسي بلد بودم، همان بيرون زندان اين كار را ميك‌ردم كه گير شماها نيفتم. ما را آوردهايد داخل زندان كه برايتان جاسوسي  كنيم؟ ما نوكر امام حسين)ع( هستيم. نوكر امام حسين)ع( جاسوس نميشود. » آنها هم چند تا فحش آب نكشيده نثارمان ميك‌ردند. خلاصه وضعيت بدي بود. شاعر عرب شعر زيبائي دارد كه معني آن تقريباً اين ميشود: « به من گفتند: تو را زنداني كرديم. گفتم: چه باك! چه كسي ديده است كه شمشير در غلاف نرود؟ حبس اگر براي جرم ناشايست نباشد، خانه دوم خوبي براي آدمي است، چون زنداني مثل كعبه است. كعبه هيچگاه به ديدار كسي نميرود و اين ديگرانند كه به ديدار او ميآيند .» به واقع خود من هم معتقدم حبس فقط ظاهرش بد است، در حالي كه جاي واقعاً خوبي است. انسان در آنجا با آدمهاي منحصر بهفرد و دلاوري آشنا ميشود. بهترين دوستان من كساني هستند و بودند كه از زمان فدائيان اسلام با هم در رنج و مبارزه و حبس بوديم و بعد مؤتلفه يا روحانيت قهرماني كه از دستگاه نميترسيدند و همه جور رنجي را تحمل مي‌كردند.

 

ماجراي برخورد شما با كمالي در زندان چه بوده است؟

 ما در طول تاريخ مبارزه، اسير و گرفتار كمالي بوديم و علت اين زندان رفتنها هم عمدتا به خاطر همان اعلاميه‌هايي بود كه مي‌نوشتيم و پخش مي‌كرديم. كمالي با اينكه مدرك تحصيلي نداشت، زندانيها در زندان به او آقاي دكتر مي‌گفتند.  در تابستان 57 ، من مجددا در زندان ساواك بودم. علت هم اين بود كه مجلسي در منزل ما برگزار شده بود و مبارزين بسياري آمده بودند. آقايان بهشتي، مطهري، اردبيلي، موحدي كرماني، مهدوي كرماني، شاهآبادي و ... حدود 120 نفر آن روز در خانه ما بودند. آقاي بازرگان در آن جلسه اعتراض كرد كه: «چرا شما اعلاميه ميدهيد؟ چرا آن آقايي كه به درخت سيب تكيه داده اصرار دارد كه بايد شاه برود؟ مگر شاه ميرود؟ اگر شاه برود، امريكا هم مي‌رود و چنين چيزي غيرممكن است. بهتر است يك نفر نزد آقا برود و از ايشان بپرسد كه تا كجا ميخواهد برود؟ » منظورش امام بود كه در پاريس بودند. همه از اين تعرض ناراحت شدند. من كه صاحبخانه بودم و ناهار ميدادم، پاسخ او را دادم، اما آقاي بازرگان مخالفت كرد و گفت كه شاه بايد بماند و سلطنت كند. اين حرف را اولين بار در آنجا زد؛ اما اغلب دوستان در خانه ما اعلاميه تندي را نوشتند و علاوه بر 120 نفري كه حضور داشتند، امضاي ديگران هم جمع شد كه شاه بايد برود. روي هم حدود 160 امضا شد.

بعد از ظهر بود و من به حمام رفته بودم كه سربازها با سر نيزه آمدند و مرا دستگير كردند و حدود 1 ماه در زندان ساواك بودم، اما خوشحال بودم، چون عظمت ساواك ريخته بود و در صحبت هايشان بوي فرار ميآمد و من به چشم خودم ترس و ذلت آنها را ميديدم. ازغندي كه به او منوچهري مي‌گفتند، به من حدود 24 نوع گذرنامه را نشان داد و گفت كه پسرم الان در لندن درس ميخواند و من هم نزد او ميروم. آنهائي كه از من بازجويي كرده بودند، كاملا مشخص بود كه در حال فرارند. منوچهري همين طور كه با من حرف ميزد، گفت: «آن آقا به شما سالم ميكند. » نگاه كردم و ديدم كمالي است. بياعتنايي كردم و تعبير لعنتي را براي او به كار بردم؛ اما ديگر ابهت آنها ريخته بود و كاري با ما نداشتند. من آنجا ذلت ساواكي‌هائي كه ما را شكنجه ميك‌ردند و ما از ترس به اينها عزت و احترام ميكرديم و الكي به اينها دكتر و مهندس ميگفتيم، ديدم. از آن كي ماهي كه زندان بودم، خيلي خوشم آمد.

 

شكنجه گران خود را بعدها نيز ديديد؟

 بله، در همان ماجرا منوچهري گفت پسرم در لندن است و عاقبت هم رفت لندن. در پاريس كه خدمت امام بوديم، كي روز از امام پرسيدم: «كي ميخواهيد برويد ايران؟ » ايشان فرمود: «چهار پنج روز ديگر. » آقائي به اسم رضايي اميراني، آهن فروش و اهل ورامين بود و زن و بچه‌اش در لندن بودند. گفت: «بيا اين دو سه روز را برويم آنجا. » از خدا خواسته، گفتم باشد. بليت گرفت و دو سه روز رفتيم لندن. آقارضا كي ماشين بنز دو در داشت. يك  روز در خيابانهاي لندن ميگشتيم، من منوچهري شكنجه‌گر را آنجا ديدم. گفتم: «آقارضا نگه دار. » گفت: «كجا؟چرا؟ » گفتم: «اين شكنجه‌گر ساواك است كه فرار كرده. بايست بزنيم او را بكشيم، بعد برويم. » گفت: «مگر به همين مفتيها ميشود اينجا از اين كارها كرد؟ » و گاز داد و رفت. دانشجوها فهميده بودند كه من منوچهري را در نوفل لوشاتو ديده بودم، آمده بودند و ميپرسيدند: «منوچهري چه شكلي است؟ چه لباسي داشت؟ چه جور يكفي دستش بود؟ » در هر حال براي رسيدن به پيروزي خيلي رنج كشيده شد كه متاسفانه گاهي قدر اين زحمات را نميفهميم و كارهاي عجيب و غريبي مي‌ك‌نيم.

برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :