http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.mataf
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.varesoun
صفحه اصلی http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/home
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/contactus
http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/about
روايتگر :: پايگاه جامع راويان كشور - با ديدن داداشي تمام غم ها از يادم مي رفت
لطفا صبر کنید
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>شهداي هسته اي
نويسنده:
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/05/26
بازديد: 18862
شهيد مصطفي احمدي روشن

با ديدن داداشي تمام غم‌ها از يادم مي‌رفت....

خواهر شهيد روشن:

داداشي خيلي كم عصباني مي‌شد و اين اواخر فقط به خاطر مشكلاتي كه در كارش بود، ناراحتي مي‌كرد؛ او براي حل مشكلات پيشقدم بود؛ يك شب براي من مشكلي به وجود آمده بود كه به ايشان نگفته بودم، داداشي صبح به منزل پدرم آمد؛ ما در ساختمان محل زندگي پدرم و در طبقه چهارم زندگي مي‌كنيم؛ مادرم آمد و گفت «بيا پايين» رفتم و ديدم برادرم آمده ؛ به او گفتم «چه طور شد كه به اينجا آمديد؟» گفت «صبح كه بيدار شدم، احساس كردم بايد به اينجا بيايم» با آن همه ناراحتي وقتي ايشان را ديدم، تمام غم‌هايم برطرف شد و آرامش خاصي پيدا كردم.

احمدي روشن مي‌گويد: حدود 2 هفته قبل از شهادت مصطفي با مادرم صحبت مي‌كرديم به او ‌گفتم «داداشي يك آدم زميني نيست» مادر يك دفعه تكاني خورد و از اينكه چنين حرفي را به او گفتم ناراحت شد. باز اين جهت مي‌گويم برادرم زميني نبود كه او در يك منزل استيجاري زندگي مي‌كرد با اين حال به همه كمك مي‌كرد به صورت‌هاي مختلف هر كاري از دستش برمي‌آمد، انجام مي‌داد.

وي بيان مي‌دارد: يادم هست، مدتي قبل از اينكه مصطفي به شهادت برسد، به مادرم گفتم «داداشي چقدر خوشگل شده، خيلي صورتش تغيير كرده؛ شايد به خاطر محاسن بلندش است بگوييد محاسنش را كوتاه كند» خيلي نگرانش بودم؛ به نظرم آن زيبايي نمايان شدن نور شهادت در چهره‌اش بود.

احمدي‌روشن بيان مي‌دارد: گاهي اوقات كه به شهادت مصطفي فكر مي‌كنم، نگاه آرماني به اين موضوع قابل توجيه است اما از نظر يك خواهر، برايم سخت است كه چنين برادري را از دست دادم و از سويي ديگر خوشحالم كه او به بالاترين مقامي كه يك انسان مي‌تواند برسد، دست يافته است.

برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :