http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - مي خواهم دلتان را آتش بزنم
لطفا صبر کنید
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>سوژه هاي روايتگري
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/01/20
بازدید: 7880
سوژه هاي روايتگري

مي خواهم دلتان را آتش بزنم!

 

بسم رب الشهداء والصديقين
مدت هاست كه دلمان براي آغازي اين گونه تنگ شده است: بسم رب الشهداء والصديقين. چه مي شود يك بار مجري خوش خنده سيماي جمهوري اسلامي، سلام صبحگاهي اش با شهروندان با نشاط را اين گونه آغاز كند: بسم رب الشهداء والصديقين.
اين جمله كوتاه، رسالت انتقال يك فرهنگ را به دوش مي كشد. فرهنگي كه در آن بيرون زدن شماره هاي صفر حساب بانكي، ديگر يك ارزش محسوب نشده و جاي آن كرامت و تقوا و صداقت، نشان برتري آدم ها شمرده مي شود.
دلمان براي بعضي از اين جملات كوتاه دهه شصتي كه به بهانه زيباسازي از روي در و ديوار شهرهايمان پاك گرديده، تنگ شده است. يادش به خير وقتي چشممان به اين جمله مي افتاد چه حالي پيدا مي كرديم: شهيد، قلب تاريخ است.
از اين نقد ها بگذريم. شايد كمي براي اين گونه واگويه ها دير شده باشد.
نظرتان درباره اين جمله چيست: "انشاءالله ريختن خونم در راه خدا باعث تطهير اعمالم گردد."
اين عبارت، يادگاري است از شهيد هادي مصلحي كه عمق دل انسان را به لرزه وامي دارد.
شهيد احمد صادقي در جبهه نورد جاده اهواز – خرمشهر به شهادت رسيده است. اين كلام او نيز قلب ها را شيدايي مي كند:
"خدايا! حالا كه در اين راه گام برداشتم و بار سفر را بستم و به سوي تو آمدم، تو را به حق محمد (ص) و آلش قسم مي دهم كه مرا ديگر زنده به خانه و كاشانه ام برنگرداني."
شهيد علي پابرجايي نمونه يك جوان هجده ساله تربيت يافته در مكتب اسلام ناب است. اين علي اكبر خميني در وصيتنامه اش مي نويسد: " من از گناه حق الناس مي ترسم و مي دانم كه اگر كسي حق الناس به گردن داشته باشد خيلي سخت است."
اوج عرفان عملي اصحاب آخرالزماني امام عشق را مي توان در كلام علي اصغر محمدي فرد مشاهده كرد: "بر روي قبر من فقط اين جمله  را بنويسيد: پر كاهي به آستان كبريايي الله."
شهيد رضا ناري دماوندي، جواني نوزده ساله است كه در پيشگاه عظمت حق، خودش را حقير دانسته و در مقابل الطاف كريمانه خالق يكتا، وجودش را بدهكار آن ذات لطيف بر مي شمارد. اگر آنان كه به مقام شهود دست يافته اند اين گونه به درگاه خداي خويش ندبه مي سرايند تكليف گنهكاراني چون من چه خواهد بود؟ رضا براي كسب مقام رضايت معبودش نجوايي آتشين دارد:
"خداوندا از تو مي خواهم كه جسم مرا چندين تكه كني و هر تكه اي از جسم من يك گناهم را پاك كند زيرا بنده اي گناهكار و ذليلم و تو رحمان و رحيمي."
خواندن بعضي از اين عبارات، عرقي سرد بر پيشاني انسان مي نشاند. اگر كسي مي خواهد اين جمله پير ميكده جماران را درك كند كه فرمود: شهيد نظر مي كند به وجه الله؛ كافي است به كلام شهيد قاسم مطلبي نگاه كند كه در بيست و دومين بهار زندگي اش اين گونه با خداي خود عشق بازي مي كرد: "خداوندا! مگر با ريختن خون ناقابل خود مي توانم شكر نعمت هاي تو را به جاي آورم؟"
محسن گلي طبري نيز هجده ساله ديگري از نسل علي اكبرهاي كربلاي تاريخ است كه مي نويسد: " من جواني غافل و گناهكار بوده ام. واي خداي من! مرا ببخش. مرا به آرزوي ديرينه خود برسان."
خدا مي داند اين كلمات، عصاره آموزه هاي معارف آسمان است كه از قلم و زبان جوان هاي مكتب عرفان نديده اي جاري شده است كه با غمزه معشوق حقيقي خويش به كمال سعادت دست يافته و جانشان به دم مسيحايي حضرت روح الله، طراوت و تولدي دوباره پيدا كرده است.
حالا اگر مي خواهيد دلتان به آتش كشيده شود به شما مي گويم منظورم از چيدن اين جملات در كنار هم چه بوده است. اما قبل از آن خوب است به اين عبارت جانسوز دانشجوي رشته مهندسي پتروشيمي و مداح بيست و يك ساله اهل بيت، بسيجي شهيد سيد عباس مصطفي نژاد هم توجه كنيم:
"خدايا! تو آگاهي كه من عباس، به خاطر بَه بَه دوستان به جبهه نيامدم. خديا! تو شاهدي كه من عباس از صداي كفش پاي دوستان كه دنبال من بودند خشنود نشدم. خدايا! اگر عشق تو نمي بود به جبهه نمي آمدم."
همه آن چه را كه خوانديد بخشي از سنگ نوشته هاي مزار شهداي  شهرمان بود كه ديگر هيچ اثري از آنها باقي نمانده است. از اين كلمات و عبارات نوراني در همه گلزارهاي سراسر كشور به چشم مي خورد كه حالا معلوم نيست چه بر سرشان آمده است. آن سال ها كه ما نوجوان بوديم و دلمان مي گرفت، كهف اعتكافمان، مزار شهداي شهر بود كه هر يك از سنگ نوشته هاي آن، رسالت انتقال بخشي از مفاهيم و معارف ارزشمند فرهنگ ايثار و شهادت را بردوش مي كشيد. اين سنگ نوشته ها آن قدر به دل مي نشست كه دفترچه اي كوچك را محفل گردآوري شان قرار دهم و امروز صفحه صفحه آن را حريصانه در آغوش پلك هايم ميهمان كنم. چه كسي است كه با خواندن اين كلمات، دلش هواي كوي وصال را پيدا نكند؟
پيش از اين وقتي پا به مزار شهدا مي گذاشتي، دلت خوش بود كه دل نوشته هاي زلال ترين بندگان خدا به همراه چينش خوش سليقه و پرجاذبه تصاوير و يادگاري هاي شهدا در محفظه هاي شيشه اي هر مزار، جاي خالي موزه هاي دفاع مقدس را برايت پر مي كند و كبوتر شيداي دلت را تا آسمان عاشقي به پرواز در مي آورد.
امروز ديگر نه در لا به لاي خنده هاي مصنوعي مجريان سيما و نه بر در و ديوارهاي غبارگرفته شهر و... اثري از ياد شهدا نمي بيني. پايت را هم كه به گلزارهاي شهدا بگذاري به جاي آن گنجينه انسان ساز مكتب شهادت، تنها پرونده پرسنلي شهدا را مشاهده خواهي كرد كه خشك و بي روح، كتيبه بوستان ملكوت گرديده است. بي تعارف بايد گفت كاش اين عنوان را براي طرح يكسان سازي قبور مطهر شهدا انتخاب مي كردند: " طرح بقيع سازي مزار شهدا"!
مي دانم جمله گزنده اي است ولي يادمان نرود اگر براي ترويج فرهنگ شهدا اميدي به خيرمان نيست لااقل ...!
معروف است هنرمند شهيد بهروز مرادي، درِ ورودي مسجد جامع خرمشهر كه تير و تركش هايي بر آن نشسته بود و برخي ديگر از آثار تجاوز دشمن را به جاي امني برد و تأكيد كرد كه بعد از جنگ، اين نمادها، بهترين يادگاري براي معرفي آن چه كه بر اين ديار مظلوم گذشته، خواهد بود. خيلي ها به حرف هاي او با ديده ترديد مي نگريستند. امروز پس از زدودن آثار به جا مانده از جنايات دشمن به بهانه بازسازي، وقتي مي بيني براي اثبات و ياداوري ناجوانمردي هاي ارتش بعث، دستت خالي است كافي است گذرت به موزه دفاع مقدس خرمشهر بيفتد. آن وقت به ياد آينده نگري اين شهيد فرهنگ دوست مي افتي و فاتحه اي نثارش مي كني.
گمان ما اين بود در دهه هشتاد و نود لااقل با رشد بينش و آينده نگري مسئولان فرهنگي، ديگر شاهد بروز اتفاقاتي مانند آن چه كه بر سر آثار جنگ در استان هاي مرزي آمد، نخواهيم بود. تصور مي كرديم ديگر همه بر حفظ آخرين يادگاري هاي به جامانده از دوران پرشكوه حماسه و ايثار متفق شده اند. به زعم ما اگر مسئولان نمي توانند در هر شهري يك موزه براي شهدا تأسيس كنند و يا اگر قصور ما اجازه نمي دهد به وصيت نامه هاي همه شهداي شهر خود دسترسي داشته و بر مكتب آموزه ها و تعاليمشان زانو بزنيم، لااقل در خلوت هاي گاه و بي گاه خود، قطعه اي از مزار شهدا را كهف اعتكاف خويش ساخته و در محضر شهيدان، با نيم نگاهي به درس هاي كوتاه و تكان دهنده اي كه بر مزارشان حك شده بود و تماشاي تصاوير نوراني و آرايش شعف انگيز سربندها و دست نوشته ها و ... شهدا، در فضايي معنوي قرار گرفته و زنگارهاي دل خويش را زدوده و آينه فطرتمان را صيقل مي دهيم. غافل از اين كه...
امروز باز هم به مزار شهدا مي رويم و آن جا را دارالشفاي دل دردمند خويش مي دانيم؛ اما اي كاش اندكي درايت نيز در كنار طرح هاي توسعه محورانه برخي مسئولان به چشم مي خورد تا به راحتي نسل نوپاي انقلاب را از گنجينه اي انسان ساز – كه بدون هزينه هاي سرسام آور بنا شده بود- محروم نمي ساختند.
هيچ گاه از ياد نخواهم برد خاطره دختر جواني را كه مي گفت: به خواندن وصاياي شهدا علاقمند نبودم و اصلاً دسترسي به آنها نداشتم. عصر پنج شنبه اي، به طور عبوري، گذرم از لا به لاي مزار شهدا بود تا به قبر يكي از اقوام برسم. ناگهان چشمم به مزار شهيد نوجواني افتاد كه چهره اي زيبا داشت. ديدم كم سن و سال است. از سر كنجكاوي، سنگ مزارش را خواندم. اين بچه پانزده ساله! كه هنوز پشت لبش سبز نشده بود در وصيتنامه اي كه بريده اي از آن بر سنگ مزارش حك بود چيزي نوشت كه تا مدت ها مرا تكان داده و مبهوت ساخته بود:
" خدايا! تو مي داني در اين بيابان سرد و خموش همچنان مي گردم و برف هاي نشسته بر روي زمين را با دست هايم به كناري زده تا لاله اي كه شهادت است راپيدا كنم تا شايد بتوانم پايم را از زنجير زندگي دنيوي آزاد نموده و حيات اخروي را براي خود برگزينم. شهيد محمد مصطفي پور."

 

برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :