صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
كتب مرتبط http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سايت ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سازمان ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
مجلات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
وبلاگ ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
فيلم ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
گروه هاي تبليغي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
نرم افزارها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
رسانه ها و مطبوعات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - جنگ
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
منوي بخش ها
پربازديدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>جانبازان ، ایثارگران و آزادگان
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/12/11
بازديد: 6920
جنگ و اسارت(4)

جنگ و اسارت(4)

جنگ و اسارت(4)



نویسنده:عین اله کرمانی زاده






(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)
سفر به کربلا و نجف

سرتیپ نظر عراقی مسئول اسرای ایرانی هر ماه برای بازدید از اسراء به اردوگاه می آمد و چگونگی پیشرفت مذاکرات برای تبادل اسراء را گزارش می داد. حقوق اسراء در زمان اسارت بر حسب درجه و مقام بود که به دینار حساب می کردند و با آن وسایل مورد نیاز از قبیل سطل آشغال، شیلنگ آب، جارو، آفتابه، قاشق، بشقاب و وسایلی ازاین قبیل تهیه می کردیم. البته لیست وسایلی که لازم داشتیم، باید چند برابرش را می نوشتیم تا نصف آن به دستمال برسد. در یکی از روزها سرتیپ نظر عراقی که برای بازدید از اسراء به اردوگاه آمده بود، در یک سخنرانی اعلام کرد که صدام دستور داده همه اسرای ایرانی را برای زیارت به کربلا ببرند. با شنیدن این خبر همه خوشحال شدند و از اینکه می توانستند در چنین وضعیتی برای زیارت سرور و سالار شهیدان به کربلا بروند، غم اسارت را از یاد برده و برای رسیدن به خدمت مولایشان ثانیه شماری می کردند. آن شب به ما شام ندادند و با شکم خالی سربه بالین نهادیم. موقع صبح نیم ساعت زودتراز روزهای دیگر از خواب بیدار شدیم و پس از به جا آوردن نماز صبح، برای صبحانه مقداری نان سمون همراه با یک لیوان چای به ما دادند. بعد از صرف صبحانه یک دست لباس زرد با علامتPW بین اسراء تقسیم شد که می بایست قبل از حرکت به سمت کربلا، آن را که نشانه اسارت بود می پوشیدیم. تقریباً ساعت 7 صبح بود که اتوبوس ها وارد اردوگاه شدند وپس از سوار شدن همه اسراء با برقراری اقدامات امنیتی و کنترل شدید به راه افتادیم. ازکنار شهرک تکریت عبور کرده و راهی سامرا شدیم. به حاشیه شهر سامرا که رسیدیم گنبد و بارگاه امامان مظلوم و غریب از راه دور دیده می شد و ما باردیگر مفتخر به زیارت امامان مظلوم و غریب از راه دور شدیم. ساعت 9 صبح بود که به بغداد رسیدیم و بدون توقف از آن عبور کرده و راهی نجف اشرف شدیم. در مسیر حرکت اتوبوس ها از اردوگاه تا کربلا، سربازان عراقی تمام مناطق و جایگاه های تاریخی صدراسلام از قبیل مسجد کوفه و خانه حضرت علی (ع) را به ما نشان می دادند. در طول مسیر چند نفر نوحه سرایی می کردند و از رشادت ها و دلاوری های امامان معصوم و شهدای کربلا می گفتند و گاهی بر محمد وآل محمد (ص) صلوات می فرستادیم.
پس از گذشتن از شهر کوفه به نجف اشرف رسیدیم و بارگاه پیشوای امام اول مسلمانان را دیدیم که کاملاً تحت کنترل عناصر دژبان بود. اتوبوس ها ایستادند، از ماشین پیاده شده و در خیابانی که هر دو طرف آن را مردم عراق گرفته بودند به طرف آستان مقدس حضرت علی (ع) حرکت کردیم. صف های مردمی تا ایوان طلایی حرم ادامه داشت و گاهی فحش و ناسزا می گفتند و تف می انداختند و بعضی ها دست را بالا برده و از اینکه ما اسیر آنان بودیم، شکرگذاری می کردند. داخل صحن و رواقی که ضریح مطهر در آن قرار داشت، وارد شدیم. آنجا را از مردم عادی خالی کرده و آماده ورود اسرای ایرانی کرده بودند. با وارد شدن به داخل صحن صدای فریاد و ناله همه اسراء بلند شد و هر کس گوشه ای از ضریح مطهر را گرفته و با مولای خود درد و دل می کرد و از خدا و امام خود می خواستند که هر چه زودتر اسباب آزادی آنان را فراهم آورد. حس عجیبی در دل اسراء رخنه کرده بود و همه محو زیارت و راز و نیاز با معبود و معشوق خود بودند. در پایان با اجازه متولیان چند مهررا به عنوان تبرک برداشته و با سوت سربازان عراقی همه به صف شدند و بعد از گرفتن آمار، سوار اتوبوس ها شده و به سمت کربلای معلی حرکت کردیم. کربلا در 85 کیلومتری نجف اشرف قرار داشت که نخلستان های انبوه اطراف شهر کربلا را گرفته بود و رودخانه فرات ازآن عبور می کرد که با دیدن چنین منظره ای هر انسان مسلمانی به یاد روز عاشورا می افتاد.
وقتی به شهر کربلا رسیدیم گنبد و بارگاه امام حسین(ع) که پرچم سرخ رنگی بر فراز آن در احتزاز بود، دیده می شد. پس از نگه داشتن اتوبوس ها همه اسراء پیاده شدند. در اینجا نیز انبوه مردمی ما را از دور نظاره می کردند. ازمیان مردم عبور کرده و وارد ضریح مطهر شدیم و چند نفری مقدمات مراسم سینه زنی را فراهم کردند ولی اجازه سینه زنی را ندادند. پس از نیم ساعت با صدای سوت همه از داخل صحن بیرون آمدیم و پس ازآمارگیری برای صرف ناهار به رستوران حضرت ابوالفضل(ع) حرکت کردیم. ولی به دلیل کمبود وقت نتوانستیم ضریح مطهر حضرت ابوالفضل (ع) و دیگر شهدای کربلا را زیارت کنیم. برای صرف ناهار از پله باریکی بالا رفته و وارد سالن نسبتاً بزرگی شدیم که در آن چند ردیف میز به موازات یکدیگر قرار داشت غذا روی میزها به مقدار زیاد همراه با میوه و سبزی چیده شده بود که همه اسراء با وقار به پشت نیروها رفته و خوردن ناهار را شروع کردند. بعد از ناهار سوار اتوبوس ها شده و به اردوگاه تکریت 19 بازگشتیم.

در راه بازگشت به اردوگاه

بدین ترتیب زیارت یک روزه به پایان رسید و در راه بازگشت به اردوگاه سکوت مطلق اتوبوس را فرا گرفته و همه اسراء غرق افکار خود بودند. زیارت ائمه معصومین(ع) باعث شده بود که اسراء با روحیه ای قوی و با امید بیشتری به اردوگاه بازگردند و درد و رنج اسارت را از یاد ببرند. ازاینکه در پشت درهای بسته به زندگی ادامه می دادیم دیگر عصبی و ناراحت نبودیم و حتی با قفل و زنجیر درب ها و سیم خاردارهای اردوگاه و همچنین با نگهبانان زندان ها مأنوس شده بودیم. مراسم سینه زنی در آسایشگاه برگزار شد و دقایقی را به سینه زنی و نوحه سرایی سپری کردیم و در این مدت نگهبانان عراقی نیز تحت تأثیر مراسم سینه زنی ما قرار گرفته و ممانعتی در این زمینه به عمل نیاوردند. علاقه و وابستگی قلبی و روحی ما نسبت به ائمه معصومین(ع) در مراسم سینه زنی کاملاً مشهود و آشکار بود. بعد از مراسم سینه زنی شب زیارت، بچه ها در آسایشگاه به استراحت پرداختند و صبح فردای آن روز اسراء زود از خواب بیدار شده و مشغول انجام وظایف خود طبق روش جاری شدند.

چهارشنبه سوری سال 67

روزهای پایانی سال 67 در اردوگاه تکریت سپری می شد، اما هیچ حال و هوایی از عید نوروزنبود و چهارشنبه آخر سال، اسرای اردوگاه با جمع آوری بوته ها و علف های خشکیده در چند نقطه اردوگاه، لحظاتی را فارغ از بند اسارت و طبق عادت و رسوم گذشته به آتش بازی پرداختند که عراقی ها از این رفتار ما تعجب می کردند. چند روز مانده به عید با مشورت بچه های آسایشگاه مقداری بیسکویت و تعداد کمی شکلات از حقوقی که به ما می دادند خریداری کرده بودیم و لحظه تحویل سال نو را فقط از روی ساعت متوجه شدیم که پس از تحویل سال جدید همه اسراء با هم روبوسی کرده و عید جدید را به همدیگر تبریک می گفتند و آرزو می کردیم که سال بعد درخانه خود و پیش خانواده خود باشیم و جشن بگیریم. بعد از تحویل سال جدید تعدادی از اسراء نسبت به خانواده خود احساس دلتنگی می کردند و برای خالی کردن دل خود، پتو را سرکشیده و آهسته اشک می ریختند.

عید نوروز سال 68

ساعت 8 شب روز اول عید سال 68 بود که فرمانده اردوگاه با مترجم خود وارد آسایشگاه شد و عید را به همه اسراء تبریک گفته و بیان داشت، انشااله این عید پایان آخرین سالی باشد که اینجا هستید. این تبریک شیرین در اسارت تلخ آن هم در شب عید بهترین کاری بود که فرمانده اردوگاه انجام داد و دستور داد درب آسایشگاه ها را باز کنند تا همه اسراء بتوانند با هم روبوسی کرده و عید نوروز را به همدیگر تبریک بگویند. گل لبخند در شوره زار اسارت غنچه می کرد و با هماهنگی ارشد اردوگاه زمین فوتبال را برای مراسم اول عید آماده کرده بودیم بعد از برگزاری مسابقه بین تیم ها، با موافقت افسرعراقی ناهار در همان زمین مینی فوتبال بین بچه ها تقسیم شد. در آنجا هر کسی برای خوشحال کردن و به خنده درآوردن بچه های اردوگاه هر گونه شیرین کاری بلد بود اجرا می کرد تا شور خنده را در وجود اسراء به وجد آورد.

اقداماتی بعد از نوروز 68

بعد از نوروز سال 68 برای سومین بار مذاکرت بین ایران و عراق برای آزاد سازی و تبادل اسراء بدون نتیجه به پایان رسید و تعدادی از اسراء ناامید شده و بی تابی می کردند. زمرمه های طرح و اجرای نقشه فرار از زندان دربین زندانیان شکل می گرفت و راه های مختلفی مثل مخفی شدن در ماشین زباله یا اعزام شدن به بیمارستان بررسی شد که هیچ کدام به نتیجه نرسید و به ناچار در سال نو و ناامید از آزادی قریب الوقوع، ما را برآن داشت که برای ماندن فکر اساسی بکنیم. سعی کردیم با برگزاری کلاس های مختلف از جمله عربی، انگلیسی، ادبیات فارسی و شعر، اردوگاه را از حالت یکنواختی و روزهای تکراری بیرون آوریم. این کلاس ها ضمن ایجاد سرگرمی برای اسراء، اطلاعات عمومی آنان را نیز بالا می برد. مشتاق زبان انگلیسی نسبت به سایر کلاس ها بیشتر شده بود. کلاس ها از ساعت 09:30 دقیقه الی 12:30 ادامه می یافت و همگی به دلیل نداشتن کتاب یا جزوه به صورت تبادل نظر و بحث گروهی برگزار می شدند و هر کس در حد توان خود اطلاعات عمومی اش را دراختیار دیگران قرار می داد. در خواست کردیم که از حقوق ناچیزمان کتاب و لوازم التحریر دراختیار ما قرار دهند که متأسفانه از طرف عراقی ها موافقت به عمل نیامد و مجبور شدیم که کلاس ها را به این ترتیب ادامه دهیم.

ماه رمضان در اسارت

ایام نوروز سپری شد و بعد از مدتی دل ها را آماده پذیرایی از ماه مبارک رمضان کردیم تا در ماه نزول قرآن، بیشتربا قرآن انس بگیریم و روزهای اسارت را با خواندن قرآن راحت تر و آسان تر سپری کنیم. مسئولین غذا با هیتر بزرگی آب را در داخل سطلی به جوش می آوردند و با بخار حاصل از آن غذای سحری را برای روزه بگیران گرم می کردند. روزها را با انجام کارهای روزمره سپری می کردیم و موقع غروب بعد از آمار به داخل آسایشگاه رفته و با دعای آزادی اسراء افطار می کردیم. تلویزیون عراق نیز برای ماه مبارک رمضان برنامه های خاص خودش را داشت که گاهاً مناسب امت مسلمان و ماه مبارک رمضان نبود. مراسم مختصری برای شب های قدر و شب شهادت امیر المومنین حضرت علی (ع) اجرا کردیم و شب های قدر را با شب زنده داری و خواندن دعا و قرآن به پایان رساندیم. به این ترتیب ماه رمضان با تحمل سختی های زیاد در زندان عراقی ها سپری گشت و اسراء از اینکه توانسته بودند یک ماه را با کمترین امکانات در اسارت روزه بگیرند خوشحال بودند. همه اسراء آماده برپایی نماز روزعید فطر شدند ولی عراقی ها از این کار ممانعت به عمل آورده و دستور دادند که نماز عید فطر را بصورت فرادا بخوانید.
بعد ازماه مبارک رمضان در یکی از شب ها که مشغول تماشای تلویزیون بودیم، اخبار آخر شب اعلام کرد که عدنان خیر ا.. وزیر دفاع عراق در حادثه سقوط بالگرد کشته شده است. مرد شماره دو عراق به همین سادگی در سانحه هوایی در گذشت و جنازه او را در یک کالسکه سلطنتی با زرق و برق فراوان اما بدون حضور مردم از بغداد به طرف زادگاهش تکریت حرکت داده و در آنجا دفن کردند.

تهیه آب خنک برای اسراء

هوا با فرا رسیدن خرداد ماه گرم شده و آرزوی خوردن آب نسبتاً خنک در دلمان مانده بود. برای تهیه آب نسبتاً خنک ارشد آسایشگاه با فرمانده اردوگاه صحبت کردند و برای هر آسایشگاه یک حبانه گرفتند. حبانه ها وسیله ای از جنس سفال با دهانی گشاد و قسمت وسطی آن استوانه ای بسیار بزرگ و قسمت انتهای آن نیز مخروطی شکل بودند که آب نهر را درآن می ریختیم. چند ساعت پس از ریختن آب نهر درحبانه، گل ولای در قسمت مخروطی آن ته نشین می شد و آب را صاف می کرد که می توانستیم ازآن برای شرب استفاده کنیم و اگرآن را در هوای آزاد یا سایه قرار می دادیم کمی خنک می شد که بعد ها به دلیل کمبود آب صاف و خالص جیره بندی شد. اما هوای سرزمین بین النهرین روز به روز گرمتر می شد و آب صاف حاصل از حبانه ها جوابگوی رفع تشنگی اسرای اردوگاه نبود. برای رفع مشکل آب خنک، با مذاکراتی که بین ارشد آسایشگاه و فرمانده اردوگاه صورت گرفت، قرار بر این شد که با حقوق خود اسراء روزانه برای هر 5 نفر یک قالب یخ بیاورند. با وجود این همه اقداماتی که برای تهیه آب خنک انجام گرفت، باز هم با کمبود آب خنک مواجه بودیم و مجبور شدیم که آب را جیره بندی کنیم.
دراردوگاه بسیاری از بچه ها بر اثر کمبود آب خنک و وسایل بهداشتی دچار گرمازدگی و اسهال شدند که دکتر وحید با مراجعه پی در پی به مسئولین اردوگاه و اصرار بیشتر موفق به گرفتن مقداری دارو و شربت از عراقی ها شده و ضمن تجویزآن به افراد مریض، توصیه های لازم و ضروری را برای جلوگیری از مبتلا شدن به بیماری های مختلف، برای همه اسراء بیان می داشت.

ارتحال حضرت امام خمینی (ره)

پخش خبرغیر منتظره از تلویزیون در خرداد ماه سال 1368 همه اسرای اردوگاه را بهت زده کرد. در ساعات اولیه شب همه بچه های آسایشگاه جلوی تلویزیون جمع شده بودیم تا شاید خبر تازه ای راجع به مذاکرات بین دو کشور برای آزادی اسراء بشنویم که خبر دیگری نظر همه ما را به خود جلب کرد. گوینده خبر اعلام کرد که حضرت امام خمینی(ره) براثر بیماری قلبی در یکی از بیمارستان های تهران بستری شده است این خبر باعث ناراحتی همه بچه های اردوگاه شد و همگی منتظر شنیدن خبرجدید در مورد بیماری امام خمینی(ره) بودند. در اخبار ساعت 10 شب مجدداً همان خبر قبلی را شنیدیم. منافقان خوشحالی خود را به وضوح ابراز داشته و اعلام می کردند که عملیات های گذشته آنها باعث بیماری امام شده است، نحوه خوشحالی منافقان همه افراد و حتی بی تفاوت ها را منزجر کرد. همه بچه های اردوگاه برای سلامتی رهبر کبیرانقلاب حضرت امام خمینی(ره) شب و روز دعا می کردند تا اینکه سه روز بعد از خبر بیماری امام یعنی در 14 خرداد سال 1368 تلویزیون عراق اعلام کرد که امام خمینی براثر بیماری قلبی و عدم موفقیت پزشکان در معالجه در گذشت. (به ملکوت اعلی پیوست) با شنیدن این خبر غم و اندوه اردوگاه تکریت را فرا گرفت و همه اسرای ایرانی در غم از دست دادن رهبر کبیر انقلاب اسلامی، عزادار شدند. هیچ کس حوصله انجام هیچ کاری را نداشت و همه کارهای روزمره تعطیل شده بود و از آنجا که اسراء اجازه عزاداری در اردوگاه را نداشتند خیلی از بچه ها در زیر پتو گریه نموده و هق هق گریه هایشان را خفه می کردند تا مبادا دشمن و منافقین با دیدن گریه آنان خوشحال شوند. اخبار اعلام کرد که در تشییع جنازه حضرت امام خمینی(ره) سیزده میلیون نفر شرکت کرده اند و انبوه جمعیت عزادار برای شرکت در تشییع جنازه حضرت امام از شهرهای مختلف خود را به تهران رسانده اند. به دنبال رحلت جانگداز امام(ره) است، در 16 خرداد 1368 از طرف مجلس خبرگان حضرت آیت ا .. خامنه ای به عنوان رهبرایران اسلامی انتخاب گردید.

حکم اعدام برای خبرنگار انگلیسی

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و تابستان گرم سال 68 را با همه سختی ها و مشقت هایی که داشت، پشت سرگذاشتیم. پاییز و زمستان سال 1368 را نیز با روال عادی و بدون هیچ پیش آمد مهمی سپری کردیم تا اینکه در بهار سال 1369 خبری که از رسانه های عراق بخش شد، نظر مردم شرق و غرب را به خود جلب کرد. رسانه ها اعلام کردند که مهرداد پازوکی، خبرنگار انگلیسی ایرانی الاصل به جرم جاسوسی بر ضد رژیم عراق دستگیر شده است. ولی که خبرنگار روزنامه انگلیسی تایمز لندن بود. به همراه یک پرستار انگلیسی، زمانی که در یکی از بیمارستان های بغداد مشغول کاربوده، به جرم جاسوسی و پخش اطلاعات فوق سری از پایگاه های هسته ای و شیمیایی عراق دستگیر شده. و دادگاه برای محاکمه پازوکی تشکیل گردیده است و علی رغم اینکه نماینده سفیر انگلیس ازاو به عنوان شاهد و نظارت بر صحت جریان کار، در دادگاه حضور پیدا کرده بود، ولی بازهم پازوکی را به اعدام محکوم کردند. روزنامه ها با تیتر درشت این خبر را چاپ کردند و صدام حسین در آئینه مطبوعات غرب در زمره دیکتاتورها و مستبدان در لیست سیاه و ضد حقوق بشر قرار گرفت و صدور حکم اعدام برای یک خبرنگار انگلیسی به جرم جاسوسی موجب شد تا تبلیغات وسیعی برعلیه عراق و مسائل پنهان سیاسی آن کشور شکل گیرد. عراق را به دستیابی و داشتن سلاح هسته ای متهم کردند صدام حسین برای خنثی کردن این تبلیغات سنگین، سخنرانی مشروحی ایراد نمود و تنها ساخته شدن یک چاشنی که در دانشگاههای صنعتی کاربرد علمی دارد به خبرنگاران نشان داد و ادعای دست یابی به بمب اتمی و شایعه ساخت توپ های سنگین را به مسخره گرفت.

درگیری بین بچه ها

بهار سال 1369 نیز سپری می شد و ما همچنان در بند اسارت بودیم و طولانی شدن مدت اسارت همه بچه ها را کلافه کرده بود. با گرم شدن هوا برخوردها شدت می گرفت و کوچکترین بهانه منجربه زد و خورد شدیدی بین دو یا چند نفر می شد. البته دراین درگیری ها نقش عراقی ها را نمی توان نادیده گرفت چون طرح و نقشه این درگیری ها از طرف افسر استخبارات عراق برنامه ریزی می شد و با اجیرکردن اسیری که از لحاظ روحی روانی در حد متعادل قرار نداشت، نقشه های خود را عملی می کرد. ستوان کوروش یکی از کسانی بود که روحیه خود را باخته و از حالت عادی خارج شده بود و با وعده های دروغین ستوان استخبارات عراق، نقشه های او را عملی نموده و برای او جاسوسی می کرد.
در یکی ازروزهای خرداد 1369 در حال رفتن به داخل آسایشگاه بودم که دیدم کوروش کنار راهرو ایستاده و دستش را در پشتش پنهان کرده است. لحظاتی بعد، دو نفر از بچه های آسایشگاه می خواستند وارد آسایشگاه شوند که کوروش با شیشه شکسته ای که در دست داشت، دیوانه وار به صورت آنها کشید و سپس متواری و به اتاق نگهبان ها پناهنده شد. پس از اعمال کمک های اولیه توسط دکتر وحید بر روی زخمی ها، آنان را به بیمارستان تکریت اعزام کردند. خبر زخمی شدن دو نفر از بچه های آسایشگاه توسط ستوان کوروش در اردوگاه پخش شد و همه بچه های اردوگاه برای بیان اعتراض خود از وضعیت پیش آمده، اعتصاب غذا کردند. چند نفر از اسرای ایرانی جلوی آسایشگاه عراقی ها جمع شده و خواستار تحویل کوروش شدند. اعتراض لحظه به لحظه بیشتر می شد و عراقی ها چاره ای نداشتند جز اینکه در سوت خود بدمند و بچه ها را برای آمار در زمین فوتبال جمع کنند. بعد ازآمار گفتند: داخل آسایشگاه بروید اما چون قبلاً از طرف ارشد آسایشگاه هماهنگ شده بود کسی به داخل آسایشگاه نرفت و همگی خواستار کوروش شدند. ستوان عراقی وقتی با مقاومت بچه ها روبه رو شد، با چوب دستی که در دست داشت، به کف دستش زده و چند نفراز بچه ها را که به آنها مشکوک بود، به اسم صدا زد. دستور داد اینها را ببرید پشت بند 3 و بقیه را به زور کتک وارد آسایشگاه کنید. نگهبانان دو طرف در را گرفتند و با کابل و باتوم و چوب دستی اسراء را وارد آسایشگاه کردند و چند روزی این برنامه ادامه داشت.

نقشه فرار یکی از اسرای ایرانی

فرار یکی از اسرای ایرانی به نام حسینی یکی دیگر از اتفاقاتی بود که در بهار سال 69 اتفاق افتاد. این شخص از وضعیت جسمی خوبی برخوردار نبود و بر اثر دعوا یکی از چشمانش معیوب شده بود. قبل از فرار با گزارش عوامل خود فروخته، در یک بازرسی ناگهانی از وسایل بچه های آسایشگاه توانستند یک نقشه ایران و عراق که چاپ روزنامه الثوره بود، همراه با یک چاقو از وسایل حسینی پیدا کنند. حسینی را به همراه یکی دیگر از بچه های آسایشگاه به نام گیلانی دستگیرکرده و از اردوگاه 20 به اردوگاه تکریت 19 منتقل کردند. مدت ها گذشت تا اینکه در خرداد ماه 69 حسینی و گیلانی را از تکریت 19 بغداد بردند و بعد از 10 روز گیلانی به اردوگاه بازگشت و این گونه برای ما تعریف کرد، 5 روز بعد از اینکه در زندان هارون الرشید بودیم، ما را به یک دادگاه نظامی انتقال دادند.در دادگاه یک سرهنگ به همراه چند نظامی به عنوان هیأت منصفه و یک سروان، وکیل مدافع حسینی بود مدارک جرم که عبارت بودند از نقشه و چاقو، روی میز قرار داشتند. از حسینی پرسیدند که اینها چیست؟ و او هیچ توضیحی نداد تا از خود دفاع کند و بعد از شور هیأت منصفه حسینی را به شش ماه حبس انفرادی محکوم کردند.

خبر زلزله گیلان

در تابستان سال 1369 خبری از تلویزیون عراق پخش شد که همه اسرای ایرانی را در غم و اندوه فرو برد. گوینده خبراعلام کرد که زلزله ای در ایران رخ داده و باعث خرابی بسیاری از شهرهای گیلان شده است. تلویزیون تصاویری را راجع به خرابی ساختمان های تجاری و مسکونی نشان می داد که بیانگر تلفات شدید و خسارت های سنگین بود و این طور به نظر می رسید که بیشترین تلفات و خسارت به شهر منجیل وارد شده است. با شنیدن این خبر همه اسرای ایرانی و بخصوص گیلانی ها اندوهگین شده و اشک از چشمانشان جاری شد. در شب های گرم تابستان خبر زلزله گیلان همراه با درد و غم اسارت در کشور بیگانه بیش از پیش اسرای ایرانی را عذاب می داد. صبح فردای آن روز تعداد زیادی از اسراء پیش فرمانده اردوگاه رفته و پیشنهاد کردند که در صورت امکان برای ایران خون بفرستند که این امربه دلیل عدم امکانات و وجود وسایل بهداشتی در اردوگاه میسر نشد. فرمانده اردوگاه در یک سخنرانی برای اسرای ایرانی در اردوگاه تکریت، حادثه زلزله گیلان را برای اسرای اردوگاه تسلیت گفته و ابراز همدردی کرد و بیان داشت که برای کمک به زلزله زدگان ایران یک اکیپ از هلال احمر عراق توسط یک فروند هواپیما به ایران فرستاده شد. با شنیدن خبر اعزام یک فروند هواپیما از طرف عراق برای کمک به زلزله زدگان، این گونه توجیه می کردیم که خدای متعال زلزله را وسیله ای برای آزادی اسراء قرار داده است. چون بعد از حادثه زلزله نامه هایی بین دو کشور رد و بدل گردیده و زمینه برای مذاکرات فراهم شده بود.

اختلاف بین عراق و کویت

در اوایل تابستان سال 1369 امیر کویت برای بازپس گیری میلیاردها دلار کمک بلا عوضی که در طول 8 سال جنگ بین ایران و عراق برای دولت عراق پرداخته بود اقدام کرد. مهمترین دلیل امیرکویت برای بازپس گیری کمک های میلیاردی خود این بود که صدام در طول 8 سال جنگ با ایران علی رغم دریافت کمک های مالی و نظامی از کشورهای مختلف جهان، نتوانست به اهداف خود برسد و با شکست خود در مقابل ایران به حیثیت و غرور اعراب لطمه وارد کرده و بایستی خسارت آن را پرداخت نماید. صدام ضمن رد ادعای امیرکویت مدعی شد که کویت جزئی از استان 19 عراق بوده و به همین خاطر کمک های مالی از طرف کویت بلا عوض می باشد. برای حل اختلافات بین عراق و کویت عزت ابراهیم از طرف عراق جهت گفتگو با ولیعهد کویت به عربستان رفت. تلویزیون آماده گزارش خبرهای مربوطه به این گفتگو بود که در اولین اعلامیه بیان داشت، انقلابیون کویت را آزاد کردند. شهرکویت سقوط کرده وکنترل آن در دست انقلابیون قرار دارد. امیر کویت فرار کرده و انقلابیون از عراق درخواست کمک نظامی کرده اند. به دنبال ناآرامی ها نخست وزیر جدید کویت طی نامه ای از عراق درخواست کرد که کویت به پیکره اصلی یعنی عراق متصل شود. صدام پاسخ این درخواست را به مجلس شورای ملی واگذار کرد که همه نمایندگان به اتفاق نظر پذیرش این درخواست را الزامی دانستند و به این ترتیب کویت به عنوان استان 19 عراق به کشور عراق ملحق شد. چند روز بعد اسرای کویتی را در نزدیکی اردوگاه ما اسکان دادند و غنائم کویتی حتی به سربازان اردوگاه ما نیز رسید.
با ورود اسرای کویتی، وضعیت عادی اردوگاه به هم ریخت و جیره غذایی بسیار کم شده و اجناس خریداری بسیار گران به دست ما می رسید. گویی فرماندهان فرصتی برای رسیدگی به اموراردوگاه را نداشتند. بعد از چند روز اولین قطعنامه، از طرف سازمان ملل صادر شد و روزنامه ها بدون اشاره به متن قطعنامه، آن را به شدت محکوم کردند. تلویزیون تمام وقت از حضور نیروهای عراقی در کویت گزارش می داد. در همین ایام بود که نیروهای آمریکایی در کویت حضور پیدا کرده و نظامیان عراقی را مجبور به عقب نشینی کردند. اسرای ایرانی از وضعیت پیش آمده بین کشورهای عربی ناراحت بودند و هر کسی در گوشه ای زانوی غم بغل گرفته بود. چون فکر می کرد که تنش های موجود در منطقه باعث عقب افتادن مذاکرات بین ایران و عراق برای آزاد سازی اسراء شود. هر روز خبرهای تلویزیونی را پیگیری می کردیم تا از وضعیت پیش آمده در منطقه با خبر شویم.

درد شدید کلیه

همزمان با به وجود آمدن نا آرامی در منطقه، من به درد شدید کلیه مبتلا شدم. به طوریکه از شدت درد موزائیک های آسایشگاه را چنگ می زدم و مثل مار زخمی به خود می پیچیدم تا اینکه در شب سوم دیگر طاقت نیاورده و در ساعت 2 بعد از نصف شب یکی از بچه های آسایشگاه را بیدار کرده و به او گفتم که از شدت درد می میرم. آن دوست گرامی فوراً ازخواب بیدار شده و نگهبان آسایشگاه را صدا زد. نگهبان در را باز کرده و با کمک هم آسایشگاهی، برای بهداری به قسمت آخر اردوگاه رفتیم. نگهبان دکتر را بیدار کرد و کلیه درد شدید مرا به او گزارش داد و دکتر پس ازمعاینه یک آمپول سنگ شکن کلیه تزریق کرد و گفت: بروید در محوطه اردوگاه تند راه بروید. اما این آمپول نیز مؤثر واقع نشد و برای بار دوم به دکتر مراجعه کردم. با خواهش هم آسایشگاهی ام دکتر یک آمپول قوی تر به من تزریق کرد. که پس از یک ساعت پیاده روی تند سنگ کلیه را دفع کرده و از درد شدید کلیه نجات یافتم و با مقداری دوا بهبودی حاصل شد.
منبع:کرمانی زاده،عین اله،جنگ و اسارت(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)،انتشارات ایران سبز،1389

برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :