صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TODVKalEzSmpBbU1DRk5iMlJsYkNZeE5Ea3ZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLXlMJTJmOUNFZDUwclUlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/http://www.ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - سرتيپ خلبان روح الدين ابوطالبي همرزم شهيد عباس بابايي
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported

صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>شهيد عباس بابايي
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (1)
/1
1393/03/17
بازديد: 22959
گفت و گو با سرتيپ خلبان روح الدين ابوطالبي

سرتيپ خلبان روح الدين ابوطالبي،همرزم شهيد عباس بابايي

درآمدسرتيپ خلبان ابوطالبي از دوستان و همرزمان ديرينه شهيد بابايي است. خلوص و صداقت او به هنگام گفت و گو و منش باصفايش وي را به يكي از محورهاي گردهم آوردن دوستان بدل كرده است. ابوطالبي پيشتر معاون عمليات نيروي هوايي، رئيس سازمان هواپيمايي كشور و فرمانده پايگاه هاي بوشهر، شيراز و مهرآباد بوده است. او برايمان از دوست و همرزم سابق اش مي گويد. از امر يكا تا دل آسمان ها. از بازي هاي كودكانه اش با فرزندان بابايي و
 لطفا ابتدا خودتان را معرفي كنيد و در باره گرايشتان به خلباني كمي توضيح دهيد؟
ابتدا از شما و دوستاني كه سبب شدند تا اين فرصت پيش آيد تا با وجود گذشت سال ها از با زنشستگي يادي از خاطرات قديم شود، تشكر مي كنم. من روح الدين ابوطالبي هستم. حدود 6 سال است كه بازنشست شدم. تقريباً از سال 1349 وارد نيروي هوايي، و دو سال بعد به عنوان خلبان هواپيماي اف 4 مشغول به كار شدم و سال ها در اين هواپيما پرواز كردم. البته مدتي هم بيشتر در دوران جنگ و بعد از آن، در هواپيماي اف 14 پرواز كردم، تقريباً با اكثر هواپيماهاي نيرو پرواز داشتم. اگر بخواهم سريع تر وارد داستان دوستي ها و خاطرات شهيد بابايي شوم، قبل از اين كه ما آموزش خلباني را در ايران تمام كنيم ايشان را مي شناختم، چون در دانشگاه خلباني او هم مثل من دانشجو اما مقداري قديمي تر، بود. ايشان شخصيت بارزي داشت، بسيار آرام، اهل نماز، روزه، عبادات، سربه زير و متين بود. حدوداً 20 ساله بود؛ اقتضاي اين سن هيجان و فعاليت هاي مختلفي است، اما آرامش و متانت او شخصيتي خاص را برايش ايجاد كرده بود. من از نزديك با ايشان آشنايي زيادي نداشتم، البته ما در آمريكا در پايگاهي كه آموزش خلباني مي ديديم، همكار بوديم. ايشان يك ماه و نيم قبل از من در آنجا مشغول شده بود تقريباً مي توان گفت تمام دوران يك ساله در پايگاه جز زمان هايي كه بايد براي بخش پروازي خودمان مي رفتيم، بقيه اوقات را اكثراً با هم بوديم. خلق و خوي ايشان مورد علاقه من بود و با هم خيلي اخت بوديم. چيزهاي زيادي از ايشان ياد گرفتم و زواياي خاصي از زندگي ايشان را ديدم كه گوياي عمق وجودي شخصيت اوست. گاهي اوقات من احساس مي كردم كه آمريكايي ها وقتي به او نگاه مي كنند شخصيت فرهنگي خودشان را زير سوال مي بينند. مثلاً فرمانده آن پايگاه با او دوست شده بود و اين قدر به او علاقه داشت كه مي گفت شما هر زمان در شبانه روز كه بخواهيد مي توانيد به خانه من بياييد. در اين رفت و آمد ها من در كنار ايشان بودم و مي ديدم كه علاقه خاصي كه به ايشان داشتند در ارتباط با من هم ايجاد شده، ولي مي دانستم كه به علت شخصيتي است كه او دارد. گاهي اوقات در صحبت هايش مي گفت چطور است كه شما ايراني ها اين قدر حيا داريد، چون در آداب و رسوم آنها حيا مطرح نيست، اما مثلاً عباس در خانه فرد رفت و آمد مي كرد ولي هيچ نگاه مستقيمي به زن او نداشت، وقتي با آنها صحبت مي كرد سرش را پايين مي انداخت. آن فرمانده به من مي گفت اين شخصيت شما براي من خيلي جالب است، با وجود اين كه فكر مي كنم شما خجالت مي كشيد ولي احساس مي كنم ما وراي اين خجالت كشيدن يك باور خاصي هم وجود دارد كه باعث مي شود شما رعايت حريم خانه من را بكنيد. اين از شخصيت هاي بارزي بود كه عباس به ديگران تحميل مي كرد و ستايش آنها را سبب مي شد. در يك سالي كه ما آنجا كنار هم بوديم، حتي جاهايي كه من احساس مي كردم به كمك فكري، درسي يا عملي نياز داشتم عباس مي گفت كه اتفاقاً براي من هم خوب است در عين حال كه كمكت مي كنم خودم هم آموزش مي گيرم. او حدود 2ماه با من فاصله داشت بنابراين به من خيلي كمك مي كرد. ايشان يك ماه زود تر از من به ايران بازگشت و به پايگاه اف 5 كه فكر مي كنم در دزفول بود منتقل شد. من هم خلبان اف 4 بودم مدتي در تهران دوره ديدم، بعد به همدان و شيراز رفتم. تقريبا 3سال از بازگشت ما به ايران مي گذشت كه هر دو ما مجدداً هواپيماي اف 14 را انتخاب كرديم و به هم رسيديم. اين براي من خيلي خوشايند بود. روابط خيلي دوستانه خانوادگي هم داشتيم كه آرامش خيلي خاصي در آن بود. در طول جنگ هم اكثراً با هم بوديم، اما مثلا گاهي پروازي پيش مي آمد كه ما بايد يك ناوگان كشتي را دو نفري در دو هواپيما هدايت مي كرديم. او آن زمان معاون عملياتي نيرو بود و من مسئوليت پايين تري در آن پايگاه خاص داشتم. با اين كه تمام روز را در عمليات نيروي هوايي و تماس با پايگاه هاي مختلف صرف كرده بود، در پايگاه بوشهر خط مقدمي داشتيم كه براي حفظ ناوگان كشتي ها پرواز مي كرديم، اما شب هم سبقت گرفتن از او شانس مي خواست، يعني من بايد كاري مي كردم كه بتوانم سريع تر از ايشان سر باند باشم تا زودتر پرواز كنم. نهايتاً قرار گذاشتيم كه ايشان بلند نشود، چون اگر هر دو هواپيما بلند مي شدند، با هم مي نشستند و آن وقت اگر در آن لحظات هواپيماي آماده اي هم باشد خلبان آماده نيست. به ايشان گفتم بهتر است كه شما در زمين بمانيد اگر نياز پيداكردم و درگيري رخ داد كه به كمك نياز داشتم صدا مي زنم كه شما هم براي كمك بياييد. به اين طريق سعي مي كردم من اول بلند شوم، چون مي دانستم او در طول روز به هيچ وجه نمي تواند بخوابد و شب ساعت 3 بعد از نيمه شب بايد پروازهاي سختي مي كرديم. زماني بود كه از ايشان خواسته بودند كه جريان نفت را حمايت كند چون عبور و مرور آن به سختي انجام مي شد و اين عمليات شبانه ما باعث شده بود كه مجدداً اين جريان برقرار شود. مدت طولاني را من با ايشان ماندم كه در اين مدت شب و روز آماده پرواز بوديم، اما بيشتر پروازهاي شب را ما انجام مي داديم و روز دوستان ديگري مي پريدند. در 8سال جنگ ما برهه هاي مختلفي داشتيم و گاهي اوقات بايد تصميمات خاصي گرفته مي شد. معمولاً عباس به خاطر سادگي كه در شخصيتش بود فكر مي كرد و راه هايي كه هزينه و تكنولوژي خيلي سنگيني لازم نداشت و راحت هم بود را ارائه مي كرد. چون ما با تكنولوژي بسيار بالايي درس خوانده بوديم فكر مي كرديم كه بايد همه چيز را از طريق تكنولوژي حل كنيم. به هر صورت تمام كساني كه مي جنگيدند ايمان و اخلاص بالايي داشتند كه مي توانستند فشارهاي جنگ را تحمل كنند. به هرحال عباس در اين شرايط خيلي كمك مي كرد مثلا مدتي بود كه پوشش كامل راداري در مرزها وجود نداشت بنابراين از جاهايي كه نقاط كور بود مثل وسط دره ها احتمال نفوذ بود. عراق هم كه دشتي است در مقابل يك منطقه كوهستاني، به محض اين كه از اين دشت وارد منطقه كوهستاني مي شد مي توانست با انتخاب يك مسير خاص تمام راه را تا هدفش طي كند و در رادارهاي ما هم ظاهر نشود. ما كه مي خواستيم از اين كوه ها رد شويم خيلي زودتر در رادارها پيدا مي شديم و دشتي را در پيش داشتيم كه براي آنها قابل كنترل تر بود و نهايتاً سريع شناسايي انجام مي شد. بنابراين عباس تصميم گرفت در مرزها افرادي را با امكانات ارتباطي مناسب مستقر كند تا هواپيماها را با صوتي كه از عبورشان شنيده مي شد شناسايي و گزارش كنند. اين افراد در لايه هاي مختلف چيده شده بودند بنابراين يكي، دو لايه كه عبور يك هواپيما را در مسيري گزارش مي كرد براي رده هاي بالاتر تصميم گيري با مخابره اين اطلاعات روشن مي شد كه چه هدف هايي ممكن است مورد نظر باشد. بنابراين يك جاهايي چراغ هاي قرمز روشن و تمهيدات لازم انديشيده مي شد، نهايتاً پدافند در يك منطقه وسيع تري آمادگي بيشتري پيدا مي كرد. ابتكار اين عمل را عباس شروع كرد. نهايتاً در جنگ خليج فارس و نفتكش ها عباس تصميم تعيين كننده اي را گرفت، ما در طول روز كه مي خواستيم كشتي ها را عبور دهيم تعداد زيادي حتي تا 20 فروند هواپيماي شكاري را درگير مي كرديم كه همه در آسمان بودند و سعي مي كردند كه از اين ناوگان دفاع كنند كه اين كوشش و هزينه بسيار بالايي داشت و اگر در تمام مدت حتي يك گزارش از وجود هواپيماهاي عراقي نداشتيم، باز هم بايد در آن فضا پرواز مي كرديم كه بتوانيم آمادگي مقابله با قضيه را داشته باشيم، بعداً كه اين فشارها زياد شد سبب كند يا حتي قطع شدن جريان نفت شد، شايد چند كشتي از جاهاي ديگر مملكت جابه جا مي شد اما عملاً در منطقه اي كه در برد منطقه شكاري عراق بود مشكل ايجاد شد، حتي اسكله هاي نزديك به عراق مورد حمله قرار گرفت و دفاع هم امكان پذير نمي شد. چون حمله هميشه با غافل گيري همراه است و نهايتاً براي اين كه غافلگير نشوي بايد كوشش بالايي صورت گيرد كه آن هم نياز به پوشش راداري كامل و هواپيماهاي آماده داشت. در واقع كم كم جنگ به اين نقاط كشيده شد كه ما در زمين باشيم و به جاي اينكه هواپيماهايمان رافرسوده كنيم زودتر بتوانيم نقاط را براي مقابله تشخيص دهيم، كه بيشتر اينها را عباس طراحي كرد. علت اينكه من قاطعانه مي گويم عباس طراحي كرده اين است كه يك بار او به من زنگ زد و گفت لباس پروازت را بردار و به سر باند بيا، با هم به بوشهر رفتيم و از آن زمان پروازهاي شبانه آغاز شد.
 
ويژگي اين عمليات هاي شبانه چه بود؟ يعني مشابه هايش در تاريخ هوانوردي يا جنگ ها رخ داده يا ويژگي خاصي در آن شرايط داشت؟ 7ماه قبل از شهادت ايشان رخ داد، يعني - اين جريان حدود 8 در حقيقت اين كار آن زمان به اوج خودش رسيد، چون من يادم مي آيد كه تازه اين سيستم جا افتاده بود و كم كم خلبان هاي ديگر هم در پروازهاي شبانه مستقر شدند. اصولاً ويژگي كه پرواز شب دارد ارتفاع پايين پرواز است كه سخت تر و خطرناك تر است، و براي كسي كه منطقه را نشناسد سخت تر هم مي شود. 300 كيلومتر از خاك خودش - هواپيمايي كه مي خواهد 400 بيرون رود نگران كننده است اگر روز باشد راحت تر مي توان برنامه ريزي كرد و به روش هاي مختلف پشتيباني اش كرد و هواپيماهاي ديگري را به كمكش فرستاد اما شب چون ديد وجود ندارد، جز آن چه نور ازش خارج مي شود چيز ديگري ديده نمي شود. به نظر مي رسد در شب هايي كه ماه وجود دارد پرواز راحت تر باشد، چون قله كوه ها ديده و مقداري نور روي زمين پهن مي شود، اما در واقع از فاصله دور يك چيزهايي ديده مي شود. اگر شما بخواهيد از فاصله نزديك كوه ها پرواز كنيد سرعت هواپيما بيشتر از آن است كه شما بخواهيد عكس العملي نشان دهيد و اگر به مانعي برخورد كرديد نمي توانيد بگوييد ديدم، چون آن ديد با 5يا 10 ثانيه تاخير است و اين مقدار براي عكس العمل خلبانان و پرواز ارتفاع پايين كم است. البته اكثر پرواز هاي ما روي آب دريا بود بنابراين موانع براي ما خيلي كلان نبود ولي پوشش راداري و گزارش هايي كه بايد از هواپيماهايي كه از طرف مقابل مي آمدند، مي شد سختي كار را بالا مي برد، بنابرين از هلي كوپتر استفاده مي كردند. مثلاً آن كشتي ميكلانژ و رافائل كه يكي از آنها در بندرعباس و ديگري در بوشهر بود را با هلي كوپتر زدند كه داشت در كانال غرق مي شد و نيروي هوايي آن را از منطقه خارج كرد، به قسمت عميق تري برد تا كانال بسته نشود. اين نشان مي داد كه آنها حركت هاي جديدي مي كنند بنابراين بايد ما مقابله مي كرديم. ايشان تاكتيك ارتفاع پست را ايجاد كرد، ما به دليل برتري هوايي كه داشتيم ارتفاع بالا را نگه مي داشتيم، سعي مي كرديم با هواپيمايي كه مي آيد در ارتفاع بالا درگير شويم، حتي اگر پايين هم بودند از همان بالا قادر بوديم به آنها موشك بزنيم. ولي بعد كم كم تاكتيك آنها عوض شد، ما در ارتفاع 500 پاهم - حدود 2هزار پا پرواز مي كرديم، گاهي اوقات مثلا 600 پايين مي آمديم كه اين ارتفاع كمي است، حدود 500 متر روي سطح دريا مي شود، ولي بچه ها اين توان و تجربه را داشتند. خوشبختانه خلبانان ما بي نظير بودند يعني در طول سال هاي جنگ ما با توان خيلي خوب خلبان هايمان برتري نيروي انساني و هواپيما داشتيم. بعدا آنها از تكنولوژي هاي جديدتري استفاده كردند، با وجود اين كه ما هنوز هم با هواپيما و موشكي كه به عنوان اف 14 در اختيارمان بود برتري داشتيم، اما بايد به موقع 30 متري ممكن - مي رسيديم و از زدن موشكي كه از فاصله 40 بود جلوگيري مي كرديم، يعني بايست 50 كيلومتر آن طرف هدفي كه آنها داشتند بوديم، يعني اگر ناوگاني در عمق دريا 70 كيلومتر - مثلاً 20 كيلومتر داخل دريا پراكنده بود ما بايد 80 آن ورتر از ساحل را پوشش مي داديم و يا نبايد مي گذاشتيم موشك را بزند و اگر هم زده مي شد، گاهي زدن آن موشك هم امكان پذير مي شد اما شايد دقت بالايي نداشت و ارزش آن را نداشت كه اجازه بدهيم به جايي برسد كه يك موشك بسيار گران قيمت به خاطر يك موشك ارزان هدر رود، اين از تاكتيك هايي بود كه ايشان در جنگ پيش بيني مي كرد. او روحيه بسيار خوبي داشت و حتي گاهي اوقات با نيروي زميني و سپاه هم ارتباط داشت و به آنها كمك فكري و كمك هاي مختلف ديگري مي كرد. با موقعيتي كه داشت گاهي شب ها هم تا صبح كنار ما پرواز مي كرد. جالب اينجا بود كه گاهي از طريق مقامات بالاتر از او خواسته مي شد كه چون معاون عمليات نيرو هوايي است و در دنيا هم رسم نيست كه بالاترين رده عملياتي در خط مقدم بجنگد، پرواز نكند، ولي من يكي از دوستان نزديكش بودم كه گاهاً به او مي گفتم با وجود اين كه وظيفه ات اين نيست اما گاهي كنار اين بچه ها باش و پرواز كن تا احساس نكنند كه شما ستادي شدي و پشت ميز نشستي، بلكه هنوز هم عملياتي هستي و به اين طريق بتواني ارتباط قلبي ات را حفظ كني، نفوذ كلامت بالاخواهد بود. وقتي در عمليات سنگيني به خلبان گفته مي شود احتمال بازگشت تو گاهاً نزديك صفر است و ممكن است هيچ برگشتي نباشد هم شما آن قدرت و نفوذ كلام را داريد چون او مي داند كسي اين دستور را داده كه خودش آماده شهادت است، بنابراين من گاهي اينها را خودم از او خواهش مي كردم. يا مشكلاتي كه پيش مي آمد و اشتباهاتي كه خلبانان مي كردند شخصاً او را دعوت به آرامش مي كردم و مي گفتم كه سعي كن ميانه روي كني و سخت نگيري، چون معتقدم كه در شرع مقدس ما هم ميانه روي و نگهداري عدل و عمل منصفانه بسيار سفارش شده كه سعي كنيد هميشه پيشه تان ميانه روي در امور باشد، اين از فرمايشات زعماي شرع مقدس است. ايشان خصوصيتي داشت كه عموماً مي پذيرفت و اين كار را مي كرد و آرامش ايجاد مي شد. آن زمان فشار بسيار زياد بود دوستان شهيد مي شدند، گاهي يك پرواز 4فروندي مي رفت و مثلاً يكي دوتا هواپيما زده مي شد، بچه ها اسير مي شدند و فشار و استرس هم زياد مي شد. البته ايشان از اول جنگ معاون عملياتي نبود مدتي بعد اين سمت را گرفت كه الان تاريخ دقيقش را به خاطر ندارم. ايشان در پروازي كه با تيمسار سرتيپ نادري داشت شهيد شد؛ پروازي كه صبح زود پريد، هدف را پيدا كرد و در مسير برگشت در ظهر عيد قربان اين اتفاق افتاد، ايشان خودش از ابتدا دنبال اين شهادت بود و اين زيبا ترين شهادت است كه درظهر عيد قربان رخ مي دهد؛ اسماعيلي هديه شد. شايد او خودش اسماعيل خودش بود. به هر صورت ايشان آدم خاصي بود. يادم مي آيد يك بار به من گفت كه دوست داري با هم در هواپيماي اف 14 پرواز كنيم؟ گفتم بدم نمي آيد، ما هر دو خلبان بوديم و معمولاً در كابين عقب اف 14 خلبان نمي نشست، ولي ايشان گفت كه من در كابين عقب مي نشينم و آموزشش را هم داشت، گفت دوست داري اين جا صحراي كربلا را بخوانم و خاطرات را زنده كنيم، در هواپيماي شكاري معمولاً كسي خودش را از صندلي جدا نمي كند، من در آينه مي ديدم كه همه كمر بندها را باز كرد و چهارزانو بر صندلي نشست و شروع به خواندن نوحه كرد و واقعاً در آن پرواز يك تعزيه حسابي خواند، لحظات عجيبي را در پرواز جنگي به آن شكل طي كرديم. خاطرم هست گاهي اوقات كه به خانه من مي آمد با بچه كوچكي كه حدود يك سال سن داشت توپ بازي مي كرد اما چون آن بچه نمي توانست خيلي خوب دنبال توپ بدود، مي نشست و گاهي اوقات تا 10 دقيقه توپ را قل مي داد. از ديگر زواياي روحيه او اين بود كه دوست نداشت انسان در هيچ چيز اسراف كند چيزي كه شايد امروز خيلي ها فراموش كرده باشند. مثلاً گاهي نهار كه با ما مي خورد، نصف آب ليوان را خورده بود بقيه اش را در گلدان هاي متعددي كه در خانه مابود تقسيم مي كرد تا هدر نرود. اين مسائلي كه در زندگي عباس بود از جنگ خيلي زيباتر بود، چون همه در جنگ خيلي مردانه ايستادند، تا آخر جنگيدند و جانشان را به هموطنانشان، كساني كه انشاالله در ابعاد مختلف رهرو آنها باشند، تقديم كردند. عباس آرزو داشت كه موقعيتي داشته باشد كه اصلاً هيچ فردي وجود نداشته باشد كه شب گرسنه بخوابد. گاهي اوقات مي دانست در منطقه اي كه ما بوديم تا صبح چشم روي هم نمي گذاريم و براي جنگ آماده پروازيم، تشريفاتي هم وجود نداشت كه انسان تا صبح خودش را مشغول كند و چيزي بخورد يا بنوشد تا اين زمان طي شود، ايشان هميشه از قزوين 100 تا نان خشك را در چادر شب مي گذاشت و با خود به آنجا مي آورد و بچه ها تا صبح با آنها مثل بيسكويت در گير بودند. اين حركت ها از آدم هايي كه در اعماق وجودشان عشق هست سر مي زند و گرنه نيازي نبود كه معاونت نيرو هوايي از قزوين نان را با خود به مكاني كه مي دانست تا صبح همه چشم هايشان باز و آماده جنگ است بياورد. گاهي كه كنار هم مي نشستيم و صحبت مي كرديم مي ديدم كه به فكر بچه هايي است كه در جاهاي دورتري هستند. هميشه دوست داشت كه مشكلات بچه هايي كه واقعاً رده اول جنگ بودند، حل شود. حتي يك بار براي خودم هم پيش آمد، يك روز به او گفتم: عباس تو بعد از ظهر كه زنگ زدي و گفتي خودت را فوراً برسان من با اولين وسيله اي كه توانستم آمدم ولي يادم رفت كه كمي مشكلات خانه را جمع و جوركنم و براي اين مدتي كه خانه نيستم آذوقه اي تهيه كنم، اگر يك ساعت زودتر مي گفتي من به اين كارها مي رسيدم فرداي آن روز از خانه زنگ زدند كه شما كجاييد؟ گفتم محل كارم هستم، گفتند پس اين خريد ها را چه كسي انجام داده؟ يك كارتون تخم مرغ و مواد غذايي و گوشت و وسايل ديگر خريداري شده و چون ما نبوديم به همسايه دادند. همان شب من و عباس بايد تا صبح بيدار مي مانديم، پرسيدم جريان چيست براي خانه ما چه فرستادي؟ ابتدا از جواب دادن طفره رفت ولي بعداً با اصرار فهميدم كه راننده اش بايد عوض مي شد و به تهران بازمي گشت، به او گفته بود تا سر راه آن لوازم را بخرد و به در خانه ببرد. در هر صورت شخصيت عباس در همه زندگي اش بسيار بارز بود و نشان داد كه با محبت، دوستي و گذشت مي توان دست انساني كه به آن مرحله و پله اعتقاد پيدا نكرده را گرفت و بالا كشيد. اين روحيه اي بود كه عباس داشت. من اگر بخواهم در اين مسائل صحبت كنم خيلي چيزها يادم مي آيد كه بگويم. شايد خاطرات من از عباس از نوع دوستانه و همكاري هاي نزديك باشد و خاطرات جنگي محسوب نشود، ولي به نظر من همه خاطرات جنگي دارند، ولي انسان وقتي خيلي زيبا تر مي شود كه به انسانيتش نزديك شود، در غير اين صورت زدن يك هواپيماي دشمن توسط يك هواپيماي شكاري وظيفه است، البته مشكل است اما اين عمق وجودي يك انسان نيست، بلكه عمق وجودي انسان اين است كه شما حيواني كه پايش شكسته و به كناري افتاده را مداوا كنيد، اگر كسي چنين كاري را كرد اين وجود شخصيتي انسان است كه اعمال اش رانشان مي دهد. به هر صورت اينها مسائلي است كه در رابطه با جنگ و خاطرات جنگ مي توانم درباره شهيد بابايي مطرح كنم. عباس، فرزندان خوبي را هم پرورش داد و حقيقتاً همسرش خيلي به او كمك كرد كه اين شخصيت ساخته شود، ايشان بسيار مدارا مي كرد و سازش داشت. گاهي مي ديدم كه سه يا چهار روز با خانه تماس نمي گرفت، من احساس مي كردم كه اين گذشت و بزرگواري در خانواده او وجود داشت كه عباس ساخته شد. چون هيچ مردي بدون وجود يك زن پارسا، با تقوا و اهل سازش و تفكر، ممكن نيست كه بتواند با اين آرامش زندگي اش را ادامه دهد. يادم هست فرمانده نيروي هوايي با او تماس مي گرفت و اصرار مي كرد كه به حج برود، هميشه مي گفت حالا من اينجا كارم تمام شود با پرواز بعدي مي روم تا اين كه بالاخره آخرين هواپيما و كاروان حج هم راهي شد و او نرفت، اين چيزي بود كه آرزوي هر كسي است ولي او مي گفت حج من همين جاست، اگرمن بتوانم ازمردم و كشورم دفاع كنم شايد به اندازه 100 سفر حج پيش خدا مقبول باشد. حتي يك سفر كوتاه كه آخرين پرواز برود و اولين پرواز برگردد را هم قبول نمي كرد، براي اين كه مي خواست هميشه حضور داشته باشد. او شخصيت بزرگي داشت كه به راحتي پيدا نمي شود. همه شهدا عاشق اين بودند كه بروند و دفاع كنند، برخي از آنها بعد از جنگ در مسايل ديگري از دست رفتند. مثلاً شهيد دوران، از قبل نحوه شهادتش را برنامه ريزي داشت، يعني من خودم با گوش هاي خودم از دهان او شنيدم كه مي گفت اگر هواپيما را بزنند من بيرون نمي پرم، امكان ندارد اجازه دهم من را اسير كنند. در نهايت هم ايشان همين طور شهيد شد و لحظه آخر خودش را به يك منطقه نفتي كه مي گفتند پالايشگاه است، زد يعني با هواپيما به پالايشگاه رفت، البته به كابين عقبش كه مي توانست بپرد اجازه رفتن داد. شايد از هر 100 خلبان بتوان يك چنين خلبان خود ساخته اي پيدا كرد كه بداند براي چه مي جنگد و هدف خدمت به وطن و دفاع از مملكتش را بالاتر از اينها بداند. محمود اسكندري خلبان ديگري كه بعد از جنگ در يك تصادف رانندگي فوت كرد. اين شخص بهترين پروازهاي جنگي را در خاك عراق داشت. شايد بارها در بغداد از روي كاخ صدام رد شد. در همان پروازي كه شهيد دوران سقوط كرد، محمود اسكندري پرواز كناريش بود، هر 2هواپيما را زدند، عباس نتوانست ادامه دهد ولي هواپيماي محمود به مسيرش ادامه داد، ميزان صدمه زياد بود، چتر از پشت گردنش به فاصله 10 سانتيمتري سرش با موشك كنده شده بود و چتري نداشت كه با آن بپرد، با اين وجود هواپيما را برگرداند. اينها شخصيت هايي هستند كه ديگران بايد در مقابلشان احساس خضوع و خشوع داشته باشند، عشق به وطن، مكتب و هدف، اينها چيزهايي است كه به سادگي در انسان بوجود نمي آيد. ذكري از شهدا كردم، آنهايي هم كه الان زنده هستند، در واقع شهيد زنده اند، چون اطلاع دارم بسياري از آنها در گوشه و كنار مملكت گاهي اوقات در فقر زندگي مي كنند. يك روز بالاي منبري آخوندي كه خيلي هم سرشناس است، آن خاطره نخ كشيدن وسط اتاق را تعريف مي كرد، يادم آمد اين خاطره را من خودم گفتم و دوستان در كتابي از عباس نوشتند، خوشحال شدم لااقل نكته اي را كه مي خواستم مطرح بشود، مطرح شد. البته همان طور كه گفتم زندگي او زواياي عرفاني زيادي دارد. شما براي اين كه بخواهيد به شخصيت انساني و والاي كسي پي ببريد، بايد خيلي فكر كنيد و اعمال آن شخص را بارها و بارها زير ذره بين بگيريد تا ببينيد چه چيزي را مي توان از او ياد گرفت. آدمي كه وسط اتاق نخ مي كشد و به هم اتاقي خود مي گويد كه شما آن سمت اتاق آزادي و من هم اين سمت نصف اتاقي مايلم نماز خودم را بخوانم و رعايت اصول را بكنم، يعني مثلاً اين گليمي كه كف اتاق هست لااقل اين سمتش پاك باشد. اين خصوصيت باعث شد آن آدمي كه اصلاً قبله را نمي شناخت، بعد از 3ماه نماز خوان شود و ترك بسياري از اشكالاتش را بكند. اين روحيه مي تواند آموزه و الگويي براي ديگران شود. شما هيچ گاه نمي توانيد كسي را با ضرب و شتم وادار به نماز خواندن كنيد، اگر هم بتوانيد نمازش قبول نخواهد بود. ولي اگر اين نماز را بتوانيم با اخلاق براي او توجيه كنيم و آموزش دهيم به نظر من اين مي تواند فراگيرشود. از راه دل است كه مي شود دل ها را تسخير كرد، از طريق عرفان و القاي رواني است كه شما مي توانيد به راحتي به خدا نزديك شويد و مسائلي را درك كنيد كه به هيچ وجه با اعمال صالح امكان دسترسي به آن نيست، با كارهاي صرفاً فيزيكي نمي شود به خدا نزديك شد. بايد دل، مغز، روح و جسم همه در اختيار قرار بگيرند و اين از راه دل امكان پذير است. بايد انسان عاشق بشود، از اين راه است كه شما مي توانيد به خدا برسيد. اينها كساني بودند كه اين زوايا را داشتند كه مي تواند براي من الگو باشد. شايد در تمام دوران مديريتم تعداد معدودي باشند كه دوستي، رفاقت و گذشت و مروت را در رابطه با آنها نداشته باشم، شايد من سهواً از اين مرز خارج شده باشم، ولي قصدي وجود نداشته و از اين راه نهايت برداشت را از پتانسيل هاي انساني داشتم.  
 
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :