صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TODVKalEzSmpBbU1DRk5iMlJsYkNZeE5Ea3ZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLUtORDlaJTJmTEhGcDQlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
كتب مرتبط http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سايت ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سازمان ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
مجلات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
وبلاگ ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
فيلم ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
گروه هاي تبليغي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
نرم افزارها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
رسانه ها و مطبوعات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1rTWhyaXFXTkNSOCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1hTEJOMVpJMUwlMmZzJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLUdYTUl2T3B1eDVZJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - شهادت سبكترين حكم بود
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
منوي بخش ها
پربازديدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>انقلاب اسلامي>مصاحبه ها
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
5.0 (1)
/1
1393/03/11
بازديد: 15690
«سه دهه انس با زندان » در گفت و شنود با حبيب الله عسكر اولادي

شهادت، سبكترين حكم بود!


درآمددانستههاي استاد حبيبالله عسگراولادي از جريانات منتهي به انقلاب اسلامي و حضور تمام قامت و مؤثر در تمامي مبارزات و تحمّل حبسهاي طولاني و پيروي خاصانه از ولي فقيه در طول حيات سياسي، از وي شخصيت ممتازي را ساخته است كه گفتگو با او را پيوسته سرشار از نكات ارزشمند و بديع ميسازد و اين مصاحبه نيز چنين است. با سپاس فراوان از ايشان كه بهرغم مشغله‌هاي فراوان، همواره با روي باز پذيراي شاهد ياران بوده اند.

شايد مناسب باشد به مناسبت اين ايام ،اين مصاحبه را با ياد امام آغاز كنيم .شما ساليان زيادي امام را از نزديك درك كرده بوديد ،آشنايي شما با حضرت امام چگونه شروع شد؟

مرحوم آيتالله حقشناس از شاگردان شناخته شده امام بودند و در مسجد امينالدوله، زمان مرحوم شيخ محمد زاهد، شبهاي شنبه برنامه داشتند. ايشان اصرار داشتند تا در برنامههايشان، از استاد اخلاق خود، آقا حاج روحالله خميني نام ببرند. من را هم با حاج روحالله خميني آشنا كردند. در سال 39 ، 40 براي رساندن كتاب يا وجوهات براي امام از وجود ما در مسجد امينالدوله استفاده ميك‌ردند و ميخواستند كه ما به خدمت ايشان در قم برسانيم.

در تابستان آن سالها، حاج آقا روحالله به امامزاده قاسم تهران تشريف آورده بودند. در آن زمان ما در منزل مرحوم آيتالله رسولي محلاتي، )پدر آقاي رسولي كه امام جماعت مسجد محل بودند(، سكني داشتيم. امام به امامزاده قاسم كه ميآمدند در منزل ايشان يا در نزد كيي بيت ايشان منزل ميگرفتند. شناخت ما از امام به واسطه شناختي ابتدايي كه از شيخ عبدالكريم حقشناس داشتيم با ضورمان در برنامه‌ها عيني ميشد، اما هنوز حدودا در سالهاي 39 و 40 هستيم.

شناخت سياسي شما از حضرت امام از كي آغاز شد؟ مجموعه ما از سال 1333 و. 1334 از كارهاي سياسي مايوس شده و در كار فقه بود. وقتي تصويبنامه انجمنهاي ولايتي و ايالتي را شاه ملعون به وسيله علم ملعون كه نخستوزير بود، اعلام كرد حاجآقا روحالله و مراجع ديگر قم تلگراف زده و اعتراض كردند. ما از ميان تلگرافهايي كه خوانديم، تلگراف حاجآقا روحالله را تلگرافي يافتيم كه ادغام و استحكام داشت و ما را بهتدريج اميدوار كرد كه به سربازخانهها برگرديم. اينكه دين ما عين سياست ماست و سياست ما عين دين ماست را فراموش كرده بوديم و مدتي مايوس شده بوديم و به دين منهاي سياست پناه برده بوديم. ايشان اين اميد را در ما زنده كردند. تلگراف ايشان سبب شد كه ما آن را منتشر كنيم و براي توضيح بيشتر به خدمت ايشان برسيم. در كيي از نشستها ايشان فرمودند چون اساس اسلام در معرض خطر است، تقيه حرام است و اظهار حقايق واجب. اين مسئله در كل شور، حوزههاي علميه، مساجد و مراكز ديني بسيار اثر گذاشت؛ در ما هم اثر زيادي گذاشت. در روايات مطرح ميشد كه تقيه، دين امامان و دين آباء ماست، الان اسلامشناسي پيدا شده بود كه ميگفت تقيه كه تا به حال واجب بود، حرام است، چون اساس اسلام در معرض خطر است. اين خلقي كه ايشان از خود بروز داد، در ما اثر گذاشت. به دنبال اين امر در كي جلسه هفتهاي، ما به قم رفتيم. ايشان فرمودند در اين جلسات هفتگي، تنها اينجا نيا ييد و به خانه ديگر علماي قم نيز برويد و حرفهاي ايشان را نيز بشنويد. در كي جلسهاي ايشان فرمودند آنچه امروزه در معرض خطر است، خود اسلام است. شما بايد بدانيد كارهايي كه براي اسلام كردهايد، چقدر در مسير عظمت اسلام و يا در مسير عظمت مسلمين بوده است. هركاري كه براي اسلام انجام ميدهيد بايد كيي از اين دو خاصيت و يا هر دو را داشته باشد. )يعني يا باعث آشكار شدن عظمت اسلام و يا باعث افزايش عزت مسلمين شود).

بعد از آن جلسه، ما كه حدود 26 نفر بوديم، جلسهاي تشكيل داديم. ما هيئتي داشتيم با عنوان هيئت مويد. در اين جلسه درباره حرفهايي كه ايشان مطرح كردند بحث كرديم. پيدا بود كارهايي كه تا به حال انجام داده بوديم براي اسلام نبوده است، چون نه در مسير عظمت اسالم بود و نه در مسير عزت مسلمين. آن شب دو نفر توسط برادران انتخاب شدند، مرحوم حبيبالله شفيق و بنده كه رابط امام باشيم. خدمت امام عرض كرديم كه ما در جلسه هفتگي خود به اين نتيجه رسيديم كه برادران چه مقدار پول ميتوانند دهند و اينكه چقدر م يتوانند فرصت بگذارند. شماره تلفنهاي خود را در اختيارشان قرار داديم و از اين به بعد بود كه ارتباط رسمي ما با امام شروع شد. در اين جلسات آيا امام آموزشهايي هم داشتند؟

امام همت داشتند تا در هر جلسهاي كه ما خدمتشان ميرسيديم، سطح علمي خود را تنزل دهند و به ما معرفتي و خلق و خويي را بياموزند. مثلا در كيي از جلساتي كه در خدمت ايشان بوديم، هيچك‌دام از ما سئوال و مطلبي را شروع نكرديم. ايشان فرمودند حالا كه شما حرفهايتان يادتان نيامده، من چند سئوال از شماها دارم؛ آيا امر به معروف و نهي از منكر از فروع دين نيست، )مثل نماز و روزه و زكات و...( و اگر از فروع دين است چرا در رساله عمليه، امر به معروف و نهي از منكر را نميبينيم، چه ماني

و توسط چه كساني و با چه هدفي، برداشته شده است؟

بايد بدانيد امر به معروف و نهي از منكر اين نيست كه مثلا به جوان يا نوجواني كه اعتقاد به خدا و معاد و نبوت دارد، ميگويند نماز بخوان. اسم اين كار، خواهش به انجام امر واجب است و امر به معروف نيست. يا مثلا هنگامي كه شما در تاكسي مينشينيد و موسيقي در حال نواختن است، شما از راننده خواهش ميك‌نيد كه موسيقي را خاموش كند. اسم اين كار نيز نهي از منكر نيست، بلكه خواهش براي ترك منكر است. سپس ايشان فرمودند اهل ايمان بايد در ارتباط مستحكمتري با هم باشند و قدرت امر و نهي داشته باشند تا بتوانند امر به معروف و نهي از منكر كنند و فرمودند براي اجراي امر به معروف و نهي از منكر، چارهاي جز تشكيلات نيست. امام خلق و خوي تش يكلاتي را از اينجا آغاز كردند. آيا امام درباره اخلاق تشكيلاتي هم رهنمودي داشتند؟

امام كي بحث مفصل فرمودهاند كه سابق به آن اشاره مفصلي داشتهام و در اينجا به آن اشارهاي خواهم داشت. در كي بحث مفصلي ايشان فرمودند اولين چيزي كه ما بايد ياد بگيريم اين است كه چگونه بحث كنيم بحث، يعني دو طرفي كه در حال صحبتند به دنبال يافتن حق باشند. مثلا وقتي شما با برادر خود در حال صحبت كردن هستيد بايد به هوش باشيد، شايد سخني كه از زبان او جاري ميشود همان حرفي باشد كه شما دنبال آنيد و او هم به همين صورت.

اما اگر در حال صحبت و بحث با او، به دنبال يافتن جوابي براي او هستيد، اسم اين را ديگر بايد جدل گذاشت. اين بحث نيست. اولين چيزي كه بايد ياد بگيريم اين است كه چگونه بحث كنيم. پس از اينكه به ما ياد دادند كه چگونه بحث كنيم، ما را وارد مرحله جديدي كردند. اهل ايمان بايد جمع شوند، متمركز شوند و قدرت يابند. اينكه چگونه بحث كنند و اين جور نباشد كه با يكديگر جدل كنند و بخواهند حرف كيديگر را بشكنند.در جلسه ديگري، ايشان اخلاق تش يكلاتي را پس از اينكه ما به صورت هيئتهاي موتلفه درآمديم، توضيح دادند. امام فرمودند شما، الان مجموعهاي هستيد كه حوزه داريد، مركزيت داريد، در اين  حوزه‌ها بحث ميك‌نيد و اقليت و اكثريت داريد. بعد فرمودند كه اكثريت بايد اقليت را قانع كند و اقليت هم بايد بداند اگر درست عمل كند، در آينده اكثريت ميشود. فشار اكثريت نبايد، اقليت را وادار به تسليم كند. شايد چند سال بعد در زندان، مفهوم اين تعبير را فهميدم. د كيتاتورياي كه در حال حاضر در جهان و در اذهان جهانيان به وجود آمده از همان تعبير امام است كه فرمودند كثريت نبايد خودش را بر اقليت تحميل كند. اين چند خصوصيت درباره اخلاق تش يكلاتي بود.

خلق ديگري كه ايشان اين بود كه هم عمل ميك‌ردند و هم ارشاد ميك‌ردند. اين بود كه خدا را همه جا حاضر و ناظر بدانيد. اين مسئله ما را از نظر اخلاق مرتب كرد. ايشان خودشان هم به اين مسئله عمل ميك‌ردند و ميگفتند عالم محضر خداست و كساني كه نميتوانند اخلاق را رعايت كنند، غافل از آنندكه عالم محضر خداست.

كيي از روشهاي ايشان، مردمدوستي بود و اين مردمدوستي را ايشان در پيرو مردمشناسي داشتند. پيوسته در جهت مردمشناسي و مردمدوستي عمل ميك‌ردند. سعي مي‌كردند از مردم بگيرند و به مردم پيام دهند. شايد نسل جواني كه گزارش بنده را ميخوانند، اين طور به نظرشان بيايد كه چطور از مردم پيام ميگرفتند. منافقين، مرحوم آيتالله طالقاني را هنگامي كه از دنيا رفته بودند، به خود نسبت ميدادند و ميگفتند ميراث مرحوم آيت الله طالقاني شهادت است و شورا. امام طي سخنرانياي مردمي فرمودند اينها ريافتهاند كه مردم كه از ايشان تجليل كردند، از ايشان چه شناختي داشتهاند و هنگامي كه ميخواهند مرحوم آيتالله طالقاني را به خاك بسپارند، فرياد ميزنند و به سر و سينه خود ميزنند كه اي نائب پيغمبر ما جاي تو خالي است. اين نمونهاي از پيام گرفتن از مردم است كه اين شعار آنها را كه كمتر مورد توجه بوده، عنوان ميك‌نند. از طرف ديگر خود ايشان هم پيامهاي مستقيمي به مردم ميدادند.

در حال حاضر هم مقام معظم رهبري، مردمشناسترين و مردمدوستترين افرادند و واقعا پيامهايي به مردم ميدهند و از آنها هم پيام ميگيرند.

كيي ديگر از آموزشهاي اساسي ايشان اين بود كه وقتي كسي صحبت ميك‌رد، سعي ميك‌ردند صحبت او را گوش بدهند؛ يادگيري ايشان باز بود. اين طور كه مثلا بگويند هر چه دارم كافي است و احتياجي به يادگيري ندارم، يا اگر كسي خدمتشان ميرسيد، خود شروع به صحبت كنند، نبودند. ايشان يادگيري از حضاري را كه نزد ايشان ميآمدند، هيچ زماني تعطيل نكردند و تا آخرين روزها از متخصصان، تجربه‌مندان و انسانهايي كه مهارت داشتند ميآموخت و به ما ميآموختند كه نبايد هيچ زماني خود را در سطح كاملي ببينيد و به حرفهاي ديگران گوش نكنيد.

به دوران زندان شما نگاهي بيندازيم. شما چند بار دستگير شديد و چند سال در زندان به سر برديد؟ اولين دستگيري من سال 1327 بود. مدت كوتاهي زندان بودم. دومين دستگيري من در خردادماه سال 1342 )اطراف پانزده خرداد 42 ( بود. در اين دستگيري هم چند روز بيشتر زندان نبودم. سومين دستگيري من روز يازدهم بهمن ماه سال 1343 بود. به مناسبت اعدام انقلابي حسنعلي منصور كه ريختند خانه ما و اسنادي از خانه ما به دست آوردند.

دستگيري سوم من 12 سال و خرده اي طول كشيد. يعني از 11 بهمن 1343 تا 1356 شمسي در زندان بودم. علت دستگيري اولتان چه بود ؟ دستگيري اول در ارتباط با مسئله فلسطين بود. در ارتباط با غصب فلسطين توسط صهيونيستها. آيتالله كاشاني

دعوت به راهپيمايي عليه غاصبان فلسطين و قدس شريف كرد. راهپيمايي در ميدان بهارستان روبهروي مدرسه مسجد سپهسالار )شهيدمطهري فعلي ( برگزار شد. نظاميان رژيم  شاه مردم را مورد حمله قرار دادند. تعدادي از تظاهركنندگان به نفع ملت فلسطين دستگير شدند. تعدادي هم بعدها به عنوان محرك و گردانندگان راهپيمايي دستگير شدند. از جمله افرادي كه در اين واقعه دستگير شدند، من بودم. پنج روز در زندان اطلاعات شهرباني بازداشت بودم. در محدوده ميدان امام خميني فعلي تهران .

دستگيري دوم علتش چه بود ؟

در دستگيري دوم چند زندان را ديدم. علتش هم اين بود كه اتهامي كه به من نسبت داده بودند، مبهم بود. قزلقلعه زندان اطلاعات شهرباني و زندان موقت شهرباني و ساواك را هم ديدم . دستگيري دوم من هم حدود 5 روز بود. در دستگيري سوم هم در زندان اطلاعات شهرباني زنداني بوديم . بعد در زندان موقت شهرباني در بخش بهداري زنداني بوديم. در جايي زنداني بوديم كه بعدها تبديل به كميته مشترك ضد خرابكاري ساواك و شهرباني شد و حالا موزه عبرت شده است . حدود 11 بهمن تا 26 خرداد 1344 شمسي در اين زندان بوديم. دوران دادگاه و محاكمه هم از زندان اطلاعات شهرباني ما را به دادگاه ميبردند. حكم نهايي كه براي ما صادر شد شب 26 خردادماه سال 1344 شمسي شهدا را به شهادتگاه بردند و ما را هم همان صبح به زندان قصر تحويل دادند. در مرحله اول ما را به زندان عادي قصر بردند.

هركدام از ما 9 نفر را كه اعدام نشده بوديم، به كي بند از بندهاي زندان عادي قصر فرستادند. من را به بند 7 زندان عادي قصر تحويل دادند. شهيدعراقي را به بند كي زندان عادي قصر تحويل دادند. آيتالله انواري را به زندان شماره 2 عادي تحويل دادند. در آنجا اعتصاب غذا و درخواست انتقال به زندان سياسي كرديم. مامورين زندان قصر بر اثر اعتصاب غذاي ما با ما وارد مذاكره شدند و درخواست ما را براي انتقال بند سياسي زندان قصر پذيرفتند و ما منتقل به زندان سياسي شديم. كيي از درخواستهاي ما در اين اعتصاب غذا، ادامه تحصيل بود كه اين را هم پذيرفتند و قرار شد در زندان دبيرستان باز كنند. به هر حال به بند 3 زندان سياسي قصر رفتيم.

تمام اين دوران را در زندان قصر بوديد؟

خير، در اين دوران زندان 12 سال و خردهاي، خيلي تبعيد شدم. كي دوره به زندان موقت قصر تبعيد شدم. مجددا بعد از اينكه به زندان سياسي آمدم، تبعيد شدم به زندان عادي بند موقتيها. كي دوره به زندان برازجان در سال 48 و 49 تبعيد شدم و حدود كي سال زندان برازجان بودم. كي دوره هم سال حدود 50 شمسي به مشهد تبعيد شدم كه 3 سال و خردهاي هم در زندان مشهد زنداني شدم .

در زندان برازجان علاوه بر شما كداميك از زندانيان سياسي همسلول شما بودند؟

من بودم، آيتالله انواري و شهيدعراقي هم بودند. آقايان سوركي و سرمدي و دو سه نفر از گروه جزني بودند. افسران تودهاي هم چند نفري با ما همسلول بودند.

علت تبعيد چه بود ؟

ما را موقعي تبعيد كردند كه چهار نفر از جمله سرمدي از زندان فرار كردند. اين فرار كي مقدمه پليسي داشت و اينها را بردند پشت بام و از آنجا سرازير شدند توي باغ و آنها را داخل باغ گرفتند. بعد ريختند داخل زندان و همه چيز را از ما گرفتند و ندگي را بر ما بسيار سخت كردند.

ما هم اعالم اعتصاب غذا كرديم. آقاي انواري بيمار بودند و نميتوانستند اعتصاب كنند، ولي بقيه ما اعتصاب غذا كرديم. گروه جزني كه سرمدي و بقيه از آن گروه بودند، آنها هم اعتصاب كردند. يعني همه مسلمانها، هم بعضي از

مليگراها و هم كمونيستها اعتصاب غذا كردند. ده روز از اعتصاب گذشت و در اين فاصله فقط روزي كي ليوان چاي كمرنگ با كمي نبات ميخورديم. البته بعضي از كمونيستها يا مليگراها ميرفتند و مخفيانه چيزي ميخوردند، ولي ما محكم روي حرف خودمان ايستاده بوديم.

روز دهم رئيس كل زندانها با دو سه تا افسر آمدند و وارد اتاق ما شدند. شهيد عراقي، حاج ابوالفضل حيدري، عباس مدرسيفر و بنده و آقاي انواري در اتاق بوديم. گمانم اسم رئيس زندانها متين نژاد بود. گفت: «خواست شما چيست؟ »

گفتيم: «خواست ما زندگي انساني است. » گفت: «بعد از اينكه ميخواستيد فرار كنيد، زندگي انساني ميخواهيد؟ » گفتيم: «فرار به ما چه مربوط است؟ فراريها را كه گرفتيد. » گفت: «اين طور نيست. شما زندانيها همه به هم كمك كرديد. » گفتيم: «خلاف به شما گزارش كردهاند. خودشان بودند و خودشان هم پاي حرفشان ايستادهاند. » گفت: «اعتصابتان را بشكنيد، خواستههايتان را ميدهيم. » گفتيم: «ما كه ده روز اعتصاب كردهايم، چند روز ديگر هم ادامه ميدهيم، خواستههايمان را كه برآورده كرديد،اعتصاب را ميشكنيم. »

رو كرد به آقاي انواري و گفت: «شما چرا اعتصاب نكرديد؟ » ايشان گفتند: «من مريض بودم و نميتوانستم. » گفت: «پس

شما هم موافق اعتصاب بوديد؟ » گفتند: «بله. » گفت: «شما به عنوان كي روحاني نبايد به اينها ميگفتيد كه اعتصاب حرام

است و مقابل اينها ميايستاديد؟ » شهيد عراقي ميخواست جواب بدهد كه آقاي انواري مانع شدند و گفتند: «من اگر بخواهم خلافها را بشمرم كه اول بايد خلافهاي شما را بگويم كه چه كارهائي با مردم ميك‌نيد. » گفت: «عجب! پس شما طرف اينها هستيد! » آقاي انواري گفتند: «اگر بخواهم حق را بگويم بايد طرف زنداني باشم يا زندانبان؟ » او پايش را با عصبانيت بر زمين كوبيد و رفت. دو سه روز بعد ما سه نفر را خواستند و به برازجان تبعيد كردند و كمتر از كي سال آنجا بوديم. انصافا شهيد عراقي و

آقاي انواري روحيه بسيار خوبي داشتند. ما در اين اعتصاب غذا كتاب و قرآن و ساير مايحتاج خودمان را ميخواستيم . همه كتابها از جمله قرآنها و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و مفاتيح و ساير كتابها را از ما گرفته و شرايط را بر ما سخت كرده بودند. براثر اين فرار، همه چيز را از ما گرفتند. ما به نظاميان قصر گفتيم كه فراريها دستگير شدهاند و در اختيار شما هستند، چرا با ما اين طور رفتار ميك‌نيد؟

افراد مختلفي از شهرباني شاه و ساواك شاه براي مذاكره آمدند. ما محكم ايستاديم و گفتيم شرايط اوليه ما در زندان بايد به ما بازگردانده شود. ما با اين شرايط نميتوانيم زندان ابد را بكشيم. قصد ساواك و شهرباني اين بود كه اختلافات داخلي بين ما مذهبيها و كمونيستها و مليگراها ايجاد كنند. ما زير بار نرفتيم . به ما گفتند شما نامه بنويسيد و از كساني كه از زندان نقشه فرار را يختند، تنفر بجوئيد. گفتيم:

«براي چه اين كار را بكنيم؟ فرار كردهاند و دستگيرشان كردهايد. تنفر ما چه مشكلي را حل ميك‌ند؟ » گفتند : «اينها كمونيست بودند، شما مذهبي هستيد. ابراز تنفر بكنيد. » گفتيم: «چه ربطي دارد؟ .» در زندان مشهد با چه كساني همسلول بوديد ؟

زماني كه دستگيرشدگان دو سازمان جديد سازمان مجاهدين خلق و چريكهاي فدايي خلق وارد زندانها شده بودند و ميرفت كه اينها جلب نظرها را در زندان بكنند، ساواك شاه تصميم گرفت زندانيها را بين زندانهاي سراسر كشور تقسيم بكند. از هر گروهي چندنفري را پخش وپلا كردند.

ما را از موتلفه اسلامي تبعيد كردند به زندان مشهد. من بودم، شهيد لاجوردي بود و آقاي ابوالفضل حاج حيدري. چند نفري را هم از حزب ملل اسالمي به مشهد تبعيد كردند. تعدادي از مجاهدين خلق و تعدادي از چريكهاي فدايي خلق را هم به مشهد  فرستادند. به همين ترتيب تعدادي را هم به زندان عادل آباد شيراز فرستادند. علت تبعيد هم اين بود كه ساواك و شهرباني شاه  ميخواست بر زندانها تسلط داشته باشند. وقتي ما دور هم بوديم شاه و ساواك و شهرباني قادر نبودند بر زندانيان سياسي تسلط داشته باشند و بتوانند سركوب روحي كنند.

با توجه به اينكه زندان تاريخي قزلقلعه تخريب شده است، براي ثبت در تاريخ ميتوانيد تصورات و خاطرات

خود را از آنجا بفرمائيد.

تصوير زندان قزلقلعه در شهرباني كل كشور وجود دارد. تصويرش را بگيريد، براي ثبت در تاريخ مهم است . زندان

قزلقلعه بالاي كي تپه بود. بالاي كي تپه قلعه بود. اين قلعه كي ديوار بلند دورش بعد در داخل كي قلعه كوچكتر قرار

داشت . در دو طرف هم كي قلعه ديگر قرار داشت. اسم صحيح اين زندان « قزل قلاع » بود. قزل قلعه بعدها گفته شد. قلعهاي در وسط بود با ديوارهاي بلند كه پنجرههاي كوچكي در بالا داشت. در داخل زندان به قسمتهاي مختلفي تبديل ميشد. كي قسمت جنوب زندان قزل قلعه بود كه از قلعه داخلي بيرون بود. ما در اين قلعه زنداني شديم. شهيد آقاشيخ جواد فومني، روحاني مبارز و مجاهد هم كه امام جماعت مسجد خيابان خراسان و از مبارزين ضدرژيم ستمشاهي و مشهور بودند، در آنجا با ما زنداني بودند. او در اين دوره زندان به ما خيلي كمك كرد. خيلي به ما روحيه ميداد. به ما آموزشهاي لازم را درباره بازجويي ميداد. تا يكد ميك‌رد كه پرحرفي نكنيم و حرف بيهوده نزنيم، بهخصوص در برخورد با زندانبانها و ساير زندانيان. در قسمت جنوبي قزل قلعه و در وسط اين قلعه بند بزرگي بود كه در آنجا ما زنداني بوديم. در دو سه طرف اين قلعه هم قلعههاي كوچكي قرار داشتند. حيف شد اين زندان را تخريب كردند. واقعا ميتوانست موزه تاريخي خوبي شود.

زمين زندان قصر هم قيمت پيدا كرد و زندان قصر جاي بسيار بزرگي بود و ارزش ريالي بسيار بالايي داشت و شهرداري منطقه زير بار نرفت. شهرداري پولش را ميخواست. اعتبار هم نبود. متاسفانه تخريب شد . زندان قصر 4 شماره زندان داشت. زندان شماره كي قصر زندان عادي بود. شماره 2 عادي بود. زندان شماره 3 و 4 هم زندان سياسي بود. كي بخش بهداري هم بود. در دورهاي كه ما اعتصاب غذا كرديم، در سال 1344 شمسي، يك آموزشگاه هم در زندان تاسيس كردند. يك حمام بزرگ و يك آشپزخانه و چندين انبار بزرگ هم در زندان قصر وجود داشت. پيشاني زندان قصر، زندان شماره يك عادي بود. در اين بند 3000 نفر زنداني جا ميگرفتند. با كي فاصلهاي دور ميزديم و ميرفتيم زندان شماره 3 سياسي قصر. پشت همين زندان شماره يك بود. با  يك فاصله‌اي زندان شماره 4 سياسي قصر بود. ميرفتيم يك مقدار جلوتر كه زندان شماره 2 عادي بود.

قسمت حمام و آشپزخانه و آموزشگاه هم قسمت ديگري بود. عموما از زندانبانهاي خشن و بيرحمي همچون سرهنگ محرري يا سرهنگ ماني زياد ياد ميشود. زندانبانهاي خوب هم داشتيد؟

زماني كه ما در زندان قصر بوديم چند تا زنداني از اهواز آوردند. زندانيهاي جبهه آزاديبخش خوزستان بودند. ناصر و سه نفر ديگر از اين گروه را اعدام كردند. تعدادي از اينها هم زنداني شدند. افرادي كه از اين گروه اهوازيها در زندان بودند، بعضيهاشان آدمهاي شريفي بودند، اما بعضيهاشان براي آزادي تن به هر كاري ميدادند، از جمله كارهاي پليد اين افراد اين بود كه عكس شاه و فرح )همسر شاه ( را در اتاقشان زده بودند. اين افراد را در اتاقهاي بند سياسي تقسيم كرده بودند تا با حركات جلف، جاسوسي و اذيت و آزارهايي كه داشتند، موجب تضعيف روحيه زندانيان مقاوم بشوند؛ در نتيجه در چندين اتاق بند  ياسي، ما عكس شاه و فرح را زده بودند. كي روز كه چند نفر از هم پروندههاي اين گروه اهوازي داشتند آزاد ميشدند، اين افراد رفتند تا همشهريهاي خود را تا دم در زندان بدرقه كنند. بچهها از فرصت استفاده كردند و رفتند سريع همه عكسهاي شاه و فرح را از ديوارها كندند، لاي پتو پيچيدند و بردند توالت خرد كردند و ريختند داخل دستشويي. اينها برگشتند و كيدفعه ديدند عكس شاه و فرح را از ديوار كندهاند.

اينها كه مدتي به اميد آزادي خوشرقصي كرده و آزاد هم نشده بودند، برگشتند و ديدند عكس شاه و فرح نيست و شروع كردند شر به پا كردن . پليس ريخت داخل بند و چند نفري را بردند براي بازجويي تا ببينند چه كس يا كساني عكسهاي شاه و فرح را از ديوار كنده و پاره پاره كرده و ريخته داخل توالت. صبح فرداي آن روز شهيد عراقي و بنده را بردند زير هشت، دفتر رئيس زندان قصر. چند تا افسر ضد اطلاعات ارتش، دو سه تا از ساواك و دو سه تا از اطلاعات شهرباني هم بودند. رئيس بند سياسي، سرهنگ تيموري هم بود. البته ايشان آدم خوبي بود و با زندانيان سياسي رفتار خوبي داشت . افسر نگهبان رئيس زندان شماره 3 قصر، سروان اسدي بود كه بعدها سرهنگ شد.

ما كه در جلسه نشستيم، آقاي محرري رو كرد به شهيد عراقي و گفت: «اين كارشكستن تابلوي اعليحضرت و شهبانو انجام شده است. حالا شما دو نفر بايد به ما كمك كنيد تا بتوانيم فرد يا افرادي را كه اين كار را كردهاند، پيدا كنيم. » من گفتم: «ما چه كمكي ميتوانيم به شما بكنيم؟ شما ميگوئيد تابلوهاي شاه و فرح در زندان خرد شده است. من كه اصلا خبر ندارم ». رو كرد به عراقي و گفت: «عراقي ! تو و عسگراولادي متهم هستيد كه شكستن عكسهاي شاه و فرح را در زندان فرماندهي كردهايد. » شهيدعراقي جواب داد : «سرهنگ دست وردار. » همين جوري صحبت ميك‌رد. گفت : «سرهنگ دست وردار. اين چه حرفيه ميزنيد؟ » من گفتم: «اجازه ميدهيد مطلبي را عرض كنم؟ » گفتند : «بفرمائيد. » گفتم «مطمئن باشيد اين كار، كار ما نبود. » گفتند: «چرا؟ » گفتم: «اگر ما بخواهيم كه اين كار را بكنيم اول بايد اسكناس را از جيبمان دربياوريم و عكس شاه و فرح را از

آن پاره كنيم و در بياوريم. ما اگر قرار باشد چنين كاري را بكنيم بايد كاري بكنيم كه عكس شاه و فرح از اسكناسها

برداشته شود. شما بدانيد اگر من و عراقي احساس وظيفه كنيم، همين الان جفت پا ميزنيم روي ميز شما و عكس شاه و فرح را از ديوار برميداريم. برداشتن عكس شاه و فرح از ديوار زندان در شرايط حاضر وظيفه ما نيست » كي افسر ساواك بود از من پرسيد: «چرا وظيفه شما نيست؟ » گفتم : «تا وقتي كه عكس شاه در اسكناس در جيب من است، براي چي عكس شاه و فرح را از ديوار بردارم؟ » در همين حين سرهنگ كوهرنگي رو به بقيه كرد و گفت: «كار اينها نيست .» ذكر اين نكته را ضروري ميدانم كه من، شهيدعراقي، آيتالله طالقاني و مهندس بازرگان، درباره سرهنگ اسدي، سرهنگ تيموري، و همين سرهنگ كوهرنگي بعد از پيروزي انقلاب اسالمي شهادت داديم كه آدمهاي خوبي بودند و در زندان با زندانيان بدرفتاري نداشتند و همين شهادت ما 4 نفر و برخي ديگر از زندانيان باعث شد كه بعد از پيروزي انقلاب اسالمي اين آقايان به خدمات دولتي خود مشغول باشند و به مراحل پايان خدمت خود برسند.

به ورود مجاهدينخلق )منافقين ( و چريكهاي فدايي خلق اشاره كرديد. از چه مقطعي بحث و مناظرات درون زنداني بين شما و گروههاي تازهوارد به زندان شروع شد؟

از سال 1349 شمسي به بعد رفته رفته پاي گروههاي جديد از جمله مجاهدين خلق )منافقين ( و چريكهاي فدايي خلق به زندانها باز شد. وقتي اينها به زندان آمدند، از برخي از زندانيان از جمله از آقاي مهندس سحابي حرفشنوي داشتند. آنها در تلاش براي ايجاد كمون واحد در زندان بودند. ما از طريق آقاي مهندس سحابي به اينها تذكر داديم كه مسئله غذا و معاشرت ما كي مسئله جداي از عبادات و سياست ما نيست. شما اجازه بدهيد روال قبل زندان طي شود و كمون مسلمانها جداي از كمون كمونيستها باشد.

مجاهدين خلق پذيرفتند، اما بعد از مدتي با كمونيستها )چريكهاي فداييخلق و توده ايها( كمون واحدي را تش يكل دادند. از اينجا بحث ما با اينها شروع شد. به سران مجاهدينخلق گفتيم: «شما مبناي كارتان كجايش اسلامي است؟ به ما توضيح بدهيد. » در جلسه مشتركي كه با آقاي بهمن بازرگان داشتم، به ايشان گفتم: «ايدئولوژي شما چيست؟ » بهمن بازرگان گفت: «چون مردم ايران مسلمان هستند، ما اسالم را انتخاب كردهايم و چون روشنفكران ايران ماركسيسم را قبول دارند، ماركسيسم را هم قبول داريم » در آن جلسه و شبنشيني زندان، كي تودهاي در بحث ما حضور داشت كه اسمش آقاي مهندس پيروزي بود. مهندس پيروزي رو كرد به بهمن بازرگان و گفت: «پس شما ايدئولوژي نداريد. » بهمن بازرگان گفت «چطور؟ »

مهندس پيروزي جواب داد: «اسالم كه ايدئولوژي مردم است. ماركسيسم هم كه ايدئولوژي روشنفكران است. شما چي داريد؟ » چندين جلسه بحث ايدئولوژي ما در زندان مشهد با اينها داشتيم. بهمن بازرگان، سادات، احمديپور، ابريشمچي و ... بودند. ما هم در زندان مشهد 3 نفر بوديم.

آقاي لاجوردي بود، آقاي حيدري بود و بنده. چندين شب با هم بحثهاي مفصل ايدئولوژ كي داشتيم. بحث را ادامه داديم. وقتي در بحثها كم آوردند، ما را با كيوت كردند.

ارتباطاتشان را با ما در زندان مشهد قطع كردند.

مبناي گرايش برخي از اعضاي مجاهدين خلق به ماركسيسم اين بود. آنها ميگفتند اسالم با علم مخالف نيست، پس اسلام با ماركسيسم هم كه كي مكتب علمي است مخالف نيست. آنها اشتباه ميك‌ردند و نميدانستند كه ماركسيسم كي مكتب كاملا غيرعلمي است و هيچ مبناي درست علمي ندارد و به ظاهر علم را مستمسك ايدئولوژي خود قرار داده است. امروزه باطل بودن نظرات علمي و فلسفي و اقتصادي ماركسيستها بر همه روشن شده است . البته در ميان آنها بچههاي مسلمان ومذهبي هم بودند. واقعا برخي از آنها بچههاي بهشدت مذهبي بودند. نماز شب خواندن محمد حياتي و ابريشمچي را خودم ديده بودم . برخي از اينها بهتدريج از اسلام بريدند.

در زندان مشهد ما با آقاي طبسي و آقاي شهيد هاشمي نژاد همسلول بوديم. اين دو بزرگوار هم به خاطر مبارزه با رژيم شاه به زندان افتاده بودند و ما در مدتي كه در زندان مشهد بوديم، با اينها حشر و نشر داشتيم. كاظم شفيعيها در زندان مشهد از سران ماركسيست زندان شد، يعني از عناصر مجاهدين خلقي بود كه ماركسيست شد. درزندان مشهد 11 نفر از عناصر مجاهدين خلق، اعلام ماركسيست شدن كردند، يعني ماركسيسم را رسما به عنوان ايدئولوژي پذيرفتند. از جمله اين 11 نفر كاظم شفيعيها بود. كاظم بعد از پيروزي انقلاب اسالمي به سازمان پ كيار در راه آزادي طبقه كارگر پيوست و موسسين سازمان پ كيار شد. فرداي صبح روزي كه 11 نفر از مجاهدين خلق در زندان مشهد از اسالم بريدند و به ماركسيسم پيوستند، من آقاي طبسي

را در حياط زندان مشهد ديدم. دستش عصا گرفته بود و بهشدت ميلرزيد. از اين اتفاق ناگوار بهشدت ناراحت بود.

غصه و افسوس ميخورد كه چرا اين جوانها به ماركسيسم گرايش پيدا كردند. من او را دلداري دادم وخواستم مواظب سالمتش باشد. ايشان و شهيد هاشمينژاد خيلي از اين مسئله ناراحت بودند.

بعد از اين اتفاق ما مذهبيها در زندان مشهد بيشتر تحت فشار و با كيوت قرار گرفتيم. البته ما براي اينكه رژيم شاه و ساواك از اين اتفاق سوء استفاده نكنند، هيچ گونه برخورد و تنشي را به وجود نميآورديم، فقط از طريق ملاقاتيها به سردمداران نهضت در بيرون از زندان خبر ميداديم و تغ يير و تحولات درون زندان را به بيرون گزارش ميك‌رديم تا انقلابيون مسلمان در جريان تغيير مواضع برخي از عناصر مجاهدين خلق وماركسيست شدن آنها قرار بگيرند. براي آيتالله خامنه اي )رهبر معظم انقلاب(، به آيتالله طالقاني

و... پيغام ميداديم و جريانات را براي اينها تشريح كرديم. اينها نيز به ما سفارش كردند كه در درون زندان با اينها مقابله نكنيد. من در جواب پيغام آيتالله خامنهاي وآيتالله طالقاني پيام دادم كه نگران نباشيد ما با اينها در درون زندان مقابله و كار سياسي نميك‌نيم چون ميدانيم ساواك وشاه ميخواهند از اين جريان و از اين تغ يير مواضع عليه انقلاب اسلامي و مبارزين مسلمان سوء استفاده كنند.

مدتي بعد من را از زندان مشهد به زندان قصر تهران باز گرداندند. من و عدهاي از زندانيان مشهد بوديم. هنگام بازگشت من به تهران من وكاظم شفيعيها را با هم به كي دستبند زنجير كرده بودند. از مشهد تا تهران دستبند من وكاظم شفيعيها كيي بود. قصد ساواك از كنار دست قراردادن من وكاظم كه ماركسيست شده بود، اين بود كه ما با هم درگير شويم. اما من زيركي به خرج دادم و نگذاشتم اتفاقي بيفتد.

كاظم بعد از اينكه ماركسيست شد، در زندان مشهد با من قطع رابطه كرد. حتي وقتي من در راهرو زندان به او سالم ميك‌ردم، جواب سلام من را نميداد و رويش را برميگرداند. وقتي من و كاظم را سوار قطار كردند، من رو به كاظم كردم و گفتم: «كاظم هر چه بودي و هر چه هستي گذشته. الان من و تو را به كي دستبند زدهاند. بيا با هم صحبت كنيم. » از قطار ما را آوردند زندان اوين. من و كاظم را در كي سلول انداختند. سلولهاي اوين جديد. كاظم را من از قبل ميشناختم. از خانواده متدين و قديمي و اصيلي بود. در آن چند روزي كه من و كاظم همسلولي بوديم، خيلي با هم صحبت و بحث كرديم. مثلا كيي از بحثهايمان اين بود. به كاظم گفتم: «هدفتان چيست؟ » گفت «ما ميخواهيم خلقها حاكم شوند. » گفتم: «اگر تا زنده بودي و خلقها حاكم نشدند، چه ميشود؟ » گفت: «هيچي. » گفتم: «چيز برتري را احتمال نميدهي؟ » گفت: «نه. » گفتم: «شما در صحبتهايتان ميگوئيد انسان پس از مرگ هيچ سرنوشتي ندارد. حتي درصحبتهايت گفتي كه انسان پس از مرگ « پهن » ميشود، كود ميشود. » عين همين تعبير را ميك‌رد. من به كاظم گفتم: «وقتي بعد از مرگ پهن بشوي، چه خلق حاكم بشود چه خلق حاكم نشود، چه چيزي گير تو ميآيد؟

چه تحولي در تو به وجود ميآيد؟ » كاظم گفت: «تو چه جوري فكر ميك‌ني؟ » گفتم: «من براي جلب رضاي خدا مبارزه ميك‌نم. البته ايجاد حكومت اسالمي مسير ماست. ما از اين مسير ميخواهيم جلب رضاي خدا را بكنيم. شد شد، نشد نشد، ما به هدف اصليمان كه رضايت خداست ميرسيم. » كاظم پرسيد: «چه دليل قرآني داري كه چنين تفكري را اجازه ميدهد؟ » گفتم: «قرآن ميفرمايد: « ومن يخرج من بيته مهاجرا الي الله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله » هر كس از خانه خارج شود و هدفش جانب خدا باشد بميرد يا كشته شود فقد وقع اجره علي الله اجرش با خداست. ما معتقديم نفس كشيدنمان تحمل سختيها و... براي خدا بايد باشد .» در اسناد ساواك منعكس است كه شما در زندان براي ادامه تحصيلات تلاشهاي زيادي داشتهايد. كمي در اين

خصوص توضيح دهيد. بنده هنگامي كه به زندان رفتم، طلبه بودم و ديپلم علوم جديد نداشتم. روز اولي كه ما را به زندان قصر بردند، به صورت جداجدا نگه ميداشتند، ولي براي ملاقات، ما را به صورت جمعي گرد ميآوردند. من به برادران پيشنهاد كردم اين زندان را به سه تا پنج سال تقسيم كنيم، گرچه ما در اينجا حبس ابديم، ولي 15 سال اول آن را به صورت قطعي در نظر بگيريم؛ پنج سال اول را هر كدام از ما كه ديپلم نداريم، در صدد گرفتن ديپلم باشيم، 5 سال دوم از زندان را نيز كار دانشگاهي انجام دهيم و پنج سال سوم را تحقيقات بكنيم. بنده خودم برنامهريزي كردم در واقع بين دوراني كه من ششم ابتداييام را گرفتم تا اين زمان كه ميخواستم دوره هفتم ابتدايي را بخوانم و شروع كنم، 23 سال فاصله ميشد، اما من مصمم بودم كه در طي اين پنج سال، ديپلمم را بگيرم. اجازه ندادند و ما اعتصاب غذا كرديم. بعد از اعتصاب غذا گفتند در سال آينده تحصيلي اجازه ميدهيم و اجازه هم دادند. من 6 كلاس را در زندان امتحان دادم و ديپلمم را در زندان گرفتم؛ در هر سال دو امتحان دادم و در سه سال ديپلمم را گرفتم. با دانشگاه مكاتبه كردم. آنجا اجازه تحصيلات دانشگاهي نميدادند و بعد از اينكه ما مجدد اعتصاب غذا كرديم، تصميم گرفتند اين اجازه را صادر كنند كه در همان زمان من به زندان مشهد تبعيد شدم. در زندان مشهد قصد داشتم تحصيلاتم را ادامه دهم، اما در آنجا مشكلاتي به وجود آوردند كه راه ما به دانشگاه باز نشد. در زندان خدمت علمايي، ادامه درس طلبگيام را داشتم؛ زبان انگليسي را در حدي پيش رفتم كه حتي مكالمه هم برايم راحت بود. زبان انگليسي را سه ساله در زندان آموختم. من توفيق چند ساعت در شبانه روز خواندن قرآن را نيز داشتم و چند داستان در قرآن، از جمله يوسف، موسي، ابراهيم، نوح، عيسي، داود و سليمان را در قرآن كار كردم. هر چند اين داستانها را هنوز نتوانستهام منتشر كنم. فقط اولين آن )يعني يوسف در قرآن( در صدا و سيما ضبط شده كه انشاءالله در معرض قضاوت قرار ميگيرد. در ضمن كي ترجمه از قرآن هم در زندان نوشتم كه البته هنوز فرصت نكردهام اين ترجمه را در خارج زندان نهايي كنم.

در بخشي از خاطراتتان گفتيد كتب ديني را جمع كرده بودند. آيا در زندان نسبت به نگهداري قرآن و كتب ديني

هم حساسيتي وجود داشت؟

رژيم شاه قرآن را تحر كي كننده ميدانست. البته شاه مبادرت به چاپ قرآن نفيس كرد و امام فرمود: «كسي كه قرآن را چاپ  يك‌ند، از ترس مردم است كه كسي به هويتش پي نبرد. » رژيم قرآن را از نظر شكل ظاهري محترم ميدانست، براي اينكه در مقابل مردم قرار نگيرد. اما آنها سعي داشتند كه فقط شكل ظاهريش را حفظ كنند. در زندان ما را بازداشت كردند و زماني كه خواستند ما را به برازجان منتقل كنند و نوشتههاي مرا گرفتند و با قرآن تطبيق دادند، در بعضي از نوشتههاي من تاويلهايي از ائمه اطهار گفته شده بود. افسر مسئول آمد و دستور داد تا در جلوي در زندان همه آنها را آتش بزنند. من گفتم: «اگر اين كار را بكنيد، هر كاري از دست من عليه شما برآيد، انجام ميدهم. شما بايد اول مرا بكشيد، بعد قادر باشيد كه كي چنين كاري را انجام بدهيد. » افسر گفت: «چرا ميخواهي خود را فداي كي مشت كاغذ پاره و قرآن كني؟ » گفتم: «پيامبر مكرم اسالم و همه ائمه اطهار، جان شيرين خود را فداي قرآن كريم كردهاند. » آنها وقتي ديدند من محكم ايستادهام، تمام اين نوشتههاي قرآني را به همراه قرآن همراهم بسته بندي كردند و به ماموري دادند كه آنها را به رئيس بازداشتگاه برازجان تحويل دهد.رژيم شاه با اين نوع قرآن مخالف بود. در تبعيد به برازجان هم اين سير مطالعاتي ادامه داشت يا به علت محدوديتها متوقف شد؟ شانسي كه آوردم كيي دو تا انبار كتاب پيدا كردم كه كتابها را آنجا روي هم ريخته بودند. آمدم به شهيد عراقي و آقاي انواري گفتم: «شما ديگر مرا نميبينيد. » گفتند: «چطور مگر؟ » گفتم: «انبار كتابي پيدا كردهام و در ميان آنها كتابهائي هست كه هيچ وقت پيدا نميشود و خدا براي من خواسته كه مرا به اينجا فرستادهاند. » شرايط ما در آنجا شرايط خوبي بود.

به فروردين كه رسيديم، آقاي هاشمي، آقاي مرواريد، آقاي مهديان، آقاي توكليبينا و آسيد رضا نيري با خانوادههايشان آمدند ديدن ما و رئيس شهرباني و رئيس زندان اجازه دادند كه ما از اينها پذيرائي مفصلي بكنيم. بسيار خاطره خوب و جالبي بود.

در اين مدتي كه شما در زندان به سر ميبرديد، بي شك يكي از نقاط ويژه آن شهادت يارانتان در خردادماه سال 1344 است. از شبي كه در زندان با همرزمانتان از شهيداني كه براي اعدام ميبردند وداع ميكرديد، چه خاطرهاي داريد؟

ما دو تا وداع داشتيم. كيي بين خودمان در اتاق سلول بود و كي وداع در شبي كه ميخواستند اينها را ببرند. ما وقتي متوجه موضوع شديم، گفتيم بايد با اينها وداع كنيم.

محرري آمد و گفت: «ما خبر داريم كه شما دو سه شب پيش وداع كردهايد. » گفتيم: «براي رفتن وداع نكرديم. » گفت: «نميشود. » ما هم اعلام اعتصاب غذا كرديم. كمي كه گذشت، آمد و گفت: «من اجازه گرفتهام، ولي سعي كنيد كار بيهودهاي انجام ندهيد، وگرنه كارتان سختتر ميشود. » گفتيم: «ما اهل شورش نيستيم، اهل انجام وظيفه هستيم ». ما وارد كيي از سالنهاي زندان موقت كه بعدا اسم آن را كميته ضد خرابكاري گذاشتند، شديم و ديديم اين چهار شهيد دستشان روي شانههاي همديگر است و دارند با هم شوخي ميك‌نند. اطراف آنها 2 دور افسر مسلح، 2 دور گروهبان و استوار مسلح و 3 دور هم تقريبا سربازان مسلح ايستاده و اينها را محاصره كرده و مثل نگين انگشتري دربر گرفته بودند. وقتي وارد شديم، حميد ايپكچي كه جوانترين ما بود و از نظر عاطفي، وابستگي شديدي به شهيد بخارائي داشت، زد زير گريه. شهيد بخارائي صداي او را شنيد وپرسيد: «حميد؟ گريه؟ براي ما گريه ميك‌ني؟ من از سالي كه خودم را شناختهام، هر سال در ماه رمضان از خدا شهادت خواستهام و امسال هم همينطور. براي ما گريه ميك‌ني؟ » نه تنها جلوي گريه حميد را گرفت، بلكه جلوي همه ما را هم كه در آستانه گريستن بوديم، گرفت. رفتيم و در كنار چهار معلم، چهار اسوه ايثار ايستاديم. شهيد اماني فرمودند: «ما الان كه دور هم ايستاده بوديم، براي شما نگران بوديم. ما تا لحظاتي بعد در جوار رحمت حق هستيم. اينها خيال ميك‌نند براي ما حكم سنگيني گرفتهاند، در حالي كه  سبكترين حكم، حكم شهادت است، اما ما نگرانيم كه اينها چه بلائي سر شما اسرا خواهند آورد. دعا ميك‌نيم كه خدا در اين اسارت به شما كمك كند و اين اسارت هم به شما كمك كند. اسارت است كه شهادت را جلا ميدهد .»

اواخر دوران زندان شما مواجه شده بود با شعار فضاي

باز سياسي، از آن دوران خاطره اي در ذهن داريد؟

وقتي رژيم ادعا كرده بود كه ميخواهيم فضاي باز سياسي بدهيم، برخي آقايان همچون آيتالله مهدويك‌ني، آيتالله انواري، آيتالله منتظري، آقاي لاهوتي، آقاي هاشمي رفسنجاني و آيتالله طالقاني كه در اوين بودند، اعتراض كرده بودند كه «شما مسلمانها را گرفته و سالها زنداني كرده و يا به تبعيد فرستادهايد. اين چه جور فضاي باز سياسي است؟ » در واقع ما را با فشار اينها از تبعيد به زندان مشهد به اوين آوردند. اما رژيم ظاهر خشن به خود گرفته و شرايط سختي را براي ما پديد آورد. كي روز صبح آمدند و چشمهاي ما را بستند و به حساب خودشان بردند بازجويي. آن كسي كه بازجوي من بود، گفت: «همه چيز را بايد بگويي و  گرنه... » من روبروي او نشسته بودم. گفتم: «اشتباه گرفتي. » گفت: « چطور؟ » گفتم: « من سال دوازدهم زندانم را دارم طي ميك‌نم. بيرون از زندان نبودهام كه اطلاعات داشته باشم. شما گمان ميك‌ني كه امروز مرا از كوچه و خيابان گرفتهاي؟ » گفت « امروز پوست از كلهات ميك‌نم. » گفتم «اشتباه نكن. من چيزي براي گفتن ندارم. هرچه داشتهام، همان دوازده سال پيش گفتهام. مرا برد به اتاق ديگر و چشم مرا باز كرد. ديدم مرحوم طالقاني و آقاي مهدويك‌ني و عدهاي ديگر از آقايان علما نشستهاند. چهره شاداب و خندان علما را كاملا به ياد دارم. بازجوي من گفت: «برو با اينها ديدن كن و برگرد. » رفتم و آقايان را زيارت كردم و با همگي روبوسي كردم و خواستم راه بيفتم تا مجددا برگردم. آقاي طالقاني فرمودند: «همين جا بنشين و نرو » رسولي آمد و فت: «نمي آيي؟ » بعد گفت: «كمي همين جا باش، ميروم و بر ميگردم. » از آنجا برنامه اوين شروع شد. گويا مواجهه اين علما با دستگاه متفاوت بود. لطفا درباره چگونگي برخورد آنها با مامورين زندان توضيح دهيد. بله، كسي مثل آيتالله منتظري در آنجا بود كه هيچ نوع رابطهاي را با مقامات زندان قبول نداشت و هر وقت آنها ميآمدند، بلند ميشد و ميرفت. يك شخصيتي مثل آقاي رفسنجاني ميگفت: «ما بايد از فرصتها استفاده كنيم و پيام خودمان را به بيرون از زندان بفرستيم. » با مسئولين زندان كه ميآمدند و با زندانيها صحبت ميك‌ردند و ضديت نمي كردند. شخصيتهايي مثل آيتالله طالقاني و آيتالله مهدوي هم بودند كه ميگفتند بايد بين اين دو خط حركت كرد. اگر آمدند و حرف بيربط زدند، بايد بلند شد و رفت، اما اگر خواستند به ما بگويند كه  ملاقاتهايتان چگونه باشد و يا صحبتهايي از اين دست، دليل ندارد كه بلند شويم و برويم.

درباره فعاليتهايتان از بعد از آزادي از زندان شاه توضيح بدهيد.

 

عضو كميته استقبال و مامور بردن پيام خدمت امام در پاريس بودم . دو بار براي امام پيام بردم و بار آخر خدمت حضرت امام از پاريس به تهران آمديم. با افزايش آگاهي مردم در مهر و آبان ماه در سالگرد تبعيد حضرت امام، تعدادي از دانش آموزان حضور بسيار جدي در اطراف دانشگاه پيدا كردند و رژيم شاه نيز آنها را به رگبار بست. به رگبار بستن اين نوجوانان اسباب اين شد كه آنها لباس خونين برادران خود را دست بگيرند و فرياد بزنند: « اين سند جنايت آمر كياست » اين حركت هيجان فوق العادهاي به بار آورد. هر روز در كيي از استانها و شهرستانها بهخصوص در شهرهايي مانند قم مشهد اصفهان شيراز اهواز و تبريز تظاهراتي برگزار ميشد و مردم را به رگبار ميبستند و حضور مردم در صحنه بيشتر ميشد. حتي انواع شكنجهها را براي دانشآموزان دختر در كيي از استانها و براي دانشآموزان پسر در استاني ديگر به كار بردند؛ اما حضور مردم بيشتر شد، بهنحوي كه اين برخوردها در آن موقع مردم را به حضور بيشتر در صحنه تحر كي ميك‌رد. در آبان ماه سال 57 من از طرف آيتالله بهشتي و آيتالله مطهري و در واقع روحانيت مبارز آن روز و جامعه محترم مدرسين، پيامي را خدمت امام در نوفل لوشاتو بردم. پيام شامل دو موضوع بود: كيي از آنها راجع به حزب الله بود. امام در آخرين روزهايي كه در عراق بودند، راجع به تشكيل حزب الله بياناتي فرموده بودند و در پاريس هم راجع به اين موضوع صحبت كرده بودند و در آن مقطع زماني بزرگان روحاني ميخواستند كه ايشان نظرشان را بدهند كه الان بايد چه كرد. سئوال ديگر نيز راجع به شوراي انقلاب بود كه پرسيده بودند يخواهيم شوراي انقلاب را تش يكل دهيم. اگر نظر خاصي داريد اعلام كنيد.

اسامياي را هم مطرح كرده بودند كه من سئوال كنم. امام فرمودند: «ان شاءالله به ايران ميآيم و در ايران راجع به آن صحبت ميك‌نيم .» بعد از تقديم اين پيامها خدمت امام رسيدم. ايشان فرمودند بمانيد، من فردا جواب ميدهم. فرداي آن روز وقتي خدمت ايشان رسيدم، دعوت فرمودند كه به محل اقامتشان بروم. محل سخنراني امام جايي بود كه محل نماز و پاسخ به سئوالات بود. آقاي عسگري در آنجا منزل داشتند. امام در خانه روستايي در جنوب آن خيابان ساكن بودند و فرمودند به آنجا بروم. فرمودند در جواب مطالبي كه آقايان سئوال كردند، بگوئيد انشاءالله بهزودي به ايران ميآيم و در آنجا راجع به اين چيزها صحبت خواهيم كرد و بعد حركت فرمودند از داخل قفسهها تعدادي بسته را پا يين آوردند.

بستهها را باز كردند. مقداري جواهر و زينتهاي خانمها بود كه به امام تقديم كرده بود. چه خانمهاي ايراني و چه خانمهاي ديگري كشورهاي اسالمي. مقداري زيورآلات مربوط به دختران دانشجو بود كه در اروپا بودند و خدمت امام تقديم كرده بودند. مقداري پول ايراني و ارز مربوط به كشورهاي مختلف هم بود. امام فرمودند اينها را ببريد. در آن جلسه خدمت امام عرض كردم ما همه مان نگران شما هستيم و شما اينجا نياز داريد كه اينها نزد شما باشد. ايشان فرمودند: «من بايد به خدا توكل كنم. كار من با اين چيزها حل نميشود. به من گزارش رسيده است كه وضع زندگي اعتصابيون بد است. لطماتي كه غير مستقيم به كشاورزان تهيدست ما در اعتصاب كارگران، كارمندان و اصناف رسيده بود بسيار سنگين بود، اما ايمان و تقوا اينها را به تحمل و مبارزه وا ميداشت . شايد اشك در چشم امام غلطيد و فرمودند اينها را ببريد و بفروشيد و هر چه زودتر به اعتصابيون بدهيد. من نگران اين اعتصابيون هستم . پس از اين سفر به تهران برگشتم. بزرگان با فاصله كمي مجددا  پيامهايي داشتند كه ميبايد به خدمت امام ميبردم دي ماه بود. من به نوفل لوشاتو و پاريس رفتم و پيامها را خدمت امام عرض كردم و ايشان جواب فرمودند. در آن ايام سه دستگاه از دستگاههاي نظام با امام همكاري صميمانهاي را آغاز كرده بودند كه شامل مخابرات بخشي از صدا و سيما و نيروهاي هوايي )هوانيروز( ميشدند. مخابرات توانسته بود از تلفنهاي ماهوارهاي خدماتي را ارايه دهد اطلاعات از ايران و همه دنيا  بسيار سريع به آنجا ميرسيد وآنجا )نوفل لوشاتو (مانند مركز حكومتي از همه جا اطلاع داشت . ما با اينكه در تهران مشغول فعاليت بوديم، اما در مدتي كه به فرانسه نزد امام ميرفتيم، اخباري كه دريافت ميك‌رديم بيشتر از اخباري بود كه در ايران به دست ميآورديم. در آن مقطع زماني اين امكانات از طريق مخابرات و صدا و سيماي جمهوري اسالمي در اختيار امام گذاشته شده بود و آنها با به خطر انداختن خود تلاش ميك‌ردند امام بتواند در كشور حضوري غيرمستقيم داشته باشند؛ البته بزرگان ما به تلفن و وسايل ارتباطي اعتماد نمي كردند و پيام هايشان را خصوصي و به وسيلهي اشخاص خدمت امام ارسال ميك‌ردند. در ايران آمادگي كميتهي استقبال روز به روز بيشتر ميشد مردم هيجان بيشتري داشتند و روحانيت در دانشگاه متحصن شده بودند در آن ايام من به نوفل لوشاتو رسيدم و پيغامهايي را تقديم امام كردم. ايشان به پيغامها پاسخ گفتند و من به طرف فرودگاه بازگشتم، قرار بود دو روز ديگر امام پرواز كنند. بار اولي كه من خدمت ايشان بودم از « اير فرانس » آمدند براي اينكه امام اگر خواسته باشند، به ايران بيايند آنها وسيله را فراهم كنند. ايشان فرمودند كه ميمي خواهم با فرزندانم در نيروي هوايي به ايران بروم كه بعد مانع شدند براي اينكه از ايران هواپيمايي پرواز كند و قرار شد دو روز ديگر امام به سمت ميهن پرواز كنند.

دوم يا سوم بهمن ماه بود كه من پاسخ پيغامهايي را كه از ايران آورده بودم از امام گرفتم و به فرودگاه آمدم. مهرآباد بسته بود، به همين دليل بازگشتم خدمت حضرت امام.

نماز جماعت را زير آن خيمه معروف و كنار درخت سيب معروف خوانديم. پس از نماز وقتي امام من را در جمع ديدند،  پرسيدند: شما نرفتيد؟ عرض كردم: رفتم فرودگاه تهران بسته است. فرمودند: حال ميخواهيد چه كنيد؟

عرض كردم: به ذهنم رسيده است كه از كشورهاي عربي بروم و از مرز زميني وارد شوم و فرمايشات شما را برسانم . امام فرمودند: نه بمانيد انشاءالله با هم ميرويم. در شرايطي كه اصلا هيچ راهي براي آمدن نبود، ايشان فرمودند بمانيد ان شاالله با هم ميرويم و بالاخره چند روزي طول كشيد و امام روز دهم بهمن تصميم گرفتند به هر قيمتي كه شده به ميهن بازگردند. شهيد عراقي صبح روز يازدهم بهمن 57 به من گفت متاسفانه من و تو و تعدادي ديگر را ازهواپيما حذف  كرده‌اند. قطبزاده دو سه تا هواپيما گرفته بود. امام فرمودند: يك هواپيما كافي است. گفتند تعداد زياد است، امام هم پاسخ دادند كه حذف كنيد. ما را حذف كردند. شهيد عراقي گفت: من ممكن نيست بگذارم هواپيماي امام پرواز كند و من در آن نباشم. من بايد همراه امام )ره ( باشم . بسيار متاثر شده بود و گريه هم كرد. من گفتم نميدانم چه تقديري داريم، اما امام به من قول داده است كه بمانيد، ان شاءالله با هم ميرويم. قلب من آرام است كه من همراه امام ميروم. با كي ساعت فاصله ايشان آمد و گفت امام فهرست سرنشينهاي هواپيما را خواست و اسم ما دو نفر و چند نفر ديگر را گذاشت. جاي ما هم مشخص شده است. ما در صندلي سوم هستيم. اين گونه بود كه توفيق حركت به فرودگاه را پيدا كرديم. در نيمه شب خلبان خدمت امام رسيد و گفت اگر ميخواهيد استراحت كنيد، ميتوانيد روي تخت من استراحت كنيد. براي امام ترجمه كردم. بعضي گفتند: مصلحت نيست. امام فرمودند: ميروم و بلند شدند و ايشان به همراه مرحوم حاج سيد احمد آقا و مرحوم شهيد عراقي به آن محل رفتند و استراحت كردند و بعد ازساعتي تشريف آوردند. نماز شب را خواندند. نماز شبي كه ما نمي توانستيم نظيرش را تصور كنيم. حالتي عجيب داشت. بعد نماز صبح را خواندند و نشستند. خبرنگارها بعد از نماز صبح ايشان براي مصاحبه آمدند. كيي از خبرنگارها از ايشان پرسيد كه شما به عنوان قدرتمندترين انسان وارد ايران ميشويد. از اين ورود قدرتمندانه تان چه احساسي داريد؟ امام فرمودند: هيچ. ترجمه كردم. خبرنگار احساس كرد يا درست ترجمه نشده و يا امام مقصود او را متوجه نشده است. مجددا توضيح داد كه در تاريخ ايران شما به عنوان قدرتمندترين انسان وارد ايران ميشويد. از اين ورود قدرتمندانه تان چه احساسي داريد؟ ترجمه شد: هيچ. امام آهسته فرمودند: « الا ان اقيم حقا و ابطل باطلا » مگر اينكه من بتوانم با اين ورود حقي را استوار و باطلي را سرنگون كنم. واقعا زماني كه از تر يكه وارد ايران شديم نميشد براي هيچ كس روحيهاي فرض كرد. همه روحيههاي خود را از دست داده بودند. دو سه فانتوم هم در ورود ما به اطراف هواپيما آمدند. عمدتا خيال ميك‌ردند هواپيما را همان جا خواهند زد.

كسي كه آرامترين چهره را داشت امام بود. اينجا بايد عرض كنم كه مصداق اين آيه قرآن كه خداوند ميفرمايد: « الا بذكرالله تطمئن القلوب » در آن روز ايشان بودند. در شرايط ويژهاي در ايران در حال پرواز بوديم، اما هيچ كس نميتواند فرض كند كه پياده شدني از اين هواپيما در فرودگاه مهرآباد باشد. زمان كي ه بالاي مهرآباد رسيديم از شيشهها جمعيت را ديديم. من در كميته استقبال بودم. با فعاليتهايي كه انجام شده بود از حضور مردم آگاه بودم؛ اما هرگز نميتوانستم چنين حضوري را پيشبيني كنم. حضور مردم بسيار جدي و غير قابل پيش بيني بود. از بالا كه نگاه كردم تعدادي مامورين در قسمتهاي مختلف فرودگاه حضور داشتند ودو هل كيوپتر توپ دار هم در حال پرواز بود. هواپيما آرام آرام نزديك باند آمد و كي دور زد و اوج گرفت. دو مرتبه برگشت و با آرامش نشست. نفهميديم اين قضيه چه بود.

سه سال پيش كه خلبان مصاحبهاي كرد و گفت از من كي كار شيطاني خواسته شده بود، من وقتي داشتم ارتفاعم را كم ميك‌ردم و به زمين نزد كي ميشدم، كيدفعه متوجه شدم كه جنايتي خواهد بود كه من در دنيا و قيامت نمي توانم جواب بدهم، بدين جهت بالا رفتم و به خودم مسلط شدم و دو مرتبه پا يين آمدم . هواپيماي فانتوم براي كشور ما بود احتمال ميدادم، فرمان شاه اين بود كه در اطراف باشند تا ببينند چه دستوري ميرسد. آنها به عنوان استقبال نيامده بودند، به عنوان اين بودند كه اسكورتي باشند كه هر  رماني را كه داده ميشود راجع به آن اجرا كنند. اما واقعا ذكر خدا و ارتباطي كه امام با خدا داشت هم به ايشان آرامش ميداد و هم واقعاوسيله را فراهم ميك‌رد كه اين انساني كه اين همه زحمتكشيده به حاصل زحماتش برسد. امام در كي روز قبل از 15 خرداد در مدرسهي فيضيه فرموده بود كه شاه ! كارينكن كه من بگويم چطور است ملت بيرونت كنند. ميگفتند اين حرف حرف بسيار تندي است. اما سفر اولي كه من به نوفل لوشاتو رفته بودم از امام خواستم مصاحبهاي داشته باشند. آمر كياييهايي كه آنجا بودند خواستند آن را ساعت 5 و 6 صبح مستقيم پخش كنند. از امام پرسيده بودند كه آيا اين موقع مشكلي نداريد. امام فرموده بودند براي من مشكلي نيست، من بيدارم. در اين مصاحبه دو سئوال از امام پرسيده شد. كيي اينكه در حكومت اسلامي شما شاه ميتواند سلطنت كند و در سلطنت بماند. امام فرمودند كه شاه بايد برود و سئوال ديگر اين بود كه در اين حكومت اسالمي شما شاه به  عنوان كي شهروند ميتواند در كشور زندگي كند كه امام فرمودند « شاه بايد محاكمه شود. » و همان روز آمر كياييها پيام را گرفتند و به شاه گفتند ديگر نميتوانيم تو را حفظ كنيم و بايد ايران را ترك كني .

امام به راي و نظر و حضور مردم بسيار احترام ميگذاشتند. ايشان راجع به تع يين دولت و تغ يير رژيم در قم چيزي نفرمودند. به تر يكه تبعيد شدندو در آنجا چيزي نفرمودند. به عراق و فرانسه تبعيد غيرمستقيم شدند و چيزي نفرمودند. در راه، در هواپيما و فرودگاه پاريس هيچكدام در اين باره صحبت نكردند؛ اما وقتي حضور مردم را ديدند و شعارهاي مردم را در مسير شنيدند و اينكه نشد ايشان را با وسيله زميني ببرند و در جمعيت وسيله متوقف شد و هل كيوپتر ايشان را به بهشت زهرا برد. در بهشت زهرا پاسخ بختيار را كه در جواب به اينكه ممكن است خميني بيايد در تهران دولت تش يكل دهد گفته بود: « هرگز من نخواهم گذاشت در تهران اين اتفاق بيفتد. او گر هم بخواهد دولتش را تشكيل دهد بايد به قم برود و مثل وات كيان كه مردم در رم در يك شهر خاصي هست به آنجا برود. » فرمودند: «من دولت تعيين ميك‌نم. من به خواست خداوند و همت شما مردم مومن دولت تعيين مي‌كنم. من تو دهن اين دولت ميزنم. »

نسل اول انقلاب افتخار داشت كه مستقيما از سوي امام و سپس از سوي رهبران مذهبي مانند آيتالله شهيد مطهري آيتالله شهيد بهشتي آيتالله انواري آيتالله شهيد باهنر و ديگران مانند حضرات آيات همانند مدني، قاضي، اشرفي اصفهاني، صدوقي و دستغيب كه چهار ستون فقاهت را در چهار سوي ايران مديريت ميك‌ردند رهبري شوند. حوزههاي علميه و دانشگاهي هركدام همانند كي پادگاني سياسي و فكري در خدمت نهضت امام خميني قرار گرفتند و نسل اول انقلاب شديدا تحت تاثير روحيه انقلابي اخلاقي سياسي فكري و روحي امام خميني قرارداشت و پيوند امت و امامت به گونه اي بود كه هر چيزي را كه امام ميخواست امت نيز همان را اراده ميفرمود و هر چيزي را مردم ميخواستند در بيانيهها و سخنرانيهاي آتشين رهبري عينا انعكاس ميي‌افت انقلاب سلامي محصول پيوند ناگسستني امام و امت بود.

نسل اول انقلاب سخاوتمندانه و خاضعانه در حال انتقال مديريت انقلاب به نسل دوم و سوم است آموزهها و تجربياتي كه در نسل اول است به تدريج به نسل بعدي منتقل ميشود . اگر پس از 30 سال ميبينيم انقلاب پويايي خود را حفظ كرده است دليل قاطع آن اين است كه اين انتقال قدرت فهم و هوشمندي بخوبي دارد صورت ميگيرد.

نسل اول اكنون به مثابه مرشداني عمل ميك‌نند كه تنها در انديشه رشد پيشرفت و كارآمدي مديران خوبي هستند. البته اشتباه نشود كه چند نفر پيرمرد و يا چند حزب سابقه دار در خط امام منظورمان است، تمامي انسانهايي كه در دهه 40 و 50 امام )ره ( را ياري كردند از فرماندهان ميدان نهضت امام خميني هستند آنها اكنون زندهاند و در آخرين سالهاي عمر خود متعهدانه عمل  يك‌نند و آنها هم كه رخ در نقاب خاك كشيدهاند با وصيت نامههاي انقلابي خود در هدايت نسل جديد در مسير انقلاب سهم خود را ادا كرده‌اند.

برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :