http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - روايتگري با موضوع 13ساله ها راوي فاطمي منش
لطفا صبر کنید
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>سوژه هاي روايتگري
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/01/20
بازدید: 7627
سوژه هاي روايتگري

روايتگري با موضوع 13ساله ها/راوي فاطمي منش


موضوع :13 ساله‌ها

مكان :موسسه روايت سيره شهداء

13ساله‌ها حماسه‌ها آفريدند، شهيد آزادي‌خواه ساعت مچي خودشو ميفروشه و كرايه رفتن به جبهه رو آماده ميكنه، بعد زنگ ميزنه خونه من رفتم و برميگردم، بچه‌ها ميگن شب عمليلت وقتي تو برفها راه ميرفت پوتين اندازش پيدا نكرده بودند، بدون پوتين، با كفش كتاني حركت ميكرد، وقتي رسيدند جايي براي نماز ميگه نگاه كردم به پاهاي علي، ديدم پاهاش كبود شده، بهش گفتم: علي كفشات كو؟ علي تازه متوجه شده كفشاشو جا گذاشته

وقتي بچه‌ها داشتند نامه مينوشتند براي خانواده‌هاشون سالم هستند، علي رو كرد به بچه‌ها، بهشون گفت: بچه‌ها من كه ميدونم شهيد ميشم چي بنويسم؟ تو همون عمليات شهيد شد و گذشت از خودش

13ساله‌هايي كه ره صد ساله رو پيمودند،13ساله‌هايي كه به اوج رسيدند، 13ساله‌هايي كه مرادي جز آقا قاسم بن الحسن نداشتند، مريد آقا قاسم بن الحسن بودند، 13 ساله‌هايي كه وقتي فرمانده دستور داد بايد بچه‌هاي كم سن و سال رو از جبهه عقب ببريد (دستور رسيده، دشمن تبليغ كرده، گفته جبهه ايران دارن بچه‌ها رو گول ميزنن ميارن جنگ) وقتي بهشون گفتند بايد برگرديد ناراحت شدند، چهار پنج نفري اومدند داخل سنگر فرماندهي گفتند ما برميگرديم اما يك شرط داره، هرچي من ميگم شما بنويس و امضاء كن، فرمانده مي‌گه يه نگاه كردم و بهش گفتم: خوب بگو، اگه بهمين راحتي برميگردي مينويسم. گفت: بنويس بسم الله الرحمن الرحيم، گفتم: نوشتم بسم الله الرحمن الرحيم. بنويس: من شهادت ميدهم كه قاسم بن الحسن در صحراء كربلا نبود، آقا فرمانده بنويس من گواهي ميدم كه علي اصغر در صحراء كربلا نبود، اگر اينو نوشتي من بر ميگردم!

توي بهشت زهراء كنار قبر شهيد ناصري نشسته بودم مادر شهيد تعريف ميكرد، مي‌گفت: من هميشه داخل خونه روضه علي اصغر ميخوندم واين بچه‌ام مثل ابر بهاري اشك ميريخت و گريه ميكرد، آخرش اون روزي كه اعزام شد 16 سالش بود، به من گفت: مادر! منم مثل علي اصغر شهيد ميشم. وقتي جنازه شهيد ناصري رو آوردن، به باباي شهيد ناصري خبر دادن كه بيا بچه تو ببر، گفت: من ميدونم بچه ام يه علامتي داره، خودش بهم گفته، آقا علامتش چيه؟ اومد كنار جسد پسرش، تا پرچم رو كنار زد، ديد درسته، همون علامتيه كه خودش گفته، تير اومده مستقيم توي گلوي نازنينش.

دانلود كليپ تصويري روايتگري


برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :