صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - مفاهيم
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله
  • اداي احترام به شهدا و رزمندگان حزب الله لبنان كه در كنار ساير مدافعان حرم با باارزشترين دارايي هاي خود از حرم و حريم حضرت زينب (س)و رقيه (س)در برابر نابكارترين انسان ها دفاع كردند و بر عهد و پيمان خود با حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ايستادند .
  • ادامه مطلب
صفحه اصلي>ويژه نامه ها>جنگ نرم>اصطلاحات و مفاهيم
نويسنده:
امتياز به مطلب:
/0
1393/10/15
بازديد: 11042

مفاهيم وكليات مرتبط

ايوانجيليستها

به مبلّغان انجيل ايوانجليست (Evangelist) مى گويند. قبل از جنگ جهانى دوم ايوانجليست ها به عنوان بنيادگرا (Fundamentalist) معروف بودند، ليكن بعد از جنگ جهانى دوم آنها خود را به عنوان «ايوانجليست» معرفى كردند. شعار آنها بازگشت به انجيل و تغيير جامعه با تحول فرهنگى است، تا از اين راه در آمريكا حكومتى بر مبناى بنيادهاى انجيل به وجود آورند. آن دست از ايوانجليست ها را كه از راه تلويزيون برنامه هاى تبليغى پخش مى كنند «تلى وانجليست» (Televangelist) مى نامند.

آنها در اوائل قرن بيستم اصول مسيحيت را با عنوان «بنيادها» (The Fundamentals) تبيين نمودند كه تا سال 1915م دوره دوازده جلدى را در آمريكا منتشر كردند و به سبب همين مواضع براى اولين بار اصطلاح «بنيادگرا» بر آنها اطلاق گرديد.

از جانب بنيادگرايان مسيحى در آمريكا در سال 1919م مؤسسه اى با عنوان «انجمن جهانى بنيادهاى مسيحى»(1) تأسيس گرديد و ويليام بل ريلى (William Bell Railey) بنيانگذار آن بود(2). بعد از جنگ جهانى دوم آنها خود را به عنوان مبلّغان انجيل (ايوانجليست) معرفى كردند و موسسه اى به نام «اعضاى جهانى ايوانجيلى»(6) را در سال 1951م به وجود آوردند و خود را به جاى بنيادگرايان به عنوان محافظه كاران مسيحى معرفى كردند.

آنها با جديت درباره عملى نمودن خواسته‌هاى مسيح(3) و تحقق پيشگويي‌هاى انجيل(4) تبليغ مى‌كنند و اعلام مى‌دارند «ظهور دوباره مسيح»(5) بسيار نزديك است و مسيحيان براى ظهور دوباره مسيح وظيفه دارند انجيل را در سراسر جهان تبليغ نمايند. از اين رو، ايوانجليست ها علاوه بر راه‌اندازى تعدادى ايستگاه راديويى براى تبليغات دينى در آمريكا، اولين ايستگاه راديويى براى پخش برنامه‌هاى دينى در سطح جهان را در شهر كيوتو، اكوادور در روز 25 دسامبر 1931م با عنوان «منادى دعاى خير عيسى مسيح»(6) افتتاح نمودند و اين ايستگاه راديويى تا سال 1985م برنامه‌هاى خود را براى 22 كشور آمريكايى لاتين و كارئيب پخش مى‌كرد.

تا سال 1932م بيش از 400 برنامه دينى از 80 ايستگاه راديويى پخش مى گرديد، كه در سال 1939م شمار آنها به 152 ايستگاه و در سال 1942م به 456 ايستگاه رسيد. كليه ايستگاههاى راديويى كه برنامه هاى دينى را در آمريكا تا اين سال پخش مى كردند بزرگ ترين شبكه راديويى در اين كشور شدند(7). در سال 1955م، كارل ماك انتار (Carl McIntire) از مبلّغان معروف انجيل، برنامه هاى تبليغى خود را از بيش از 600 ايستگاه راديويى در آمريكا پخش مى نمود و بيلى جيمز هارگيس (Billy James Hargis) تا سال 1961م برنامه تبليغى دينى را در بيش از 200 ايستگاه راديويى و دوازده ايستگاه تلويزيونى منتشر مى نمود.

يكى ديگر از مبلّغان انجيل در راديو قبل از جنگ جهانى دوم در آمريكا هربرت دبليو آرمسترانگ (Herbert W. Armstrong) بود كه فرقه جديدى را با عنوان «كليساى جهانى خدا»(8) به وجود آورد و برنامه هاى دينى وى در آمريكا شهرت يافت(9). امروز در آمريكا بيش از 300 ايستگاه راديويى وجود دارند كه برنامه هاى دينى را در شبانه روز پخش مى كنند(10). در آمريكا 750 تن از «مبلّغان راديويى انجيل»(11) فعاليت دارند و 1550 ايستگاه راديويى در اين كشور عضو انجمن ملى سخن پراكنى دينى مى باشند كه برنامه هاى راديويى پخش مى كنند.

ايوانجليست‌ها راديو را براى تبليغ انجيل وسيله‌اى شگفت‌انگيز و تلويزيون را ابزارى معجزه آسا مى‌دانند كه در تحقق اهداف دينى دستاوردهاى شگفت‌انگيزى داشته است. از اين رو با توسعه تلويزيون در آمريكا، آنها برنامه‌هاى دينى را در شبكه‌هاى مختلف تلويزيونى پخش كردند. اولين برنامه دينى در تلويزيون آمريكا در سال 1940م پخش شد و سخنران اين برنامه كشيش كاتوليك فولتن ج. شين (Fulton J. Sheen) بود.

ايوانجليست‌ها در آمريكا عضو فرقه هاى مختلفى از پروتستان‌ها مى‌باشند. در آمريكا تاكنون بيش از 1500 فرقه در ميان پروتستان‌ها به وجود آمده و اين تعداد مرتب رو به افزايش است. ايوانجليست‌ها با آنكه از فرقه‌هاى مختلف مى‌باشند، با يك هدف تبليغات دينى را انجام مى‌دهند. در آمريكا مطابق آمارهاى مختلف 80 تا 100 ميليون مسيحى در اين كشور طرفدار ايوانجليست‌ها مى‌باشند و اكثريت مطلق آنها از حزب محافظه‌كار جمهوري‌خواه حمايت سياسى همه جانبه انجام مى‌دهند.

حيدر رضا ضابط
1 - World's Christian Fundamentals Association.
2 - Brenda E. Brasher, Encyclopedia of Fundamentalism, Routledge, 2001, pp 515-516.
3 - World Evangelical Fellowship (WEF).
4- Dispensationalism.
5 - Apocalypticism.
6 - Second Coming of Christ.
7 - Heralding Christ Jesus Blessing (HCJB).
8 - Jeffrey K. Hadden & Anson Shupe, Televangelism: Power & Politics On God's Frontier, Massachusetts, p 113.
9 - Worldwide Church of God.
10 - Prime Time Preachers, p 75.
11 - Ibid, p. 9.
12 - Radio Evangelist.


منبع: باشگاه انديشه


گلوباليسم

براي واژگان گلوباليسم (Globalism) و گلوباليزيشن (Globalization)  هنوز ترجمه‌اي نداريم همان‌گونه‌كه براي بسياري از ايسم‌هاي ديگر نيز معادلي نداريم و گاه آنها را مكاتبي علمي مي‌دانيم گاه نظم و نظامي عملي و گاه موضعي كاملاً تئوريك ـ نظري.
براي گلوباليسم برگردانِ درستي نداريم اما براي گلوباليزيشن ترجم? جهاني‌سازي يا جهاني‌شدن را داريم كه هر دو از نظر ويژگي وضعي واژ? انگليسي‌اش پذيرفتني است، البته اگر صفت «گلوبال» را «جهاني» بيانگاريم ــ كه درست نيست. گاهي واژ? «گلوباليزاسيون» هم مطرح مي‌شود كه معلوم نيست چه صيغه‌اي است؛ زيرا فرانسوي‌ها و اسپانيايي‌ها اين پديده را «موندياليزاسيون» مي‌نامند. البته آلماني‌ها از واژ? گلوباليزاسيون هم استفاده مي‌كنند كه دقيق‌ترش، از نظر عملكرد، مخلوط لاتين و آلماني گلوباليزيرونگ است كه در رابطه با جهاني‌«سازي» دقيق‌ترين معناي فاعلي است، باز مشروط بر آنكه گلوبال به معناي جهاني باشد ــ كه نيست. بدين ترتيب جهاني‌سازي يا جهاني شدن فارسي فقط همتاي همين موندياليزاسيون است نه همتاي گلوباليزيشن.
صفتِ گلوبال از اسم «گلوبوس» مي‌آيد. گلوبوس واژه‌اي لاتين براي كر? زمين است. پس معناي دقيق گلوبال، چيزي به نام زمين ـ كُره‌اي است، نه «جهاني»؛ زيرا افزون بر جنب? اتيمولوژيك واژه، جهان به روايت مانوس، كيهان و كهكشان و كائنات را هم شامل مي‌شود و اينها برخلاف گلوبال داراي بُعد هستند. در زبان‌هاي اروپايي هم همين اختلاط وجود داشت و دارد. به همين دليل است كه گلوبال ــ كه براي امور جاري در سطح كر? زمين مفهومي شايسته است ــ بدون گرفتاري جانشين «يونيورسال» (كيهاني) شد كه به نادرست به معناي زمين ـ كره‌اي هم به‌كار مي‌‌رفت. اگر اشتباه نكنم اوايل ده? 1920م نيز كارل ياسپرس از كلم? «پلانِتاريسم» (نظام سياره‌اي) استفاده كرد. كمونيست‌ها همين را «امپرياليسم» ناميده بودند.
حال با توجه به اين امر كه نظام زمين ـ كره‌اي مورد بحث ما نظامي است هم پديد آمده و هم درعين‌حال پديد آورده، يعني هم شدن و هم بيشتر محصول عمل آگاهان? بشر است ــ و در اين رابطه «سازمان تجارت جهاني» ارگان و ناظم عمل اقتصادي‌اش است و قوانين مربوطه و نهادهاي تابعه و ديوان عالي بين‌الملل، ارگان‌هاي حقوقي ـ قضايي حفظ و پيشبرد اين نظام و «نظم» حاكم جهاني‌اش هستند و خلاصه، اين نظم دست‌ساز بشر است ــ مي‌توان به طور عاميانه گفت روابط مورد نظر، بيشتر جهاني كردني است تا جهاني شدني.

منبع : ماهنامه انديشه و تاريخ سياسي ايران معاصرشماره 91-92،  1389

"تورج آرامش


فضاي سايبر يا فضاي مجازي

سايبر(cyber) واژه اي است بر گرفته از لغت «kybernetes» به معناي سكاندار يا راهنما و نخستين كسي كه واژه فضاي سايبر را به كار برد، ويليام گيتسون نويسنده داستان هاي علمي- تخيلي، در كتاب نورومنسر (neuromancer) بود.
فضاي سايبر يا فضاي مجازي (Cyber Spase) در تعريف برخي نويسندگان عبارت است از: «مجموعه اي از ارتباطات دروني انسان ها از طريق رايانه و وسائل مخابراتي بدون در نظر گرفتن جغرافياي فيزيكي است.» (?) البته شايد بهتر باشد آن را چنين تعريف كنيم: «محيط الكترونيكي واقعي است كه ارتباطات انساني به شيوه اي سريع، فراتر از مرزهاي جغرافيايي و با ابزار خاص، خود؛ در آن، زنده و مستقيم روي مي‌دهد». قيد «واقعي»، مانع از اين است كه تصور شود مجازي بودن اين فضا به معناي غير واقعي بودن آن است؛ چرا كه در اين فضا نيز همان ويژگي‌هاي تعاملات انساني در دنياي خارج همچون مسئوليت وجود دارد. ضمن اين كه فضاي سايبر در واقع يك «محيط» است كه ارتباطات در آن انجام مي‌شود؛ نه صرف مجموعه اي از ارتباطات. از سوي ديگر، اين ارتباطات گرچه ممكن است در همه حال بر خط (On Line) نباشد، ولي زنده و واقعي و مستقيم است. از اين رو، تأثير و تأثر بالايي در اين روابط رخ مي‌دهد.

ويژگي هاي فضاي سايبر

?/ جهاني و فرامرزي بودن
از ويژگي‌هاي منحصر به فردي كه فضاي سايبر را از ديگر رسانه‌ها ممتاز مي‌سازد، جهاني بودن آن است. هر فردي در هر نقطه از جهان مي‌تواند از طريق آن به آساني، به جديدترين اطلاعات دست يابد.
مرزهاي جغرافيايي تا كنون نتوانسته از گسترش روزافزون فضاي سايبر جلوگيري كند. از اين رو، هر نوع فيلتر و مرزبندي در برابر آن بسيار دشوار مي‌نمايد.

?/ دستيابي آسان به آخرين اطلاعات
چنانچه بخواهيد به آخرين مقاله، كتاب و يا خبري كه در زمينه تخصصي، در سطح جهان منتشر شده، دست يابيد، ساده ترين و سريع ترين راه، استفاده از فضاي سايبر است.

?/ جذابيت و تنوع
رسانه ها از فيلم، عكس، متن و يا هر هنر ديگري براي جذاب كردن خويش به كار مي‌گيرند و اين ابزارها در فضاي سايبر قابل دستيابي است؛ به ويژه آن گاه كه هيچ نظارت و فيلتري توان محدود كردنش را نداشته باشد. از ويژگي‌هاي منحصر به فردي كه در تنوع و جذابيت فضاي سايبر تأثير بسزايي دارد، مشتري محوري محض است. در متون نوشتاري ارتباطي تنگاتنگ ميان خوانندگان و نويسندگان وجود دارد كه خواننده به راحتي مي‌تواند نظر خود را با شخص نويسنده در ميان بگذارد. از سوي ديگر، امكان نظر سنجي و ارزيابي در اين فضا بسيار آسان تر و روزآمد تر است و اين توانايي را به داده پردازان، فروشندگان و عرضه كنندگان محصولات اينترنتي مي‌دهد كه از آخرين خواسته‌هاي مشتريان و مخاطبان خود مطلع گردند.

?/ آزادي اطلاعات و ارتباطات
معناي واقعي آزادي اطلاعات، در فضاي سايبر محقق شده است. از اين رو، شما هر نوع اطلاعاتي را كه بخواهيد - اعم از فرهنگي، سياسي و اقتصادي - بدون محدويت‌هاي حاكم بر ديگر رسانه‌ها، در فضاي سايبر قابل دسترسي است. آزادي ارتباطي نيز از ويژگي‌هاي ديگر فضاي مجازي است كه در ديگر وسايل ارتباطي تا اين حد قابل دستيابي نيست.


سمبوليسم

مكتب ادبي، معادل اصطلاح انگليسي ( Literary school) و به معناي مجموعه? سنت ها، هنجارها، انديشه ها، نظريه ها و ويژگي هايي است كه به دلايل اجتماعي، سياسي يا فرهنگي در دوره اي خاص در ادبيات يك يا چند كشور نمود مي يابد. اين مجموعه معمولاً در آثار گروهي از صاحبان قلم رخ مي نمايد و باعث تمايز سبكي آن ها از شاعران و نويسندگان ديگر مي شود. هر مكتب با پيرواني كه براي خود مي يابد دوره اي ويژه - كوتاه يا بلند - را مي پيمايد و سپس باز مي ايستد. در برهه اي از تاريخ اروپا در دوره پس از نوزايي و به اصطلاح تجديد حيات انسان و جامعه غربي، به موازات تحول در بنيان هاي معرفتي و جهان بيني غرب، بدعت و نوآوري در ابداع مكاتب ادبي نيز بيداد كرد. به گونه اي كه مركب نگارش اصول اوليه يك مكتب ادبي خشك نشده، مكتب ادبي ديگري عرضه مي شد. در شماره هاي گذشته به برخي از اين مكاتب ادبي كه گاه بستر و زمينه تكوين مكتب سياسي هم مي شوند، اشاره كرديم. در اين شماره و در ادامه سلسله مطالب اين ستون به بررسي «مكتب سمبوليسم» مي پردازيم .

¤مفهوم شناسي سمبوليسم

 

سمبوليسم ( Symbolism )از واژه «سمبول» به معني نماد گرفته شده و در لغت به معناي رمزگرايي و نمادگرايي است. سمبوليست ها گروهي از شاعران فرانسوي بودند كه در اواخر قرن نوزدهم، در برابر مكتب رئاليسم و ناتوراليسم به پا خاستند. آن ها از شيوه بيان صريح در شعر خودداري مي كردند و افكار و عواطف خود را با اشارات رمزي و استعاري و سمبليك (نمادين) بيان مي داشتند. اين نهضت بعدها در هنرهاي ديگر نيز رايج شد. آنها در آثار خود به خواب و خيال و رويا و رازهاي نهفته روان و انديشه هاي دور و دراز توجه داشتند. «شارل بودلر» پايه گذار اين مكتب بود. بودلر معتقد بود: «دنيا جنگلي است سرشار از اشارات. حقيقت از چشم مردم عادي پنهان است و فقط شاعر مي تواند به رمز و راز اين اشارات پي ببرد.»
از اين رو مي توان گفت سمبوليسم، جنبشي نامحسوس در هنر بود كه در دهه هاي 1880 و 1890 در ارتباطي نزديك با جنبش ادبي سمبوليستي در شعر فرانسه ظهور پيدا كرد و شكل گرفت. اين جنبش واكنشي بود به اهداف طبيعت گرايانه مكتب ناتوراليسم و امپرسيونيسم و نيز به اصول افراطي رئاليسم .

در ابتدا اين مكتب از سوي مخالفانش «منحل ها» يا «روبه زوال ها» ناميده مي شد. اغلب طرفداران اين مكتب شعرايي بودند كه عليه تشريفات، سردي و بي تفاوتي مكاتب ادبي قبلي چون پرنس و رئاليسم برخاسته بودند. آنان «ورلن» و «مالارمه» را به عنوان سردسته خود برگزيدند، اما سرانجام «ژان مورآس» درسال 1886 با انتشار بيانيه اي اعلام كرد كه : «بعد از دوران رمانتيسم و پرنس ، ما شاهد عصر سمبوليسم هستيم. انقلابي كه در شعر توسط «بودلر» آغاز شد سپس از سوي ورلن و مالارمه ، براي استفاده از نماد در آثار ادبي ، تأييد شد» و بدين ترتيب او نام اين مكتب را «سمبوليسم» اعلام كرد و در اين جريان هماهنگي و وحدتي را به وجود آورد. البته يكي ديگر از بيانيه هاي اين مكتب را ورلن با انتشار شعرخود به نام «هنرشاعرانه» ارائه داد. در واقع نمادگرايي يا سمبوليسم عكس العملي بود در برابر ناتوراليسم و رئاليسم كه درآثار ادبي آنها، مسائل اخلاقي رعايت نمي شد. آنان معتقد بودند كه تمام واقعيتها بايد بدون سانسور و بي پرده بيان شود و بطوركلي زولا ، نظريه پرداز رئاليستها، هنر را آيينه تمام نماي واقعيت تعريف مي كرد. سمبوليسم مركب از كلمه «سمبول» به معناي نماد ، مظهر و رمز در واقع نمايش عيني و محسوسي از انديشه انتزاعي و همچنين پلي بين جهان انتزاعي انديشه و دنياي مادي است. بطور كلي سمبوليسم يا نمادپردازي به معناي هنر به كاربردن نمادها و رمزها براي بيان انديشه است و در واقع سبك ادبي را سمبوليسم مي گوييم كه در آن تشبيهات بسيار به كار برده مي شود و براي هر فكر و تصور يا تشبيه، مظهر و سمبولي مي آورند. به عنوان مثال : ترازو نماد و نشانه عدالت است.

¤عقايد سمبوليستها و نقد آنها

درآثار سمبوليستها حس رمز و راز كاملاً احساس مي شود. آنان معتقدند كه وراي ظواهر بايد سمبولهاي دنياي ايده آل آن سو را درك كرد و از ظواهر دنيوي پا فراتر گذاشت تا بتوان به حقايق دنياي ماوراء رسيد و بايد به وسيله نمادها مفاهيم غيرمادي را القا نمود. سمبوليست ها شاعران نوميد و بدبيني بودند كه اين حالت در انتخاب موضوع و چگونگي توصيف در شعر آنها به وضوح آشكار است. سمبوليست ها از نظر فلسفي ايده آليست بودند و طبيعت را چيزي جز خيال متحرك نمي دانستند و پديده ها و اشيا را چيزي ثابت و خارج از تصور دروني انسان نمي پنداشتند. آنها معتقد بودند كه واقعيت اشيا همان دركي است كه ما به واسطه حواس خود از آن ها در درون خود داريم. از اين لحاظ سمبوليست ها به عرفان شرق نزديك بودند. از اين رو، سمبوليست ها زبان شعر را در هم ريختند و كوشيدند كه شعرشان مانند موسيقي با كمك وزن و آهنگ، احساسات و عواطفي را كه با زبان معمول نمي توان بيان داشت، به خواننده القا كند. بدين ترتيب آن ها در شكل شعر و در تركيب و كاربرد كلمات و وزن شعر، آزادي نامحدودي براي خود قائل بودند. موريس مترلينگ، ادگار آلن پو، شارل بودلر و پل والري، از نمايندگان معروف اين مكتب هستند.

سمبوليستها در وهله اول به خوش آهنگي شعر و سپس به معناي آن توجه مي كنند. پيروان اين مكتب به جاي اينكه به انتخاب دقيق و متناسب كلمات توجه كنند بيشتر به قدرت تجسم كلمات در خواننده اهميت مي دهند و اين موضوع گاهي باعث ابهام و پيچيدگي متن مي شود. در اين مكتب معمولاً از كلمات رايج و متداول استفاده مي شود.

سمبوليستها از تشريفات و قيد و بندهاي شعر پرنس گريزان بودند و بيشتر به بيان احساسات به شيوه اي دوستانه و راحت اهميت مي دادند. در واقع در اين مكتب جايي براي سخنوري وكلام پيچيده وجود ندارد. به عقيده آنان هرچه موضوع ساده تر بيان شود هنرمندانه تر است .
البته بسياري از انديشمندان معتقدند، سمبوليسم پيش از آن كه يك مكتب به حساب بيايد، يك مفهوم يا فلسفه است. بشر از ابتداي شكل گيري تمدن ها و آغاز شاعري تمايل داشته حرف هايش را در قالب نمادها و نشانه ها به زبان آورد و اشياي دور و برش را با تجسم مفهومي عميق تر از آنچه به چشم مي آيد، نشان دهد. همان طور كه مصريان باستان گل هاي اسيريس را نماد مرگ مي دانستند، هنديان گل نيلوفر را نشانه تاج خداوند مي ناميدند، بابلي ها مار را نماد جاودانگي به حساب مي آوردند و خورشيد را نشانه بخشندگي و زندگي، اما به هرحال سمبوليسم يك مكتب فكري هم هست. در اواخر قرن نوزدهم شاعران فرانسوي كه از زبان خشك نويسندگان رئاليسم (واقع گرا) به ستوه آمده بودند، مكتب سمبوليسم را بنيان نهادند. آنها عقيده داشتند: اثر هنري بايد تا حد ممكن از بيان مستقيم مفاهيم فرار كند و به نمادها و نشانه ها پناه آورد.

سمبوليسم واقعيت محض را مبتذل و ناچيز مي شمرد و مدعي بود كه بايد واقعيت را به شكل سمبول (نماد) شناخت دروني هنرمند از آن واقعيت ارائه كرد. در سمبوليسم ذهنيت رمانتيسيسم شكل افراطي به خود گرفت. علاوه بر ذهنيت افراطي، سمبوليست ها اصرار داشتند كه هنر را از هرگونه كيفيت سودمند بزدايند و شعار «هنر براي هنر» (پارناسين) را ترويج دهند.
هدف سمبوليسم حل مناقشه بين دنياي مادي و معنوي است. به همان ترتيب كه شاعر سمبوليست زبان شعري را پيش از همه به عنوان بيان نمادين زندگي دروني مورد توجه قرار داد، آنها نيز از نقاشان در اين مكتب مي خواستند تا بياني بصري براي رمز و راز بيابند.
نمادگرايان بر اين باور بودند كه تجسم عيني، كمال مطلوبي در هنر نيست، بلكه بايد انگاره ها را به مدد نمادها القا كرد. بر اين اساس آنان عينيت را مردود شمردند و بر ذهنيت تأكيد كردند. همچنين كوشيدند رازباوري را با گرايش به انحطاط و شهوانيت در هم آميزند.

¤تأثيرات سمبوليسم بر علوم ديگر

در روانشناسي، زيگموند فرويد از سمبوليسم بيشترين استفاده را كرد. فرويد معتقد بود همه خوابهايي كه ما مي بينيم، با نمادشناسي قابل تفسيرند و با شناسايي نمادهاي خواب مي توان به ذهنيت آدمها پي برد. در روانشناسي فرويد، خوابها زبان تصويري روح ها هستند.
در نقاشي سمبوليك مي توان به آثار گوگن اشاره كرد. نقاشان سمبوليسم معتقد بودند نقاش نبايد صرفاً آنچه را كه با چشم مي بيند، روي صفحه پياده كند، بلكه بايد جهان را در ذهن خود حلاجي كند و در نهايت برداشتهاي شخصي خود را به تصوير بكشد. همچنين از اين مكتب در نوشته ها و فيلم ها هم استفاده شده كه مي توان به فيلم «طلسم شده» و كتاب هاي «راز داوينچي» و «شياطين و فرشتگان» اشاره كرد كه در آن ها سمبل شناسي يك تخصص است .
مكتب هاي ديگر ادبي كه بعد از مكتب سمبوليسم پديد آمده اند به ترتيب عبارتند از - سوررئاليسم، امپرسيونيسم، پارناسيسم، دادائيسم، وريسم، فوتوريسم، ناتوريسم و اومانيسم كه اميد است توفيق بررسي اجمالي آنها حداقل جهت شناسايي مقدماتي و سپس نقد و رد علمي و منطقي آنها در اين ستون محدود را داشته باشيم.

منبع : هفته‌نامه‌ صبح صادق -- شماره 471 -- صفحه 1

 



نشانه و نماد[1]

نشانه در يك تعريف بسيار كلي و موجز "چيزي است كه ما به ازاي چيز ديگري قرار مي‌گيرد و از اين طريق قابل فهم مي‌شود يا معنايي را تداعي مي‌كند"براي نمونه كرسي استادي در واقع چيزي جز يك ميز نيست ولي به دليل جايگاه آن در نظام آموزشي دانشگاهي و فردي كه پشت آن قرار مي‌گيرد، به يك "نشانه" يا "ما به ازاي چيزي ديگر" تبديل مي‌شود. به عبارتي واضح‌تر كرسي استادي در نظر دانشجويان نشانه اقتدار استاد است. در بياني ديگر در واقع نشانه‌ها و چگونگي كاربرد آنها براي ارتباط ميان انسان‌ها و براي انتقال معنا است (مارتين اسلين، 1375، ص10)

نشانه‌ها هر آنچه را كه در فرآيند ارتباط‌گيري بين انسان‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد از جمله تصاوير، كلمات و علامت‌ها را شامل مي‌شود و معناها در جريان همين ارتباط‌هاي مبتني بر نشانه‌هاست كه منتقل مي‌شوند. به عنوان  نمونه رنگ قرمز در پرچم ايران به قيام خونين مشروطيت و نيز پس از آن به شهداي انقلاب اسلامي اشاره دارد بنابراين رنگ قرمز در اين پرچم حكايت از معناي سرخي خون شهيدان مي‌كند و بدين ترتيب معناي خاصي را منتقل مي‌نمايد، در حالي كه سرخي رنگ يك اتومبيل چنين معنايي را منتقل نمي‌كند.

در جريان "ارتباط‌گيري" نشانه‌ها علاوه بر معنا، اطلاعاتي را نيز رد و بدل مي‌كنند. براي نمونه، سبز شدن چراغ راهنمايي اطلاعاتي را در زمينه اجازه تردد وسايل نقليه در اختيار رانندگان قرار مي‌دهد. در حالي كه زرد بودن و سرخ بودن چراغ راهنمايي اطلاعات ديگري را در زمينه ترافيك انتقال مي‌دهد. در واقع در ارتباط بين انسان‌ها پيام‌ها و مفاهيم موجود در فرآيند ارتباط‌گيري، "رمزگذاري"[2] شده و مخاطبان اين پيام‌ها را "رمزگشايي"[3]  مي‌كنند. در اين مورد مي‌توان پيام‌هاي رسانه‌اي را مطرح كرد. يك پيام رسانه‌اي حاوي مجموعه‌اي پيچيده از رمزگان است كه در تقابل با ذهن بيننده، شنونده يا حتي خواننده، رمزگشايي شده و معاني مورد نظر به مخاطب منتقل مي‌شود. در مورد رسانه‌اي نظير تلويزيون هر برنامه رسانه‌اي شامل سه رمزگان جداگانه تصويري (ديداري)، زباني و شنيداري است. به طور طبيعي هر يك از اين رمزگان‌ها خود شامل تعدادي "خرده رمزگان"[4] مي‌شوند. در واقع، اين رمزگان‌ها قواعدي را پديد مي‌آورند كه نشانه‌ها زاييده اين قواعد بوده، وجود اين نشانه‌هاي مشترك ارتباط‌گيري را ميسر مي‌سازد. از اين ديدگاه فرهنگ و نيز ارتباطات انساني سرشار از مجموعه و تركيبي پيچيده‌ از پيام‌ها و رمزگان است.

در واقع نشانه‌ها به عنوان چيزهايي كه هستند، اهميت ندارند، بلكه به عنوان ما به ازاي چيزهايي كه به آن ارجاع مي‌دهند، واجد اهميت هستند و از معناي "ثانوي" برخوردار مي‌شوند و در بسياري از موارد اين معناي ثانوي بيش از اهميت معناي نشانه است بنابراين نشانه‌ها واقعيات راستين خود را عرضه نمي‌كنند بلكه به دروغ خود را به عنوان چيز ديگري معرفي مي‌كنند. براي نمونه، نمايشنامه‌اي را در نظر آوريد كه در آن شخص اول نمايش نقش يك "مرد مست" را بازي مي‌كند كه اين در واقع نشانه همه "مستان" تلقي مي‌شود. همان‌طور كه مشاهده مي‌شود در اين مورد نشانه چيزي را به جاي چيز ديگري معرفي كرده است و اصولاً نشانه‌ها همواره به جاي اشاره به امر حاضر و دم‌دست به امري غايب كه حضور ندارد ارجاع مي‌دهند. به اين دليل نشانه‌ها داراي بار معنايي هستند كه اغلب همراه با استدلال و تأويلي خاص مي‌باشند (بابك احمدي،1370، ص24). براي مثال، شنيدن نام "رضا" بي‌درنگ اين نكته را در ذهن ما تداعي مي‌كند كه فرد مورد بحث يك مسلمان است. و يا سقوط زندان "باستيل" در فرانسه در  سال 1789 نشانه سقوط رژيم فرانسه در آن تاريخ و اعتلاي ايده جمهوري‌خواهي است. در اينجا "باستيل" به عنوان يك نشانه نمادين ما به ازاي يك ايده قرار مي‌گيرد. نشانه‌ها بيشتر اوقات جنبه نمادين پيدا مي‌كنند و اين حكايت از آن دارد كه نشانه‌ها جنبه ذاتي ندارند بلكه در جريان كنش و واكنش‌هاي اجتماعي شكل مي‌گيرند و در جامعه رسوب مي‌شوند و جنبه فوق فردي پيدا كرده، در حافظه جمعي جا مي‌افتند. به عنوان مثال، هم اينك در حافظه جهاني در نظام چراغ راهنمايي كه بر اساس سه رنگ قرمز، سبز و زرد شكل گرفته است، نشانه تنها در چارچوب نظام قرمز= توقف، سبز= حركت و زرد= آمادگي براي توقف، معنا پيدا مي‌كند، كه از اين رابطه معنايي به عنوان رابطه دال- مدلولي ياد مي‌شود. همچنين حروف چاپي اين نوشته يك دال است و معنايي كه از اين كلمات به ذهن مي‌رسد مدلول است و همبستگي بين اين دو نشانه را مي‌سازد و در واقع نشانه يك معنا است، مثلاً پرچم يك كشور دال است و معنايي كه از علامت پرچم به اضافه احساسات پشت آن مي‌آيد نشانه را تشكيل مي‌دهند و اين حكايت از آن مي‌كند كه دال يعني پرچم به تنهايي و بدون در نظر گرفتن مفاهيمي كه از آن بر مي‌آيد (مانند حس ملت‌خواهي، وابستگي به يك ملت و همبستگي به هويت ملي) گوياي معناي چنداني نيست و تنها با ايجاد همبستگي با اين معناها مفاهيم مدلولي است كه جهت‌گيري خاصي پيدا مي‌كند و در نتيجه نشانه با برقراري رابطه بين دال و مدلول ظاهر مي‌شود. در واقع، از طريق نشانه‌ها مي‌توان ذهن شناسنده نشانه (يعني مخاطب) را مورد هدف قرار داد و معاني مورد نظر را با توجه به ساختار ذهن مخاطب بدان القا نمود.

2-3- خاصيت نشانگي و نظام ايدئولوژي[5]

حيات ذهني و فكري انسان‌ها فرآيندي نمادين است و يكي از نقش‌هاي ضروري ذهن، نمادسازي است. نمادها حوزه معنايي خاصي دارند و استعداد نمادسازي، به صورت قابليت در انسان‌ها وجود دارد. اين امكانات در جريان رشد ذهن تنوع پيدا مي‌كنند. نمادها مجموعه‌اي بسيار وسيع و متنوع از صورت‌هاي بياني در اختيار فرد قرار مي‌دهند و فرد مي‌تواند آزادانه از بين صورت‌هاي نمادين دست به انتخاب بزند، اما در عين حال محدودة كم و بيش ثابت نمادين وجود دارد كه انتخاب‌هاي بياني در چارچوب اين محدوده صورت مي‌گيرند و بدون وجود اين نظم نمادين، امكان شكل‌گيري و انتقال معنا وجود ندارد. نمادها ذره‌هايي جدا افتاده نيستند بلكه مجموعه آنها معناها و ارزش‌هاي مشترك را پديد مي‌آورند. ناديده گرفتن نقش ارتباط‌گيري نمادين بين انسان‌ها ممكن نيست، زيرا موجب انتقال نمادها از نسلي به نسل ديگر مي‌شود.

وجود صورت‌هاي نمادين ذهني نه تنها بر پيچيدگي ذهن بشر مي‌افزايد بلكه موجب مي‌شود كه ايده‌ها و باورها و نشانه‌ها خصلت چندمعنايي پيدا كنند، يعني از چند جهت بتوان آنها را تفسير كرد، به همين دليل تفسيرهاي متعدد مجال بروز مي‌يابند و تفسيرهايي درباره يك موضوع واحد، گاه به نتايجي كاملاً متعارض مي‌انجامند. از طرفي ديگر ايده و باورها و نشانه‌ها به شدت تحت تأثير قدرت و نظم‌هاي نمادين مختلفي  قرار مي‌گيرند و اگر بار معنايي عاطفي و هيجاني را نيز بر آنها بيفزاييم اين مسئله شدتي بيشتر پيدا مي‌كند. در واقع واژه‌ها في‌نفسه داراي معاني خاصي نيستند بلكه انسان‌ها معاني را به واژه‌ها نسبت مي‌دهند و از سويي ديگر ايده‌ها جنبه بين‌الاذهاني داشته، با انتقال به ديگران جنبه جمعي پيدا مي‌كنند و در جريان مراوده رد‌ و ‌بدل مي‌شوند، اما معناهايي كه فرد در ذهن دارد و منشاء نمادين دارند، دقيقاً نمي‌توانند به همان‌گونه منتقل شوند، چون در جريان ارتباط‌گيري بخشي از اطلاعات و معناها به هرز مي‌روند. "خاصيت نشانگي" زماني پديدار مي‌شود كه مفاهيم به صورت "بسته‌بندي شده" منتقل شوند، يعني معناهاي اضافي آن زدوده شوند و به شكلي ثابت درآيند و در اين صورت معناي ايده‌ها ساده‌تر و انتقال‌پذيرتر مي‌شود و اگر چه به انرژي كمتري براي انتقال ايده‌ها نياز است، اما در عين حال از غناي مفهومي متن كاسته شده و متن فرهنگي به سوي تك منطقي شدن حركت مي‌كند.

ايده‌ها با حركت به سمت خاصيت نشانگي خصلت ارجاعي قوي‌تري خواهند يافت و كم‌كم در چارچوب قراردادها تحكيم مي‌شوند. انسان‌ نيز در چنبرة چنين قراردادهاي نانوشته‌اي متولد مي‌شود. البته خاصيت نشانگي هميشه چيز بد و خطرناكي نيست و سابقه‌اي ديرين در انديشه بشري دارد. براي مثال، نمونه بارز آن را مي‌توان در رياضيات (استفاده از اعداد و علائم براي بيان دقيق روابط رياضي بر اساس رمزگذاري) مشاهده كرد.

خاصيت نشانگي در يك ميدان گفتماني [6] شكل مي‌گيرد (براي آشنايي با ميدان‌هاي گفتماني رك به: Chris weeded,1998,p35  (. مفهوم "ميدان گفتماني"  در شكل دادن به زبان، نهادهاي اجتماعي، ذهنيت و قدرت نقش دارد و همه اين عوامل را به هم مرتبط مي‌سازد. در واقع ميدان‌هاي گفتماني شامل راه‌هاي مختلف معنا دادن به جهان و سازماندهي فراگردها و نهادهاي اجتماعي‌اند و اين ميدان‌هاي گفتماني ذهنيت‌هاي‌ گوناگون را مي‌سازد. خاصيت نشانگي، ميدان‌هاي گفتماني را به ترتيبي خاص در مي‌آورند. اين ميدان‌هاي گفتماني در درون يك فرهنگ يا تمدن قرار دارند و به فراگردها و نهادهاي اجتماعي جهتي خاص مي‌دهند و ايدئولوژي‌هاي حاكم و پايگان قدرت را به گونه‌اي سازمان مي‌دهند كه در خدمت اجراي سياست خاصي باشند و گفتمان‌هاي نشئت گرفته از خاصيت نشانگي به جاي سازگاري بر تعارض و كشمكش تأكيد مي‌كند و بجز "خود" به چيز ديگري احترام نمي‌گذارد و حاضر به دريافت پيام‌هايي نيست كه به صورت مألوف رمزگذاري نشده باشد.

به اين دليل خاصيت نشانگي، گفتمان مسلط در يك تمدن و فرهنگ را به آن سو سوق مي‌دهد كه حقيقت را يكدست و جزمي ببيند. در اين تلقي گرايشي شديد به بيان‌هاي خطابي و ايدئولوژيك و سيطره‌جويانه آنچنان كه در سخنان جرج بوش مشاهده مي‌شد وجود دارد و اينها عناصر گفتمان مسلط را مي‌سازند. در اين صورت، با تقويت عناصر ايدئولوژيك در گفتمان‌ غربي، معناها ساده شده، تغيير شكل داده، پويايي خود را از دست مي‌دهند. در واقع معاني ايدئولوژيك آنها پيام را با توصيفي از امور واقعي آغاز، سپس براي توجيه آن واقعيت تلاش مي‌كند و در ادامه به تدريج آن را از طريق شكل‌گيري يك فراگرد رمزگاني به جامعه القا مي‌كند. گفتمان‌هاي ايدئولوژيك در كشورهاي غربي از طريق تبليغات و اغواگري افكار عمومي نوعي انحراف در ارتباطات را پديد آورده، قابليت ارتباط‌گيري اشخاص را مخدوش مي‌كند به صورتي كه توانايي افراد در اين جوامع براي تماس و ارتباط منظم با يكديگر به شدت افت مي‌كند و به قابليت‌هاي طبيعي انسان براي ارتباط‌ آسيب وارد مي‌نمايد.

ايدئولوژي‌ها با از شكل انداختن رابطه گيرنده و فرستنده و رمزگذاري انحراف پيام‌ها، در فرآيند ارتباط انحراف ايجاد مي‌كنند و قابليت ارتباطي انسان‌ها را به شدت كاهش مي‌دهند.

براي نمونه، در نظام‌هاي غربي با ارائه دادن يك مفهوم خودمحور و ايدئولوژيك از مفهوم "عدالت" و "آزادي" درصددند معاني اين واژه‌ها را به مفاهيم مورد نظر خود كاهش دهند و تفسير نمايند و با اين ويژگي آنها را به ذهن انسان‌ها القا كنند.



1-      بارت، رولان، (1375)؛ اسطوره امروز؛ (ترجمه شيرين‌دخت دقيقيان)؛ تهران: نشر مركز.

2-      بارت، رولان،(1380)؛ اسطوره در زمان حاضر؛ (ترجمه يوسف اباذري)؛ فصلنامه ارغنون، سال5، شماره 18.

3-      محمد رضايي، (1385)؛ درآمدي بر اهريمن‌سازي مسلمانان در رسانه‌هاي‌غربي؛ صدا و سيما. (برگرفته از سايت موعود).

4-      ضيمران، محمد، (1379)؛ ژاك دريدا و متافيزيك حضور؛ تهران: نشر هرمس.

5- متز، ك،(1376)؛ نشانه‌شناسي سينما، تهران: كانون فرهنگي، علمي و هنري ايثارگران.

6- Discursive field]


منبع :  فصلنامه عمليات رواني ، شماره 21
عليرضا بيابان‌نورد

 

 


 

تكنيك دروغ بزرگ

Big Lie يا به آلماني Gro?e Lüge يكي از تكنيكهاي شناخته شده جنگ رواني است. اين تكنيك به صورت ساده اين طور تعريف مي شود: مردم دروغهاي بزرگ را راحتتر از دروغهاي معمولي باور مي كنند چون هيچ كس نمي تواند تصور كند شخصي آن قدر وقيح باشد كه تا اين حد واقعيت را تحريف كرده و آشكارا دروغ بگويد.
اين تكنيك اولين بار توسط آدولف هيتلردر كتاب نبرد من معرفي شد. براي توضيح بيشتر ترجمه بخشي از فصل دهم اين كتاب را در اينجا نقل مي كنم در دروغ بزرگ همواره نيروي باورپذيري وجود دارد، زيرا توده هاي عظيم مردم همواره از طريق تاثيرهاي ناخوداگاه بسيار راحتتر فريب مي خورند تا اينكه بخواهيم انها را با استدلالهاي غيرمنطقي گمراه كنيم. بنابر اين مردم عادي به واسطه ذهن ساده‌اي كه دارند از طريق دروغ بزرگ راحتتر فريب مي خورند تا دروغهاي كوچك و معمولي چرا كه مردم عادي خودشان اغلب براي موضوعات كوچك دروغهاي كوچكي مي گويند اما از اينكه دروغهاي بزرگ و شاخدار بگويند شرم دارند. انها هرگز به ذهنشان هم نمي رسد كه دروغهاي بزرگ و شاخدار بگويند و از اين رو باور نمي كنند ديگران آن قدر وقيح باشند كه واقعيت را تا اين حد تحريف كنند. حتي اگر به آنها مدارك و شواهدي ارائه شود كه دروغ بودن چنين گفته‌هايي را ثابت كند آنها باز هم در قبول واقعيت ترديد مي كنند و مي گويند حتما توضيحي براي اين مساله هست كه ما نمي دانيم. به اين دليل دروغهاي بزرگ حتي بعد از افشا شدن هم تاثيري از خود به جا مي گذارند. اين واقعيتي است كه تمام دروغگوهاي حرفه اي دنيا از ان اطلاع دارند.

 


 

اقناع و مجاب‌سازي

در دنياي امروز از «اقناع» (متقاعد سازي) به عنوان يكي از كليدي‌ترين مؤلّفه‌هاي «قدرت نرم» و «نفوذ اجتماعي» ياد مي‌شود؛ زيرا از اين طريق مي‌توان نظرات و ارادة خود را بدون بهره‌گيري از زور و تطميع بر ديگران تحميل كرد و نظرات، نگرشها و رفتارهاي آنان را دستخوش تغيير قرار داد.

اهميت اقناع در روابط اجتماعي، اعم از روابط بين فردي و روابط درون و برون گروهي و حتي در روابط سياسي و ديپلماتيك، موجب شده در چند دهة گذشته چندين مدل و نظريه پيرامون اين پديدة انساني ارائه شود. مدل ‌هاولند يكي از نخستين و البته پر استفاده‌ترين اين مدلهاست. اهميت اين مدل از آن روست كه تمامي عناصر يك ارتباط را مطمع نظر قرار مي‌دهد و ويژگي‌ها و مؤلّفه‌هاي هر يك را نمايان مي‌سازد. افزون بر مدل‌ هاولند، چند مدل ديگر نيز به بحث پيرامون اقناع و مجاب‌سازي پرداخته‌اند. اين مدلها به ويژه به سبب برخورداري از پشتوانة پژوهشي متقن و پرشمول، از غناي نظري و علمي فزون‌تري برخوردارند كه از ميان آنها مدل ناهماهنگي شناختي و مدل احتمال بسط از اشتهار بيش‌تري برخوردارند.

منبع: مطالعات بسيج  شماره 45
دكتر محمد حسين الياسي

 

 


 

سكولاريسم

سكولاريسم در اصطلاح، در معاني مختلف مانند: «جدا انگاري دين و دنيا» ، «غير مقدس و غير روحاني‏» ، «عقلانيت‏» و «علم گرايي‏» به كار مي‏رود . (?)
واژه لاتيني آن، سكولوم (saeculum) ، به معناي قرن و سده مي‏باشد . سكولوم در زبان كلاسيك مسيحيت، نقطه مقابل ابديت و جاودانگي الوهيت; يعني زمان حاضر است و در اصطلاح به معناي هر چيزي است كه به اين جهان تعلق دارد و به همان مقدار، از خداوند و الوهيت دور است . واژه ژرمني آن (weltlich) به معناي «اين جهاني‏» است كه به دنياي كنوني و مسائل آن نظر دارد . (?)
كاربرد اصطلاح سكولاريسم در جهان غرب، در معاني ذيل است:
?. دين از عرصه سياست و حكومت; تعريف شايع سكولاريسم است . در اين تعريف، دخالت دين در امور سياسي و حكومتي مورد انكار و نفي قرار گرفته است .
? . جدايي دين و دنيا; در تعريف پيشين، تنها مشاركت دين در عرصه حكومت و سياست نفي شده بود، اما در اين تعريف هر نوع فعاليت دين در عرصه‏هاي دنيوي و اجتماعي، حتي آموزشي نفي شده است . مبناي اين تعريف تفسير تجربي ديني و روانشناسي از دين است كه آن را به امر فردي و قلبي فرو مي‏كاهد .
? . نفي دين; رويكرد افراطي عليه دين، نه حذف آن از عرصه اجتماع و دنيا، بلكه حذف آن از ذهن و دل انساني است . در اين نگرش، آموزه‏هاي فراطبيعي مورد نقد و جرح قرار مي‏گيرد و چون دين نيز از مصاديق بارز آن است، به نفي و پاك كردن صورت آن از ذهن انساني پرداخته مي‏شود . (?)


واژه «سكولار» (Secularis) از Seculum گرفته شده كه در زبان لاتين به معناي «اين جهاني، دنيوي، گيتيانه» و متضاد با واژه هاي «ديني» يا «روحاني» است؛ و در مفهوم امروزين خود به معناي طرد دين و آموزه هاي ماوراي طبيعي و تبديل انگاره هاي اجتماعي ديني به انگاره هاي سكولار (اخلاق سكولار، حقوق سكولار، فلسفه سكولار، اقتصاد سكولار و ...) مي‌باشد. اين انديشه از رهگذر علم گرايي، عقل گرايي، و انسان محوري ظهور و بروز خارجي يافت و بر چهار اصل مادي استوار گرديد كه ارتباط عميقي با سه زمينه پيش گفته دارند. انديشمندان سكولار در راستاي حذف انگاره هاي ديني از زندگي فردي و اجتماعي چنان بي مهابا گام زده‌اند كه گويي يگانه راه برطرف ساختن دغدغه هاي آدمي و دست يابي او به سعادت واقعي در گرو هدم انگاره‌ها و مفاهيم ديني از عرصه‌ي زندگي بشري و مطلق انگاري علمي مي‌باشد. در حالي كه اساساً سكولاريسم برآيند يك سري تعارضات به وجود آمده در يك آيين به خصوص و يك منطقه‌ي جغرافيايي و برهه‌ي زماني خاص مي‌باشد، كه لازمه‌ي تعميم آن وجود اين خصوصيات در محل مورد نظر مي‌باشد. مسأله ي كه اصل روايي اين تعميم را در بسياري موارد ناروا مي‌نماياند، چه، اگر دنياي غرب در برهه اي از تاريخ خود، تعارض دين مداران و علم گرايان را به نظاره نشسته است؛ تاريخ آدمي در بسياري از جاي هاي اين پهن دشت عالم، ارتباط طولي و تكاملي دين و دانش را به تصوير كشيده است و نام‌هاي انسان‌هاي فرهيخته‌ي بسياري را در ياد دارد كه هم دين داراني بزرگ بوده‌اند و هم انديشمنداني سترگ.

[?]. ر. ك: براين/.ويلسون، فرهنگ و دين، مقاله جدا انگاري دين و دنيا، ص‏???، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، طرح نو، تهران، ????
[?]. وايتسكر، سكولاريزاسيون چيست؟، مجله نامه فرهنگ، تابستان ????، ص‏??
[?]. ر. ك. به: سيد محمد نقيب العطاس، اسلام و دنيوي گري، ترجمه احمد آرام، ص‏??، دانشگاه تهران، ????؛ براي توضيح بيشتر ر. ك. به: اثري از نگارنده، سكولاريزم در مسيحت و اسلام، ص ?? به بعد.


منبع : مجله حكومت اسلامي،شماره 31
محمد حسن قراملكي

 


 

سبك زندگي

سبك زندگي (به انگليسي: Life Style) براي توصيف شرايط زندگي انسان استفاده مي‌شود. اين عبارت ابتدا توسط آلفرد آدلر در سال ???? ابداع شد.

سبك‌هاي زندگي مجموعه‌اي از طرز تلقي‌ها، ارزش‌ها، شيوه‌هاي رفتار، حالت‌ها و سليقه‌ها در هر چيزي را در برميگيرد. موسيقي عامه، تلويزيون، آگهي‌ها همه و همه تصور‌ها و تصويرهايي بالقوه از سبك زندگي فراهم مي‌كنند. سبك زندگي فرد، اجزاي رفتار شخصي او نيست، لذا غير معمول نيستند. بيشتر مردم معتقدند كه بايد سبك زندگي‌شان را آزادانه انتخاب كنند.

در بيشتر مواقع مجموعه عناصر سبك زندگي در يك‌جا جمع مي‌شوند و افراد در يك سبك زندگي مشترك مي‌شوند. به نوعي گروه‌هاي اجتماعي اغلب مالك يك نوع سبك زندگي شده‌ و يك سبك خاص را تشكيل مي دهند. سبكي شدن زندگي با شكل گيري فرهنگ مردم رابطه نزديك دارد. مثلا مي‌توان شناخت لازم از افراد جامعه را از سبك زندگي افراد آن جامعه بدست آورد.

در مطالعه جنبه هاي مختلف زندگي مي توان به سه سطح مختلف و در عين حال مرتبط اشاره كرد، كه كاملا با سبك زندگي در ارتباط هستند:

سطح ساختاري
سطح موقعيتي
سطح فردي

منبع : ويكي‌پديا

 


 

جهاني‌شدن

واژه جهاني شدن در سال‌هاي اخير يكي از پركاربردترين واژه‌هاي عرصه سياستگذاري اقتصادي،فرهنگي و سياسي داخلي و بين المللي كشورها و نيز موضوع بحث‌هاي آكادميك و ژورناليستي بوده است.

برغم كاربرد گسترده اي كه واژه جهاني شدن (Globalization)در بيش از يك دهه گذشته پيدا كرده،هنوز معنا و مفهوم آن همچنان مناقشه آميز است و بسته به اينكه از چه زاويه و با چه نگرشي به آن نگريسته شود معنا و مفهوم متفاوت پيدا خواهد كرد كه ظهور واژه هاي مختلفي همچون "جهاني شدن"،"جهاني سازي"،"جهانگرايي"،"غربي شدن" و "آمريكايي" شدن در بسياري از جوامع از جمله ايران بيانگر اين امر مي باشد.

اين اختلاف ديدگاهها باعث شده تا در حالي كه گروهي از جوامع و افراد با نگاه كاملا مثبت به پديده جهاني شدن مي نگرند و آن را يك فرايند مي دانند كه در بردارنده فرصت هاي زيادي براي جوامع است گروه ديگري از افراد و جوامع اين پديده را يك امر منفي تلقي مي كنند و آن را پروژه اي مي دانند كه از سوي صاحبان قدرت در جهان در جهت منافعشان طراحي شده است كه طرفداران اين ديدگاه در مقابله با جهاني شدن از جنبش مخالفان جهاني شدن كه طيف متنوعي از افراد و گر وهها را در خود دارد حمايت مي كنند.البته در بين اين دو ديدگاه يك ديدگاه بينا بيني هم بر اين باور است كه جهاني شدن همچون هر پديد ديگري در ذات خود فرصت و چالش هايي دارد و كشورها و جوامع بايد با شناخت دقيق آن از فرصت هاي آن به نفع خويش سود جويند و از چالش هاي احتمالي آن بدور مانند.

صرف نظر از اين اختلاف نظرها،پديده جهاني شدن شامل طيف گسترده اي از روندهاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است كه در كاربرد عمومي خود بر معاني مختلفي همچون تعقيب سياست هاي ليبرالي كلاسيك (سياست هاي بازار آزاد)در عرصه اقتصاد جهان(آزادسازي اقتصادي)، سيطره روزافزون اشكال سياسي، اقتصادي و فرهنگي غربي (و حتي آمريكايي) (غربي شدن يا آمريكايي شدن)، گسترش تكنولوژيهاي جديد اطلاعاتي (انقلاب اينترنتي) و نيز اين كه بشريت در آستانه تحقق يك جامعه واحد متحد كه در آن عوامل عمده منازعه اجتماعي از بين رفته اند (همبستگي جهاني) قرار گرفته، دلالت مي كند.

در خصوص اين كه چه عاملي باعث ايجاد وضعيتي كه از آن به وضعيت جهاني شدن ياد مي شود شده، بين نظريه پردازان اختلاف نظر است. همچنين اين اختلاف نظر در مورد زمان آغاز فرآيند جهاني شدن نيز وجود دارد. اين اختلاف نظرها در خصوص ماهيت جهاني شدن موجب شده تا بحث ها بيشتر بر آثار جهاني شدن همچون افزايش تجارت كالاها و خدمات، توسعه نقل و انتقال نيروي انساني، گسترش جابه جايي سرمايه، تقويت نفوذ شركت هاي چند مليتي و سازمانهاي بين المللي، تأثير فزاينده تكنولوژي و در مجموع وابستگي متقابل بيشتر نظام بين المللي متمركز شود تا جهاني شدن به مثابه يك نظريه.

جهاني شدن در عرصه سياست هم تحول جدي ايجاد كرده است. به طور سنتي سياست هاي هر كشور در چارچوب نظام هاي سياسي داخلي آن ترسيم مي شده است و دولت هاي ملي مسئوليت نهايي براي حفظ امنيت و رفاه اقتصادي شهروندان و نيز حفظ حقوق بشر و محيط زيست در درون مرزهاي خود را داشته اند. تحولات ناشي از روند جهاني شدن به نوعي تصميم گيري هاي سياسي كشورها را به كاركرد نظام بين الملل نزديك كرده و نقش نهادها و سازمانهاي بين المللي را پر رنگتر كرده و به نوعي حاكمين ملي كشورها را فرسايش داده است.

در عرصه فرهنگي نيز نوآوري هاي تكنولوژيكي همچون اينترنت، دستگاههاي فاكس، تلويزيون هاي ماهواره اي و كابلي، شبكه اينترنت و ظهور رسانه هاي جهاني موجب شده تا مرزهاي فرهنگي كشورها درنورديده شود.

گستردگي زواياي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي فرآيند جهاني شدن از جهات مختلف بر زندگي اجتماعي و فردي شهروندان كشورهاي مختلف تأثير گذاشته است. اين امر طي چند سال گذشته موجب شده كه برخي مؤسسات براي سنجش جايگاه كشورها در فرآيند جهاني شدن يك شاخص تركيبي ايجاد كنند و براساس آن به ارزيابي بپردازند.

اگر چه مجموع اين روندها موجب شده تا كارشناسان سياستمداران و انديشمندان اين وضعيت را، «جهاني شدن» بنامند، اما همچنان اين پرسش مركزي مطرح است كه معني «جهاني شدن» واقعاً چيست؟ و در مرحله بعدي اهميت، برندگان و بازندگان جهاني شدن به عنوان يك روند واقعي چه كساني هستند و چگونه مي‌توان حركت اين روند را هدايت كرد؟

همچنين اگر چه در دو دهه گذشته و همزمان با ظهور و توسعه فرايند جهاني شدن مخالفت‌هايي با آن صورت گرفته و مخالفان جهاني شدن در سراسر جهان به يك جريان نيرومند تبديل شدند، اما آثار بحران كنوني اقتصاد جهاني موجب شده جهاني شدن زدايي (De -globalization)كه در قبل از اين بحران به طور جسته و گريخته مطرح مي‌شد به عنوان يك موضوع جديد در عرصه فكري ، رسانه‌اي و سياستگذاري كشورها تبديل شود

همشهري آنلاين- دكتر علي صباغيان:

 


بنياد گرايي

تاريخچه پديدة «بنيادگرايي» (fundamentalism) به دهة آغازين قرن بيستم ميلادي بر مي گردد و يك پديدة مربوط به دورة مدرن است كه توسط پروتستان هاي محافظه كار مسيحي در واكنش به اتفاقات عصر مدرن مطرح شده است. (فروغ جهانبخش و روح الله حاتمي؛ نشريه هم ميهن، 4/ 4/ 1386)
اصطلاح بنيادگرايي بنفسه حامل بار مثبت و ارزندة مراجعه به ريشه ها واصول است. اما موضوع و منظور اين تحقيق تند روي و جمود است كه از آن به «راديكاليسم» (radicalism) تعبير مي شود و صرفاً به تبعيت از اطلاق مصطلح امروزي است كه بنيادگرايي سر زبان ها افتاده ولي در مراد همگاني تحجر و تندروي است كه سزاوار تقبيح است نه اصولگرايي.

اصطلاح بنيادگرايي بنفسه حامل بار مثبت و ارزندة مراجعه به ريشه ها واصول است. اما موضوع و منظور اين تحقيق تند روي و جمود است كه از آن به «راديكاليسم» (radicalism) تعبير مي شود و صرفاً به تبعيت از اطلاق مصطلح امروزي است كه بنيادگرايي سر زبان ها افتاده ولي در مراد همگاني تحجر و تندروي است كه سزاوار تقبيح است نه اصولگرايي.
راديكاليسم مشتق از ريشه «radix» به معناي ريشه و بنياد است، اصطلاحي است كه به گرايش تند اشعار دارد. (سيد صادق حقيقت؛ فرهنگ واژه ها، ص295) اگر انسانيت انسان محصول بينش و گرايش او است، گرايش هاي انساني مبتني بر بينش او نسبت به جهان و انسان است و هرچه اين بينش پست و محدود باشد گرايش او نيز به فراخور بينش او متناهي و حقير خواهد بود. راديكاليسم پيامد جهان بيني ناقص انساني است كه جز انديشه و ايدئولوژي خود را بر نتافته و نفي مي كند اگر ايدة انكار گرايي كه معناي ديگر آن عناد و لجاجت است، به ساحت رفتار كشانده شود، كشنده خواهد شد كه كشتار و خشونت راهبرد اساسي راديكاليسم است. اما در جهت مخالف، وارفتن بيش از حد نيز زمينه ساز لاادري گري و پوچ گرايي خواهد شد. سياست تساهل و تسامح و پلوراليسم ديني پرورش يافتة آن جبهه واروي و تفريط است كه شكل تكامل يفته تر آن، بي خاسيتي و بي مسئوليتي است. راه ميانه و درست فقط با هدايت وحياني از راه اعتماد بر داده هاي معتبر عقلي و نقلي زير چتر و سيطرة وحي ميسر است.
امروزه گفتمان هاي سه گانة متجمِّد، متجدِّد و مجدِّد (رشاد؛ 1384، ص133) تداعي گر سه رويكرد انسان معاصر به آموزه هاي ديني است كه مي توان در ساير حوزه ها نيز تعميم داد؛ يعني بشر امروز يا سنت گرايانه به دين، تاريخ، فلسفه و... پاي بند است، يا نوگرايانه تمام معارف و رسوم سنتي را زير سئوال مي برد و خواهان پي انداختن نظم تازه در تمام زواياي زندگي انساني است و نقادانه و بخردانه وجوه ارزنده سنت و مدرنيته را تلفيق نموده و تفسير سازگارانه از آن دو به دست مي دهد. در اين ميان بنيادگرايي در تقابل با مجددين هيچ نقدي را بر نمي تابد اما بنيادگرايي ديني با گفتمان متجمد رابطة سازگاري و ميانه خوبي دارد، ولي راديكاليسم نژادي مي تواند متجمد يا متجدد باشد و با معيار فضيلت نژادي از چماق جمود و ابزار تجدد، در راه پيش برد برتري طلبي خود بهره ببرد.

ويژگي هاي بنيادگرايي

 

باتوجه به زمينه ها، عوامل و تاريخچه بنيادگرايي مي توان بنيادگرايي ديني را كه از آن به راديكاليسم ديني در اين تحقيق تعبير مي شود، به پاي بندي تند روانه به دين تعريف كرد كه داراي دو دسته شاخصه هاي ارزنده و ناپسند ذيل مي باشد:

الف- شاخصه هاي ارزنده
1) جهت گيري هاي دين گروانه.
2) روحية استبداد ستيزي.
3) مخالفت با سياست هاي استعماري.
ب- شاخصه هاي ناپسند
1) شديداً باور مند به صحت آّموزه هاي ديني و مدعيات و تفاسير خويش از آن آموزه ها است؛ چون يك جنبش ديني است.
2) شديداً بر سنت و مواريث سلف تصلب داشته و با نگاه قطعي به گذشته و آينده به درستي باورهاي خود اذعان دارد؛ زيرا از راه اتكاء به دين و سنت بازگشت به گذشتة ماقبل مدرن را در سر مي پروراند.
3) نسبت به تجدد و دست آوردهاي آن به ديدة ترديد نگريسته و غالباً با آن سر ناسازگاري دارد؛ چون در واكنش به تمايلات سكولار و ليبرال مدرنيته و نسبي گرايي و كثرت گرايي مدرن پديد آمده است و نقش مدرنيته را تخريب تدريجي سنت ها و ارزش هاي مذهبي مي داند.
4) انحصارگرا است؛ زيرا غير خود را شايستة بهره مندي از مزاياي اجتماعي و انساني نمي داند.
5) اقتدارگرا است؛ چون مي خواهد با تسلط بر جهان مراد خود را استحكام و توسعه دهد.
6) انعطاف ناپذير است و مخالفت ستيزه جويانه را با رقبا دنبال مي كند.
7) شديداً به حفظ ظواهر ديني پاي بند است.
8) عقلانيت گريز است؛ عدم باور به توانايي عقلي بنيادگرا را دچار تند روي و دور افتادن از اعتدال مي كند.
برخي هم سه خصيصة ديگر را براي بنيادگرايي بر مي شمارند:
الف) داراي طرحي براي كنترل بدن زنان است.
ب) يك شيوة كار سياسي است كه كثرت گرايي را رد مي كند.
ج) نهضتي است كه از ادغام دين و سياست براي پيش برد اهداف خود حمايت مي كند. (ر. ك: سعيد بابي، 1379، ص10 به نقل از گيتا ساگال و ديويس) اما اين سه ويژگي نمي تواند معرف بنيادگرايي باشد؛ زيرا بنيادگرايان فاقد برنامه سياسي- اقتصادي براي جامعه اند و صرفاً از روي ايمان و احساس به دفاع از باورهاي خود مي پردازند.
بنيادگرايي با اين مميزه ها و ساير خصوصيات خود هرچند از آغاز قرن بيستم ميلادي مصطلح شده باشد، ولي سابقة دراز در تاريخ اديان دارد. قرون وسطي و جنبش پروتستان در غرب، خوارج و سلفيه در اسلام و... از مظاهر رواج بنيادگرايي تلقي مي شود.

پيشينه تاريخي بنيادگرايي

نگاه تاريخي به پديده بنيادگرايي روشن مي سازد كه اين پديده، محصول كنشهاي تاريخي است و در واكنش به اتفاقات و براي دفاع از هنجارها و اصول مورد پذيرش خود پديده آمده است. نزول اقتدار ديني در غرب پس از رنسانس، سبب شد تا جنبش پروتستان بين سال هاي (1912- 1910م) جزوه هاي را بنام (truth the of testimony A:fundamental) يعني فوندا منتال گواه حقيقت، در برابر تاخت و تاز مدرنيسم و در نقد از ليبراليسم و جانب داري از ايمان خشك و مطلق مبتني بر درك بنيادگرايانه از دين منتشر كند. (ابوالفضل شكوري؛ انديشه جامعه، ش21) بنيادگرايي مسيحي به منظور متحد كردن مسيحيان حول محور مباني اعتقادي و محوري ترين آموزة آن كه متيقن بودن كتاب مقدس باشد، شكل گرفت و اكثر گروه هاي فرقه¬اي و تعدادي از تعميد گرايان و پرسبيتري ها و لوتري ها را جزو خانواده هاي فرقه¬اي مسيحيت اند شامل مي شود. (رابرت مك آفي برون، 1382، ص76 و 46)

اما پيشينة بنيادگرايي مصطلح و امروزي در جهان اسلام، به نهضت ها و حركت هاي سياسي- اسلامي بر مي گردد كه در راه ايجاد حكومت اسلامي راه اندازي شده اند نظير جنبش هاي جهادي كهن در آفريقا، نهضت المرابطون در اوايل قرن يازدهم ميلادي با شعار بازگشت به عصر طلايي پيامبر و خلفاي راشيدين، قيام عليه نابرابري ها و بي عدالتي ها را آغاز نمود و بالاخره به تشكيل دولت در مراكش منجر شد و يك قرن بعد در اوايل قرن دوازدهم ميلادي نهضت الموحدين علاوه بر مراكش بر سراسر مغرب و نيز الجزاير، تونس و اسپانيا چيره گشت و زعامت هردو جنبش اسلامي با صوفياني همچون عبدالله بن ياسن و ابن تومرت بود كه علي رغم مشي صوفيانه از مكاتب اشعري و ظاهري نيز متأثر بودند (دخانياتي، 1358، ص71) با تصرف مصر، ليبي، تونس و الجزاير توسط امپراطوري عثماني در اوايل قرن شانزدهم ميلادي و حكومت چهار قرن آن بر اين بلاد، نهضت هاي اسلامي نيز تقويت شدند .
مهم ترين جنبش بنيادگرا، جنبش وهابيت در عربستان سعودي است كه در قرن هيجدهم ميلادي توسط محمد بن عبدالوهاب (1792- 1703م) ايجاد شد. دعوت او كه با شعار «مبارزه با بدعت و خرافه در اسلام و بازگشت به سنت هاي حقيقي» شروع شده بود، با مخالفت هاي زيادي مواجه شد كه ناگزير به ترك عربستان و سفر به عراق، شام، اصفهان و قم شد و با رجعت به عربستان و سپس مرگ پدرش عبدالوهاب در (1153ق) آشكارا به تبليغ عقايد خود پرداخت و در (1156ق) به امير آن بلد پناه آورد و سپس به دُرعيه رفت و به امير آن محمد بن سعود پناهنده شد و پيمان دو طرفه ميان آنان منعقد شد كه تحت پوشش جهاد در راه خدا به زور شمشير ابن سعود، به پيش روي ادامه دادند و حتي بلاد مجاور نيز از آسيب آنان در امان نماندند و در (1225- 1216ق) بارگاه امامان شيعه در نجف و كربلا تخريب شد و بين 5 تا 20 هزار نفر شيعه كشته شدند (فراتي، 1387، ص201- 119 و بجنوردي، ج8، ص150- 149) و امروز نيز در سطحي نگري، عدم عقلانيت، اعمال تخريبي، فرقه¬اي، تند روي و جمود در عالم اسلام مشهور است.
اما نهضت معاصر و مؤثر كه در ذيقعده (1347ق) به دست حسن البناء (1368- 1324ق) در اسماعليه مصر پايه گذاري شد و عنوان «اخوان المسلمين» به خود نهاد و سپس به صورت يك حزب نيرومند ديني در مصر ظاهر شد كه به دفاع از ملت فلسطين و مخالفت با پيمان مصر و انگلستان و تلاش براي ايجاد حكومت اسلامي دست يازيد، تا آن كه ملك فاروق به دولت تفراشي پاشا دستور انحلال اين حزب را در صفر (1368ق) و دسامبر (1948م) صادر كرد و تفراشي خود قرباني اين دستور شد. با فقدان حسن البناء در جمادي الاولي (1369ق) حسن اسماعيل هضيبي مخفيانه به جاي بنّاء رهبري اين جمعيت را به عهده گرفت و بعد از او عمر تلمساني در (1406ق) و سپس محمد حامد ابونصر، رهبري اين تشكيل فراملي را عهده دار شدند. (فراتي، پيشين، ص217- 212)
مروري كوتاه بر عمده ترين جنبش هاي اسلامي نشان مي دهد كه اكثر اين نهضت ها در برابر استعمار و با سرشت سياسي- اصلاحي به وجود آمده اند. به جز جنبش وهابيت، يا جناحي از جبهه نجات الجزاير، يا حزب التكفير در مصر و... كه متأثر از وهابيت، مشي بنيادگرايانة مصطلح امروز را تعقيب مي كنند

نسبت نارواي بنيادگرايي به جنبش هاي انقلابي در اسلام

به هرحال بنيادگرايي نه به مفهوم مقابله با استعمار غربي؛ بلكه به مثابة جنبشي كه داراي خصوصيات ذيل است:
1) ظاهر گرايي و قشر گرايي.
2) ستيزه جويي و انعطاف ناپذيري.
3) تصور منجي داشتن و خود را نجات دهنده انحصاري دانستن و دگم انديشي.
4) مردود شمردن كثرت گرايي و به يك معنا بسته، منجمد و متعصب بودن و تك نگري در مسايل سياسي و ديني.
5) نگاه قطعي به گذشته مثل آينده.
6) درك خرافي، تنگ نظرانه و منجمد به مذهب.
7) ناسازگاري با عقلانيت و مظاهر عقلانيت اسلامي.
8) اقتدار گرايي.
9) انحصار گرايي.
10) سخت گيري به امور مذهبي، اجتماعي و...

قلمرو كوچك تري را شامل مي شود و بر احزاب و جنبش هاي اصلاحي، انقلابي و اسلامي كه براي دفاع از هويت، حيثيت و حقوق ملت خويش ايجاد شده اند نظير اكثر جنبش هاي اسلامي در لبنان، فلسطين و ساير بلاد اسلامي به هيچ وجه خاصيت بنيادگرايي ندارند و چه بسا اين خصوصيات عمده و ساير خصوصيت هاي يك جريان بنيادگرا در جنبش ها و جريانات غير اسلامي نظير حزب «جاناتا» در هند كه فاجعة كشتار و تخريب مسجد بابري را رقم زد و يا ائتلاف مسيحي در غرب و حزب افراطي «ليكود» در اسرائيل و تشكل هاي پيرو الهيات آزادي بخش در آمريكاي لاتين و جنبش هاي نژاد پرستي و اجتماعي غربي و شرقي ديگر كه با خشونت تمام و تندروانه در صدد القاي آموزه ها و نفي مخالفان خود است، نيز يافت شود. هرچند وهابيان و دنباله هاي سلفي آنان نظير طالبان و القاعده جزو بنيادگرايان به شمار مي آيند. اما اين بنيادگرايي خشونت پيشه در غرب دموكراتيك، بيشتر از شرق است و چون در غرب مذهب اصالت و اهميت ندارد، جنبش هاي بنيادگراي نژادي، جنسيتي و حتي مذهبي چنانچه در عربستان و يا در چچن، هند و... مسلمانان قتل عام مي شوند، همگي مصاديق بنيادگرايي اند چه عنوان مذهبي، يا مليتي و يا جنسيتي شرقي يا غربي داشته باشد.
چنان كه بابي سعيد در كتابش به خوبي تبيين نموده است، اسلام گرايي هرگز با بنيادگرايي مرادف نيست؛ زيرا اسلام گرايي سبب رشد و توسعه و بنيادگرايي عامل عقب ماندگي و نا امني است (بابي سعيد، هراس بنيادين، ص26- 14) بنيادگرايي برچسب نسنجيده و اهانت آميز به جنبش هاي اسلامي- انقلابي و انديشه هاي سياسي- اسلامي معاصر است و چه بسا آلت دست قدرت هاي مستعمر و مجري سياست هاي استكباري آنان نيز قرار مي گيرد همان گونه كه طالبان، القاعده و وهابيت چنين اند.


پيامدها

هزينة كه بنيادگرايي بر جامعه جهاني، اقتصاد، دين، امنيت، سياست و ثبات آن تحميل نموده است، بي شك بزرگ ترين هزينه¬اي است كه يك پديدة اجتماعي- سياسي در پي آورده است. از جمله پيامدهاي تلخ و جبران ناپذير بنيادگرايي راديكال بر جوامع انساني فقر، تفرقه، خشونت و نا امني، ترور و كشتار، مشكلات روحي و رواني، عقب ماندگي و مهاجرت، اشغالگري و تسلط بيگانگان بر ممالك كه به پيروي يا بنيادگرايي متهمند، هدر رفتن ثروت ها، امكانات و استعدادهاي انساني، بدنام شدن اديان، سيطره معيارهاي توسعه نيافتگي و... را مي توان بر شمرد. ضمن آن كه توليد و تشديد احساس هراس در مستبدان، مستعمران و دين ستيزان و ايجاد روحية پيكارجويي در برابر آنان از عواقب ارزشمند آن است كه اگر اين باورمند، با عقلانيت هدفمند و خط مشي هاي قاعده مند و دموكراتيك همراه گردد، قطعا جهان شاهد ظهور مشي معتدل در مسير تحقق آرزوهاي ايده آل انساني خواهد بود.


نتيجه

آنچه از فرايند اين پژوهه مختصر و بررسي پيشينه، زمينه ها و عوامل بنيادگرايي به دست مي آيد اين است كه:
دين و به ويژه اسلام سبب بنيادگرايي نمي شود؛ بلكه تلقي ها و تفسيرهاي سليقه¬اي و قشري از دين است كه به ظهور پديدة بنيادگرايي منجر مي شود. بسياري از جنبش هاي مردمي كه در برابر استبداد و با سرشت ضد استعماري و براي دفاع و صيانت از آموزه هاي ديني به وجود آمده اند و بايد چنين مقاومت هاي دموكراتيك را كه ريشه در اسلام گرايي اصيل دارند، از جنبش هاي ستيزه جويي فاقد عقلانيت تفكيك كرد و پيامدهاي ناگوار بنيادگرايي دست آورد خشونت هاي اين قبيل جنبش هاي است كه صرفاً از سر احساس و ايمان خودبنياد، اعمال نظر مي كنند.
انتساب و حصر بنيادگرايي صرفاً به دين اسلام، يك اتهام ناروا است و حال آن كه مسلمانان قربانيان بنيادگرايي فرقه¬اي در درون جهان اسلام و بنيادگرايي ديني درعربستان، هند، چين، چچن و... بوده اند و امروزه نيز مسلماناني كه قرباني حفط شعاير ديني شان در كشورهاي غربي مي شوند، جزو قربانيان رفتار بنيادگرايانة آنانند و هيچ تفاوتي ميان بنيادگرايي منقبض ديني و منبسط ضد ديني نيست.
بنيادگرايي يك پديدة جهاني است؛ از پروتستان مسيحي تا حزب ليكود يهودي يا جنبش وهابيت اسلامي و... در تمام اديان و كشورها، همگي يك طرح براي تخريب، تفرقه، نا امني و نا آرامي دارند. اساساً اصطلاح بنيادگرايي اسلامي، جعل روزنامه نگاران غربي با تشبيه بر بنيادگرايي مسيحي است (لگنهاوسن، 1383، ص475) و در اخير توجه به اين اظهار بابي سعيد نيز قابل تأمل است كه: «بايد دريافت كه چرا مشكلات جهان پاسخ خود را در اسلام گرايي مي يابند؟» (بابي سعيد، پيشين، ص30) يعني مشكلات جهاني براي پاسخ يابي به اسلام مراجعه مي كنند و اين امتياز مكتب اسلام است، ولي اين كه اسلام گرايي چرا به بنيادگرايي منجر مي شود؟، پاسخ آن را بايد در برداشت سطحي و منجمد از اسلام جستجو كرد كه «گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟».


منابع و مآخذ:

1. ابوالفضل، شكوري؛ مقدمه بر بنيادگرايي در اسلام، در انديشة جامعه، ش21.
2. بجنوردي، محمد كاظم؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامي، بنياد دائرة المعارف، تهران، ج8 ، چ .
3. براون، رابرت مك آفي؛ روح آيين پروتستان، ترجمه: فريبرز مجيدي، نگاه معاصر، تهران، چ1/ 1382ش.
4. بنريل، ديويد سن؛ تاريخ آفريقا تاريخ يك قاره، ترجمه: هرمز رياحي و فرشته مولوي، امير كبير، تهران، چ1356ش.
5. پيتر، مارسون؛ طالبان؛ جنگ، مذهب و نظام جديد در افغانستان، ترجمه: كاظم فيروزمند، نشر مركز، تهران، چ2/ 1388ش.
6. پي ام، هالت دبليو، دالي ام؛ تاريخ سودان بعد از اسلام، ترجمه: محمد تقي اكبري، بنياد پژوهشهاي اسلامي، تهران، چ1366ش.
7. دخانياتي، ع؛ تاريخ آفريقا، توكا، تهران، چ1358ش.
8. رشاد، علي اكبر؛ دين پژوهي معاصر، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، تهران، چ2/ 1384 ش.
9. زيد آبادي، احمد؛ مرزهاي بنيادگرايي، در شهروند، ش38، چ31/ 4/ 1386ش.
10. سرتوماس، ارنولدر؛ تارخ گسترش اسلام، ترجمه: ابوالفضل غرلي، دانشگاه تهران، تهران، چ1358ش.
11. سعيد، بابي؛ هراس بنيادين، ترجمه: غلام رضا جمشيديها و موسي عنبري، دانشگاه، تهران، چ1/ 1379ش.
12. سيمور، مارتين ليپيست؛ دائرة المعارف دموكراسي، ترجمه: گروهي، وزارت امور خارجه، تهران، چ1/ 1383ش، ج1 و2.
13. عارفي، محمد اكرم؛ جنبش هاي اسلامي پاكستان (بررسي عوامل ناكامي در ايجاد نظام اسلامي)، بوستان كتاب، قم، چ1/ 1382ش.
14. عزيز احمد؛ تاريخ تفكر اسلامي در هند، ترجمه: نقي لطفي و محمد جعفر ياحقي، كيهان، تهران، چ1367ش.
15. فراتي، عبدالوهاب؛ رهيافتي بر علم سياست و جنبش هاي اسلامي معاصر، مركز جهاني علوم اسلامي، قم، چ1/ 1387ش.
16. گودوين، ويليام؛ پاكستان، ترجمه: فاطمه شاداب، ققنوس، تهران، چ1/ 1383ش.
17. لنگهاوسن، محمد؛ سياحت انديشه در سپهر دين، ترجمه: ، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، چ1/ 1383.
18. موثقي، سيد احمد؛ جنبش هاي اسلامي معاصر، سمت، تهران، چ2/ 1377ش.
19. هراير، دكميجان؛ اسلام در انقلاب، جنبش هاي اسلامي معاصر در جهان عرب، ترجمه: حميد احمدي، سازمان انتشارات كيهان، تهران، چ3/ 1377ش.

منبع : بنياد علمي فرهنگي صبا
محمد شريف عظيمي



ليبراليسم

ليبراليسم (به انگليسي: Liberalism) به آرايه وسيعي از ايده‌ها و تئوري‌هاي مرتبط دولت اطلاق مي‌شود كه آزادي شخصي را مهم‌ترين هدف سياسي مي‌داند. ليبراليسم مدرن در عصر روشنفكري ريشه دارد. به صورت كلي، ليبراليسم بر حقوق افراد و برابري فرصت تأكيد دارد. شاخه‌هاي مختلف ليبراليسم ممكن است سياست‌هاي متفاوتي را پيشنهاد كنند، اما همه آن‌ها به صورت عمومي توسط چند قاعده متحد هستند، از جمله گسترش آزادي انديشه و آزادي بيان، محدود كردن قدرت دولت‌ها، نقش قانون، تبادل آزاد ايده‌ها، اقتصاد بازاري يا اقتصاد مختلط و يك سيستم شفاف دولتي. همه ليبرال‌ها -همينطور بعضي از هواداران ايدئولوژي‌هاي سياسي ديگر - از چند فرم مختلف دولت كه به آن ليبرال دموكراسي اطلاق مي‌شود، با انتخابات آزاد و عادلانه و حقوق يكسان همه شهروندان توسط قانون، حمايت مي‌كنند.

ليبراليسم به صورت يك اصطلاح انديش? سياسي، معاني زيادي داشته است، اما هرگز از اصل لاتين كلمه liber، به معني آزاد، جدا نبوده است. اين اصطلاح دلالت دارد بر ديدگاه يا خط مشي‌هاي كساني كه گرايش اوليه‌شان در سياست و حكومت كسب يا حفظ ميزان معيني آزادي از قيد نظارت يا هدايت دولت يا عوامل ديگري است كه ممكن است براي اراد? انساني نامطلوب به شمار آيد. ليبراليسم به طور سنتي جنبشي بوده است براي تامين اين نظر كه مردم به طور كلي تابع حكومت خودكامه نيستند، بلكه در زندگي خصوصي شان مورد حمايت قانون قرار مي گيرند و در امور عمومي بتوانند قوه ي مجرب حكومت را از طريق يك هيآت قانونگذاري كه آزادانه انتخاب شده باشند كنترل كنند. ليبراليسم در زمين? نظري? ناب متمايل به پيروي از جان لاك فيلسوف انگليسي بوده است كه به وضعيت طبيعي و قانون طبيعت اعتقاد داشت. بر اين اساس اين نظر تصديق مي شد كه هيچ كس نبايد به سلامتي، زندگي، و اموال ديگران آسيبي برساند.

منبع : فرهنگ علوم اجتماعي-باقر پرهام و همكاران- نشر مازيار ص 10


ديپلماسي
در مورد واژه ديپلماسي تعريف هاي متعددي وجود دارد كه بعضي از اين تعاريف ذكر شدند. فاكتورهاي مشتركي كه در اين تعاريف مورد تاكيد قرار گرفته است عبارتند از:
- فن اداره سياست خارجي
- تنظيم مسالمت آميز روابط خارجي
- حل و فصل اختلافات بين المللي از طريق گفت و گو
- تحقق اهداف و تامين منافع در محافل بين المللي
- چانه زني و مديريت ارتباطات خارجي
- هنر تعامل با دولت ها و واحدهاي سياسي
اگرچه جمع بندي همه اين تعاريف كاري دشوار به نظر مي رسد ولي شايد بتوان به اين جمله اكتفا كرد كه ديپلماسي شيوه مسالمت آميز براي كسب امتيازات بيشتر در عرصه بين الملل است.
نكته قابل توجه در مفهوم ديپلماسي، التفات به تحولات ديپلماسي در بستر تاريخ است. به عبارت ساده تر، تاريخ ديپلماسي به وجود اولين انسان در كره خاكي بر مي گردد ولي در سير تطور تاريخ بشري، ديپلماسي نيز مراحل سيرورت خود را طي كرده و به چيزي تبديل شده است كه امروزه آن را «ديپلماسي نوين» مي نامند و تفاوت هاي آن را با «ديپلماسي سنتي» مي توان در نوشته ها و متون روابط بين الملل دنبال كرد.

انواع ديپلماسي:

1- ديپلماسي سنتي Traditional Diplomacy
ديپلماسي اي سنتي است كه طرف هاي آن، دولت ها و نماينگان تام الاختيار و منصوب شده آن ها باشند. به عبارت ديگر طرف هاي اين نوع ديپلماسي، مشخص، رسمي و از پيش تعين شده هستند و با اعتبارنامه و به صورت رسمي در فرايند ديپلماسي شركت مي كنند. كارگزاران اين نوع ديپلماسي فقط دولت ها و نمايندگان رسمي آن ها هستند. خصوصيات اين نوع ديپلماسي عبارتند از:
1- دولت- ملتها با مرزهاي نفوذناپذير به عنوان تنها بازيگران عرصه روابط بين الملل
2- قدرت سخت شامل قدرت نظامي، اقتصادي، جمعيتي و منابع طبيعي
3- وزارت خاجه تنها متولي ارتباط با خارج از كشور
4- عدم تاثير افكار عمومي داخلي و خارجي بر تصميمات وزارت خارجه
5- قوانين بين المللي محدود و غير قابل تعميم به داخل حاكميت ها

2- ديپلماسي عمومي Public Diplomacy

 

اصطلاح ديپلماسي عمومي اولين بار درسال 1965در امريكا توسط «الموند گوليون»، رئيس مدرسه حقوق و ديپلماسي فلچر، در دانشگاه تافت به كار گرفته شد و عبارت است از ارتباطات معطوف به منافع ملي يك كشور از طريق ارتباط با مردم خارج از مرزهاي جغرافيايي. با اين تعريف، مسائلي از قبيل اعزام دانشجو به خارج، پذيرش بورس هاي تحصيلي، خبرنگاران اعزامي، فرايند ارتباط ميان فرهنگي، ‌برگزاري انواع جشنواره هاي هنري، همايش ها و سمينارهاي فرهنگي و پخش برنامه هاي صوتي و تصويري و حتي ايجاد سايت هاي اينترنتي همه و همه در حوزه ديپلماسي عمومي قابل بحث است.

3- تله ديپلماسي Telediplomacy

از آن جا كه تلويزيون در ميان انواع رسانه هاي جمعي، گوي سبقت را از نظر جذب مخاطب ربوده است طبيعتاً استفاده از آن براي مقاصد سياسي و ديپلماتيك نيز از جايگاه ويژه اي برخوردار است. خصوصاً در عصري كه ماهواره اين امكان را به همه كشورهاي دنيا داده است تا از طريق تلويزيون، وارد شبكه ارتباطي در دنياي معاصر شوند. واژه تله ديپلماسي برگرفته از كتابي است كه توسط آقاي «رويس آمون» با «عنوان تلويزيون جهاني و شكل دهي جهان سياست: CNN، تله ديپلماسي و سياست خارجي» در سال 2007 به رشته تحرير در آمد ولي خيلي سريع جاي خود را در ادبيات علوم ارتباطات باز كرد و اگرچه هنوز مراحل نوزادي خود را طي مي كند ولي به واسطه غناي مفهومي مورد اقبال محققين قرار گرفته است.

4- سايبر ديپلماسي Cyber Diplomacy

رشد سريع تكنولوژي هاي ارتباطي اعم از انواع تلويزيون هاي ماهواره اي و كابلي، فيبر نوري و ارتباطات بي سيم و ناتواني دستگاه هاي رسمي ديپلماتيك در رقابت با رسانه ها، دولت ها را با اين حقيقت روبه رو كرده است كه شكل نويني از ديپلماسي با استفاده از فضاهاي مجازي وارد عرصه معادلات روابط بين الملل شده است و فضاهاي مجازي به واسطه ماهيت غير قابل كنترل آن، پديده اي است كه به خوبي مي توان از آن به عنوان عنصري استراتژيك و تعيين كننده ياد كرد. پديده اي كه هر روز صفحه جديدي به آن اضافه مي شود و همه عرصه هاي زندگي بشري را تحت تأثير قرار مي دهد. اين ديپلماسي به آينده اي نظر دارد كه در آن ديپلمات به عنوان شخصيت حقيقي يا حقوقي رسما از طريق وب سايت و اي- ميل، استوار نامه خود را ارائه مي دهد و ازهمان طريق به كليه وظايف خود عمل مي كند.

5- ديپلماسي آشكار Open Diplomacy

عبارت ديپلماسي آشكار براي نخستين بار در سال 1965 توسط «دين ادموند گاليون» از اساتيد مدرسه حقوق و ديپلماسي فلچر در دانشگاه تافتز به كار گرفته شد و از شاخص هاي ديپلماسي نوين محسوب مي شود. اين شكل از ديپلماسي، با نفوذ و تأثير در نگرش هاي عامه مردم از طريق وسايل ارتباط جمعي، بر شكل گيري و شاكله افكار عمومي و به دنبال آن سياست خارجي هر كشور تأثير مي گذارد. ديپلماسي آشكار در مقابل ديپلماسي پنهان استفاده مي شود و مي تواند تعامل ميان منافع گروه هاي خصوصي يك كشور با منافع خصوصي در كشور ديگر، گزارش دادن امور خارجي و تأثير آن ها بر سياست هاي داخلي و ارتباط برقرار كردن بين كساني كه به هر نحوي در حوزه هاي ارتباطي فعاليت دارند، مثل ديپلمات ها و نمايندگان خارجي و نهايتاً فرايند هاي ارتباطات ميان فرهنگي را شامل شود. البته اين نوع ديپلماسي بيشتر صفتي است براي بيان ماهيت ديپلماسي. ليكن چون رسانه هاي جمعي به خودي خود باعث حذف ديپلماسي پنهان مي شوند، مي توان اين شكل را هم به عنوان نوعي ديپلماسي تلقي كرد. ديپلماسي آشكار، با نفوذ و تأثير نگرش ها(ايستارها)ي عامه مردم بر شكل گيري و اجراي سياست خارجي سر و كار دارد. اين ديپلماسي، ابعاد رايج روابط بين المللي را درمي نوردد و از ديپلماسي سنتي فراتر مي رود. شكل دادن به افكار عمومي در ساير كشورها، تعامل ميان منافع گروه هاي خصوصي يك كشور با منافع خصوصي در كشوري ديگر، گزارش دادن امور خارجي و تأثير آن ها بر سياست هاي خودي، ارتباط برقرار كردن بين كساني كه كارشان ارتباطاتي است مثل ديپلمات ها و فرستادگان به خارج، و بالاخره فرايندهاي ارتباطات ميان فرهنگي از جمله عناصر اين ديپلماسي است. بر طبق نظر «هانس. ان. تاچ»، نويسنده كتاب «ارتباط با جهان»، ديپلماسي آشكار اين گونه تعريف مي شود:
تلاش هاي رسمي دولتي براي شكل دادن به محيط ارتباطاتي ماوراء بحار كه در آن سياست خارجي (آمريكا) به اجرا در مي آيد به منظور كاستن از درجه بدفهمي و كج فهمي هايي كه روابط آمريكا با ساير كشورها را پيچيده مي كند. در مجموع ديپلماسي آشكار به برنامه هاي دولتي كه هدف آن ها اطلاع رساني و يا نفوذ در افكار عمومي ساير كشورهاست گفته مي شود.

6- ديپلماسي مجازي

«ريچارد سولومون» آن را چنين تعريف مي كند: «ديپلماسي از طريق رسانه هاي الكترونيك. فرايندي كه از طريق آن شخص مي تواند حقيقت را با فرايندي مجازي دريابد.»
ديپلماسي مجازي طبق تعريف موسسه برنامه ديپلماسي مجازي آمريكا منوط مي شود به كاربرد تكنولوژي هاي ارتباطات و اطلاعات در ديپلماسي.
«فرانسيس فوكوياما» در دانشگاه جورج ميسون مي گويد: «اختراع گوتنبرگ، (چاپ) و نتايج اجتماعي آن رابطه بين قدرت و تكنولوژي را تقويت كرد.»

7- ديپلماسي شبكه اي

عبارت است از آميزه اي از ديپلماسي سنتي كه در آن ديپلمات ها با مقامات عالي رتبه و رهبران كار مي كنند و ديپلماسي عمومي كه در آن ديپلمات ها مستقيما با شهروندان خارجي سر و كار دارند. در اين روش از اينترنت استفاده مي شود. مشخصه اصلي آن تعامل است و عكس العمل آني مخاطبين Feed Back مشخصه اين نوع ديپلماسي مي باشد. تكنولوژي و اعتماد از ديگر خصوصيات آن هستند.

8- ديپلماسي ديجيتال

آقاي «ويلسون ديزارد»، مبتكر اصطلاح ديجيتال ديپلماسي، تعريف مشخصي از آن در كتاب خود ندارد و فقط سير تكاملي ديپلماسي عمومي و به كارگيري فناوري ارتباطات و اطلاعات در سياست و تجارت خارجي آمريكا را با تاكيد بر فناوري ديجيتال مورد بررسي قرار داده است. ولي مي تون گفت كه ديپلماسي با طريق اينترنت و فضاي مجازي است.

ماهيت ديپلماسي در عصر ICT

1- ورود فناوري اطلاعات و ارتباطات به عرصه ديپلماسي
2- گسست انحصار اطلاعات روابط خارجي كه قبلا در تصرف دولت و وزارت خارجه بود
3- تماس مقامات عالي رتبه و حذف وزارت خارجه و تشريفات هرمي ديپلماتيك
4- پايان انحصار تماس ها و ملاقات ها و مرگ ملاقات هاي سنتي و رسمي
5- ظهور رقباي جديد
6- در هم ريختن فاصله، زمان و مكان
7- ضرورت شفافيت و پاسخگويي به افكار عمومي
8- موضوعات جديد و تغييرات روز افزون روش ها

منبع: سايت - باشگاه انديشه  
نوذر - نظري

 


مهندسي معكوس

مهندسي معكوس در صنعت، روشي است كه براي بازيابي و تشخيص اجزاي تشكيل دهنده يك كالا يا محصول، به ويژه در صورت عدم دسترسي به طراحي اوليه آن به كار مي رود. براي مثال هنگامي كه يك خودرو به بازار مي آيد رقيبان آن شركت توليدي، مدلي از خودرو را تهيه كرده و آن را جداسازي مي كنند (Disassembling) تا طرز كار و چگونگي ساخت آن را ببينند و از تكنيكهاي آن در توليدات خود استفاده كنند؛ يا در مهندسي راه و ساختمان از طرح پلها و ساختمانهاي قديمي كه هنوز پابرجا باقي مانده است كپي گرفته مي شود و در مورد چگونگي ساخت آنها، مواد اوليه استفاده شده و علل سالم ماندن آن تحقيق مي شود تا در طرحهاي خود براي استحكام بيشتر استفاده كنند.
در بعضي موارد طراحان، شكلي از ايده هايشان را با استفاده از گچ، سفال و... نشان مي دهند (ساخت ماكت) كه نيازي به اندازه گيري دقيق ندارد؛ اين در حاليست كه مدل كامپيوتري (CAD) نياز به اندازه گيري دقيق قسمتهاي مختلف دارد و تا زماني كه اين اندازه ها دقيق نباشند وارد كردن آن در CAD بسيار دشوار و حتي ناممكن است؛ زيرا هيچ تضميني وجود ندارد كه مدل ارائه شده در CAD و مدلهاي ساخته شده بعدي با مدل اوليه مطابقت داشته باشند. مهندسي معكوس راه حلي براي اين مشكل دارد.
مهندسي معكوس در اين حالت مدل فيزيكي يك منبع اطلاعاتي مناسب براي مدل CAD است. در اين حالت با استفاده از ابعاد سه بعدي و اسكنرهاي ليزري و سطح نگارها با در نظر گرفتن ابعاد فيزيكي، جنس ماده تشكيل دهنده و ديگر جنبه ها يك مدل و الگوي پارامتري بدست مي آيد؛ سپس اين مدل به CAD فرستاده مي شود و تغييرات نهايي روي آن انجام مي شود و سپس به دستگاه هاي برش و توليد (CAM) فرستاده مي شود كه CAM اين قسمت فيزيكي را توليد مي كند.
پس مي توان گفت كه مهندسي معكوس با كالا آغاز مي شود و به فرآيند طراحي مي رسد و اين دقيقاً مخالف مسير روش توليد (Statement= PDS Product Definition) است و به همين علت آن را مهندسي معكوس ناميده اند.
به وسيله اين روش بيشترين اطلاعات ممكن درباره ايده هاي مختلف طراحي كه براي توليد يك كالا استفاده مي شود بدست مي آيد. بدين وسيله هم مي توان كالا را دوباره توليد كرد و هم مي توان از ايده هاي مفيد آن براي توليد كالاي جديد استفاده كرد. همين امر باعث شده كه مهندسي معكوس به يكي از شاخه هاي مهم مهندسي تبديل گردد و همواره نگاهها به سوي توليدات وارد شده به بازار جلب شود.
مهندسي معكوس در عرصه فرهنگي
همان گونه كه بسياري از روش هاي علوم تجربي در علوم انساني به كارگرفته شده و اصطلاحات و واژگان اختصاصي و تخصصي آن نيز وارد علوم انساني شده است، مهندسي معكوس نيز در علوم انساني و مباحث فرهنگي به كار گرفته شده و مي شود.
البته بايد دانست همه روش هاي علوم تجربي را همان گونه كه در علوم تجربي به كار مي رود نمي توان در علوم انساني به كار گرفت هرچند كه برخي اين گونه عمل مي كنند و گمان دارند كه انسان نيز كالا و چيزي همانند ماده است؛ از اين رو به كارگيري روش هاي تجربي محض در روان شناسي، مردم شناسي و فرهنگ شناسي و علوم سياسي و اجتماعي، نتوانسته است چنان كه بايد، حقايق را آشكار سازد و راهكارهاي مناسبي به عنوان نظريه در اختيار دانشمندان قرار دهد. اگرچه اين روش ها كمك هايي به علوم انساني كرده ولي هرگز نتوانسته است به عنوان يك روش كامل و بيانگر حقيقت، مورد استفاده قرار گيرد و نتايج خوبي را به بار آورد.
اما اين بدان معنا نيست كه روش هاي علوم تجربي در حوزه علوم انساني و فرهنگي غيركارآمد است و تنها مي بايست از روش هاي عقلاني بهره برد. بنابراين، بهره گيري از روش هاي علوم ديگر در علوم انساني مي تواند مفيد و سازنده باشد به شرط آن كه دانسته شود كه به كارگيري اين روش ها به معناي دست يابي به حقيقت نيست؛ چنان كه برخي بر اين باورند كه روش هاي تجربي به معناي كشف حقيقت و اثبات آن است و روش را برابر با ارزش دانسته و كتابي را با نام روش و ارزش تدوين و منتشر ساخته اند؛ زيرا چنان كه گفته شد، روش هاي تجربي هرچند كه مفيد است ولي هرگز به معناي كشف تمام حقيقت نيست و نمي توان روش را برابر ارزش دانست؛ آن گونه كه گمان شده است.
مهندسي معكوس در عرصه فرهنگي نيز مي تواند به عنوان يك روش مورد استفاده قرار گيرد؛ زيرا ما در مسايل فرهنگي با مجموعه هاي پيچيده اي مواجه هستيم كه طرح كاملي از آن را در اختيار نداريم و لازم است تا با استفاده از روش مهندسي معكوس، طرح آن به دست آيد.
بايد بر اين نكته تاكيد و پافشاري كرد كه مهندسي معكوس به عنوان يك روش قابل تقدير و ارزش گذاري است، ولي بيش از آن ارزش و اعتباري ندارد. به اين معنا كه نمي توان مهندسي معكوس را بد و يا خوب دانست و اين گونه ارزش گذاري كرد؛ زيرا ارزش گذاري مبتني بر توجه به متعلق آن است. به اين معنا كه اگر مهندسي معكوس در كارهاي مفيد و مثبت باشد، عملي ارزشي است و اگر در كارهاي بد مورد بهره برداري قرار گيرد، عملي ضدارزشي است. به عنوان نمونه اگر بخواهيم با مهندسي معكوس درباره يك داروي درماني، اطلاعات و طرحي به دست آوريم و بر اساس آن طرح به توليد انبوه اقدام كنيم كار بسيار مفيد و ارزشي انجام گرفته است ولي اگر با روش مهندسي معكوس، يك افيون و ماده مخدري را طراحي كنيم و جامعه را با خطر افيون ها مواجه كنيم، اين مهندسي معكوس، به اعتبار متعلق آن ضدارزش خواهد بود.

منبع : كيهان,دوشنبه 22 اسفند 1390- شماره 20166
مهندسي معكوس فرهنگي
رضاشريف زاده

 

 


اومانيسم [1]

اصل واژه اومانيسم در لاتين (HOMO)به معناي انسان است. اولين بار در رم، در بحث از انسانيت با عنوان «انسان انساني» در مقابل «انسان الهي» مورد توجه قرار گرفت.
مطابق اين عقيده انسان بايد محور و مدار كائنات و كانون توجهات همه مكاتب و برنانه‏هاي آسماني و زميني باشد. بدين سان، اصالت در همه زمينه‏ها از آن انسان و فهم او خواهد بود. رنه گنون از فلاسفه معاصر در باره اومانيست‌ها مي‏گويد:
«مي‏خواستند همه چيز را به ميزان بشري محدود سازند؛ بشري كه خود غايت و نهايت خود قلمداد شده بود.» [2]
ماكياولي از پيشگامان تز اومانيسم محسوب مي‏شود. وي انسان محوري را جايگزين خدامحوري كرد و براي توجيه مبناي خود استدلال مي‏كرد: درست است كه هدف سياست جلب رضايت خداست، اما در حقيقت هر آنچه «بنده خدا» را راضي و خشنود كند، «خدا» را خشنود كرده است. [3]
با اين بهانه و مبنا، اعمال سياست و حكومت نه براي جلب رضايت خدا، بلكه براي جلب رضايت و خشنودي انسان متمركز شد با اين ترفند، دين مسيحيت از صحنه سياست وحكومت در حاشيه قرار گرفت.
اومانيسم به دو طيف متأله و ملحد تقسيم مي‏شود؛ هر دو طيف اصالت را از آن انسان مي‏دانند، طيف ملحد مانند سارتر، كه معتقدند چون انسان آزاد است و وجود خداوند ملازم با محدوديت خواسته‏هاي انساني است پس خدايي وجود ندارد. شهيد مطهري در اين باره‏مي‏گويد:
«ژان پل سارتر در مقابل اين‌ها مي‏گويد: من به دليل اينكه انسان آزاد است، مي‏گويم پس خدايي نبايد وجود داشته باشد، چون اگر خدايي وجود داشته باشد انسان ديگر نمي‏تواند آزادباشد.» [4] انسان محوري تا جايي پيش رفت كه نه تنها منكر دين آسماني شد، بلكه بشر، مدعي اختراع دين براي خود گرديد. اگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم دين بشري را عرضه داشت و براي آن مناسك خاص قرار داد. [5]
محمد حسن قدردان قراملكي


[1]. .Hamanism
[2]. نقل از: رضا داوري، مجله حوزه و دانشگاه، شماره ? ص ??
[3]. ر. ك. بهاءالدين پازارگاد، تاريخ فلسفه سياسي، ج ?، فصل ماكياولي.
[4]. فلسفه اخلاق، ص ???
[5]. گفتارهاي معنوي، صص ??? و ??? و نيز: ويليام هوردن، راهنماي الهيات پروتستان، ص ??؛ جامعه‏شناسي دين، صص ?? و ???


منبع : مجله حكومت اسلامي - شماره 31

 

 


 

مدرنيسم و پست‌ مدرنيسم

خلاصه: مكاتب مختلف فكري و هنري غرب را در يك تقسيم‌بندي كلي مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد: نخست مدرنيسم (نوگرايي) وديگري پست مدرنيسم (ناباوري به وجود حق مطلق).

مدرنيسم

الف) مفهوم وماهيت

اصطلاح « مدرن‏» از ريشه‏ى لاتين [Modo] اقتباس گرديده است. اين واژه در ساختار اصلى ريشه‏اى خود به مفهوم « به روز بودن‏» و يا « در جريان بودن‏» است. چنين مفاهيم و مضامينى بيان‏گر تمايزى است كه امور و پديده‏هاى مدرن نسبت‏به امور كهنه و قديمى، يا امور به وقوع پيوسته در دوران گذشته دارد. مدرنيسم (1) از نظر لغت به معني امروزي بودن،معاصر بودن،در زمان حال زندگي كردن ، به آخرين مدها ومدل‌ها توجّه‌ كردن ، انديشه ، شخصيّت و يا عمل مدرن؛ وطرفداري از ايده‌ها، عملكردها و يا استانداردهاي مدرن است.(2) مدرنيسم از نظر اصطلاح عبارت است از تلاش براي بازسازي جهان بدون توجه به قوانين الهي.(3)
فرهنگ پيشرفته‏ى واژگان آكسفورد، اصطلاح مدرنيسم را به عنوان « نماد انديشه‏ها و شيوه‏هاى نوينى به كار برده كه جايگزين انديشه‏ها و شيوه‏هاى سنتى گرديده و همه‏ى جوانب و زمينه‏هاى زندگى فردى و اجتماعى انسان غربى ، به ويژه جنبه‏هاى مرتبط با دين ، معرفت دينى ، هنر و زيبايى او را در بر گرفته است.»‏
بنابراين مى‏توان مدرنيسم را عصرى پر شتاب دانست كه شتاب در دگرگونى و تحولات تكنولوژيكى، سرعت در ساير عرصه‏ها را موجب شد. علاوه بر آن نهادهايى مدرن به وجود آمد كه صورت‏هاى اجتماعى جديدى را به همراه خود آورد. اما نكته‏ى مهم آن است كه تمام اين تغييرات و تحولات در عرصه‏ى اجتماعى، اقتصادى و سياسى برگرفته از مبانى معرفتى جديدى است كه مدرنيته نام دارد. به عبارت ديگر مى‏توان مدرنيسم را حاصل بيرونى و نمايش عينى تفكرات و مبانى مدرنى دانست كه تغييرات اساسى خود را از رنسانس به بعد آغاز كرده است.

مدرنيته بعد از عصر روشنگرى (Enlightenment) در اروپا گسترش يافت. در همين دوران بود كه انسان غربى به عقل خود بيشتر اعتماد پيدا كرد؛ البته بايد توجه داشت كه اين اعتماد بيشتر متوجه نوعى عقلانيت صورتگرا (Formalist rationality) بود.شايد بتوان ويژگيهاى اصلى ايدئولوژيهاى مدرن را كه همان ويژگيهاى روشنگرى است، به طور اجمال به شرح زير برشمرد:

1- اعتماد به توانايى عقل انسان و علم براى معالجه بيماريهاى اجتماعى؛
2- تاكيد بد مفاهيمى از قبيل پيشرفت ,(Progress) طبيعت (nature) و تجربه هاى مستقيم (Direct experience)
3- مخالفت آشكار با مذهب؛
4- تجليل طبيعت و پرستش خداى طبيعى؛
5- در قلمرو سياست، دفاع از حقوق طبيعى انسانها؛ بوسيله حكومت قانون و سيستم جلوگيرى از سوء استفاده از قدرت
6- اومانيسم و تبيين جامعه و طبيعت به شكل انسانى يا انسان انسان انگارى طبيعت (Antropomorphism)
7- تكيه عمده بر روش شناسى تجربى و حسى در مقابل روش شناسى قياسى و فلسفى
8- پوزيتيويسم به عنوان متدلوژى مدرنيسم

علاوه بر شاخصها و ويژگيهاى فوق الذكر مدرنيسم به عنوان يك رويكرد تاريخى داراى ويژگيهاى مختلفى در زمينه فلسفه، فرهنگ، اقتصاد، سياست، جامعه شناسى و... مى باشد؛ براى مثال يكى از ويژگيهاى مدرنيسم در زمينه اقتصاد فوردگرايى (fordism) N در جامعه شناسى، گذار از سنت به تجدد و ايجاد جامعه صنعتى، در فرهنگ، نوعى نخبه گرايى (elitism) در فلسفه، نوعى ماترياليسم (materialism) يا مادى گرايى و طبيعت گرايى (naturalism) و دنيا گرايى (Secularism) و در علم نوعى رويكرد مكانيكى (mechanistic) نسبت به علم مى باشد.

مهمترين ويژگيها و پايه هاى اساسى مدرنيسم؛ اومانيسم، سكولاريسم، پوزيتويسم و راسيوناليسم مى باشد كه بيشترين نقش را در تكوين و تكامل ايدئولوژى مدرنيسم داشته اند.

ب)زمينه‌هاي ظهور
برخي از زمينه‌هاي ظهور مدرنيسم عبارت‌اند از:
اول – گسترش صنعت چاپ: كه به پيدايش وگسترش انديشه‌هاي نو و‌بالندگي تمدن بشري كمك شاياني نمود.
دوم – گسترش جهانگردي : اين صنعت كه در سده‌هاي اخير سبب انتقال علوم و دستاوردها مسلمانان و ديگر تمدن‌هاي بشري به غرب گرديد.
سوم – اختراع روش تحقيق و ابداع : كه به گسترش مرزهاي دانش انجاميد كه در كنار دو عامل قبل،منجر به گسترش ابداعات و اختراعات گرديد.
چهارم- احساس نياز : در استثمار جهان سوم كه زمينه‌ساز اختراعاتي چون خودرو ، هواپيما ، كشتي‌هاي پيشرفته و... گرديد.

ج) شاخص‌ها

شاخص‌هاي مدرنيسم عبارت‌اند از:

- شيوه‌اي نو وكارآمد براي مطالعه وتحقيق در امر طبيعت (مبتني بر مشاهده،تجربه و آزمايش)
- فنّ‌آوري‌هاي ماشيني نو
- شيوه‌هاي نو در توليد صنعتي
- بالا رفتن سطح زندگي مادي
- اقتصاد سرمايه‌داري و بازار آزاد
- مردم سالاري ليبرال و غير ديني
- فرهنگ عمدتاً دنيوي واين جهان (سكولاريسم)
- فردگرايي
- عقل‌گرايي وتحقيق وبرنامه‌ريزي عقلاني (قائل به عقل جزئي،استدلال‌گر وابزاري)
- انسان‌گرايي (اومانيسم)(4)

د) نقد

اوّل – انكار بديهي‌ترين اصل عقلي: برخي از طرفداران مدرنيسم به رغم تأكيد بر عقلانيت، بديهي‌ترين اصل عقلي را كه وجود خدا باشد.
دوم- تفرعن انسان: تأكيد مدرنيسم بر انسان و آزادي او بدون در نظر گرفتن بنده بودن انسان‌ها در پيشگاه الهي سبب شده است عده‌اي از مدعيان مدرنيسم،هواي نفس خود را خداي خود قرار دهند ودر عين داشتن علم،گمراه گردند وخود را ليبرال (آزاد از تكاليف الهي) قلمداد كنند.(5)
سوم- دين‌ستيزي: با جداسازي دين از سياست،مسائل اجرايي دين غير قابل اجرا وبا اعلام ناتواني علم از بررسي قضاياي اخلاقي وماوراي طبيعت،اين‌ گونه قضايا غير علمي تلقي مي‌گردد واعتبار آنها را در اذهان مردم زير سؤال رفته وخواسته يا ناخواسته بر بي‌اعتقادي در جامعه دامن زده مي‌شود.(6)

پست مدرنيسم

الف) مفهوم وماهيت

پست مدرنيسم از نظر لغت عبارت است از معرفي مجدّد عناصر سنتي يا اصيل در شيوه و روش و يا دگرگون ساختن شيوه‌ها و عملكردهاي مدرن به پيشرفته‌تر.(7) پست مدرنيسم در اصطلاح به معناي ناباوري به وجود حق مطلق مي‌باشد.(8)

ب) زمينه‌هاي ظهور

پيشرفت سريع مدرنيسم و مادي‌گري در دهه‌هاي اخير، بسياري از متفكران غرب را به تأمل واداشت. آشكار شدن مضرّات زيست‌محيطي واخلاقي مدرنيسم غربي نيز بر دامن? اين انتقادات افزود وعده‌اي از متفكران غربي بر گزينش جنبه‌هاي بهتر مدرنيسم و يا ورود جنبه‌هاي اصيل و سنتي در آن تأكيد ورزيدند. اين گونه نگرش از دهه 1960 م. به بعد، به نام «پست مدرنيسم» مشهور شد.(9)

ج)شاخص‌ها

الف- ناباوري به معناي قطعي و نهايي رخدادها، فرهنگ و متن‌ها. (10)
ب- نفي صريح ارزش‌هايي كه در سده‌هاي اخير بر انديشه، فرهنگ و هنرغرب مسلّط بود.
ج-داشتن ديدگاه‌هاي نقادانه، بنياد ستيزانه وقدرت ستيزانه. (11)
د- اكتفا به دولت حداقلي .(سياست خارجي،ادار? ارتش ونيروهاي امنيتي وسياسي وپولي)
ه‍- هر پديده‌اي حتي فرهنگ و دين يك وجود سياسي هم دارد.

د) نقد

تفكر پست مدرنيسمي از جنبه‌هاي ذيل قابل نقد است:
الف – شك زياد: پست مدرنيسم به واسط? شك زياد در همه چيز،ازاصول ثابتي برخوردار نيست. به عنوان مثال،برخي محققان فكر مي‌كنند كه پست مدرنيسم ضد دين است وبرخي فكر مي‌كنند كه امكان بازسازي دين را فراهم مي‌سازد.(12)
ب- نسبي‌گرايي: به عقيد? پست مدرنيسم هيچ ديدگاهي حق مطلق نيست. به نظر آنان اگر كسي پديده‌اي نظير فساد اخلاقي در غرب را زشت ديد وديگري آن را زيبا ديد، هر دو محق هستند وهيچ يك بر ديگري برتري ندارند.(13)

پي نوشتها:

1) Modernism
2) Microsoft Bookshelf 1998 "Modernism".
3) Ibid "Bryan Appleyyard" (b.1951) With a few chanqes.
4) اقتراح،نقد ونظر،م. ملكيان،شمار? 19 – 20 (تابستان و پاييز 1378)،ص 4-25. (با اندكي اضافه)
5) غرب‌شناسي، انقلاب اسلامي وريشه‌هاي آن،حميد پارسانيا،ص 232-271 (با اندكي اضافات).
6) همان ،ص 232 – 271.
7) Microsoft book shelf 1998, "Postmodernism"
8) Ibid, Blizabeth Wilson (b.1936), Whit some changes.
9) Ibid, Robert Hewison (b.1943), "Postmodernism"
10)مدرنيته: مدرنيته وانديش? انتقادي، بابك احمدي،ج 1،ص 256.
11)«مدرنيته،پست مدرنيته وتمدن غرب به نگاه نو»،عبدالحسين آذرنگ،ش 35، ص 48.
12) غرب‌شناسي،انقلاب اسلامي وريشه‌هاي آن،ص 158.
13) همان،ص 159.

منبع : پژوهشكده باقر العلوم (عليه السلام)

برچسب ها:

ارسال نظر