صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtSFF0aVJzcm04WDglM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - خاطرات
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
فهرست موضوعي
پربازديــدها
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>جنوب
نويسنده:
امتياز به مطلب:
/0
1393/11/20
بازديد: 14071

خاطرات راهيان نور

كلاس شلمچه
چه كنم ديگه؟ منم دلم خوشه به اين يه مشت خاك. چه‌قدر خوب شد اين خاك‌ها رو آوردم. خاك نيست تربته. اون روز كه منم مي‌خواستم مثل بقيه‌ي بچه‌ها يه مشت خاك تبركي از شلمچه بردارم نزديك بود شيطون گولم بزنه و از ترس اين‌كه كلاسم پايين بياد، دستام رو خاكي نكنم... من از شلمچه چيزي نمي‌دونستم... من كه خيلي چيزي يادم نمي‌آمد، اما داداشم مي‌گه وقتي جنگ شروع شد، بابا همه‌ي ما رو فرستاد آمريكا بعدش هم خودش اومد اون‌جا...
وقتي رفتيم شلمچه خيلي از بچه‌ها از حال و هوش رفتن... زيارت عاشورا خوانديم و بعد همه‌ي بچه‌ها از خاك اون‌جا تبركي برداشتن. منم مي‌خواستم بردارم ولي يه دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره‌ام مي‌كنند؟ ولي وقتي ياد اون‌جايي افتادم كه مي‌گفتن فقط چهارصد شهيد رو يه جا از زمينش بيرون آوردن، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش كردم. افتادم رو خاك‌ها، يه پلاستيك كه توش خوراكي بود از ته كيفم بيرون آوردم. خوراكي‌هايش را ريختم بيرون. دو سه تا مشت برداشتم و ريختم توي پلاستيك. بعد هم كه از جنوب برگشتم فكر اون‌جا دست از سرم برنمي‌داشت. پيش خودم مي‌گفتم: «ما كجا و جبهه كجا؟» اگر خدا قبول كند حالا ديگه عوض شدم. حالا وقتي كه دلم مي‌گيره و مي‌خوام به خاطر گذشته‌ها استغفار كنم. مي‌روم توي اتاقم و چفيه‌اي كه قبلاً به جاي روسري‌ام استفاده مي‌كردم و موهايم از زيرش بيرون مي‌ريخت رو باز مي‌كنم و تربت شلمچه رو مي‌ريزم روش، زيارت عاشورا مي‌خوانم و از خدا مي‌خواهم مرا ببخشد و پيش شهدا روسفيدم كند.
هروقت مي‌روم تا با تربت شلمچه و چفيه‌ام خلوت كنم، مادر مي‌پرسد كجا مي‌روي؟ منم مي‌گم مي‌رم درس بخوانم. به خدا دروغ نمي‌گم... من مي‌روم توي كلاس چفيه و از معلم شلمچه درس مي‌گيرم... كم‌كم دارم بچه‌هاي كلاس رو عادت مي‌دم كه ديگه منو پريوش صدا نكنن. به بچه‌ها گفتم به من بگن زينب...
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 42
 
راوي: زينب بابايي
 
 
يكي از خانم‌ها كه دانشجوي پزشكي در شهر تهران بود، با اصرار همكلاسي‌هاي خود به اردوي زيارتي شهداي جنوب آمد. خودش تمايل زيادي نداشت. با اين‌كه بچه‌ها تحت تأثير فضاي مناطق عملياتي قرار گرفته بودند، اما او به همه چيز بي‌اعتنا بود و اين بي‌اعتنايي را در عمل نشان مي‌داد.
بعضي از بچه‌ها قصد داشتند، به رفتار او اعتراض كنند. اما من نگذاشتم. سفر به پايان رسيد. مدت‌ها گذشت. يك روز يك خانم چادري را در حياط دانشگاه ديدم. نشناختمش. خودش را معرفي كرد. همان دختري بود كه در منطقه آن‌طور رفتار مي‌كرد.
لب به سخن گشود: «بعد از اين‌كه از منطقه برگشتيم، تصميم گرفتم چادر سر كنم. بعد از شهادت دايي‌ام مادرم 6 سال به من اصرار كرد، نپذيرفتم. بعد از سفر جنوب وقتي مادرم مرا با چادر ديد بغلم كرد و از خوشحالي چند دقيقه فقط گريه كرد. مادرم پرسيد: «آن‌جا چي به تو گفتند كه از حرف من بيشتر تأثير داشت؟
اســـــــرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 22
 
راوي: رضادادپور
 
سلام، حالت چه‌طور است. اين روزها هوايت را كرده‌ام. مي‌دانم خوبي، ولي نمي‌دانم چرا تو و دوستانت حالي از من نمي‌پرسيد؟ ما هم به لطف شما خوبيم. هنوز هم خيلي با شما غريبه نشده‌ايم. ديروز آمده بودم سر مزارت، حسين هم آمده بود. خيلي حرف زديم. حسين قطره قطره آب مي‌شد و مي‌ريخت روي قبرت.
خيلي از شما شاكي بود. پاي مصنوعي‌اش را گرفته بود توي دستش و در حالي‌كه اشك مي‌ريخت، رو به عكس دسته‌جمعي شما نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: «يا پاي خودم را پس بدهيد يا مرا با خود....»
بچه‌هاي پايگاه خيلي از شما گله دارند. حق هم دارند، چون اگر شما هم مثل همه‌ي آدم‌هايي كه مردند و رفتند، مي‌مرديد خيالي نبود، ولي اين‌جا همه باور دارند شما زنده‌ايد. پس دور از انصاف است سالي يك‌بار هم شده سري به ما نزنيد. داداش! يادت هست گفته بودي از جبهه برايت چند تركش و پوكه مي‌آورم. بابا! اي وا... اصلاً فكر نمي‌كردم يادت بماند، ولي وقتي ساك و بقيه‌ي وسايلت را به خانه آوردند، اول چيزي كه حواسم را به خودش جلب كرد همان تركش و پوكه بود.
شب عيد از طرف مدرسه آمده بوديم شلمچه، عجب جايي بود. در آن‌جا احساس مي‌كردم خيلي به شما نزديك هستم. بچه‌ها هركس مشغول به كاري بودند. يكي نامه مي‌نوشت، يكي دعا مي‌خواند، يكي.... من هم براي شما نامه نوشتم و انداختم توي شط. اميدوارم كه به دستتان برسد و جوابش را به من بدهيد. منتظر مي‌مانم.
به اروندكنار كه رسيديم دنيا توي سرم خراب شد. هنوز يك ربع نمي‌شد كه رسيده بوديم، يكي از بچه‌ها كه نابينا هم بود افتاد روي خاك و شروع كرد به گريه كردن. خودش مي‌گفت كه هيچ‌وقت پدرش را نديده است، ولي دوست دارد كه حتي يك‌بار هم كه شده با او از نزديك حرف بزند و به صورتش نگاه كند. مي‌گفت پدرش را كنار اروند ديده است و با او صحبت كرده است. خيلي به او حسودي كردم. او با اين‌كه چشم نداشت، توانسته بود پدرش را ببيند، اما من با اين‌كه چشم داشتم نتوانسته بودم شما را ببينم.
ياد دخترت مرواريد افتادم. خيلي باهوش است، تو را مي‌شناسد، حتي عكس‌هاي دوران بچگي‌ات را هم مي‌داند. اين چه سري است خدا مي‌داند!
خلاصه، خيلي حرف زدم. نمي‌خواهم زياد مزاحمت شوم. كم‌كم دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه شما آسماني‌ها وقت اين را نداريد كه به زمين بياييد و حرف من را گوش دهيد. خدا كند دستم به پاي شما كه به دامن انبيا چنگ زديد، برسد.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
راوي: عبدالرضا عباس پور
 
 
در ايام عيد نوروز سال 1381 مصادف با محرم و ايام عزاداري سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) براي برگزاري شب خاطره در مقر شهيد جعفري، اردوگاه بسيجيان يزد، دعوت شدم شب خاطره به ياد ماندني، با شور و حال خاصي برگزار شد. همه جمعيت كه خواهران و برادران پيش‌دانشگاهي و دانشجو بودند با شنيدن خاطرات شهدا اشك مي‌ريختند و ناله مي‌كردند. در پايان وقتي حسينيه را ترك مي‌كردم، خواهر جواني به بنده گفتند كه سوالي دارم، گفتم: بفرماييد، گفت: من هم پدرم و هم مادرم مسلمان و مؤمن هستند ولي به شهدا شك دارم ذهنم نمي‌تواند شهدا را باور كند امشب نگاه مي‌كردم ديدم همه گريه مي‌كنند، ولي من هرچه التماس به چشمان خود كردم اشكم جاري نشد. عرض كردم،‌ كه شهدا نياز به اشك ريختن ندارند. گفت: چكار كنم كه دل من شهدا را باور كند؟ من چند خاطره واقعي از شهدا و زندگي بچه‌ها در جنگ براي او نقل كردم يك مرتبه بغض او تركيد و با صداي بلند گريه كرد. چون وقت گذشته بود، گفتم: بقيه مطلب را فردا از شهدا گوش كن. صبح به عنوان راوي با كاروان آن‌ها به زيارت قتلگاه شهدا در طلائيه رفتيم و بعد عازم شهداي هويزه شديم، بعد از صحبت و توجيه منطقه خداحافظي كردم كه به اهواز برگردم. برادر مصون مسئول كاروان گفت: حاجي خواهري با شما كار دارد. نگاه كردم ديدم همان خواهري است كه شب گذشته اظهار شك و ترديد در شهدا مي‌نمود، گفتم: بفرماييد با گريه و حالت معنوي خاصي گفت: «حاجي جواب را گرفتم و يقين پيدا كردم و رفت!؟»
منبع: كتاب راه ناتمام   -  صفحه: 31
 
 
در بعد از ظهر يكي از روزهاي نوروز 1380 گروهي از فرزندان شاهد دبيرستان دخترانه‌ي شهرستان ساري از استان مازندران براي بازديد مناطق عملياتي جنوب وارد منطقه‌ي عملياتي والفجر 8 (اروندرود) شدند و درخواست كردند كه نماز جماعت مغرب و عشا را در محمل يادمان شهداي گمنام باشند.
برادران لشگر 25 كربلا درخواست آن‌ها را پذيرفتند. بعد از اقامه‌ي نماز جماعت مغرب و عشا در حسينيه‌ي صحرايي لشگر، من طبق معمول براي عرض خيرمقدم و چند دقيقه صحبت پشت ميكروفون قرار گرفتم. از همان ابتداي مراسم صداي گريه و ضجه‌ي فرزندان شهدا بلند شد و يك وضع عجيبي به وجود آمد.
چند نفر به سمت اروندرود رفتند. صحبتم را قطع كردم. پزشك همراه ما كه خودش هم از فرزندان شهدا بود، ضمن اعتراض به من گفت: اجازه بدهيد من آن‌ها را ساكت كنم. گفتم: بفرماييد. هنوز بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم ايشان تمام نشده بود كه بغضش تركيد و صداي هق‌هق گريه‌اش فضاي حسينيه را پر كرد و وضع بدتر شد.
خيلي نگران شديم و با توسل به ائمه‌ي معصومين بچه‌ها ساكت شدند. ساعتي بعد هديه‌ي ناقابلي تقديم آن‌ها كرديم و آن‌‌ها منطقه را ترك كردند. در همان شب با حالتي مضطرب و نگران در اين فكر بودم كه چرا اين‌طور شد. به راستي وظيفه‌ي ما موقع حضور يادگاران شهدا در مشهد شهيدان چيست؟
در نهايت براي تعيين تكليف متوسل به شهدا شدم. در همان شب شهيد بزرگواري به خوابم آمد و فرمود: «هروقت فرزندان ما به اين‌جا آمدند، شما چيزي نگوييد. فقط امكانات را آماده كنيد و در اختيارشان بگذاريد و اجازه بدهيد خودشان برنامه داشته باشند. از آن روز به بعد برنامه را خود فرزندان شهيد اجرا كردند.
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 51
 
راوي: غلام رضا احمدي
 
 
در يكي از روزهاي بهمن ماه توفيق حضور در منطقه طلائيه به عنوان راوي همراه دانشجويان فردوسي مشهد و خواجه نصير تهران حاصل گرديد. در حالي كه آن سال جاده بين طلائيه جديد و قديم (12 كيلومتر) آب گرفتگي داشت و به سختي مي‌شد به قتلگاه شهدا رسيد، دانشجويان با عشق و علاقه دل به دريا زدند و با گذشتن از آب كه با حدود يك متر ارتفاع به روي جاده آمده بود، به قتلگاه شهدا و معراج رسيدند. برنامه توجيه مناطق و ذكر خاطرات انجام شده و سپس با هماهنگي كفن يكي از شهداي تفحص شده را باز كردم كه احساس باور و يقين كنند اين‌ها شهيد هستند و نمايشگاه و دكور نيست.
جمجمه‌ي شهيد را در دست گرفتم و از دانشجويان دانشگاه فردوسي خواستم يكي به نمايندگي از آن‌ها بيايد و جمجمه‌ي شهيد را لمس كند و بو كند و به ديگران بگويد چه خبر است! برادري آمد جمجمه را گرفته و شروع به بو كردن آن نمود فرياد زد و از هوش رفت و او را به هوش آوردند گفتم بگو چه خبر است؟ فرياد زد بوي بهشت را حس مي‌كنم بوي حضرت زهرا (س) و دوباره از هوش رفت. گفتم يكي از برادران دانشگاه خواجه نصير بيايد و بگويد چه خبر است؟ برادر جواني حدود 24 ساله بلند شد جمجمه را لمس كرد و بو نمود و سؤال كرد آيا به آن‌ها عطر يا گلاب پاشيده‌اند؟ گفتم نه بنده خدا اين بوي خود شهداست و نه تنها استخوان‌ها بلكه خاكي كه در آن مدفون بودند هم معطر شده است! تا اين را گفتم ضجه زد و شروع به گريه كردن با صداي بلند نمود گفتم چه شده است؟ چرا حرفي نمي‌زني؟
گفت:‌ من اين‌ها را باور داشتم، آمده بودم جلوي جمعيت تو را مسخره كنم. مگر مي‌شود استخوان ها 15 سال بعد از شهادت بوي خوش بدهند؟ ولي وقتي جمجمه‌ي شهيد را بو كردم حس ديگري به من دست داد و حالا از خودم خجالت مي‌كشم ولي بوي بد من همه جا را گرفته است و شهيد 15 سال بعد از شهادت بوي خوشي دارد كه همه را مست مي‌كند.
منبع: كتاب خاك وخاطره
راوي: محمدامين پورركني
 
 
من بيگانه بودم با تاروپود سفيدش، با سربندهاي سبز و قرمزش، با كلاه و پوتين، با قمقمه‌ي شرمنده از عطشش. من زير باران، توي خيابان‌هاي نمناك اين شهر به شعارها‌يشان خنديدم. گوش‌هايم پر بود از اين‌كه: «دم از عشق علي مي‌زنند».
اما حالا اين‌جا سكوي پرواز «هويزه» است. رو‌به‌روي من معبد تنهايي «حسين علم الهدي» است. سرم بلند نمي‌شود. چشم‌هايم را به خاك دوخته‌اند. فشار سنگين دقايق را روي قفسه‌ي سينه‌ام احساس مي‌كنم و قلبم تير مي‌كشد. مي‌بينم سياهي خلوت و تاريكش را، روشنايي نگاهش، اميد خونين پايان ناپذيرش.
مي‌شنوم صداي پوتين‌هاي خسته‌اش، انگار خاك سال‌هاست كه اين آهنگ را نجوا مي‌كند. خدايا! من دوباره گم شدم، اصلاً من هميشه گم شده‌ام! به فرشته‌ها بگو تنهايمان بگذارند. مي‌خواهم تنهاي تنها با خودت حرف بزنم: من رفتم شلمچه. آهنگ محزونش، صداي رگبار و غرش تانك بود. طنين يا زهرا، تمامي وجودم را به لرزه انداخت. من گريه نكردم. من چادر مشكي آغشته به خاك و خون را ديدم. من زارزار يك قلب بي‌پناه را شنيدم ولي گريه نكردم.
من از خود خسته‌ام، از چاره‌انديشي و نگراني، از ادامه‌ي راه، من فقط براي تو اعتراف مي‌كنم، همراه هميشگي‌ام! من توي طلاييه مي‌خواستم بدون كفش راه بروم ولي جوراب نداشتم! من توي دهلاويه مي‌خواستم بپرم ولي بال نداشتم. مي‌خواستم آدم باشم ولي... من خيلي بدم، خيلي بد؟! احساس مي‌كنم به بي‌دردي رسيده‌ام و بي‌دردي بد دردي است. چرا؟ با كدامين اشتباه؟ مرا تو آوردي اين‌جا ولي دارم دست خالي برمي‌گردم. تو مرا آوردي. تمام آدم‌هاي خوبت را رديف كردي و گفتي من دارم، من خوب فراوان دارم. تو كجاي كاري؟ چمران، علم الهدي، مهدي باكري، سيد مرتضي و... نشانم دادي و گفتي : تو هم بيا اين در براي تو هم گشوده است.
اگر بيايي در باز است و اگر نيايي حق بي‌نياز است.
نمي‌دانم اين مكر آوردي و يا به لطف خواندي؟ مي‌خواستي آدمم كني يا اتمام حجت كرده باشي؟ تو چمران داري ولي اين همه در خيال من نمي‌گنجد... من تنگ غروب شلمچه يادم رفت، من همه چيز يادم رفت....
الهي، به غربت علم الهدي تطهيرم كن!
به زلالي چمران پيدايم كن!
و به قلم آويني هرگز از من روي برمگردان!
منبع: ماهنامه سبزسرخ
راوي: سميه لطفي دانشجوي دانشكده ي علوم پزشكي ساري سفر راهيان نور 84
 
 
شهيد حسني از دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان بود. او توي يكي از مناطق عملياتي فرمانده‌ي محور بود. در همان روز بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. شدت انفجار، به حدي بود كه از بدنش فقط سر و دو پا باقي ماند.
بعد از جنگ توي شلمچه عكسي از بدن سوخته‌ي او، براي مشاهده‌ي بازديدكنندگان نصب شد. بيش از چهارهزار نامه از طرف زائران شلمچه براي آن شهيد نوشته شد. دختر خانمي نوشته بود: «من يك جوان رپي هستم، اهل نماز نيستم، چادر را براي اولين بار در اين سفر به سر كردم... رپ بودم اما ديگر نيستم. به شهيدان قول دادم كه انشا‌الله نمازم ترك نشود و چادرم را برندارم....
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 20
راوي: مرحوم حجه الاسلام شيخ عبدالله ضابط
 
 
وارد خوزستان كه شدم، احساس كردم مي‌توانم برادر شهيدم را زيارت كنم تا اين‌كه ديشب او به خوابم آمد.
در خواب، او در كنار مقام معظم رهبري ايستاده بود. از برادرم _ كه چند سال پيش پاره‌هاي پيكرش را گروه تفحص پيدا كرده بودند، پرسيدم: «مگر تو شهيد نشدي؟ پس براي چه دوباره آمدي؟» برادرم با لبخند گفت: «بله حق با توست ولي كار ما هنوز تمام نشده. وقتي ديدم كه رهبرمان ياور مي‌خواهد، آمدم تا در كنارش باشم».
از خواب كه بيدار شدم به خودم گفتم: «شهدا با استخوان‌هاي درهم شكسته و نيم سوخته‌شان هم حاضر نيستند اسلام را تنها بگذارند... ولي ما چه‌طور؟...»
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 12
 
راوي: مريم خواجوي
 
 
به همراه تعدادي از برادران و خواهران دانشگاه علوم پزشكي كاشان، براي بازديد از منطقه عمليات خيبر در خاك طلائيه عازم شدم. بعد از شرح عمليات، توضيح منطقه، خاطرات عمليات خيبر و تفحص شهدا، خاك طلائيه كه شهدا را در آن تفحص كرده بودند و به صورت دسته‌بندي به زائران هديه مي‌كردند، بين دانشجويان تقسيم كرديم، در حين تقسيم برادر دانشجويي بسته خاك را گرفته و به طرفي پرتاب نمود و گفت:«جمع كنيد مگر اين خاك چه دار كه من آن را به عنوان تبرك ببرم؟» هيچ‌كس حرفي نزد من با كارواني عازم شهداي هويزه و سپس اهواز شدم و آن كاروان عازم خرمشهر شد. يك روز بعد مسئول بسيج دانشجويي، به محل كار من مراجعه نمود و درخواست كرد يك بار ديگر كاروان انها را به طلائيه ببرم، سوال كردم جريان چيست من چندين سال توفيق خدمت به كاروانها را دارم ولي اولين بار است كه يك كاروان دوباره مي‌خواهد از طلائيه بازديد كند، گفت: برويم در منطقه تعريف مي‌كنيم.اصرار كردم گفت:«بعد از اينكه از شما جدا شديم شب در خرمشهر اسكان داشتيم در اخر شب كه همه در حال استراحت بودند، ما سه چهار نفر از برادران بسيج مشغول برنامه‌ريزي روز بعد بوديم كه ديديم برادري با وحشت و اضطراب و فرياد از خواب پريد، دست و پاي او را گرفتيم و آرام كرديم. گفتيم:«چه شده است؟» گفت:«بياد مرا دوباره به طلائيه ببريد، گفتيم :«امروز كه رفتيم براي چه مي‌خواهي دوباره به زيارت طلائيه بروي؟» گفت:«در خواب ديدم كسي به من گفت:«كه كي گفته است بيايي روي خون ما پا بگذاري و ما را مسخره مي‌كني چرا امروز ما را مسخره كردي؟ حالا اگر مرا به طلائيه نبريد، من به كاشان نخواهم آمد، دوباره همراه آنها عازم طلائيه شديم ولي اين بار، بعد از كانال پنجاه متري با سينه‌خيز به طرف قتلگاه شهداء رفتند و ساعتي را در كنار شهدا گمنام ضجه زدند و آشتي كردند.
منبع: كتاب راه ناتمام   -  صفحه: 39
 
كاروان زيارتي خواهران دانش‌آموز يزد موقع بازگشت از مناطق عملياتي جنوب بدون هماهنگي به پادگان آموزشي آباده رفت؛ تا كمي استراحت كنند. با آن‌كه هيچ‌كس از اين تصميم اطلاع نداشت اما هنگام ورود به پادگان متوجه شديم كاركنان آن‌جا آمادگي قبلي داشته‌اند. همه چيز براي پذيرايي آماده بود. حتي پاسدارها وسربازها به استقبال آمدند و پتويي را هم جلوي پاي زائران پهن كرده بودند.
 
آن‌ها از خواهران دانش‌آموز خواستند تا موقع ورود با كفش از روي پتو رد شوند. مي‌گفتند: «دستور سردار فتوحي است». به نزد سردار رفتيم و با اصرار از ايشان علت را جويا شديم. ايشان به ناچار گفتند: «ديشب توي خواب مهمانان بزرگواري را ديدم كه از زيارت كربلا و از پيش حضرت زهرا (س) آمدند. در خواب از من خواستند قدر قدم آنان را بدانم و به استقبالشان بروم» يكي پرسيد: «سردار اين پتو را ديگر براي چي پهن كرديد؟ آقاي فتوحي سرش را پايين انداخت. صورتش قرمز شده بود، با ناراحتي گفت: «پتو مال خودم است مي‌خواهم از خاك پاك زائران كربلا متبرك شود».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 16
 
 
من ژاكلين ذكرياي‌ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشد. هجده سال سن دارم و در حال حاضر نيز پس از اين‌كه ديپلم گرفتم، در كنكور شركت كردم. من از يك خانواده‌ي مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات كمي دارم.
وقتي وارد دبيرستان شدم، از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه برمي‌گشت به فرهنگ زندگيمان. توي كلاس ما دختري بود به اسم مريم كه حافظ هجده جز قرآن مجيد بود؛ بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي‌خواستم هر طوري كه شده با او دوست شوم.
... آن روز سه‌شنبه بود و توي نمازخانه‌ي مدرسه‌مان دعاي توسل برگزار مي‌شد. من توي حيات مدرسه داشتم قدم مي‌زدم كه ناگهان كسي از پشت‌سر چشمانم را گرفت. دست‌هايش را كه از چشمانم برداشت، از تعجب خشكم زد. بله! مريم بود و كه اظهار محبت و دوستي مي‌كرد.
او پيشنهاد كرد كه با هم به دعاي توسل برويم. اول برايم عجيب بود ولي خودم هم خيلي مايل بودم. من كه چيزي بلند نبودم، نشستم يك گوشه ولي ناخواسته از چشمانم اشك سرازير شد. از آن روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي‌رفتيم چون مسير ما يكي بود. هر روز چيز بيشتري ياد مي‌گرفتم. اولين چيزي هم كه آموختم، حجاب بود. با راهنمايي‌هاي او به فكر افتادم كه در مورد دين اسلام مطالعه و تحقيق بيشتري بكنم.
هر روز كه مي‌گذشت بيش از پيش به اسلام علاقه‌مند مي‌شدم. مريم همراه كتاب‌هاي اسلامي، عكس شهدا و وصيت‌نامه‌هايشان را هم مي‌آورد و با هم مي‌خوانديم. مي‌توانم بگويم كه هر هفته با شش شهيد آشنا مي‌شدم.
... اواخر اسفند ماه 1377 بود كه براي سفر به جنوب ثبت‌نام مي‌كردند. مدتي بود كه يكي از كليه‌هايم به شدت عفونت كرده بود و حتماً بايد عمل مي‌شد. مريم خيلي اصرار كرد كه همراه آن‌ها به منطقه‌ي جنگي بروم. به پدر و مادرم گفتم ولي آن‌ها مخالفت كردند. دو روز اعتصاب غذا كردم و روز 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود كه يادم افتاد دعاي توسل بخوانم. شروع كردم به خواندن، نمي‌دانم در كدام قسمت دعا بود كه خوابم برد! در خواب ديدم در بياباني برهوت ايستاده‌ام، دم غروب بود. مردي به طرفم آمد و گفت:‌ « زهرا بيا... بيا... مي‌خواهم چيزي نشانت دهم. » راه افتادم دنبالش. در نقطه‌اي از زمين چاله‌اي بود كه اشاره كرد به آن داخل شوم. آن پايين جاي عجيبي بود. يك سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از آن‌ها نور آبي‌ رنگ مي‌تراويد؛ پر از عكس شهدا و آخر آن‌ها هم يك عكس از آقا سيدعلي خامنه‌اي مولا و سرورم بود. آقا هم شروع كرد به حرف زدن؛ فرمود: « شهدا يك سوزي داشتند كه همين سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند. مثل شهيد جهان‌آرا، همت، باكري و علمدار... » پرسيدم:‌ «‌علمدار كيست؟» چون اسمش به گوشه نخورده بود، آقا فرمود: « علمدار هماني است كه پيش تو است؛ هماني كه ضمانت تو را كرد كه بتواني به جنوب بيايي. »
از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي‌خورم كه بگذاري به جنوب بروم؛ او هم اجازه داد. هنگام ثبت‌نام براي سفر، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفي كردم. اول فروردين 78 همراه بسيجيان، عازم جنوب شديم. نوار شهيد علمدار را از نوار فروشي كنار حرم امام خميني (ره) خريدم و هر چه بيشتر اين نوار را گوش مي‌دادم، بيشتر متوجه مي‌شدم كه آقا چي مي‌گفت. در طي ده روز سفري كه داشتيم، تازه فهميدم اسلام چه دين شيريني است. وقتي بچه‌ها نماز جماعت مي‌خواندند، من يك كنار مي‌نشستم. زانوهايم را بغل مي‌گرفتم و به حال بد خودم گريه مي‌كردم. به شلمچه كه رسيديم، خيلي باصفا بود. نگفتم، مريم خواهر سه شهيد است. دو تا از برادرهايش در شلمچه عمليات كربلاي 5 شهيد شدند. با او رفتم گوشه‌اي نشستم و او شروع كرد به خواندن زيارت عاشورا. يك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و دارند زيارت عاشورا مي‌خوانند.
آن جا بود كه حالم خيلي منقلب شد و از هوش رفتم. فرداي آن روز، عيدقربان، قرار بود آقاي خامنه‌اي به شلمچه بيايد و نماز عيد را بخوانند و ما هم رفتيم. ساعت حدود 5/11 بود كه آقا آمد. چه خبر شد شلمچه! همه بي‌اختيار گريه مي‌كردند. با ديدن آقا تمام نگراني‌ام به آرامش تبديل شد. هنگامي كه خواست برود، دوباره همه‌ي غم‌هاي عالم بر جانم نشست. آقا داشت مي‌رفت و دل‌هاي ما را هم با خود مي‌برد.
خلاصه پس از اين‌كه از جنوب برگشتم، تمام شك‌هايم تبديل به يقين شد. آن موقع بود كه از مريم خواستم طريقه‌ي اسلام آوردن را به من ياد بدهد. او هم خيلي خوشحال شد بعد از اين‌كه شهادتين را گفتم، يك حال ديگري داشتم. احساس مي‌كردم مثل مريم و دوستانش شده‌ام؛ من هم مسلمان شده‌ام. فقط اين را بگويم كه همه‌ي اعمال مسلماني را مخفيانه به جا مي‌آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و كليه‌هايم به كلي خوب شد. هنگامي كه اسلام آوردنم را به خانواده‌ام گفتم، آن‌ها عصباني شدند و حتي كار به ضرب و شتم كشيد؛ ولي صبر كردم و به پدر و مادرم تا الآن بي‌احترامي نكردم.
 
منبع: كتاب راه ناتمام   -  صفحه: 101
 
راوي: ژاكلين ذكرياي ثاني
 
 
جمعيت زيادي در خيابان‌هاي مكه در حال تردد بود. من به همراه جمعي از دوستانم به هتل برمي‌گشتيم. در بين راه فردي جلويم را گرفت و پرسيد: «شما ايراني هستيد؟»
گفتم: «بله». گفت: « بسيجي؟» نگاهي به چفيه‌ي دور گردنم انداختم و پاسخ دادم: «بله امرتان را بفرماييد» مرد لبخندي زد و دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت: «من از مسلمانان كشور آلمان هستم». وقتي عازم عربستان بودم، چند نفر از دوستانم براي بدرقه آمده بودند. به آنان گفتم از من سوغاتي چي مي‌خواهيد؟
گفتند: «وقتي به عربستان رفتي برو پيش زائران ايراني. در ميان آن‌ها عده‌اي بسيجي و رزمنده هستند. آن‌ها را پيدا كن، بهترين سوغاتي براي ماست.» همان روز كلي از خاطرات جنگ برايش گفتم. «هنگام خداحافظي نيز نشاني قرارگاه راهيان نور خوزستان را به او دادم. يك سال بعد آن مرد به همراه 50 نفر از مسلمانان آلمان به خوزستان سفر كرد و خاك شلمچه را به عنوان تبرك براي ساير دوستان خود به آلمان برد.
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 34
 
راوي: علي زماني
 
 
عيد نوروز بود. كاروان‌هاي زيادي براي بازديد از جبهه‌ها عازم كربلاي جنوب شده بودند. عصر يكي از روزها در محوطه‌ي صبحگاه دوكوهه قدم مي‌زدم كه خانمي جلويم را گرفت. شروع كرد به صحبت.
معلوم بود كه حسابي منقلب شده، گريه امانش نمي‌داد. كلمات را بريده بريده ادا مي‌كرد. از دست خود و دوستانش شاكي بود. مي‌گفت: من و رفقايم براي تفريح آمده بوديم جنوب... ناخواسته به اين‌جا كشيده شدم. حال و هواي اين‌جا طور ديگري است... به خدا از اين‌جا كه برگردم ديگر آن زن قبلي نيستم. مي‌دانم حقم جهنم است. اما قول مي‌دهم توبه كنم. من زن بدي بودم... زن روي زمين نشست و زار زد.
من به آهستگي از او فاصله گرفتم. اما صدايش را هنوز مي‌شنيدم كه مي‌گفت: «آي شهدا... غلط كردم...».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه:32
 
 
كارواني از خواهران دانشجوي زاهدان وارد مناطق عملياتي خوزستان شده بود. من مأمور شدم تا آن‌ها را در چند نقطه، به عنوان راوي همراهي كنم. ابتدا به دشت عباس رفتيم، بعد در تنگه‌ي چزابه توقف كرديم. كاروان حال و هواي عجيبي داشت. وقتي از حماسه‌ها و مظلوميت‌هاي شهداي چزابه برايشان تعريف مي‌كردم، صداي گريه و زاريشان طوري بود كه انگار با چشم خود شهادت عزيزانشان را مي‌بينند.
صحبت‌هايم كه تمام شد، گوشه‌اي رفتم. حال و هواي آن‌‌ها روي من هم تأثير گذاشت. احساس مي‌كردم من هم تازه به اين سرزمين پا گذاشته‌ام، برايم تاز‌گي داشت. در فكر بودم كه يكي از خواهران دانشجو آمد و در حالي كه سعي مي‌كرد متوجه اشك‌هايش نشوم گفت: «حاج آقا من اشتباه كردم پايم را اين‌جا گذاشتم». گفتم: «چه‌طور؟ اتوبوس را اشتباه سوار شديد؟» با صداي لرزانش حرفم را بريد و گفت: «آخر من ارمني مذهب هستم» تازه منظورش را فهميدم خنديدم، گفتم: «دخترم اشتباه مي‌كني. شهدا متعلق به همه هستند. اين سرزمين هم براي تمام انسان‌هاي آزاده جا دارد.»
دختر كمي مكث كرد و گفت: «من با راه و رسم شهدا خيلي فاصله دارم. دوست دارم شيعه شوم، اما مي‌ترسم كه خانواده من را بيرون كنند. براي همين من با شهداي چزابه عهد بستم كه در دل به ولايت اميرمؤمنان (ع) ايمان بياورم و اعمال شيعيان را مخفيانه انجام دهم.» از آن‌ها خواستم در اين راه كمكم كنند.
نمي‌دانم حرف‌هايش را تمام كرد يا نه گفتم: «دخترم توكلتان را از خداوند قطع نكنيد. انشا‌الله شهدا نيز كمكتان خواهند كرد. سعي كنيد هميشه به ياد شهدا باشيد».
مدتي گذشت. يك روز در اتاق خود مشغول كار بودم كه نامه‌اي را برايم آوردند. وقتي آن را باز كردم، ديدم از همان دخترخانم بلوچستاني است. نوشته بود: «حاج آقا! به بركت شهدا، رفتار من باعث شد تا خانواده‌ام نيز شيعه شوند».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 29
 
راوي: محمدامين پورركني
 
 
همه چيز براي سفر آماده بود. اما مسئول اردو كمي دلواپس بود، يكي از اتوبوس‌ها در آخرين لحظات خراب شد. چاره‌اي نبود بايد منتظر اتوبوس جديدي مي‌شديم. طولي نكشيد كه اتوبوسي با دو راننده «علي‌آقا و آقا غلام» با حدود 40 يا 50 سال سن، رسيد.
سيگاري به لب داشتند و زير چشمي ما را مي‌پاييدند. سبيل‌هايشان خيلي ديدني بود. در ميان راه هيچ صحبتي بين ما رد و بدل نشد. آقا غلام صاحب ماشين اهل مشهد بود. اما زياد اهل نماز و... نبود. تمام عشقش خانواده و ماشينش بود. وقتي به فكه رسيديم كنار مقتل شهيد آويني رفتيم. آقا غلام هم همراه ما آمد. بعد از صرف نهار به منطقه‌ي عملياتي فتح‌المبين رفتيم. آقا غلام ساكت ساكت بود. پرسيدم: «چيزي شده؟» با آن صداي زمختش گفت: «هيچي».
در منطقه‌ي عملياتي فتح‌المبين به من گفت: «حاج آقا پياده كه شديم، كارتان دارم. بعد از نهار سراغش رفتم. گفت: «آقا رضا شما هم آن بو را احساس كرديد؟» با تعجب پرسيدم: «كدام بو!» نگاهش را به زمين دوخت و پاسخ داد: «نمي‌دانم كي به خودش عطر زده بود. عطري به اين خوش‌بويي نديدم. پيش قتلگاه همان آقا سيد... من كنار شما ايستاده بودم». گفتم: «من كه چيزي احساس نكردم.» آقا غلام كمي به فكر فرو رفت. دستي به سبيلش كشيد و پرسيد: «اين يعني چه؟»
لبخندي زدم و گفتم: «يعني اين‌كه شهدا دوستت دارند. خوش به حالت آقا غلام. آن‌ها به تو نظر كردند، اما آقا غلام منظورم را نفهميد. در اهواز براي اولين بار نماز خواندن او را ديدم. حال و هواي او در شلمچه به اوج خود رسيد. با پاي برهنه توي گل‌ها مي‌رفت. انگار چيزي را گم كرده باشد. دور خودش مي‌چرخيد. زيارت عاشورا كه خوانده شد روي گل‌ها نشست و زار زد.
بچه‌ها كه سوار شدند، كف اتوبوس پر از گل شد. قيافه‌ي آقا غلام برايم از همه چيز ديدني‌تر بود. او بر خلاف هميشه ناراحت نشد. موقع بازگشت به خرمشهر ما را به مقر گروه تفحص لشگر 31 عاشورا دعوت كردند. پيكر چند تا از شهدا را كه تازه پيدا كرده بودند، در نمازخانه در معرض بازديد عموم قرار دادند غروب دلگير خوزستان و صداي شيون و زاري بچه‌ها آقا غلام را به شدت متأثر كرد. بعد از سفر به من گفت: «آقا رضا كمكم مي‌كني؟ مي‌خواهم توبه كنم. به مشهد كه برگردم اولين كارم اين است كه خانواده‌ام را بردارم و بياورم جنوب. به آن‌ها مي‌گويم قصد دارم طور ديگري زندگي كنم».
مدتي بعد آقا غلام ماشين‌اش را فروخت و راننده‌ي شهرداري شد. سال‌ها بعد كه او را ديدم با مهرباني گفت: «اين طور بيشتر مي‌توانم درمشهد بمانم و به حرم بروم».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 45
 
 
اصلاً نفهميدم شاگرد اتوبوس است،‌ پسر راننده است يا خادم كاروان؟ هرچه بود رفتار خيلي جلفي داشت. توي اتوبوسي كه همه‌شان از دخترهاي دانشجوي كارداني هنر بودند، پسري با اين شكل و قيافه و رفتار، وصله‌ي نچسبي به نظر مي‌رسيد. با يكي از دخترها بيش از اندازه شوخي مي‌كرد. مردد بودم كه نصيحت‌شان كنم يا نه؟
من بين راه به آن‌ها ملحق شده بودم و قرار بود فقط تا طلاييه همراهشان باشم. بنابراين شناخت چنداني از آن جمع نداشتم. طبق وظيفه‌اي كه داشتم بلند شدم و چند دقيقه‌اي را درباره‌ي شجاعت و مردانگي شهدا صحبت كردم. كار آن‌ها كه در طلاييه تمام شد، خداحافظي كردم و براي استراحت به سوله‌ي مخصوص سربازها رفتم. از پشت در، كسي صدايم كرد، بلند شدم. ديدم همان دختري است كه آن پسر خيلي با او شوخي مي‌كرد. از ديدنش تعجب كردم. با عجله كاغذي به من داد و تند گفت:«حاج آقا لطفاً تا من نرفتم اين كاغذ را نخوانيد».
و دويد تا زودتر از محوطه‌ي طلاييه خارج شود.
فكر كردم شايد حرفي توي اتوبوس زده‌ام كه باعث ناراحتي‌اش شده.
كاغذ را باز كردم، بعد از سلام و كمي تعارف نوشته بود: «حاج آقا! آن پسر جواني كه داخل ماشين ديديد، برادر من است كه متأسفانه معتاد به هرويين بوده. هرچه با او صحبت مي‌كردم فايده‌اي نداشت. البته يك بار ترك كرد؛ اما دوستان ناباب، باز او را به اعتياد كشاندند. روز عرفه‌ي پارسال من طلاييه بودم. از شهداي گمنام طلاييه خواهش كردم كاري كنند برادرم به اين‌جا بيايد و به واسطه‌ي شهدا غيرتش زنده شود.
به اصرار من، مسئول كاروان قبول كرد تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود. حرف‌هاي شما و ساير برادران راوي، ذره‌اي از غيرت شهدا را به او فهماند. او خيلي متحول شده است....
حاج آقا! از طرف من به همه بگوييد شهدا بد و خوب را از هم جدا نمي‌كنند. آن‌ها همه را براي زيارت دعوت مي‌كنند حتي برادر معتاد مرا.
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 36
 
راوي: حجة ‌الاسلام نائبي
 
 
سال 1371 بود. به عنوان روحاني و راوي كارواني از طلاب خارجي مقيم قم براي زيارت مناطق عملياتي جنوب رفتيم. در جاده‌ي شلمچه جايي بود كه كاروان‌هاي مختلف به هم رسيدند.
من درباره‌ي حال و هواي دوران جنگ و خاطرات شهدا‌ صحبت كردم. جمعيت بي‌تاب شد. حتي جوانان آفريقايي كه معروف است بعضي‌هاشان دير احساساتي مي‌شوند، به سختي متأثر شده بودند و بي‌قراري مي‌كردند.
در همين لحظه چند نفر از برادران با هيجان نزديكم آمدند. يكي پرسيد: «حاج آقا تو را به خدا ديگر بس است. اين‌قدر گريه نكنيد بعضي از افراد دارند مي‌روند توي ميدان مين». چشمم به «محمد ابراهيم سحاسي» جواني از سنگال افتاد. سربازها به زور نگهش داشته بودند. چند نفر را ديدم كه روي زمين افتاده‌اند. عبايم را درآوردم و به طرفشان رفتم. ديگر نتوانستم تحمل كنم، رفتم يك گوشه نشستم و زل زدم به آسمان.
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 27
 
 
فروردين ماه سال 1381 بود. اروندكنار خيلي شلوغ بود و كاروان‌ها يكي پس از ديگري وارد محفل شهدا مي‌شدند. اهالي اروندكنار هم لباس‌هاي عيدشان را پوشيده بودند و شاديشان را با شهدا تقسيم مي‌كردند.
من برنامه‌ي چاووشي آقا علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع) را بر عهده داشتم. هر كارواني كه وارد محفل مي‌شد به استقبال آن‌ها مي‌رفتم. حوالي ساعت 10:30 بود كه ديدم خواهري با رنگ پريده و گريان به طرف ما دويد و گفت: «دختر من گم شده است. تا وقتي كه دخترم را پيدا نكنم، از اين‌جا نمي‌روم.»
همه از اين حالت او منقلب شدند و هركس هركاري از دستش برمي‌آمد انجام مي‌داد. چندبار اسم دختر بچه را كه زينب بود از بلندگو گفتيم، اما خبري نشد. مضطرب بودم كه براي زينب كوچولو چه اتفاقي افتاده است و اين اضطراب تا ساعت 4 بعدازظهر ادامه داشت. تا اين‌كه سردار ذوالقدر آمدند. من هم براي وي برنامه‌ي چاووشي را اجرا كردم. با اجراي برنامه محفل‌ حال و هواي ديگري پيدا كرد.
متوجه شدم كه همان خواهر با چشماني گريان پرچم را گرفته و از امام رضا (ع) طلب كمك مي‌كند. با ديدن اين صحنه خيلي ناراحت شدم. با چشماني گريان گفتم: «يا ابوالفضل اين بچه را به مادرش بر گردان» هنوز حرفم تمام نشده بود كه بچه را ديدم. بلافاصله به مادرش اطلاع دادم. نمي‌دانيد چه حالي داشت. در حالي كه اشك شوق مي‌ريخت، سر و صورت بچه را مي‌بوسيد و زينب كوچولو‌اش را در آغوش مي‌گرفت.
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 13
 
راوي: محمدكشاورزيان
 
 
كاروان فرزندان شاهد استان يزد، آخرين روز حضور در مناطق جنگي را شلمچه بودند. اما دختر شهيد خراساني خيلي ناراحت و مضطرب به نظر مي‌رسيد. علت نگراني‌اش را جويا شدم. گفت: «دوست داشتم به دشت عباس برويم. پدرم در آن‌جا شهيد شد. انگار قرار نيست آن‌جا را ببينم.»
سعي كردم دلداريش بدهم. گفتم: «تمام اين سرزمين بوي شهدا را مي‌دهد...» اما بي‌فايده بود. ما نمي‌توانستيم به دشت عباس برويم و او نيز دلتنگ پدر بود. كاروان به راه افتاد. يك‌باره چشمم دوباره به دختر شهيد خراساني افتاد. خوشحال بود. پرسيدم: چي شد؟
خنديد و گفت: «راستش پدرم را در همين‌جا ديده‌ام» به من گفت: «نمي‌خواهد دنبالم بگردي من توي شلمچه‌ام. تو تا حالا هركجا كه بودي من هم در كنار تو بودم، ولي چرا اين‌قدر دير به ديدنم آمده‌اي؟».
منبع: كتاب خاك وخاطره
راوي: محمدحسن مصون
 
 
در اواخر سال 1382 يك كاروان دانشجويي براي زيارت و بازديد به اروندكنار، منطقه‌ي عملياتي والفجر هشت و مزار هشت شهيد گمنام آمده بودند. در ميان آن‌ها دختر شهيدي كه پدرش در عمليات والفجر 8 در منطقه‌ي فاو به شهادت رسيده بود هم حضور داشت. برادران فرهنگي لشگر 25 كربلا موقع استقرار در اين منطقه در ضمن فضاسازي تمثال مبارك شهداي لشگر، عكس پدر شهيدش را نيز بر مزار سنگرهاي داير شده نصب كرده بودند. وقتي چشم فرزند شهيد به عكس پدرش افتاد، پاي عكس نشست و شروع به گريه كرد.
يكي از هم‌سنگران قديمي پدر، او را ديد سريع به نزد من آمد و گفت: «احمدي فرزند سردار شهيد كهنسال پاي عكس پدرش دارد به شدت گريه مي‌كند» شما بياييد يك جوري ايشان را ساكت كنيد. به اتفاق برادر رمضان‌نژاد به سراغش رفتيم. گفت: «خواهش مي‌كنم جلو نياييد، بگذاريد به حال خودم باشم. زماني كه بابام شهيد شد من يك ساله بودم و الآن 18 ساله‌ام. به اندازه‌ي 17 سال با بابا حرف دارم. مي‌خواهم با بابام صحبت كنم.» كمي دورتر نشستيم. 15 دقيقه بعد آمد. گفتم: «عموجان به ميهماني بابا خوش آمدي. يقيناً شما مدعو پدر هستيد و ايشان الآن حاضر و ناظرند.
فرزند شهيد كهنسال گفت: «وقتي كه خواستم به اروند بيايم با مامان تماس گرفتم تا او را در جريان اين سفر بگذارم. وقتي مادرم گوشي را برداشت، گفت: دخترم من از اين سفرت اطلاع داشتم. گفتم: «چطور مادر؟ كي به شما گفت؟
گفت: «ديشب پدرت به خوابم آمد و گفت دخترم دارد مي‌آيد پيش من».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 24
 
 
در يكي از روزهاي زمستان، كارواني از دانشگاه تبريز براي بازديد از مناطق جنگي به جنوب سفر كرد، در زيارت قتلگاه شهدا، به شلمچه مي‌رسند و از نمايشگاه (از مدينه تا كربلاي شلمچه) بازديد مي‌كنند، همه متحول مي‌شوند از غريبي و مظلوميت اهل‌بيت و منزل محقر و كوچك علي (ع) و فاطمه (س) تا كربلاي حسيني و بعد هم امتداد آن تا كربلاي ايران در هشت سال دفاع مقدس. هركس حال و هوايي دارد و نمي‌تواند جلودار اشك‌هاي خود شود. بعد ازخروج كاروان از نمايشگاه، در نوشته‌هايي كه در دفتر يادبود نمايشگاه به نگارش درآمده بود، خانم رزا خامايشان اينچنين نگاشته بود كه :«به نام خداي عشق، من دانشجوي تبريز هستم، مسيحي هستم، يعني بودم، اما با ديدن اين همه مصلوب! اين همه مسيح! اين همه شهادت خوني! اسلام آوردم،‌ و من هميشه مسلمان خواهم ماند. امضا
منبع: كتاب راه ناتمام   -  صفحه: 51
راوي: رزا خامايشان
 
 
قرار بود از مدرسه‌ي ما كارواني به مناطق جنگي اعزام شود. سهميه‌ي هر كلاس، چهار نفر بود. من هم دوست داشتم به اين سفر بروم، اما اسمم در قرعه نيفتاد. خيلي ناراحت شدم. دلم شكست.
شب توي خواب شهيدي را ديدم كه با لباس رزم مقابلم ايستاده بود و لبخند مي‌زد. بعد از چند لحظه به طرفم آمد. چفيه‌اش را درآورد و روي سرم انداخت. چفيه، تمام موهايم را پوشاند. بعد چنان زير آن را گره زد كه احساس خفگي كردم گفتم: «مي‌خواهي مرا بكشي؟» خنديد و گفت: «ما جانمان را فداي شما كرديم... نترس نمي‌ميري! چرا به زيارت ما نمي‌آيي؟ فهميدم منظورش جبهه‌هاي جنوب است. گفتم: قرعه به نامم نخورد. گفت: «اگر دلت بخواهد مي‌توانم كارت را درست كنم» خوشحال شدم. نور اميد در دلم زنده شد. ديدم مي‌خواهد برود. پرسيدم: «سراغ شما را كجا بگيرم؟» پاسخ داد: «مزار شهداي هويزه كه آمدي رديف اول، قبر هشتم».
فردا صبح كه به مدرسه رفتم اعلام كردند براي كلاس ما يك سهميه اضافه شده. سريع رفتم اسم نوشتم. قرعه به نام من افتاد. به هويزه كه آمدم فوري به سراغ مزار شهدا رفتم. رديف اول را پيدا كردم. شمردم تا رسيدم به قبر هشتم. گفتم: شايد از آن طرف كه بشمارم قبر ديگري باشد، اما از سمت ديگر هم هشتمين قبر بود. روي سنگ آن نوشته شده بود: «شهيد ملائي زماني».
 
منبع: كتاب خاك وخاطره   -  صفحه: 40
برچسب ها:
Fetch grdList Error

ارسال نظر