http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - روايتگري با موضوع تكليف محوري استاد ماندگاري
لطفا صبر کنید
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>سوژه هاي روايتگري
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/03/17
بازدید: 7007
سوژه هاي روايتگري

روايتگري با موضوع تكليف محوري/استاد ماندگاري

روايتگري استاد ماندگاري

موضوع : تكليف محوري

مكان : موسسه روايت سيره شهداء

بعد از عمليات رمضان بود، ايستگاه حسينه منطقه خيلي سختي بود، ميدونيد جنوب جنگ خيلي سخت تر از غرب بود بر خلاف خيلي ها كه فكر مي‌كنند غرب سخت تر بود، چون جنوب دشت بود و دشمن خيلي قدرت مانورش بيشتر بود، تو كوهستان‌هاي غرب نمي‌تونست اينقدر مانور بده، ايستگاه حسينه اگه الان هم برين اين منطقه خيلي غريبه، شهداء گمنامش هم خيلي غريبند و يك منطقه اي است كه زمان جنگ شبيه پله بود، يه قسمت اين منطقه بالا بود و يه قسمت اين منطقه پايين، قسمت بالا دست بعثي ها بود قسمت پايين دست ما بود، يعني هر گردان وتيپي كه وارد ميشد (اونموقع هنوز رشد نظامي ما به لشگر نرسيده‌بود، در حد تيپ بود) قَل و قَمِش  ميكردند، اونيكه ميگفتن گردان ميرفت دسته برميگشت، يكي از مصاديقش ايستگاه حسينه بود. پاتك‌هاي عجيبي بود.

خدا بر درجات حاج ولي چراغچي (فرمانده وقت تيپ امام رضا) بيفزايد، بعضي از فرماندهاي يگان‌هاي رزمي مأموريت اونجارو قبول نكرده بودن، ايشون قبول كرد، بچه‌هاي مشهد خيلي تلفات دان و دو سه گردان تلف شدند، اومد توي مقر (كاترفيلا، مقر بچه‌هاي خراسان) وسط مقر، يه بچه بسيجي اومد، يك كشيده زد توي صورت شهيد چراغچي، (يه بي ادبي ديگه كرد اين بنده خدا رو سوزي كه داشت از اينكه رفقاش شهيد شدند) كه تو بي عرضه بودي بچه‌هارو به كشتن دادي، من يادم نميره اين دستشو گرفت كنار صورتش و گفت اگه من بد عمل كردم يه وقت به امام بدبين نشيا، امام درست داره كار ميكنه.

من با شهيد چراغچي يك انسي داشتم، كشيدمش كنار بهش گفتم كه چي بود حاج ولي؟ گفت: سيلي خيلي خوشمزه‌اي بود! گفتم: براي چي؟ گفت: اين مزد تسليمم بود توي قرارگاه هيچكدوم از فرمانده يگان‌ها اين مأموريت رو قبول نمي كردن، ولي وقتي به من گفتن امام فرموده اين منطقه به هر قيمتي كه هست بايد حفاظت بشه، من گفتم من ميرم جلو، به هر قيمتي و هزينه اي كه باشه، تسليم شدم چون ديدم تكليفم شده، ميدونستم شكسته، حتي ميدونستم از اين فحش بدترهم ميخورم، ولي تكليفم بود اينجا حفظ بشه.

وقتي روحيه جهاد باشه تكليف محوري يه نتيجه هست و شهادت طلبي، احدي الحسنيين، يه نتيجه ديگه، (البته اين خاطره رو نبايد هرجا نقل كنيد زمينه ميخواد)

دانلود كليپ تصويري روايتگري


برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :