http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - گوشه
لطفا صبر کنید
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>شهيد عباس بابايي
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/03/20
بازديد: 18180
خاطره يكي از نزديكان عباس بابايي

گوشه اي از خاطرات محمد حسين صادق زاده از بابايي

آشنايي من با مرحوم شهيد عباس بابايي به زماني بر مي گردد كه در پايگاه اصفهان به عنوان مسئول بخش برق مشغول به خدمت بودم. در آن ايام بابايي همواره به دنبال اين بود كه راهي براي خدمت به مردم بيابد.
هميشه در پي سركشي به روستاهاي اطراف اصفهان بود تا با مشكلات مردم آشنا شود و خدمتي انجام دهد. در يكي از اين رفت و آمدها، به روستايي رفتيم كه هيچ گونه امكانات بهداشتي نداشت. بابايي از مردم آن روستا نيازهايشان را پرسيد و در فاصله اي كم و با هزينه شخصي دست به كار ساختن حمامي برايشان شد. همچنين برق را نيز برايشان فراهم كرد.
برخورد او با تمامي همكاران، دوستان و زير دستانش به عطوفت و مهرباني بود. ساده زيست بود و هيچ گاه منافع خود را در نظر نمي گرفت. همواره آماده خدمت به خلق بود و با گشاده رويي برخورد مي كرد .
او روحيه بسيار خوبي داشت و حتي شاهد بودم كه گاهي اوقات با نيروي زميني و سپاه هم ارتباط داشت و به آنها كمك فكري مي كرد. با موقعيتي كه داشت، گاهي شب ها هم تا صبح در كنار ساير خلبان ها پرواز مي كرد. حتي گاهي از طريق مقامات بالاتر، از او خواسته مي شد كه چون معاون عمليات نيرو هوايي است ، پرواز نكند، ولي او كنار خلبان ها بود و با آنها پرواز مي كرد تا احساس نكنند كه ستادي و پشت ميز نشين شده، بلكه عملياتي بود و اين به ديگران قوت قلب مي داد.
او هميشه خود را در مواجهه با مشكلات ديگران مي ديد و مي گفت اگر در خانه اي كوچك تر زندگي مي كنم مي خواهم خودم را لمس كنم و گرفتاري هاي آنها را ببينم.
او با اتوبوس به اداره مي آمد. وقتي شهيد بابايي فرمانده پايگاه شد، جسارت و اعتماد به نفسي به بچه هاي فني داد مبني بر اين كه ما بايد رو پاي خودمان باشيم. او قبل از اين كه به ديگران چيزي را امر كند، خودش به صورت عملي پياده اش مي كرد .
او سعي مي كرد تا استرس را از نيروهايش بگيرد ولي همه آنها را به جان مي خريد. ايشان در طول حيات پربارش، يك معلم اخلاق، انسان والا وسنگ صبور بود. من هرگز نديدم ايشان با كساني كه تا پاي جان در مقابلش ايستاده بودند حتي يك كلمه چيزي بگويد، در عين حال مي ديدم كه با همان تقواي ظاهري و باطني كه داشت، كارها را خيلي خالصانه انجام مي داد، گويي همه را بچه هاي خودش مي دانست، فرقي نمي كرد كه نيروي زميني، هوايي يا بسيجي است و در زندگي اش، براي هيچ چيز جز ارزش هاي اسلامي، اهميتي قائل نبود
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :