http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - شهيد و شهادت از ديدگاه استاد شهيد مرتضي مطهري 1
لطفا صبر کنید
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>سوژه هاي روايتگري
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/01/20
بازدید: 7892
سوژه هاي روايتگري

شهيد و شهادت از ديدگاه استاد شهيد مرتضي مطهري ( 1 )


   شهيد و شهادت در كلام  شهيد مطهري / بخش اول

  روايتگر : يكي از موضوعاتي كه در قرآن مجيد به آن عنايت شده است و در فقه اسلامي جاي مخصوصي دارد، مسأله هجرت است. هجرت در نظر اغلب ما صرفاً يك حادثه تاريخي است كه در صدر اسلام صورت گرفته است، همان هجرتي كه رسول خدا با اصحابش از مكه به مدينه هجرت كردند و مبدأ تاريخ هجري شد و البته اين حادثه بزرگي است در تاريخ اسلام و ارزش تاريخي فوق‌العاده‌اي دارد ولي آيا هجرت صرفاً يك حادثه تاريخي است و اين همه كه در قرآن از هجرت ياد شده است و مهاجرين در رديف مجاهدين ذكر مي‌شوند و مهاجرت پايه به پايه مجاهدت: «الذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا» (بقره / 218) آيا همه اينها ناظر به يك واقعه خاص است، حادثه‌اي مربوط به گذشته، و ديگر امروز و به طور كلي بعد از آن دوره، هجرت در اسلامي معني و مفهوم ندارد؟ و يا هجرت هم مانند خود ايمان است، مانند جهاد است: «الذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا» و همان‌طوري كه ايمان و جهاد اختصاص به صدر اسلام ندارد، هجرت هم اختصاص به صدر اسلام ندارد. هجرتي كه در صدر اسلام صورت گرفت، مانند جهادهاي صدر اسلام است كه يك مصداقي است از يك حكم در اسلام. اين خودش سؤالي است.
علي(ع) در كلمات خودشان اين مسأله را طرح كرده‌اند كه در نهج‌البلاغه مسطور است و ايشان صريحاً مي‌گويند:
«الهجرة علي حدة الاول»
هجرت به حكم و وضع اول خودش باقي است. يعني هجرت اختصاص به يك زمان معين و مكان معين نداشته است كه چون پيغمبر اكرم از مكه به مديرنه هجرت فرمودند، پس در آن وقت وظيفه هجرت به تبع پيغمبر بر ديگران لازم و واجب شد و آنها كه همراه و در خدمت ايشان به مدينه آمده بودند، «مهاجر» خوانده مي‌شدند و ديگر بعد از زمان پيغمبر، هجرت موضوع و معني ندارد. علي(ع) مي‌فرمايد نه، «الهجرة علي حدة الاول».
تعريف هجرت
هجرت يعني چه؟ اگر بخواهيم هجرت را تعريف كنيم، چگونه بايد تعريف كنيم؟ هجرت يعني دوري گزيدن، حركت كردن، كوچ كردن از وطن، از يار و ديار، همه را پشت سر گذاشتن، براي چه؟ براي نجات ايمان. معلوم است كه چنين چيزي نمي‌تواند از نظر منطق اسلام محدود به يك زمان معين و به يك مكان معين باشد ولي البته شرايطي دارد. هجرت يعني دوري گزيدن از خانمان، و از زندگي و از همه چيز دست شستن براي نجات ايمان. پس معنايش اين است كه اگر ما در شرايطي قرار گرفته‌ايم كه ايمانمان در خطر است، ايمان جامعه ما در خطر است، اسلام ما در خطر است، امر داير است كه ما از ميان شهر و خانه و لانه، و ايمان يكي را انتخاب كنيم (يا در خانه و لانه خودمان بمانيم و ايمانمان از دست برود يا ايمان ديگران به اين وسيله از دست برود و يا نه، براي اينكه ايمان را نجات بدهيم از خانه و لانه خود صرف نظر كنيم) اسلام دومي را انتخاب مي‌كند.
آيه‌اي در قرآن كريم هست كه اين آيه عذر افرادي را كه به اصطلاح امروز به جبر محيط متمسك مي‌شوند، مثل اغلب ما مردم امروز، (نمي‌پذيرد.) امروز مسأله «جبر محيط» براي بسياري از مردم يك عذر شده است: آقا تو چرا اين‌جور هستي؟ يا مثلاً خانم! تو چرا لخت بيرون مي‌آيي؟ مي‌گويد: ديگر محيط است، محيط اينچنين اقتضا مي‌كند. به آن ديگري مي‌گويند: تو چرا در مجالسي كه شركت در آن مجالس حرام است شركت مي‌كني؟ نشستن بر سر سفره‌اي كه در آن شراب نوشيده بشود، ولو براي خوردن نان حلال، حرام است. چرا در چنين مجلسي شركت مي‌كني؟ مي‌گويد: اوضاع و شرايط اينجا اينچنين اقتضا مي‌كند. چه كنيم، محيط فاسد است. چرا بچه‌هايت مي‌روند فيلم‌هاي خطرناك مي‌بينند؟ مي‌گويند: خوب ديگر، محيط است، مگر مي‌شود جلويش را گرفت؟! چرا به مسجد نمي‌روند؟ محيط فاسد است! مسأله جب محيط براي عده‌اي يك عذر شده است.
از نظر اسلام اين عذر به هيچ وجه مسموع نيست. محيط فاسد است، محيط اجازه نمي‌داد، در اين محيط بهتر از اين نمي‌شد عمل كرد، از نظر اسلام عذر غير مسموع است. يعني ما در درجه الو وظيفه داريم محيط خودمان را براي يك زندگي اسلامي مساعد كنيم ولي اگر محيطي كه در آن هستيم به شكلي است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامي و جو خودمان را به شكل يك جو اسلامي در بياوريم، و احساس كنيم كه در اين جو و محيط ايمان خودمان ايمان زنمان، ايمان بچه‌هايمان، نسل آينده‌مان از بين مي‌رود، اسلام مي‌گويد محيط را رها كن. (رها كردن) محيط هم لزومي ندارد كه معنايش اين باشد كه انسان شهري را رها كند به شهر ديگر برود، يا كشوري را رها كند به كشور ديگر برود، بلكه در مورد محله‌ها هم صدق مي‌كند. در شهرهاي بزرگ مانند تهران، نسبت به محله‌ها صدق مي‌كند؛ يعني يك محله مي‌تواند اسلامي باشد، جوّش مي‌تواند جوّ اسلامي باشد و بچه انسان كه در آن محل بزرگ مي‌شود، تا حدي با آداب و تعاليم و تربيت اسلامي بزرگ مي‌شود. اگر ما محله را عوض كنيم، منطقه را عوض كنيم برويم به منطقه ديگري، جو عوض مي‌شود. مثلاً در بازاري‌ها شايد اين مطلب بيشتر از ديگران صدق كند؛ در يك محيط اسلامي زندگي مي‌كنند، مثلاً وسط شهر، جنوب شهر. البته غير از جنوب شهر هم بسياري از محلات جو اسلامي دارد، ولي هست در اين شهر محله‌ها و كوچه‌ها و جوهايي كه واقعاً اگر انسان زن و بچه‌اش را به آنجا ببرد، آن همسايه‌هايي كه بر آنجا احاطه پيدا كرده اند، آ نبودن مسجد در آنجا، اينكه در آنجا چشم زن و بچه به يك زن و مردي كه شعائر اسلامي را رعايت كنند هرگز نمي‌افتد، مسجدي وجود ندارد، جلسه وعظي وجود ندارد، اسم خدايي شنيده نمي‌شود، اسلامي شنيده نمي‌شود، بر عكس به هر خانه كه نگاه مي‌كني، صبح يك انسان بيرون مي‌آيد در حالي كه يك سگ هم دارد او را بدرقه مي‌كند، در اتومبيلش هم يك سگ هست، آوازي جز آواز موسيقي و لهو و لعب در آنجا شنيده نمي‌شود، به انساني جز انسان‌هايي كه هيچ علامتي از اسلام ندارند انسان برخورد نمي‌كند، (اين امور بر آنها تأثير مي‌گذارند). البته ممكن است در خود آن پدر و مادر چون در جوها و فضاهاي اسلامي بزرگ شده‌اند تأثيري نكند؛ آنها اگر بيست سال هم آنجا بمانند تغيير نمي‌كنند يا چندان تغييري نمي‌كنند ولي بچه‌اي كه از دو سالگي چشم باز مي‌كند چنين محيطي را مي‌بيند به طور قطع و يقين ديگر به صورت يك بچه مسلمان بيرون نخواهد آمد. اينجا تكليف چيست؟
هدف و نيت در جهاد اسلامي
جهاد اسلامي هم همين‌طور است. جهاد اسلامي، صرف شمشير زدن و با دشمن اسلام جنگيدن نيست. (شمشير زدن) در راه خدا و به قصد رضاي خدا جهاد است و الا ممكن است كسي در صفوف مسلمين هم باشد، از سربازهاي ديگر هم بيشتر حرارت به خرج بدهد، بيشتر هم گرد و خاك كند اما اگر توي دلش را بشكافيد، مثلاً شهرت، نام، افتخار، اسمم زياد برده شود، عكسم چاپ بشود، اسمم در تاريخ ثبت بشود يا به هدف‌هاي ديگر است: «شايد كشته نشديم اگر كشته نشديم، قهرمان خواهيم بود. اگر قهرمان باشيم، پول‌ها به ما خواهند داد، جايزه‌ها خواهند داد، زنان بسيار زيبا به همسري ما در خواهند آمد. پس دنيا و آخرت هر دو را با يكديگر داريم؛ هم رفته‌ايم در جهاد في سبيل الله شركت كرده‌ايم و هم دنياي اينچنين داريم.» نه، البته دنيا مي‌رسد اما به شرط اينكه هدف تو دنيا نباشد.
جهاد ريايي
ظاهراً در جنگ احد است؛ ديدند يكي از انصار (يعني از مسلمانان ساكن مدينه) خيلي در اين جنگ شجاعت به خرج مي‌دهد و خيلي هنر كرد و افراد زيادي را به خاك انداخت. در حالي كه او روي خاك‌ها افتاده بود و لحظات آخر عمرش را طي مي‌كرد و از درد هم خيلي رنج مي‌كشيد، بعضي آمدند خدمت رسول اكرم و گفتند: يا رسول الله! فلاني خيلي مجاهد خوبي بود، خيلي سرباز خوبي بود، امروز خيلي فعاليت كرد. پيغمبر التفاتي نكرد. بار ديگر سخن را گفتند. باز هم پيغمبر التفاتي نكرد. اسباب تعجب شد: چرا پيغمبر به چنين سرباز فداكاري اهميت نمي‌دهد؟! تا اينكه يكي از مسلمين به بالين اور سيد و گفت: مرحبا، تبريك مي‌گويم به تو كه في سبيل الله مجاهده كردي و الآن داري شهيد في سبيل الله از بين مي‌روي. گفت: من اين حرف‌ها سرم نمي‌شود، في سبيل الله و شهيد في سبيل الله سرم نمي‌شود. من ديدم مردم مدينه و مردم مكه دارند با همديگر مي‌جنگند؛ اين طرف مردم مدينه هستند و آن طرف مردم مكه. تعصب وطني و همشهري‌گري مرا وادار كرد كه چنين كنم. اين حرف‌هايي كه تو مي‌گويي، من سرم نمي‌شود. من به خاطر تعصب وطن و تعصب ملي‌گري و تعصب همشهري‌گري اين كار را كدرم. بعد هم چون ديد از درد رنج مي‌برد، گفت: من طاقت ندارم اين دردها را تحمل كنم. به زحمت از جا حركت و سر شمشيرش را گذاشت روي قلبش و يك فشار داد، خودكشي هم كرد. تازه فهميدند كه چرا پيغمبر اعتنايي نكرد؛ چون جهاد بايد جهاد في سبيل الله باشد، هجرت بايد هجرت في سبيل الهل باشد. يعني هجرت، مسافرت ظاهري با سلوك الي الله هر دو توأم باشد؛ هجرت‌كننده، هم مهاجر باشد و هم عارف سالك. هر دو را اسلام با هم مي‌خواهد. اين آيه، هر دور ا با يكديگر ذكر مي‌:ند.
«ومن يخرج من بيته مهاجراً الي الله ورسوله» (نساء / 100)
يعني در آن واحد دو هجرت بكند: هجرت جسمي و هجرت روحي. جسمش از شهري به شهر ديگري منتقل بشود و روحش از مرحله انانيت و منيت به مرحله اخلاص ترقي كند و بالا برود. اينچنين مهاجري را قرآن مي‌"ويد: «فقد وقع اجره علي الله». (يك تعبير خيلي عالي است) اجر او را ديگر از خدا بخواهيد؛ عهده‌دار اجر او خداست. اين تعبير كه عهده‌دار اجر او خداست، يعني مطلب بالاتر از اين حرف‌هاست كه بتوانيد تصور كنيد اجر چنين مهاجري چه خواهد بود.
امام حسين(ع)، مهاجر و مجاهد
حسين بن علي(ع) در منطق قرآن، هم مهاجر است و هم مجاهد. او خانه و شهر و ديار خودش را رها كرده و پشت سر گذاشته است همچنان كه موسي بن عمران مهاجر بود. موسي بن عمران هم شهر و ديارش را كه مصر بود پشت سر گذاشت تا به مدين رسيد، ولي او فقط مهاجر بود نه مجاهد. ابراهيم مهاجر بود: «اني ذاهب الي ربي» (صافات / 99) شهر و ديار و وطن خودش (بابل) را رها كرد و رفت. حسين بن علي امتيازي كه دارد اين است كه هم مهاجر است و هم مجاهد. مهاجرين صدر اسلام در ابتدا كه مهاجر بودند، هنوز مجاهد نبودند و دستور جهاد براي آنها نرسيده بود. آنها فقط مهاجر بودند؛ بعدها كه دستور جهاد رسيد، اين مهاجرين تبديل به مجاهدين هم شدند، اما كسي كه از روز اول، هم مهاجر بود و هم مجاهد، وجود مقدس حسين بن علي(ع) بود. (فقد وقع اجره علي الله). پيغمبر اكرم در عالم رؤيا به او فرموده بود: حسينم! مرتبه و درجه‌اي هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهي رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بروي (مهاجراً الي الله و رسوله).
در حدود بيست و چهار روز عملاً حسين بن علي در حال مهاجرت بود؛ از آن روزي كه از مكه حركت كرد، (روز هشتم ماه ذي الحجه) تا روزي كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا بار اندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. آن روزي كه از مكه حركت كرد و آن خطبه معروفي را كه نقل كرده‌اند خواند، هجرت و جهادش را توأم با يكديگر ذكر كرد:
«خط الموت علي ولد آدم مخط القلادة علي جيد الفتاة وما اولهي الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف».
ايها الناس! مرگ براي فرزند آدم زينت قرار داده شده است، آنچنانكه يك گردنبند براي يك زن جوان زينت است. مرگ ترسي ندارد، مرگ بيمي ندارد. شهادت در راه خدا و در راه ايمان، براي انسان تاج افتخار است كه بر سر مي‌"ذارد و براي يك مرد مانند آن گردنبندي است كه يك زن جوان به گردن خود مي‌آويزد؛ زينت است، زيور است.
«كأني باوصالي تتقطعها عسلان الفلوت بين النواويس وكربلا».
ايها الناس! مرگ براي فرزند آمد زينت قرار داده شده است، آنچنانكه يك گردنبند براي يك زن جوان زينت است. مرگ ترسي ندارد، مرگ بيمي ندارد. شهادت در راه خدا و در راه ايمان، براي انسان تاج افتخار است كه بر سر مي‌"ذارد و براي يك مرد مانند آن گردنبندي است كه يك زن جوان به گردن خود مي‌آويزد؛ زينت است، زيور است.
«كأني باوصالي تتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس وكربلا».
ايها الناس! الآن از همين‌جا گويا بهچشم خودم مي‌بينم كه در آن سرزمين، چگونه آن گرگ‌هاي بيابان ريخته‌اند و مي‌خواهند بند از بند من جدا كنند. «رضي الله رضانا اهل البيت». ما اهل بيت از خودمان رضايي نداريم، رضاي ما رضاي اوست. هر چه او بپسندد ما آن را مي‌پسنديم؛ او براي ما سلامت بپسندد ما سلامت را مي‌پسنديم، بيماري بپسند، بيماري مي‌پسنديم؛ سكوت بپسندد سكوت مي‌پسنديم، تكلم بپسندد تكلم؛ سكون بپسندد سكون، تحرك بپسندد تحرك. گفت:
قضايم اسير رضا مي‌پسندد
رضايم بدانچه قضا مي‌پسندد
چرا دست يازم چرا پاي كوبم
مرا خواجه بي دست و پا مي‌پسندد
در جمله آخر، هجرت خودش را اعلام مي‌كند:
«من كان فينا باذلاً مهجته وموطناً علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا فاني راحلٌ مصبحاً إن شاء الله». (لهوف، ص 53)
هر كسي كه كاملاً آماده است كه خون قلبش را هديه كند (ما در اين راه يك هديه بيشتر نمي‌خواهيم)، هر كس حاضر است با من هم‌آواز باشد و مانند من كه هديه‌ام خون قلبم است، در اين راه چنين هديه‌اي براي خداي خودش بفرستد، چنين هديه‌اي در راه خداي خودش بدهد، چنين آمادگي دارد، آماده يك مهاجرت باشد، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد: «فاني راحلٌ مصبحاً ان شاء الله» (آزادي معنوي، صص 157 = 166)
هجرت و جهاد
دين مقدس اسلام از جنبه اجتماعي بر دو پايه هجرت و جهاد استوار است. قرآن كريم دو موضوع هجرت و جهاد را با تقديس خاصي ياد مي‌كند و مهاجرين و مجاهدين را فوق‌العاده تقديس مي‌فرمايد. هجرت يعني براي نجات ايمان، از خانمان و زندگي دست شستن و كنار رفتن و دور شدن و كوچ كردن و به سرزمين ايمان رفتن. ما در آيات زيادي از قرآن عبارت «هاجروا وجاهدوا» را مي‌بينيم:
«والذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا في سبيل الله والذين اووا ونصروا اولئك هم المؤمنون حقاً»
مسلمين صدر اسلام دو گروه را تشكيل مي‌دادند: گروهي به نام مهاجرين خوانده مي‌شدند و گروه ديگر به نام انصار. انصار، ساكنان مدينه و مهاجرين، مسلمانان و مؤمناني بودند كه براي نجات ايمان خود شهر و ديار خويش را رها كرده و به مدينه آمده بودند. هجرت نيز مانند جهاد در اسلام يك حكم نسخ نشدني و ركني از اركان اسلام و حكمي هميشه زنده است، يعني هميشه ممكن است شرايطي پيش بيايد كه وظيفه يك مسلمان هجرت باشد. براي اينكه بعضي از اشتباهات كه احياناً ممكن است در دو طرف رخ بدهد از بين برود، مطلبي را در موضوع هجرت و نيز جهاد عرض مي‌كنم.
هجرت از گناهان
از هجرت و همچنين از جهاد، تعبير و تفسير ديگري هم شده است و آن اينكه از هجرت تعبير به هجرت از گناهان مي‌شود: «المهاجر من هجر السيئات» (سفينة البحار، ج 2، ص 697) مهاجر كسي است كه از گناهان هجرت كند و دوري گزيند. آيا اين تعبير و تفسير درست است يا نه؟ مثلاً كسي كه به گناهي آلوده است اگر از آن گناه دست شست، كناره‌گيري كرد و دور شد، نوعي مهاجر است چون از گناه دوري جسته است. با اين منطق همه توبه‌كاران دنيا مهاجر هستند چون يك مرتبه گناه و سيئه را كنار گذاشته و از آن هجرت كرده‌اند، نظير فضيل بن عياض و بشر حافي.
فضيل بن عياض مردي است كه در ابتدا دزد بود. بعد تحولي در او پيدا شد، تمام گناهان را كنار گذاشت، توبه واقعي كرد و بعدها يكي از بزرگان شد. نه فقط مرد باتقوايي شد، بلكه معلم و مربي عده ديگري شد، در حالي كه قبلاً يك دزد سر گردنه گيري بود كه مردم از بيم او راحتي نداشتند. يك شب از ديواري بالا مي‌رود، روي ديوار مي‌نشيند و مي‌خواهد از آن پايين بيايد. اتفاقاً مرد عابد و زاهدي شب زنده‌داري مي‌كرد، نماز شب مي‌خواند، دعا مي‌خواند، قرآن مي‌خواند و صداي حزين قرآن خواندنش به گوش مي‌رسيد. ناگهان صداي قرآن خوان را شنيد كه اتفاقاً به اين آيه رسيده بود:
«الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله». (حديد / 16)
آيا وقت آن نرسيده كه مدعيان ايمان، قلبشان براي ياد خدا نرم و آرام شود؟ يعني تا كي قساوت قلب، تا كي تجرّي و عصيان، تا كي پشت به خدا كردن؟! آيا وقت رو برگرداندن، رو كردن به سوي خدا نيست؟ آيا وقت جدا شدن از گناهان نيست؟ اين مرد كه اين جمله را روي ديوار شنيد، گويي به خود او وحي شد، گويي مخاطب شخص اوست؛ همان‌جا گفت: خدايا! آري، وقتش رسيده است، الآن هم وقت آن است. از ديوار پايين آمد و بعد از آن، دزدي، شراب، قمار و هر چه را كه احياناً مبتلا به آن بود كنار گذاشت از همه هجرت كرد و دوري گزيد تا حدي كه براي او مقدور بود اموال مردم را به صاحبانشان پس داد يا لااقل استرضاء كرد، حقوق الهي را ادا كرد، جبران مافات كرد. پس اين هم مهاجر است يعني از سيئات و گناهان دوري گزيد.
جهاد با نفس
مانند همين تعبير در باب جهاد است: «المجاهد من جاهد نفسه» مجاهد كسي است كه با نفس خود جهاد كند. مجاهد كسي است كه در مبارزه دروني كه هميشه در همه انسان‌ها وجود دارد (از يك طرف نفس و از طرف ديگر عقل) بتواند با نفس اماره خود، با هواهاي نفساني خود مبارزه كند. اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: «اشجع الناس من غلب هواه» شجاع‌ترين مردم كسي است كه بر هواي نفس خود پيروز شو. شجاعت اساسي آن است.

ادامه دارد....
برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :