http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - حیات شهید
لطفا صبر کنید
صفحه اصلی>گنجينه راويان>رسانه متني>نشست لاله پژوهي
نویسنده:
امتیاز به مطلب:
4.0 (2)
/2
1393/01/21
بازدید: 12116
نشست لاله پژوهی 1387/9/13

حیات شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلْحَمْدُللهِ الَّذِی نَوَّرَ قُلُوبِنا بِشَعاشِعِ اَنْوارِ جَمالِه، ثُمَّ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَی الْعَبْدِ الْمُؤَیَّدِ وَ الرَّسُولِ الْمُسَدَّدِ الْمُصْطَفَی الأمْجَدِ وَ الْمَحْمُودِ الأحْمَدِ، حَبِیبِ إلهِ الْعَالَمینِ، حَبِیبِنا اَحْمَد وَ شَفِیعِ ذُنُوبِنَا اَبِی‌الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ9؛ لا سِیَّمَا بَقِیَّةَ اللهِ الأعْظَمِ، رُوحِی وَ أرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفَدَاه وَ اللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَی أعْدَائِهِمْ أجْمَعِین مِنَ الْآنِ اِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ؛

رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْلِی أمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی؛ اللّهُمَّ یَسِّرْ عَنِّی الْهُمُومَ وَ الْغُمُومَ وَ وَحْشَةَ الصَّدْرِ وَ وَسْوَسَةَ الشَّیْطَانِ، بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.

خدا را شاکر و سپاسگزارم که این توفیق را در این شب نصیب حقیر کرد که در جمع باصفا و نورانی شما عزیزان باشم؛ إنشاءالله عنایت خاص شهدا شامل حال همه ما و محفل ما باشد؛ تعجیل در فرج امام زمان و سلامتی وجود نازنینشان صلواتی ختم بفرمایید.

مقدمه

میل به جاودانگی انسانها

انسان بطور طبیعی و عادی به بقاء و جاودانگی میل دارد و در درون هر انسان عادی این میل وجود دارد که جاودانه در این روزگاران باقی بماند، اما قطعاً این امر هم از جهت عقلی و هم از جهت علمی ممکن نیست؛ زیرا مبدأ و مقصد ما مشخص است، غایت مشخص و اعلی‌درجه و نهایت درجه‌ای هم برای ما قرار داده شده است. امکان اینکه جسم ما باقی بماند نیست، اما ممکن است بعد از اینکه ما از این دنیا رفتیم نام ما باقی بماند، در تعریف انسان کامل هم، همین‌طور گفته شده است.

انسان کامل کسی است که نقطه تولد دارد، اما نقطه‌ای که از بین برود ندارد و هر سال که از رحلت او می‌گذرد، ما شاهد زنده‌تر شدن او هستیم. افراد زیادی در زمانی که در این دنیا و در قید حیات بودند، مردم نسبت به آن‌ها شناخت و آگاهی زیادی نداشتند، اما بعد از سالیان سال گویا آن‌ها دارند زنده‌تر می‌شوند، که نمونه‌های زیادی در تاریخ هست.

جاودانه‌های عالم

1. مرحوم آقا سید علی قاضی

بسیاری از مردمی که مشرّف به عتبات می‌شوند، خصوصاً نجف می‌روند، مقید هستند حتماً سر قبر مرحوم آقا سید علی آقای قاضی در وادی‌السلام نجف بروند و از قبر این عارف نورانی عنایاتی بگیرند.

2. رجبعلی خیاط

فکر می‌کنم در سال 43 ـ 42 پیرمردی از دنیا رفت و غریبانه او را در ابن‌بابویه تهران مدفون کردند، عده‌ی بسیار قلیلی می‌دانستند که ایشان چه کسی است و دارای چه اوصافی است؟ الان تازه فهمیدند شخصیتی به نام رجبعلی خیاط در آن تاریخ از دنیا رفته است و این‌قدر که الان او را می‌شناسند در زمانی که زنده بود نمی‌شناختند.

3. کشیک‌باشی

کشیک‌باشی بوده در اصفهان؛ زمانی که در قید حیات بوده خیلی‌ها نمی‌شناختند که ایشان چه کسی است، اما الان که از دنیا رفته است خیلی‌ها فهمیدند ایشان چه کسی است و چه شخصیتی است؟!

4. شهید اول

باز عرض کنم، کتابی سالیان سال است در حوزه‌های علمیه بعنوان متن درسی خوانده می‌شود و با این‌همه عالم فرهیخته و فحلی که آمدند هنوز نتوانستند این کتاب را از متن درسی خارج کنند و متن درسی حوزه‌های علمیه است. کتاب لمعه که توسط شهید اول در دل زندان نوشته شد، با این‌که سالیان زیادی از نگارشش می‌گذرد، اما هنوز به عنوان متن درسی قوی حوزه‌های علمیه و به عنوان یک کتاب فقهی استدلالی است، که شاید جامع‌ترین و کامل‌ترین، اولین و آخرین کتاب فقهی استدلالی ما طلبه‌ها، همین لمعه است.

مرحوم آیت الله وجدانی; می‌گفت: این کتاب لمعه را دست کم نگیرید؛ به طلبه می‌گویی چه می‌خوانی؟ لبانش را غنچه می‌کند و می‌گوید: لمعه می‌خوانم. غافل از این‌که ابوابی در لمعه است که اگر کسی به آن‌ها دست پیدا کند، عیناً به اجتهاد دست پیدا کرده است. این کتاب بسیار ارزشمند است و مشیّت خدا به این تعلق گرفته که با این کتاب نام شهید اول در تاریخ جاودان و ماندگار بماند.

قبر شهید اول کجاست؟ مزارش کجاست؟ فرزندانش کجایند؟ از هیچ‌کدام شما اثری در خارج نمی‌بینید. چون عالم بزرگوار را در دل زندان (آیت الله سید مهدی روحانی; و آیت الله سید محمدعلی روحانی «حفظه الله» عموزاده ایشان که الان در قید حیات هستند و در مسجد امام حسن عسگری نماز جماعت میخوانند، این داستان را برای من تعریف کردند) زندانی کرده بودند و سخت شکنجه می‌کردند. یکی از شکنجه‌هایش این بوده که دیوار زندان را سوراخ کرده و سر مبارک این عالم نورانی و جلیل‌القدر را از داخل زندان عبور می‌دادند و به عرابه‌ای بستند و این‌قدر کشیدند که زجر و درد بکشد و زیر یکی از این شکنجه‌ها، سرش از بدن شریفش جدا شد. بدنش را در آتش سوزاندند و با سر نیز همین کار را کردند و خاکسترش را به باد دادند که اثری از این عالم نورانی در کره خاکی باقی نماند؛ اما مشیّت خدا به این تعلق گرفت که کتاب کوچک جیبی که در دل زندان نوشته شده، باعث شود که نام این عالم نورانی جاودان و ماندگار بماند.

حضرت آیت الله ایروانی;، کتابی نوشتند که در حوزه‌های علمیه طلاب خارجی خوانده می‌شود، خواستند جایگزین لمعه کنند، اما نتوانست جای لمعه را بگیرد، یکی از بزرگواران که من محضر ایشان را درک کرده‌ام، ایشان می‌فرمود که داشتم رمی جمره می‌کردم در اثر ازدحام جمعیت از جانم ترسیدم، همان‌جا توسل به ذیل عنایات آقاحجة بن الحسن پیدا کردم و از حضرت مدد خواستم که بتوانم اعمال و مناسکم را انجام بدهم؛ توفیق تشرف پیدا کردم ولی متوجه نشدم، چون آقا آمدند پشت سر من و فرمودند که سید فلانی! دنبال من حرکت کن و بیا؛ گفتم: آقا شما که لطف کردید به من بچه طلبه نصیحتی می‌کنید؟

دو نصیحت به من فرمودند:

نصیحت اول را این عالم نفرمودند، اما نصیحت دوم وجود نازنین امام عصر این بود که از لمعه شهید غفلت نکن و همان زمان هم متوجه نشدند. این بزرگوار هم در قید حیات هستند، اسمشان را ببرم نوع بزرگواران ایشان را می‌شناسید.

مشیّت خدا تعلق گرفت که نام شهید اول ماندگار و جاودان بماند. حال باید ببینیم که رمز ماندگاری این‌ها چیست؟

امام حسین  نمونه ای از جاودانگی

سالیانی سال قبل شما می‌بینید وجود مقدس اباعبدالله الحسین در کربلا به ظاهر شکست خورد، چرا که هم سر از بدن مطهرش جدا کردند، هم اهل‌بیتش را به اسارت بردند و هم خیامش را غارت کردند، آن‌طوری که شکست می‌خوردند با سیدالشهداء معامله شد.

بعد از این همه سال سرّ این‌که نام اباعبدالله‌الحسین جاودان باقی مانده است و هر سال که دارد از او می‌گذرد انگار امام حسین دارد زنده‌تر می‌شود، چیست؟ رمز بقا و جاودانگی این بزرگان که تأسّی به اباعبدالله الحسین و ائمه: داشتند چیست؟ یک کلمه ولا غیر؛ آن‌ هم فقط معامله‌گری با خداست.

رمز ماندگاری و جاودانگی

رمز بقا و جاودانگی معامله‌گری با خداست، وجود نازنین حضرت جوادالائمه می‌فرماید: در این دنیا به هر چیز گران‌بهایی که می‌خواهی دست پیدا کنی، کلیدش یک چیز است، به هر مقام رفیع و بالایی می‌خواهی نائل شوی کلیدش یک چیز است و آن هم یک کلمه است، اعتماد کردن به خدا؛ « اَلثِّقَةُ بِاللهِ تَعالی ثَمَنٌ لِکُلِّ غالٍ و سُلَّمٌ اِلی کُلِّ عالٍ»[1]؛ کلید دست پیدا کردن به هر چیز گران‌بهایی در این دنیا، اعتماد به خداست. کلید رسیدن به هر مقام رفیعی در این دنیا، اعتماد کردن به خداست و با خدا وارد معامله شدن است.

رمز بقاء و جاودانگی در گرو این امر است، با خدا وارد معامله بشویم. خداوند در قرآن، ما را دعوت به این معامله می‌کند. این آیه را قطعاً دوستان شنیدند: «یاأیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ ألیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ بِأمْوالِکُمْ وَ أنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ[2]» می‌خواهید شما را به سمت تجارتی رهنمون کنم که سودش «تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ ألیمٍ»؛ نجات از عذاب دردناک و الیم باشد، عذاب الیم فقط در آخرت نیست، بعضی‌ها در همین دنیا هم مبتلا به عذاب الیم می‌شوند. عذاب بعضی از گناهان (مثل عاق والدین شدن) را خدا در همین دنیا به مرتکبین گناه می‌چشاند. می‌خواهید شما را به سمت تجارتی رهنمون باشم که ثمره این تجارت این است که شما را از عذاب الیم نجات می‌دهد؟

این معامله چیست؟ «تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ»؛ به خدا و رسول خدا ایمان بیاورید و «وَ تُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ بِأمْوالِکُمْ وَ أنْفُسِکُمْ» در راه خدا با مال و جانتان مجاهده کنید، «ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ اگر بدانید این معامله برای شما بهترین است.

تمام سرمایه‌های ما تعلق به خداوند دارد. خداوند این سرمایه را در اختیار ما قرار می‌دهد بعد می‌گوید بیایید با من وارد تجارت و معامله شوید.

من یک پرانتر باز کنم یک مثال خیلی عامیانه می‌زنم که شأن جلسه اجلّ است. یک آقایی در بازار دست یک جوان را می‌گیرد و می‌گوید این ده میلیون سرمایه در اختیار تو، تمام این سرمایه‌ات را مجدد بیا با من وارد معامله شو، این جوان اگر بخواهد با دیگری وارد معامله شود خیلی بی‌معرفت است و از شعور فاصله پیدا کرده است. زیرا این‌که سرمایه به تو داده است، خاطرخواه توست، اگر ضرر هم بکنی جبران می‌کند، گران‌تر از آن‌چه که تو فکر می‌کنی از تو می‌خرد.

تمام سرمایه‌های وجودیمان متعلق به خدا است، بعد خود خدا می‌گوید با من وارد معامله و تجارت می‌شوید؟ جانتان و مالتان را به من بدهید، تمام تعلقات دنیا را به پای من بریزید و من هم شما را در این دنیا جاودانه نگه می‌دارم و عذاب الیم را از شما دور می‌کنم.

شهدا، ماندگاران عالم

از علماء عرض کردم، از اهل‌بیت: هم عرض می‌کنم، ولی یک مقدار مثال‌ها را حسی کنیم، زمان اهل‌بیت: نبودیم، زمان بزرگانی که نام بردم نبودیم، اما الان می‌شود به گلزارهای شهدا یک سری زد و یک نگاه به این قاب عکس‌ها کرد! معمولا افرادی هستند که در جوانی و نوجوانی، در اوج تعلقات به دنیا، به جبهه رفتند. چه چیزی فکر آن‌ها را به خودشان مشغول کرده است؟ احساساتی شدند؟ لاتی‌گری آن‌ها گُل کرده است؟

نمی‌دانم که آیا می‌شود مجموعه‌هایی بلند شوند و در مقابل افرادی که از راه خون شهدا دارند ارتزاق می‌کنند، بایستند؟ یک شبه لوطی‌گری آنها گل کرده و در مقابل تانک ایستادند و گفتند بیا بزن به سینه من؟ این‌طوری بوده یا وقتی که به جبهه می‌رفتند واقعاً آدم می‌شدند؟ برای یک شب هم که شده، نه! نه! نه! برای یک ساعت هم شده راه صد ساله را طی می‌کردند و عارف بالله می‌شدند و به مقام قرب الهی می‌رسیدند، آن وقت خدا آن‌ها را گلچین می‌کرد و می‌برد؟

هدف آل الله، جلب رضایت الله

جز رضایت خدا اینها دنبال چه چیزی بودند؟ دنبال چه چیزی بودند، جز این‌که او را از خود راضی کنند؟

رسول گرامی اسلام می‌فرماید:

الْقَلْبُ ثَلاثَ?ُ أنْواعٍ: قَلبٌ مَشْغُولٌ بِالدُّنْیا وَ قَلْبٌ مَشْغُولٌ بِالْعُقْبی وَ قَلّبٌ مَشْغُولٌ بِالْمَوْلی. أمّا الْقَلْبُ الْمَشْْغُولُ بِالدّنیا فَلَهُ الشِّدَّ?ُ وَ الْبَلاءُ، وَ أمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغُُولُ بِالْعُقْبی فَلَهُ الدَّرَجاتُ الْعُلی، وَ أمّا الْقَلْبُ الْمَشْغُولُ بِالْمَوْلی فَلَهُ الدُّنْیا وَ الْعُقْبی وَ الْمَوْلی[3]

قلب‌ انسان‌ها سه قسم است: 1ـ بعضی قلبها مشغول دنیا هستند، ره‌آورد این قلب؛ فَلَهُ الشِّدَّ?ُ وَ الْبَلاءُ، فقط گرفتاری و دردسر؛ 2ـ قلبی که فقط مشغول آخرت است، بد نیست؛ به این قلب درجات رفیع و بالایی می‌دهند؛ اما نمره‌اش بیست نیست. 3ـ قلبهایی که دنبال مولا و رضایت او هستند، ره‌آوردش هم دنیا و هم آخرت و هم مولا است، همه را دارد.

این‌ها جز معامله‌گری با خدا چیز دیگری مد نظرشان بوده است؟ چیزی که در سیره اهل‌بیت: است. شما نگاه کنید وقتی در حدیث شریف مشیت[4] به حضرت سیدالشهداء عرض می‌کنند: نرو. آن‌چه که مشغولیت برای اباعبدالله الحسین درست کرده است چیست؟ فقط یک چیز، رضایت خدا، در قالب حدیث مشیت می‌فرماید: از جدم پیامبر خدا رسید که «حسین! إنَّ اللهَ شاءَ أنْ یَراکَ قَتِیلاً»؛ خدا می‌خواهد تو را کشته ببیند. آقاجان! حالا که برای شما تکلیف است، حداقل زن و بچه را همراه خودتان نبرید. سیدالشهداء باز حدیث مشیت را ادامه می‌دهند «إنَّ اللهَ شاءَ أنْ یَراهُنَّ سَبایا» خدا می‌خواهد که اهل‌بیت مرا در اسارت ببیند، به آن‌چه که خدا برایم مقدّر کرده است راضی هستم.

من «اَشِر» نیستم. من «بطر» نیستم. من در صدد قدرت‌طلبی نیستم. من دنبال این نیستم که اسمم را سر زبان‌ها بیندازم. من دنبال به به و چه چه مردم نیستم. رضایت خدا به چه چیزی تعلق گرفته است؟ من حسین دنبال همان رضایت هستم.

من یک بحث مقتل‌شناسی برای دوستانی که تشرف به عتبات دارند و حج و زیارت اعزام می‌کند، دارم، یک‌جا در تمام مقاتل (من نوع مقتل‌های معتبر و غیر معتبر را دیدم)، حتی در مقاتل غیر معتبر، نداریم که امام حسین شکوه کرده باشد، شکوه چیست؟! آخ گفته باشد.

چه چیزی جز خدا فکر حسین را به خود مشغول کرده است؟ جز رضایت خدا و آن‌هایی که از معصوم یک قدم پایین‌تر هستند، جز رضایت ولی خدا چیز دیگری مد نظرشان هست؟!

دو نفر در لشکریان عمر سعد هستند، وقتی علی اصغر در بغل بابا، با آن وضعیت به شهادت رسید دلشان به رحم آمد، به لشگر اما پیوستند، آقا اجازه دهید جانمان را فدا کنیم. به میدان رفتند و به شهادت رسیدند؛ به زمین افتادند، سیدالشهداء  بالای سر اولی آمد دید جان داده است، رفت بالای سر دومی خون‌ها را که پاک کرد فقط یک کلمه گفت و امضاء را گرفت و به شهادت رسید. پرسید آقا از ما راضی شدی؟ امضاء را گرفت و به شهادت رسید. فقط رضایت او، دنبال مطرح کردن نیستند، احساس و عواطف نبوده است، صد در صد عقلشان غلبه پیدا کرده است و فهمیدند سرمایه وجودی خودشان را کجا باید خرج کنند.

شهدا و رضایت طلبی مولا

آن جوان یا نوجوانی که می‌آید به پای مادرش می‌افتد، (من از مادر شهید شنیدم) مادر! برای من دعا کن، مادر! برای من نماز استغاثه به امام زمان4 بخوان. برای چه مادرم؟ من هم می‌خواهم شهید شوم.

این همه تعلق در دنیاست، تو دانشجو می‌شوی، دکتر می‌شوی، مهندس می‌شوی، ازدواج می‌کنی، بچه‌دار می‌شوی. این همه تعلقات دنیا را کنار می‌زند، الان خدا مشیتش به این تعلق گرفته است، من راضیم به آن‌چه که خدا می‌خواهد. رضایت خدا در گرو رضایت ولی خداست، من الآن می‌بینم پیرمرادم، پیر میکده عشق، پیر جماران لبیکش بلند شده من نمی‌توانم در خانه بمانم، بلند می‌شود و به جبهه می‌رود.

این‌ها تأسی به چه کسی می‌کنند؟!

1. قاسم ابن الحسن

برخی از آقایان می‌گویند: شب عاشورا کسی از امام حسین جدا نشد. از سکینه خاتون نقل می‌کنند که شب عاشورا پدرم فرمودند: روشنی خیمه را کم کنید، کم کردند. فرمودند: هر کسی زیر این خیمه بماند کشته می‌شود. سکینه خاتون می‌فرماید: «وَاللهِ ما أتَمَّ کَلامُهُ إلاّ وَتَفَرَّقَ نَحْوَ عَشَرَةَ وَ عِشْرِین»؛ صحبت پدرم تمام نشده، ده تا ده تا، بیست تا بیست تا از زیر خیمه بلند شدند و رفتند.

حالا همه که رفتند روشنی خیمه را زیاد کنید، زیاد کردند، یکی دور امام حسین می‌گشت، یک پا جلو می‌گذاشت یک پا عقب می‌گذاشت (این تعبیر من است)، دلش قرص نبود که بگوید یا نگوید، قاسم یتیم امام حسن دل را به دریا زد و گفت: شما فرمودید همه کشته می‌شوند، من هم کشته می‌شوم؟ باید محک بخورد، به این راحتی نیست؛

- شهادت در منظر تو چگونه است؟

-از عسل برایم گواراتر است.

(تا آن‌جایی که من دیدم امام حسین را کنار بگذارید و از او پایین‌تر بیایید، با آن بیانی که در مقتل حضرت قاسم است، کسی در کربلا مثل قاسم به ظاهر زجر نکشید تا به شهادت برسد.)

2. خاطره شهید غیاث‌وند

بعد جوان می‌آید به مادر التماس می‌کند: مادر! بگذار من هم بروم و شهید شوم. شهید غیاث‌وند دومین شهید خانواده، چهارراه لشکر تهران یک کوچه به نام ایشان هست و از بچه‌های گردان تخریب بود. آخر پادگان دوکوهه حسینیه‌ای است و نوع این‌ها مال آن‌جا هستند.

این جوان یک وصیت‌نامه‌ی خیلی زیبا نوشته که آدم خیال می‌کند یک عارف 80 ـ 90 ساله نوشته است. جالب اینجاست جناب آقای پناهیان (حفظه الله) می‌فرمودند شاهد وصیت‌نامه نوشتن این جوان بودم. در وصیت‌نامه‌اش ملتمسانه به مادرش می‌گوید تو به من گفتی جبهه برو، ولی به شرطی که شهید نشوی، برادرت شهید شد کافی است. ولی از شما می‌خواهم دعا کنی من شهید شوم.

حالا مادر و پدری قرص و محکم دارد، پدرش چهار، پنج ماه قبل در اثر عوارض شیمیایی به رحمت خدا رفت. دار و ندارش دو تا پسرش بود، نه دختر داشت و نه پسر دیگری، خودش نیز همرزم فرزندانش بود، عطاء خان غیاثوند قیصری، من خودم غسلش می‌دادم آثار ترکش هنوز در بدنش بود. سرطان و خونریزی مثانه و خونریزی اثنی‌عشر گرفت، در اثر همین عوارض به شهادت رسید.

بالای سرش مزاح می‌کردم، می‌گفتم: عطاخان داری می‌میری، نسلت هم منقرض شد، می‌گفت: راست می‌گویی نسلم منقرض شد، صدام! خدا نسلت را منقرض کند که نسل مرا منقرض کردی!

- گریزی به خاطره آقا شیخ حسین کبیر;

آقا شیخ حسین کبیر; می‌گفت: روی سینه‌ام پنکه بگذارید، دارد می‌سوزد. صدام! خدا نسلت را قطع کند که نسل مرا قطع کردی. یک پسر بیشتر نداشت که آن هم به شهادت رسید.

ادامه خاطره شهید غیاثوند

بعد می‌گفتم: عطاخان داری می‌میری، تمام شد.

- گفت: خیلی از خدا شاکی هستم.

- سر پیری داری هذیان می‌گویی؟!

- نه!

- چرا؟

- این درست است روز قیامت من که با بچه‌هایم همرزم و هم‌سنگر بودم، بچه‌هایم در صف شهدا باشند ولی من در صف اموات باشم؟

من گفتم چه می‌خواهد بگوید. این معنا را از کجا گرفتند؟

3. خاطره شهید دستوریان

شهید دستوریان تنها پسر جناب‌ آقای موسوی نهاوندی (مسئول اسبق کتابخانه دفتر تبلیغات) بود. آقای جاویدی مدیر مدرسه علمیه کرمانی‌ها می‌گفت: پدرش به من زنگ زد و گفت ما یک دست کت و شلوار برای این بچه خریدیم، ولی نمی‌پوشد، هر چه می‌گویم، نمی‌پوشد. آقای جاویدی از او سؤال می‌کند چرا نمی‌پوشی؟ می‌گوید: حاج آقا من چطور بپوشم در حالی که هم حجره‌ای من حداقل‌ها را ندارد؟ من حیا می‌کنم.

آقای جاویدی می‌گفت: وارد حجره‌اش شدم، دیدم که روی زمین خوابیده، گفتم: سید محمد! چرا روی زمین خوابیدی؟

‌گفت: حاج آقا از الان می‌خواهم بدنم را به قبر عادت بدهم.

این‌ها احساساتی هستند؟ خدا لعنت کند آن کسی که می‌رود در دانشگاه صحبت می‌کند، جوان‌های ما را در یک کفه ترازو می‌گذارد و مثلاً پسر بوش را هم در یک کفه دیگر و با هم مقایسه می‌کند و می‌گوید این‌ها برای ممکلت کشته شدند، آن هم برای مملکت کشته شد. به همین راحتی! اصلاً قابل قیاس هست؟!!! آیا می‌شود این‌ها را مقایسه کرد؟!

زمانی که در مرکز جهانی فعالیت داشتم، یکی از رفقا فیلمی آورد بعد هر چه پیگیری کردم، پیدا نکردم ولی خودم با هر دو چشمم «شَهِدَ الله» این فیلم را دیدم. شیمیایی عامل خردل (عامل خردل، حنجره را متورم می‌کند و جلوی تنفس انسان را کاملاً می‌گیرد) زدند، فیلم‌بردار شهید شده است. دوربین افتاد به طرف دو تا از این بسیجی‌ها که دارند جان می‌دهند، صورت‌ها را روی خاک گذاشتند، با کامپیوتر کار کردند یک مقدار صدا شفاف شود، از ته حلقشان فقط یک صدا به گوش می‌رسید ولا غیر، یک صدا، به سختی یک نفس می‌کشند و پنجه‌ها را روی زمین خراش می‌دادند، فقط یک صدا به گوش می‌رسید، یک کلمه و لا غیر؛ فقط می‌گفتند: حسین! حسین!

نام و یاد شهدا، الگوهای اجتماعی بشریت

این‌ها به چه کسی تأسی کردند؟ جز این‌که به اهل‌بیت: تأسی کردند. من یک گله دارم، ما انتظار داریم کوچه‌ها و خیابان‌های قم به نام بچه‌هایی که مؤثر بودند و نسلی را تربیت کردند، نامگذاری شود. در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر کیف، پایتخت اوکراین رفته بودم، گفتم این گل و تابلو و علامت چیست؟ چرا این ساختمان این علامت را دارد؟ جواب می‌دادند این برای کشته‌های جنگ جهانی است. مکانی در موزه درست کردند عروس و دامادی که در کلیسا رسماً همسر می‌شوند با یک دسته گل باید در این مکان به کشته‌های جنگ جهانی احترام بگذارند، بعد سر خانه و زندگیشان بروند. ما برای شهدای حزب‌الله و غیره واقعاً ارزش و احترام قائل هستیم، اما این همه شهید هم خودمان داریم که تأثیرگذار بودند و خیلی وقت‌ها فقط یک کوچه نیم متری به یادشان هست. خیلی‌ها نمی‌دانند شهید فهمیده، شهید اول خانواده است، این خانواده شهید دوم هم دارد. صدا و سیما وقتی بخواهد کاری بکند، پدر جدّ پوپک گل‌دره را در می‌آورد و به مردم معرفی می‌کند، پدر و مادر شهدای ما زنده هستند، این شهیدی که محضرتان عرض کردم (شهید غیاث‌وند) مادرش فرهنگی بازنشسته و در قید حیات است، پیرزن تنها زندگی می‌کند. بروند فیلم برداری کنند به نسل بعدی منتقل کنند که چه حرف‌های ارزشمندی از جوان‌هایشان دارند. آن پدر شهید که به رحمت خدا رفت حرف‌هایی داشت، من پای حرف‌هایش نشستم، بعضی را به رفقای مؤسسه گفتم ضبط کنند و ضبط هم کردند. چه حرف‌هایی از بر و بچه‌هایش داشت این‌ها تأسّی به چه کسی کردند؟ این‌ها از کجا یاد گرفتند؟

4. خاطره شهید غلامرضا علی عسگری

حاج غلامرضا علی عسکری معلم امور تربیتی دوره راهنمایی و معلم قرآن ما در مسجد فرهنگ بود، من خودم در ایستگاه قطار قم بودم، اگر اشتباه نکنم برادر ایشان بود، یک بچه قنداقی آورد در بغل ایشان گذاشت. (هفت روز بود خدا یک دختر به او داده بود،) عکسش هست، بچه را بوسید در بغل مادرش گذاشت، سوار قطار شد و به جبهه رفت و در عملیات والفجر به شهادت رسید.

من رفته بودم تهران؛ دخترم زنگ زد و گفت: بابا دلم برایت تنگ شده، نتوانستم شب تهران بمانم و سریع به قم برگشتم. ولی شهید غلامرضا علی عسگری دختر 8 ـ 7 روزه را بوسید و تو بغل مادرش گذاشت و سوار قطار شد و رفت. این‌ها تأسی به چه کسی کردند؟

وداع امام حسین با اهل بیت

امام حسین دید ذوالجناح حرکت نمی‌کند، نگاهی کرد،‌ دید جلو ذوالجناح یکی ایستاده و می‌گوید: بابا بیا پایین. در عین حال نشست دست یتیمی به سر دختر کشید، ولی باز رفت. دقیقاً نگاه کنید این‌ها مثل امام حسین بودند.

پایبندی به ولایت شرط ایمان

مرا یادواره شهدای گمنام دعوت کردند. خدا وکیلی در مطلب مانده بودم چه بگویم. روایات زیادی بود ولی روایتی ذهن مرا مشغول نکرد که روی آن موضوع بپردازم و جلو بروم. تفألی به قرآن زدم، آیه 15 سوره حجرات چشم و نظر مرا به خودش جلب کرد.

«إنَّما الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهِدُوا بِأمْوَالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ أولئکَ هُمُ الصّادِقُونَ»؛ إنما از ادات حصر است، مؤمنین این‌ها هستند: «الَّذِینَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ»؛ آن‌هایی که ایمان به خدا و رسول خدا بیاورند، «وَ جاهِدُوا بِأمْوَالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ»؛ با جان و مالشان در راه خدا مجاهده کنند، اما قبل از این‌ها یک شرط و قید دارد، «ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا»؛ شک به دلشان راه ندهند، تردید به دلشان راه ندهند.

آقا ما این بودیم، ما داشتیم. داشتم داشتم شرط نیست، دارم دارم شرط است. الآن چی داری؟ جسارت نمی‌خواهم بکنم. اما باید بعضی‌ها بترسند، ما با برخی از تفکرهای خطرناک مواجهیم. دو روز پیش تلویزیون را روشن کردم، آقایی که بسیار در جنگ و جبهه و جانبازی موفق بوده صحبت میکرد، ولی ده تا کلمه که می‌گفت، پنج تا از آن‌ها نیش بود. یک اثر از جبهه در جسمش داشته است، داشته باشد. (جسارت نمی‌کنم والله قصدم جسارت نیست) ولی شمر هم 16 سفر پیاده به مکه رفته است، جانباز یکی از جنگ‌های پیامبر بوده و کنار علی‌بن‌ابی‌طالب8 شمشیر زده است. ولی چرا حاضر نمی‌شود حتی لبان امام حسین را تر کند و امام حسین را به شهادت می‌رساند. چون یک لحظه دست از ولایت کشید. دست از ولایت بکشد بستر برای انواع و اقسام آفت‌ها آماده می‌شود. «ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا»؛ ذره‌ای شک و تردید و دودلی در دلشان راه ندارد.

حیات شهید

ما متأسفانه می‌شنویم که بعضی می‌گویند: اشتباه کردیم رفتیم. پس سری به گلزار شهدا بزنید، التماس کنید، به والله شهدا نمرده‌اند، بلکه زنده‌اند. من مردم؛ من حالیم نیست.

کاروان مشهد شملچه تا مشهدالرضا قبل از اینکه به قم برسد، شاید 8 ـ 7 ساعت معطلی داشتیم، ما از فلکه صفائیه تا شاه جمال پیاده رفتیم؛ هی گفتند الان می‌آید.

من شاه جمال حداقل دو ساعت منتظر بودم، یک دختربچه شاخه گلی در دستش بود، خودم ایستاده بودم و دیدم وقتی هیجده‌چرخ‌ها و ماشین‌ها آمدند، به پدرش التماس کرد که مرا روی این ماشین بگذار. این صحنه مرا کشت، پدرش  او را روی ماشین گذاشت، خدا شاهد است شاخه گل را روی یکی از این تابوت‌ها گذاشت، صورتش را روی تابوت گذاشت و بوسید و پایین آمد. این دختربچه چه می‌فهمد که من نمی‌فهمم؟!

ما معمولا از جنازه و استخوان و تابوت می‌ترسیم، بعضی‌ها نگاه به تابوت می‌کنند فرار می‌کنند، اما این دختربچه می‌داند این تابوت شهید است، می‌گوید مرا بالا بگذار، می‌بوسد و پایین می‌آید. چه سرّی در آن هست؟ چه نکته‌ای است؟ شک و تردید در دل خود راه ندهیم.

1. دعا برای مقام معظم رهبری؛ سفارش 3 شهید

در قم، مادر سه شهید است، پسر اولش زمان انقلاب به شهادت رسید، کنار پیکر پسرش آمد، بوسید و دفنش کردند. پسر دومش در حالی که دو دست نداشت به شهادت رسید، مادر گفت باید پیکرش را ببوسم بعد دفنش کنید، وقتی کفنش را باز کردند دید پسرش دست ندارد، لبخند رضایت و تشکر در چهره مادر دیده ‌شد. اول گفت: خدایا شکرت! بعد می‌گوید: پسرم از تو ممنونم، من روز قیامت خجالت‌زده ام‌البنین نیستم.  پسر سومش از سینه به بالا نداشت، وقتی جنازه‌اش را آوردند باز مادر با لبخند رضایت و شکر دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا از تو ممنونم، بعد رو کرد به پسر، از تو هم ممنونم، تو باعث شدی روز قیامت شرمنده فاطمه زهرا نشوم.

بعد از حوادث کوی دانشگاه، ایام عرفه بود، از روی پل آهنچی می‌رفتم، این مادر سه شهید را دیدم، گفت: حاج آقا عرفه کجا هستید؟

- گفتم: عرفه فلان جا هستم.

- گفت: تو را خدا به مردم بگویید برای سلامتی آقا دعا کنند.

- گفتم: چرا؟

- گفت: پسرهایم را در خواب کف رودخانه قم دیدم، گفتند: مادر آمدیم این‌جا عرفه بخوانیم و برای سلامتی آقا دعا کنیم. گفت: به خدا قسم از لحظه‌ای که بغض را در گلوی آقا دیدم احساس می‌کنم کمرم راست نمی‌شود.

2. روضه خوانی در منزل شهدای فاطمی

شک نکنیم که این‌ها زنده‌اند. در خانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. یک خانمی گفت: حاج آقا ماه رمضان خانه ما برای سخنرانی می‌آیید؟

- گفتم: حاج خانم من مجلس زنانه نمی‌روم.

- گفت: آخه من مرد ندارم، پسرهایم را در راه خدا دادم. خبر شهادت پسر دومم را که آوردند شوهرم هم توی کما رفت، بعد از یک هفته به هوش آمد پرسید: پسرم شهید شد؟ گفتند: آره. او هم سرش را گذاشت و از دنیا رفت. خودم هم در اثر ضربه‌ها و کتک‌هایی که در زمان طاغوت به من وارد شده فلج هستم. من مادر شهیدان فاطمی هستم. که خیابان شهیدان فاطمی (دورشهر) به نام فرزندان ایشان است.

من اتفاقاً آن سال برای لندن دعوت داشتم. استخاره کردم، برای همه جا بد آمد اما برای این‌جا استخاره خوب آمد. دل را به دریا زدم و رفتم. در خانه پنج نفر بودند! پنج تا پیرزن بودند، یکی صاحبخانه و چهار نفر دیگر، این‌قدر دلم گرفت، از ته دورشهر، پشت مسجد امیرالمؤمنین تا خود حرم گریه کردم و گفتم: خدایا امسال چی برای ما رقم زدی؟

خیلی حالم گرفته شد، در همان حال هیئت هم نرفتم، مستقیم به خانه‌ رفتم. (خدایا اگر دروغ است زبان مرا ببند تا نگویم) من عکس پسر حاج خانم را ندیده بودم. در خواب جوانی را دیدم، خیلی مؤدب آمد گفت من فاطمی هستم. امشب شما منزل ما منبر رفتید، خیلی ناراحت شدید ولی به شما بگویم هر وقت منزل ما مراسم هست من با تمام رفقایم می‌آییم، این‌قدر جمعیت در سه طبقه خانه بودند که رفقا دم در ایستاده بودند. خدایا تو شاهدی، به صاحب این جلسه قسم، تک تک حرف‌هایی که در منبر گفته بودم برایم گفت، گفت تو این را گفتی و این را گفتی و این روضه را خواندی.

3. کرامتی از شهید غلامرضا علی عسگری

آقای زرین‌اقبال (سر چهارراه شهدا داروخانه دارند) با من همکلاس بود، هر دو سر کلاس حاج عسگری می‌رفتیم، یک شب که پدرش تازه از دنیا رفته بود، در حالی که گریه می‌کرد، دم خانه ما آمد. از من پرسید شما امروز سر قبر حاج عسکری بودی؟ گفتم: آره.

انسان بعضی وقتها به دلش فشار می‌آید و دلش می‌گیرد، من هر وقت این‌طور می‌شوم هیچ جایی امن‌تر از گلزار شهدا سراغ ندارم. معمولا سر قبر حاج عسگری و معلم دیگرم، شهید ابوالفضل پاروبخش می‌روم، البته چون قبر حاج عسگری یک مقداری پرت است و رفت و آمد کمتر است بیشتر سر قبر این بزرگوار می‌روم، دو رکعت نماز و زیارت عاشورا می‌خوانم بعد حرف‌هایم را می‌زنم. می گویم دست شما آن‌طرف‌ها راحت‌تر می‌رسد.

می‌گفت اگر ما سربند یازهرا می‌بندیم شما محضر حضرت زهرا هستید. اگر ما سربند یا اباعبدالله الحسین می‌بندیم، شما تشرف به محضر اهل‌بیت: پیدا می‌کنید، سفارش ما را هم بکنید.

من خودم با هر دو گوشم از آیت الله مظاهری شنیدم: ما هنوز زود است دست به دامن اهل‌بیت: شویم، باید شهدا را در خانه اهل‌بیت: واسطه قرار دهیم.

بعد گفتم: آره؛ سر قبر حاج عسگری رفتم. گریه‌اش گرفت. گفت: حاج عسگری را در خواب دیدم، در مورد پدرم پرسیدم، گفت: پدرت یک مقداری نماز بدهکار است، نمازهایش را بده. بعد که داشتیم جدا می‌شدیم، گفت: برو به فلانی سلام برسان و بگو برای آن گرفتاریش، توسل به ذیل عنایات قمر منیر بنی‌هاشم ابالفضل العباس پیدا کند. توسل به حضرت عباس پیدا کردن همان و مشکل 5 ـ 6 ساله ما حل شدن همان بود.

4. زیارت امام رضا پس از شهادت

مادری تابوت فرزندش را در کاروان مشهد شلمچه تا مشهدالرضا دید و گفت: پایین بیاورید، پایین آوردند و جنازه را به خانه‌اش بردند. فردا آمبولانس سپاه آمد و این تابوت را به کاروان ملحق کرد. گفتیم شما که دیشب گفتید بیاورید، ما هم آوردیم، حالا به اصرار برگرداندید؟

گفت: دیشب تابوت را (چهار تکه استخوان بود) در اتاق بچه‌ام گذاشتم، صورتم را روی این استخوان‌ها گذاشتم و خوابم برد. در همان حالت انگار فرزندم شروع کرد به صحبت کردن و گفت: مادر چرا مرا از رفقایم جدا کردی؟ ما پابوس امام رضا می‌رفتیم، چرا مرا جدا کردی؟!

شهدا نمردند، اینها زنده‌اند، اینها به این مقام نرسیدند مگر این‌که تأسی به اهل‌بیت: پیدا کردند و در این راستا قدم برداشتند.

- دلتنگی دختر شهید در جشن تولد

جشن تولد یکی از فرزندان جانباز شیمیایی که به شهادت رسیده بودند، رفته بودم. جانباز شیمیایی (خودم او را دیدم) عامل تاول‌زا خورده بود، یک وقت‌هایی ریه‌اش تاول می‌زد. می‌گفت: حاج آقا از درون دارم آتش می‌گیرم. من می‌دیدم یک حالت خفگی پیدا می‌کرد، پیراهن خودش را پاره می‌کرد هر چه دستمال روی سینه‌اش می‌گذاشتیم فایده‌ای نداشت. می‌گفت حاج آقا همه این‌ها را صبر می‌کنم اما یک چیزی! دخترش را صدا کرد و گفت بابا بیا، یک دختر 9 ـ 8 ساله که مدرسه می‌رفت، دیدم تمام انگشت‌های این بچه باندپیچی شده، پدرش ‌گفت: شیمیایی من در او اثر گذاشته است، دستش تاول می‌زند، تاول‌ها می‌ترکد، بخواهیم پانسمان کنیم می‌سوزد. یک وقت‌هایی می‌آید روبروی من می‌نشیند و می‌گوید بابا! می‌سوزد.

یک دفعه دیدم جشن تولد دختر به هم ریخت. همسر شهید آمد، گفت: حاج آقا، بیایید. دختر شهید رفته بود داخل اتاق و در را بسته بود. در زدم، گفتم همه برای تو آمدند، تو رفتی توی اتاق؟

حالا گریه چه گریه‌ای؛ گفتم چیه؟ (به من می‌گفت عمو) گفت عموجان یک لحظه جای پدرم را خالی دیدم.

از این‌ها خیلی زیاد هستند، یک جانباز شیمیایی می‌گفت: حاج آقا یک وقت‌هایی توی خانه می‌افتم و نیاز به اکسیژن دارم، مجسم کنید دختر کوچک من یک لحظه دستش را روی سر خودش می‌گذارد، می‌ماند که چه کار کند. برود به سمت مادرش یا بیاید به من کمک کند، فقط یک‌دفعه می‌بینم نشسته دارد جیغ می‌زند.

چون شده آن ایمان و باورهایمان

خاک شهر کوفه بر سرهایمان

فرق دارد کوفــه بــس با کربـلا

ما کجاییم  و شهیدان در کجا

فرزند شهید

رحمت الله صادقی مداح و اهل20 متری زاد بود، در راه کربلا به رحمت خدا رفت. ایشان از قول یکی از رفقایش می‌گفت: به من زنگ زد که برادرم شهید شده، خیلی دعا کنید. شهادت برادرم بماند، یک دختر از این برادرمان به یادگار مانده، جگر ما را کباب کرده است.

مدتی گذشت، زنگ زدند بیایید بهشت زهرا، رفتیم دیدیم دختر شهید به رحمت خدا رفته است.

داستان را سؤال کردیم، همسر شهید می‌گفت: که روز گذشته خیلی این دختر بی‌طاقتی می‌کرد (برای ماها که دختر داریم این حرف زیاد بعید به نظر نمی‌رسد. من که الان دختر دارم می‌فهمم چه می‌گوید؟! یک وقتی به من زنگ می‌زنند، می‌گویند بابا بیا، زیر پتو رفته، فقط می‌گوید بابا باید بیاید.) خیلی گریه کرد، من هم عصبانی شدم آرام یکی به گوشش زدم، یک سیلی به صورتش زدم. خودم از طرفی همسرم را در جوانی از دست دادم، از طرفی هم این بچه روی دست من مانده. زندگیم چه می‌شود؟! کلافه بودم. رفت توی اطاق در را بست، فردا صبح هر چه در اتاق رفتم، در زدم، جواب نداد. دیدم پتو را روی سرش کشیده و خوابیده، پتو را زدم کنار دیدم زیر پتو قاب عکس بابایش را به سینه چسبانده و این‌قدر گریه کرده که از دنیا رفته است.

روضه حضرت رقیه

حالا شما نباید تعجب کنید! قاب عکس پدر را می‌چسباند به سینه‌اش، این‌طور جان می‌دهد، پس اگر بشنوید دختر سه ساله‌ای سر بریده بابایش را جلوی چشمش بگذارند...

من چیزی را در مورد این دختر سه ساله از مقتل بیرون آوردم نمی‌دانم متوجه می‌شوید یا نه؟! خدا شاهد است جرأت نکردم آن را جایی بگویم. اما امشب می‌گویم روزی محرم ما امشب رقم بخورد.

دختردارها می‌فهمند من چه می‌گویم، من یک وقت‌هایی عبایم را جالباسی آویزان می‌کنم، حاج آقای والدمان هم عبایش را آویزان می‌کند، دخترم می‌آید عباها را بو می‌کند و می‌گوید این عبا برای باباست. دختر بوی بابا به مشامش می‌رسد و می‌فهمد. حال من از شما سؤال می‌کنم؛ فضلا، طلاب، اساتید بزرگوار، تمام مقاتل نوشتند وقتی سر را در مقابل سه ساله گذاشتند خیره خیره نگاه کرد و گفت: عمه جان، «ما هذَا الرَّأس»؟! این سر چه کسی است عمّه؟!

وقتی داشتند سر را از مقابل عبیدالله ملعون عبور می‌دادند، یک قطره خون در دامن نحس عبیدالله چکید. عبیدالله لعین عصبانی شد و دستور داد بروید یک حجامتکار بیاورید.

بابا! بابا! بابا!

چون نوای نینوایت سوخته

کربلا داغ است پایم سوخته

خیره خیره به این سر بریده نگاه می‌کند؛ «مَنْ ذَا الَّذِی أیْتَمَنِی عَلی صِغَرِ سِنِّی»؛ «مَنْ ذَا الَّذِی خَضَبَکَ بِدَمِکَ»؛ امان از این جمله «مَنْ ذَا الَّذِی قَطَعَ وَرِیدَکَ»؛ همه ناله بزنید یا حسین...؛

 

برچسب ها:

نظرات
يادداشتي ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام :
پست الكترونيكي:
متن نظر :