صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtdldsYlR3QnhOVTAlM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
كتب مرتبط http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سايت ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سازمان ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
مجلات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
وبلاگ ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
فيلم ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
گروه هاي تبليغي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
نرم افزارها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
رسانه ها و مطبوعات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtOTN0am80SmY3aHclM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLW04WnVJJTJmQkxzYlklM2Q=/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi11OXNmQzVha3olMmY0JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - جنگ
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
منوي بخش ها
پربازديدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>جانبازان ، ایثارگران و آزادگان
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/12/11
بازديد: 7067
جنگ و اسارت(2)

جنگ و اسارت(2)

جنگ و اسارت(2)



نویسنده:عین اله کرمانی زاده






(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)
مأموریت کردستان

پس ازیک هفته استراحت، مأموریت دیگری برای اعزام به کردستان به ما ابلاغ شد و ستون گردان 140 به فرماندهی جناب سرگرد علی رزمی با برقراری گروه تأمین و همراهی فرمانده تیپ 1 جناب سرهنگ ورشوساز از تهران به سمت آن منطقه حرکت کرد و ساعت 7 بعد ازظهر وارد پادگان زنجان شد که پس از سوخت گیری و صرف شام در آنجا به استراحت پرداختیم. ساعت 5 صبح روز بعد، از پادگان زنجان به سمت کردستان حرکت کرده و بعد از 24 ساعت یعنی ساعت 8 صبح روز بعد، به پادگان سقز رسیدیم. در آنجا به مدت 24 ساعت منطقه را از طریق هوایی با هلیکوپتر شناسایی کردیم و پس از شناسایی منطقه، ستون را رأس ساعت 5 صبح از سقز حرکت دادیم و چون محل مأموریت سری بود، بجز فرمانده لشکر و تیپ و گردان کسی از موقعیت و چگونگی انجام مأموریت اطلاع نداشت. در پادگان سقز فرمانده تیپ ما به فرماندهان زیر دست گفته بود که هرکس راجع به عملیات سوال کرد بگوئید به پاکسازی بوکان و میاندواب می رویم. در حالی که 24 ساعت بعد، به سمت بانه حرکت کردیم و در محلی به نام میرده اطراق کردیم.
حرکت به سمت بانه برایم جای سوال بود و به همین خاطر از فرمانده تیپ، جناب سرهنگ ورشوساز که در همان میرده در حال استراحت بود، سوال کردم که آیا مأموریت عوض شده است؟ مگر قرار نبود به پاکسازی بوکان و میاندواب برویم؟ ایشان در جواب گفتند: این یک پلی تیک نظامی بود تا منافقینی که مطلع می شوند و برای صدمه وارد کردن به نیروها جاده ها را مین گذاری می کنند، همه عناصر مین گذار و نفرات تیر انداز کومله و دموکرات و چریک های به اصطلاح فدایی خلق را جمع آوری و به جاده بوکان - میاندواب اعزام کنند تا ما از فرصت استفاده کنیم و با حرکت دادن نیروها به سمت بانه، در آنجا مستقر شویم پس از استراحت در میرده به سمت بانه حرکت کردیم و گردان را در پادگان بانه مستقر نموده و آماده اجرای برقراری امنیت با همکاری برادران سپاه پاسداران گردیدیم.
در مدت زمانی که مسئولیت عملیاتی تأمین محور گردنه خان بانه به عهده گروهان یکم بود، در شب ها با منافقین و ضد انقلاب، کومه و دمکرات تبادل آتش خمپاره داشتیم. دو دسته مشغول کندن سنگرها و استحکامات صحرائی بودند و تعدادی گونی خالی که به همراه آورده بودیم و گونی های برنج مصرفی آشپزخانه را پر از خاک نموده و در اطراف سنگرهای خود چیده و در هوای سرد کوهستانی چادرانفرادی و یا گروهی را روی سنگرها می کشیدیم. از نظر آب مشکل چندانی نداشتیم و برای گروه ها با گالن آب می آوردند و از نظر غذا هم دو دستگاه آشپزخانه صحرائی که هنگام حرکت نیز غذا را آماده می کرد با خدمه مربوطه در جای مناسبی مستقرکرده بودم و روزی یک گوسفند جیره یک گروهان و عناصر مأمور بود. ماهیانه سی رأس گوسفند و خواربار از شهر بانه با اسکورت و اقدامات تأمینی می آوردند. از نظرمهمات سلاح سبک هر نفر 200 تیر فشنگ، و خدمه تیربارها یک هزار تیر، بار مبناء داشتند و مهمات اضافی و مهمات خمپاره اندازها را در خرابه های تأسیسات راهداری در سه طویله مجزا که داخل طویله را کنده و به صورت زاغه مهمات درست کرده بودیم، نگهداری می کردیم تا به موقع به مصرف برسانیم. گاهاً درتأمین جاده و شب ها با ضد انقلاب(کومه و دمکرات)از اذان مغرب تا طلوع آفتاب تبادل آتش داشتیم. برای حفظ پاسگاه فرماندهی تیربار 12/7 را با خدمه مربوطه در روی گردنه در جای مناسبی آماده به کار کرده بودیم.
در اطراف یگان با گماردن گشتی های زوجی به صورت شمال و جنوب، شرق و غرب بطور 24 ساعته تأمین را برقرار کرده که خدای ناخواسته غافلگیرنشویم همیشه در حالت آماده باش انجام وظیفه می کردیم، فرماندهان دسته و سر گروهبان و درجه داران و همه سربازان احساس مسئولیت می کردند. طرح تأمین جاده در روز اجرا کرده و عناصر تأمینی در پایان روز جمع آوری می کردیم.
شب ها با ضد انقلاب تبادل آتش داشتیم، طرح ها را به نوبت تغییر داده و به مرحله اجرا در می آوردیم. با نوشتن طرح ها و ابلاغ آن کلیه پرسنل به مأموریت خود واقف و به طور نوبتی انجام وظیفه می نمودند.
با همکاری و همیاری که با گردان 140 به فرماندهی سرگرد علی رزمی و همیاری سپاه جدید التأسیس که به فرمان امام(ره) تازه تشکیل شده بود داشتیم. به حول قوه الهی این گردان و سپاهیان جان بر کف در برقراری امنیت شهرستان بانه نقش بسزایی ایفا نموده و الحمداله با کمترین تلفات بهترین عملیاتها را انجام دادیم. همرزمان ارتشی و سپاهی، مناطق جنگ زده بانه، سردشت، مریوان و دیوان دره را از لوث اشرار و منافقین پاکسازی کرده و اجازه تجربه کردستان را به دشمنان داخلی و خارجی ندادند. الحق نقش هوانیروز در جنگ داخلی و پاکسازی مناطق فوق قابل تحسین و مثمر ثمر بود و مأموریت محوله را با روحیه عالی و فداکاری انجام می دادند.

استقرار یگان در بانه

همان طور که بیان شد پس از رسیدن به بانه، من با درجه سروانی و با سمت فرماندهی گروهان یکم، یگان خود را در ارتفاعات گردنه خان بانه مستقر کردم، یک دسته به ایستگاه دکل مخابراتی و تقویت فرستنده تلویزیون فرستاده و بقیه نیروها را درگردنه خان اسکان دادم. به خاطر عدم امنیت جاده، همه آذوقه های غذایی و تانکرهای نفت و بنزین را در روز اسکورت نموده و تحویل پاسگاه های موجود در سطح شهر بانه می دادیم.
درخلال مأموریت به تعداد معدودی از سربازان مشکوک شده و حرکات آنها را زیر نظر گرفتم. چون فریب دشمن را خورده و هوادار منافقین بودند. این موضوع را به مقامات رده بالا و فرماندهی گردان(سرگردعلی رزمی) به صورت پیام رمزی گزارش دادم و ایشان در جواب پیام گفتند: منتظر باش و به آنان که مشکوک هستی مأموریت تأمین جاده واگذار نشود تا من اقدامات لازم را در مورد آنها انجام دهم.
پس از دریافت پیام، جلسه ای را با فرماندهان دسته و کلیه درجه داران تشکیل داده و به آنان گفتیم: اسامی سربازانی که به آنان مشکوک هستید و درانجام دستورات شما کوتاهی می کنند، به من بدهید. با کمک افسران و درجه داران افرادی را که به آنها مشکوک بودیم، دقیقاً شناسایی کرده و این افراد را در تأمین جاده تأمین جاده شرکت ندادیم. طرح تأمین جاده این گونه بود، که خودروهای تانکر سوخت، موادغذائی یا حمل مسافر که می خواستند به شهربانه بروند با اسکورت از سقز می آوردند و در پاسگاه میرده به ما تحویل می دادند ما آنهایی را با یک دسته اسکورت نموده و تا گردنه خان آورده سپس از گردنه خان تا حوزه شهر که 15 کیلومتر فاصله داشت، با دسته دیگری تأمین و اسکورت می کردیم تا بتوانیم آنها را از گزند دشمن درامان نگه داریم. لازم به ذکر است که جهت برقراری تأمین جاده و کمینگاه های شناسائی شده در محور مذکورخودروها را سنگر بندی نمودیم داخل گونی های مصرف شده آشپزخانه و تعدادی زیادی کیسه گونی واگذاری را پر از خاک نموده و روی صندلی های ماشین های ذیل سنگربندی کردیم، در داخل هر خودرو ذیل دوردیف سرباز پشت به پشت با تمام اسلحه، مهمات و تجهیزات انفرادی (کوله پشتی و کلاه آهنی) مستقر شده ضمن مراقبت ازمحور و با اقدامات کنترلی و تأمین خودروهای عبوری وارد شهرستان بانه می نمودیم و در نتیجه دوستان را خوشحال و دشمنان را غمگین و ناامید می کردیم. قابل ذکراست که ساختمانهای پادگان بانه را با گلوله خمپاره سوراخ سوراخ کرده و به صورت مخروبه درآورده بودند. بنابراین یگانها در سنگرهای زیر زمینی که در محوطه پادگان و گوشه ساختمان ها احداث و تکمیل نموده، مستقر شده بودند. برابر طرح های عملیاتی روزانه با همکاری برادران سپاهی به پاکسازی مناطق آلوده شهرستان بانه اقدام می نمودیم. همه عناصر متشکله گروهان ودر مجموع گردان اعم از افسران، درجه داران و سربازان و هوانیروز مأمور در پادگان بانه در منطقه عملیاتی در آمادگی رزمی کامل بودیم. طبق برنامه به دسته های تأمین ابلاغ شده بود که تانک های سوخته شده یگان قبلی را به پادگان بیاورند تا عناصر فنی روی آنها کارنموده و تعدادی از آنها را آماده به کار نمایند. چهار قبضه تیربار ضدهوائی در چهار نقطه حساس آماده به کار بود که به محض شنیدن صدا و دیدن هواپیماهای عراقی از حریم پادگان و شهر بانه دفاع نمایند. دشمن چندین مرتبه شهر را بمباران کرد. چندین مرغداری اطراف شهر را با خاک یکسان نمود، و ساختمان ها را به سر مردم بیگانه بانه خراب کرد و تعدادی از مردم بی گناه را شهید نمود.
جنگ داخلی به مراتب مشکل تر از جنگ خارجی است زیرا جنگ داخلی جبهه مشخصی نداشت و دارای جبهه دورانی می باشد به قول معروف چریک در هیچ جا نیست و در عین حال در همه جا هست پس بایستی ضمن برقراری تأمین دورادور به صورت ضد چریک عمل نمود.

مأمور بازرسی

چهار روز از مکاتبه با مقامات رده بالاتر، جناب سروان صادقی گویا که ازافسران متدین و مدبرارتش بود به عنوان مأمور بازرسی برای بررسی اوضاع و مشکلات سربازان به منطقه آمد. پس از سلام و احوال پرسی به من گفت: بجز عناصر نگهبانی و آشپزخانه، همه را در یک منطقه امن جمع کنید. پس از چند دقیقه همه سربازان را در یک نقطه امن جمع کردیم و جناب سروان صادقی گویا در مورد محاسن اقدامات تأمینی و انجام وظایف محوله به نحو احسن در زمان جنگ و همچنین در مورد معایب و عواقب سرپیچی از دستورات و یا تمرد، نکاتی را به سربازان یادآور شدند. پس از ارشاد و راهنمائی در مورد مشکلات موجود یگان، از سربازان سوال کردند. دو نفر دست بلند کرده و اجازه صحبت خواستند. یکی گفت: 6 ماه است به مرخصی نرفته ایم و دیگری گفت: 8 ماه است حمام نرفته ایم و سربازان معدودی هم حرف آنها را تأیید کردند و مشکلاتی از قبل برای مأمور بازرسی مطرح نمودند.

ساخت حمام

در نزدیکی یگان ما بالای ارتفاعات، چشمه ای بود که آب آن به صورت شرشره از وسط دو کوه پایین می آمد. برای حل مسئله حمام به فرمانده هان دسته و درجه داران گفتیم: فعلاً درحال مرخصی لغو شده و هیچ کس اجازه مرخصی ندارد و ما می توانیم در کنار این چشمه محلی درست کنیم تا سربازان و پرسنل کادر بتوانند در آن حمام کنند. برای عملی کردن این موضوع به یکی از گروهبان ها گفتم: یک دسته سرباز را همراه با یک گروه تأمین با بیل انفرادی به محل چشمه ببرید و کار ساخت حمام را شروع کنید. فردای آن روز محل استحمام قابل استفاده بود و به فرماندهان دسته و درجه داران گفتم: با برقراری تأمین و امنیت منطقه، سربازان را گروه گروه بفرستید تا استحمام کنند.

بازدید فرمانده قرارگاه غرب از گردنه خان«بانه»

دراواخر خرداد ماه سال 1359 به ما اعلام کردند که فرمانده قرارگاه غرب -که در آن زمان جناب سرهنگ صیاد شیرازی بودند- می خواهند از گردنه خان بانه بازدید به عمل آورند، یک جایگاه بالگرد و یک گروه جهت ادای احترام آماده و نسبت به برقراری امنیت هرچه بیشتر منطقه، اقدام نمائید. یکی از درجه داران را برای تهیه دو کیسه گچ که برای آماده سازی جایگاه بالگرد نیاز داشتیم، فرستادم. جایگاه بالگرد را با نوشتن حرف انگلیسیH و کشیدن دایره در یک منطقه مناسب برای فرود فرمانده قرارگاه غرب آماده کردیم. همه اقدامات لازم برای برقراری تأمین را انجام داده و منتظر فرود بودیم. نیم ساعت بعد، فرمانده قرارگاه تشریف آوردند. پس از ادای احترامات نظامی، در مورد وضعیت منطقه از من سوال کرد. اطلاعات کلی منطقه و همچنین آتش خمپاره در شب را به استحضار ایشان رساندم. ایشان در مورد تبادل آتش خمپاره در شب سوال کردند که یک بر چند می زنی؟ گفتم یک بر دو و یا یک بر سه. انگشتان دستش را باز کرد و فرمود: یک بر 5 بزن و با ایجاد برتری آتش، یگانت را حفظ کن. در پایان، ایشان از تجهیزات، مهمات، وضعیت منطقه و نفرات بازدید کلی به عمل آورده و توصیه های لازم را بیان داشتند و اظهار رضایت گردنه خان را ترک نمودند.

مسافری که دشمن بود

چند روز پس از بازدید فرمانده قرارگاه غرب از منطقه حدود ساعت11 صبح، یک مینی بوس دربالای گردنه خان، مقابل تأسیسات راهداری نگه داشت و یک جوان کرد به بهانه دستشویی ازماشین پیاده شد.
من نیز به رفتار تردید آمیز وی شک کرده و احساس کردم که او منطقه و سنگرهای ما را بررسی می کند. بر حسب احتیاط و برای جلوگیری از ترفند دشمنان داخلی و خارجی، پس از مشورت با فرمانده هان دسته قرار بر این شد که جای سنگرها را به طور زیگزاک و با فاصله 50 متری تغییر دهیم و بعد از ناهار مشغول کندن محل سنگرها شدیم.
بعد از مغرب آتش خمپاره های دشمن به سمت ما آغاز شد. ما نیز به سمت دشمن با اجرای آتش یک بر پنج شروع به تیراندازی کردیم و تا طلوع آفتاب تبادل آتش ادامه داشت. تغییرمحل سنگرها باعث شد که همه خمپاره های دشمن به محل سنگرهای قبلی اصابت کند و خوشبختانه با تغییر به موقع محل سنگرها توانستیم جان نیروهای خودی را از آتش حفظ کنیم. پس از تعویض و مستقر شدن یگان در پادگان بانه روی این موضوع صحبت می کردیم، دوستان می گفتند این یک الهام الهی بوده که به فکر شما افتاده است تا جای سنگرها را عوض کنید و الحمدالله تلفاتی نداشته باشید.

انتقال یگان از گردنه خان به پادگان بانه

مدتی بعد به ما ابلاغ شد که جای نیروهای خود را با یگان دیگری تعویض کرده و در پادگان بانه مستقر شویم. اقدامات لازم برای تعویض محل استقرار یگان ها انجام گرفت و ما در پادگان بانه مستقرشدیم. سه روز پس از استقرار در پادگان بانه، یکی از افسران شجاع و متدین ستوانیکم ناصر آراسته به فرمانده گردان پیشنهاد کرد که به گردنه خان برود و فرمانده گردان با پیشنهاد ایشان موافقت کردند. در موقع تعویض محل استقرار یگان ها دشمن از فرصت استفاده کرده و محور گردنه به دکل مخابراتی و ایستگاه تلویزیون را مین گذاری کرده بود. زمانی که ستوانیکم آراسته با خودرو عازم گردنه و دکل مخابراتی بوده، ماشین وی روی مین رفته و واژگون شده است که در اثر این حادثه ایشان یکی از چشمان خود را از دست داد و به شدت مجروح گردید و سرباز راننده ایشان هم به شهادت رسید. (قابل ذکراست که نامبرده هم اکنون درارتش جمهوری اسلامی ایران در حال انجام وظیفه می باشند).

تجاوز نیروهای عراقی

در پادگان بانه مأموریت داشتیم که با همکاری نیروهای سپاه، روستاهای اطراف بانه را از وجود نیروهای کومله و دموکرات پاکسازی کنیم و به همین خاطربیش از 9 ماه بود که مرخصی لغو شده بود. در تاریخ59/6/31 عراق رسماً به ایران حمله کرد که من این موضوع را از طریق اخبارساعت 1400 شنیدیم. در آن موقع گردان ما درست سه ماه درگیر جنگ داخلی با منافقین، ضد انقلاب، کومله و دمکرات بود. و عناصر ضد انقلاب با کومله و دمکرات تبانی کرده و ائتلاف نموده و بر علیه نیروهای ارتشی و سپاهی جنگ مسلحانه می کردند در شهر بانه شهربانی سقوط کرده، پادگان ژاندارمری تخلیه و همه ادارات دولتی تعطیل شده بودند. شهربانی دریک حالت جنگ زده و اضطرار بود و مردم با ناامیدی به زندگی ادامه می دادند. در یکی از همین روزها در تاریخ 59/8/24 ساعت 2 بعد از نصف شب فرمانده پادگان به سنگر من تلفن زده و گفت: مخبرین خبر آورده اند، که ارتش متجاوز بعث عراق درمنطقه سردشت 3 کیلومتر وارد خاک ایران شده است بنابراین به شما مأموریت داده می شود که، با دو دسته از سربازان وفادار و با ایمان و دو دسته از برادران پاسدار که ساعت 4 صبح به شما ملحق می شوند، جهت پاکسازی منطقه اقدام نمائید. برای موفقیت بیشتر در عملیات، از فرمانده تقاضای دو دستگاه تانک و یک دستگاه نفر برM548 را نموده ایشان با این در خواست موافقت کردند.

اعزام یگان از بانه به سردشت و پاکسازی بوئین سفلی و بوئین علیا

طبق دستور رأس ساعت 4 صبح همه نیروهای ارتش و سپاه آماده اجرای عملیات بودند. قبل از حرکت بی سیم های برادران سپاهی را با بی سیم های پرسنل نظامی هم چانل کردم. فرمانده پادگان برای ایجاد وحدت و همکاری بیشتر بین برادران سپاهی و ارتشی، توصیه های لازم و ضروری را بیان کرده و گفتند: ارتش بازوی راست و سپاه بازوی چپ انقلاب اسلامی هستند و برای رسیدن به هدف واحدی که در پیش دارید، همکاری و همیاری صمیمانه ای با یکدیگر داشته باشید. بعد از سخنرانی فرمانده، از پادگان به طرف بوئین سفلی حرکت کردیم. نرسیده به بوئین سفلی، دستور دادم تانک ها و خودروها در حاشیه جاده سنگربندی نموده و افراد ضمن برقراری تأمین و آماده نمودن سلاح های مربوطه آرایش نظامی بگیرند. سربازان و درجه داران و فرماندهان دسته با آرایش پیاده نظام همراه با برادران سپاهی، دهکده را محاصره کردند. با دیدن ما عناصر کومله و دموکرات متواری شده و به ارتفاعات رفتند و تعدادی نیز به نیروهای متجاوز بعث عراق پیوستند.
بعد از پاکسازی بوئین سفلی با آرایش نظامی به طرف بوئین علیا حرکت کردیم. حدود 3 کیلومتری بوئین علیا، نیروهای منافق و کومله و دموکرات که در ارتفاعات سنگر گرفته بودند، ما را محاصره کردند. جنگ لحظه به لحظه شدت می گرفت و ارتش عراق نیز از نیروهای ضد انقلاب پشتیبانی می کرد. نیروهای پیاده نظام و خمپاره اندازها را با سایر سلاح های سنگین به حالت دورانی سازماندهی کرده و به تانک ها دستور پوشش نیروهای خودی را دادم تا نیروها فرصت پیشروی داشته باشند. من به عنوان دیده بان با نقشه، سمت و گرای نیروهای ضد انقلاب و منافق را به آتشبار توپخانه و دسته خمپاره انداز 120م م مستقر در پادگان بانه می دادم و آنها بر روی دشمن اجرای آتش می کردند. آتش مداوم و مستقر نیروهای ما ازکوچک ترین فرصت برای پیشروی استفاده کرده و خود را به مواضع تعجیلی می رساندند.

مجروح شدن از ناحیه سر

ساعت 1230 تاریخ 59/8/24 که با پنجم ماه محرم مصادف بود، همراه با بی سیم چی در یک موضع تعجیلی سنگر گرفته بودیم که خمپاره ای در نزدیکی ما منفجر شد. ترکش های حاصل ازانفجار خمپاره، با اینکه کلاه آهنی بر سر داشتم، مرا از ناحیه سر به شدت مجروح کرد و باعث شد مرا همراه با سایر مجروحین به پادگان انتقال دهند. اقدامات اولیه پزشکی در پادگان بر روی سرم انجام گرفت و چون در پادگان امکانات پزشکی محدود بود، مرا همراه با چند نفر دیگر که نیاز به مراقبت های پزشکی در بیمارستان داشتیم، با هلیکوپتر به شهرستان مراغه انتقال دادند. تعدادی از مجروحین در آنجا بستری شدند و به خاطر در دسترس نبودن دکتر مغز و اعصاب مرا از آنجا به تبریز منتقل کردند. در بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز به مدت 45 روز بستری بودم که صدام دستور داد شهرها را بمباران کنند. به دلیل ازدیاد مجروحین دربیمارستان از آنجا ترخیص شده و به خانه خاله ام در تبریز رفتم. پس از 15 روز استراحت در خانه، درد شدیدی در ناحیه سر احساس کردم که خانواده ام مرا از طریق راه آهن به تهران، بیمارستان خانواده ارتش رساندند. به مدت 35 روز تحت نظر پزشکان متخصص در آنجا بستری بوده و پس از آن برای استراحت یکساله در منزل، از بیمارستان مرخص شدم و هر ماه برای تست و معاینه و گرفتن دارو به بیمارستان مراجعه می کردم. ترکش هایی که در سرم بود به پرده مغز چسبیده و امکان عمل جراحی را به پزشکان نمی داد و دکترها می گفتند: اگر ترکش ها را با عمل جراحی بیرون بیاوریم احتمال دارد که فلج یا کور و یا کر بشوید و به همین خاطر از دارو و مسکن استفاده می کردم. همیشه از شدت درد آه و ناله و گریه می کردم و هر بار که درد به سراغم می آمد، آرزوی مرگ می کردم. برای بهبودی هر شب تعداد صد صلوات بر محمد وآل محمد(ص) می فرستادم.
در بهار سال 1360 شبی در بستر مرگ و زندگی، سردرد شدید عصبی گرفتم و از فرط درد آه و ناله و گریه به خواب رفتم آن شب یک خواب نورانی دیدم و برای آن که حرف و حدیثی پیش نیاید از ذکر جزئیات آن خواب نورانی خودداری می کنم. فقط همین را بگویم که به برکت این خواب بلند شدم و در بسترنشستم. احساس کردم، سردرد شدیدی که داشتم کمی آرام گرفته است. هزار صلوات بر محمد وآل محمد(ص) فرستادم و پس از صرف صبحانه عصا گرفته و در حیاط خانه کم کم راه رفتم. در ضمن هنگام صرف صبحانه خوابی را که دیده بودم، برای عیالم تعریف کردم و ایشان خیلی شاد شدند و گفتند انشاء اله خوب می شوی. رو به روی ما همسایه ای بسیار مؤمن و نمازخوان بود خانم رفت تا در مورد تعبیر این خواب از حاجیه خانم سئوال کند و ایشان خواب را چنین تعبیر کرده و گفته بودند:
خوش به حال بیننده خواب، دخترم انشااله شوهرت خوب می شود، هر روز مقداری عسل با آب نخود بخورد. سپس آمد و گفت: حاجیه خانم خوابی را که دیدی این چنین تعبیر کرده و گفت: به حول قوه الهی خوب می شوی.

شروع مجدد خدمت

بعد از یکسال استراحت در منزل بهبودی نسبی پیدا کردم. برای ادامه خدمت به پادگان رفته و خود را به سرهنگ یعقوب نظری که باقیمانده لشکر21 بود، معرفی کردم و او سمت معاون گردان آموزشی را به من واگذار کرد. از خدمت ایشان مرخص شده و به فرمانده گردان 2 خود را معرفی کردم و از آن روز به بعد خدمت مجدد خود را با آموزش دادن سربازان شروع کردم. دو دوره آموزش سربازی تعلیم دادیم و در پایان دوره دوم، در مهرماه سال 1361 به سرپرستی من تعدادی درجه دار- از هر یگان یک درجه دار- به منطقه لشکر 21 حمزه که در 5 کیلومتری خرمشهر بود حرکت کردیم. بعد از معرفی، برای استراحت به قرارگاه رفتم. در آنجا سرهنگ علی رزمی معاون لشکر مرا دید و پیشنهاد کرد که در منطقه بمانم و من در جواب گفتم: اطاعت می شود. به خاطر اینکه آموزش تاکتیک اسلحه شناسی و طرح عملیات نقشه خوانی من بنا به تشخیص فرماندهان وقت خوب بود، مرا در منطقه به عنوان مربی نگه داشتند و در محل رکن 2 تیپ 2 سازمان دادند و آموزش افسران و درجه داران وظیفه را در منطقه به عهده گرفتم.

شناسایی منطقه

عملیات بیت المقدس در سال 1361 طرح ریزی شده بود قرار بر این بود که من همراه سرپرست تیپ2، دو روز قبل از اجرای عملیات به خط مقدم برویم و منطقه را شناسایی کنیم. صبح روز بعد آماده رفتن بودیم که یکی ازافسران وظیفه شجاع و لایق که مهندس راه و ساختمان و مسئول رکن 4 بود، گفت: من نیز برای انجام مأموریت با شما می آیم. این مهندس جوان و یک سرباز راننده را با نیزخودمان بردیم. بعد از شناسایی کامل خط مقدم جبهه، آنجا را ترک کرده و به سمت قرارگاه حرکت کردیم. وقتی به اولین خاکریز رسیدیم، توپخانه عراق به طرف ما شروع به آتش کرد. دومین خاکریز را پشت سر گذاشته و به طرف سومین خاکریز با انجام حرکات تاکتیکی در حرکت بودیم که ناگهان توپی در نزدیکی ما منفجر شد و صورت سرپرست تیپ، جناب سرهنگ فراهانی زخمی شد و افسر جوان هم به شهادت رسید. من با سرباز راننده، سرهنگ فراهانی را بغل کرده و به طرف قرارگاه می بردیم که سرهنگ فراهانی گفت: مرا رها کنید و به فکر خودتان باشید و ازحال رفت. ولی ما هم چنان ایشان را به طرف قرارگاه حمل می کردیم که توپ دیگری در پشت خاکریز سوم منفجر شد و موج حاصل از آن مرا پرت کرد و محکم به زمین کوبید و من نیز بیهوش شدم. سایر همکاران زخمی های سپاه و ارتش را با آمبولانس به باند هوانیروز رسانده و از آنجا با بالگرد به پایگاه وحدتی دزفول برده بودند.

انفجاری که موجب خیربود

موج انفجاری که مرا پرت کرده بود، باعث شده بود که ترکش هایی که قبلاً در سر داشتم، چند میلیمتراز پرده مغز فاصله گرفته و قابل عمل باشند. وقتی به هوش آمدم، ترکش ها را خارج کرده بودند و حالم رو به بهبودی بود و احساس سردرد می کردم. دکتر طاهری که پزشک جراح من بود، پس از معاینه گفت: شما را به تهران اعزام می کنیم تا درآنجا استراحت کنید. روی این اصل با هواپیمای c130 ارتش ساعت 5 بعد ازظهر همه زخمی های ارتش و سپاه را که نیاز به استراحت داشتند به تهران منتقل کردند. وقتی به تهران رسیدیم، ستاد تخلیه مجروحان جنگی فوراً همه مجروحین را به بیمارستان ها انتقال داده و مرا در بیمارستان ژاندارمری ونک که در حال حاضر بیمارستان ولی عصر ناجا می باشد، بستری کردند. بعد از یک هفته که کمی بهبودی یافتم، به خانواده ام زنگ زده و گفتم: که دربیمارستان ولیعصر بستری هستم.
یک ماه در بیمارستان ژاندارمری بستری بودم و برای استراحت سه ماهه درمنزل، از بیمارستان مرخص شدم ولی سردرد رهایم نمی کرد و دست و پایم می لرزید. در مدت سه ماهی که در منزل استراحت می کردم، برای رهایی از سردرد و لرزش دست و پا به متخصصین زیادی مراجعه کردم تا اینکه یکی ازآشنایان، آدرس پرفسور سمیعی را به ما داد و ازکارش تعریف کرد.
چند جلسه به مطب پرفسور سمیعی مراجعه کردم و بعد ازآن توسط پرفسور سمیعی، برای انجام طب سوزنی به دکتر دیگری معرفی شدم.
بالاخره به یاری قادر مطلق و با مراجعه به پزشکان و متخصصین و انجام جلسات متعدد طب سوزنی، حالم خوب شد.
بعد از بهبودی، دوباره به منطقه عین خوش رفته و خود را به لشکر21 معرفی و مشغول انجام وظیفه شدم. دراکثرعملیات ها شرکت داشته و هر بار به جبهه اعزام می شدم، آرزو می کردم که در راه اعتلای قرآن و پیاده شدن اسلام ناب محمدی(ص) و دفاع از خاک پاک وطن اسلامی، مقام والای شهادت نصیبم شود. در طول خدمتم، در بیشتر منطقه ها از جمله خرمشهر، مهران، دهلران، بانه، شیخ قوم و شرهانی، دشت عباس، سردشت، گیلانغرب و سومار، برای مقابله با دشمن متجاوز شرکت کردم.
در مورخه 64/1/10 به لشکر 58 ذوالفقار منتقل و به گردان 744 واگذار شدم. این گردان در منطقه سردشت به تیپ هوابرد مأمور بود و با یگانهای سپاهی همکاری صمیمانه ای داشت(عملیات ضد چریکی انجام می داد) لازم به ذکراست که در عملیات مذکور هیچ گاه داخل دهکده را نمی زدیم بلکه اطراف دهکده را با آتش پشتیبانی خمپاره اندازهای 120 م م پوشش می دادیم. گرچه گروهک های محارب و عناصر ضد انقلاب با نظام اسلامی در جنگ و ستیز بودند، ولی نیروهای اسلام رعایت می کردند، هر چند که ترحم بر پلنگ تیزدندان ستمکاری بود بر گوسفندان. دراطراف سردشت منطقه عمل هر گروهان مشخص گردیده بود که مسئولیت حفظ و حراست آن را به عهده داشت.
با رعایت و تکیه براصول جنگ(1-اصل رهبری 2-اصل هدف 3- اصل آموزش 4-اصل تحرک 5- اصل آماده و پشتیبانی 6- اصل ایجاد برتری آتش برای حفظ یگان 7 - اصل استتار و اختفاء 8 - اصل ضربت قوی بر ضعیف 9 -اصل کمک های مردمی 10 - اصل انگیزه) دشمن را غافلگیر می کردیم و به او نزدیک می شدیم، می کشتیم و کشته می شدیم، الحمدالله رب العالمین در نیروهای خودی روحیه نبرد با دشمن و ضد انقلاب بالا بود. بنابراین با رعایت اصول ده گانه، شعار به جنگ ار چکد خونم از قلب پاک - خدا، دین، میهن نویسد به خاک را عملاً نشان دادیم تا اینکه اثری از عناصر ضد انقلاب(کومله و دموکرات) باقی نماند.
خلاصه با مبارزه پیگیر با گروهک های محارب منافقین مفلوک به اردوگاه اشرف واقع در نوار مرزی عراق پناهنده شدند و خائنین، عناصراحزاب منحله دمکرات و کومله به سزای اعمال پلید خود رسیدند.

سرمای سردشت

همانطور که در بالا بیان گردید به فرماندهی گردان 744 لشکر 58 ذولفقار منصوب شدم که پس از مدت کوتاهی گردان زیر امر تیپ هوابرد قرار گرفت و در منطقه سردشت مشغول انجام عملیات گردیدم. در پائیز همان سال مرخصی گرفته و جهت دیدارخانواده خود به شاهین دژ رفتم. پس از چند روز استراحت و رسیدگی به امور زندگی، برای رفتن به منطقه آماده شدم. آن زمان برادرم در منطقه سردشت با عنوان سپاهی وظیفه در حال خدمت بود. مادرم گفت: مقداری وسایل خوراکی، علاالدین، پلیور، جوراب و دستکش آماده کرده ام که برای برادرت ببری. بعد ازخداحافظی با خانواده وسایل را برداشته و به طرف منطقه حرکت کردم و در اولین فرصت پیش برادرم رفته و وسایل را تحویل دادم. ولی چون برادرم از نظر وسایل گرمایشی مشکلی نداشت، مقداری از وسایل خوراکی را برداشت و بقیه را به من داد. با بردارم خداحافظی کرده و به محل خدمت بازگشتم.
زمستان آن سال در منطقه سردشت برف زیادی بارید و کارکنان پایور و وظیفه یگان ها از لحاظ تأمین مایحتاج در مضیقه بودند. سرمای منطقه، نداشتن وسایل گرمایشی و کمبود تغذیه مناسب، همه رزمنده ها را اذیت می کرد و بارش برف زیاد جاده ها را مسدود کرده و مانع رسیدن آذوقه و مایحتاج شده بود. قبل ازشروع فصل سرما من نامه ای به فرمانده تیپ هوابرد نوشته و تقاضای لباس گرم و تغذیه مناسب و وسایل گرمایشی کردم که تا شروع بارش برف به دست ما نرسیده لیکن به محض اینکه هوا مساعد شد، فرمانده تیپ با رئیس عقیدتی سیاسی مربوطه هماهنگ کرده و چند کامیون از وسایل کمک های مردمی را برای ما فرستادند. اگر کمک های مردمی نبود دست و پای سربازان و حتی کارکنان دراثر سرما سیاه می شد. الحق و به موقع این کمک ها به گردان ما رسید و بین همه کارکنان برابر آمار تقسیم گردید.

انتقال گردان به منطقه سومار و اعلام آتش بس

بعد از دو سال و چهار ماه خدمت در سردشت و درگیری های خستگی ناپذیر با دشمنان داخلی و خارجی برابر امریه نزاجا در اردیبهشت ماه 1365 گردان باید از زیر امر تیپ هوابرد خارج شده و به یگان اصلی(لشکر58) که در منطقه سومار مستقر بود، بپیوندم بدین منظور رئیس رکن سوم لشکر58 سرهنگ 2 سلاجقه به سردشت آمد که گردان را از زیرامر هوابرد خارج سازد فرمانده تیپ با رهائی گردان موافقت کرد و نسبت به تعویض آن با عناصر هوابرد اقدام نموده و گردان را رها ساخت. گردان پس از تعویض و رهائی در منطقه وسیعی با برقراری تأمین تجمع کرده سپس با تمام سلاح و تجهیزات به سمت باختران حرکت نمود. وقتی به منطقه گیلان غرب رسیدیم فرمانده لشکر 58 سرهنگ اسداله دهقان تشریف آورده و به گردان خوش آمد گفتند، پس از تقدیر و تشکر روز بعد به سمت منطقه سومار حرکت کردیم با تلاش ستاد گردان 744 به مدت 45 روز در منطقه عقب لشکر آموزش دیده و تیراندازی های سالیانه را انجام دادیم سپس به خط مقدم اعزام گردیده و خط پدافندی را گروهان به گروهان تحویل گرفتیم، چون ارشدترین فرمانده گردان بودم بعد از یک هفته مرا به سرپرستی تیپ 2 منصوب کردند. آیه شریفه قرآن کریم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولامرمنکم را نصب العین قرارداده و مأموریت عملیاتی را انجام می دادم که در استمرار همان اوامر ولایت فقیه است که انشاءالله تعالی به امر قادر مطلق به انقلاب حضرت مهدی(ع) به پیوندد تا چشمان بی فروغمان به جمال مولی و سرورمان منور گردد.
نزدیک دو سال و اندی پس از انجام مأموریت های عملیاتی در منطقه لشکر 58 و مبارزه با دشمن بعثی در تاریخ 1367/4/27 با قبول قطعنامه 598 از سوی امام راحل، آتش بس اعلام شد. درآن موقع در حرکات و فعالیت های آنها اثری از آتش بس نبود در حالی که به ما دستور داده بودند مهمات اضافی را به زاغه مهمات تحویل دهیم. دراین زمان بود که دشمن بعثی چهار روز پس از اعلام آتش بس در ساعت 5 صبح مورخه 67/4/31 با تمام قوای خود، به ما حمله کرد. مجدداً فردای آن روز دوباره به ما حمله کرد. در ساعت اولیه حمله، جنگنده های دشمن جبهه سومار را مورد حمله قرار داده و تیپ مسلم بن عقیل سپاه را بمباران نمودند و بسیاری از رزمنده ها شهید و مجروح شدند. تیپ 1 لشکر 58 که در جناح راست ما بود با تمام تلاش و رشادت بیش از هشت ساعت دوام نیاورد و تانک های دشمن از معابرنفوذی حرکت کردند و از سمت تیپ مسلم بن عقیل سپاه که در جناح چپ قرار داشت یگان ما را مورد حمله زمینی و هوایی قرار داده و تیپ ما را محاصره کردند. پس از سه شبانه روز جنگ و درگیری، غذا و مهمات ما به اتمام رسید و برای تأمین غذا و مهمات هر چه درخواست می کردیم به علت مشکلات پیش آمده، جوابی داده نمی شد. کمبود غذا و مهمات از یک طرف و خستگی نیروها از طرفی دیگر باعث تلفات نیروهای ما شد. شب سوم محاصره ساعت 2 بعد از نصف شب با استفاده از قطب نما، سمت و گرا را به فرماندهان گردان داده و تأکید کردم با استفاده از تاریکی شب سعی کنند از حلقه محاصره دشمن خارج شوند(کوه پیمایی کنند) همراه با پرسنل قرارگاه تیپ 2 به سمت آموزشگاه منطقه حرکت کردیم. تمامی محورها توسط نیروهای عراقی اشغال و یگانهای تانک دشمن مستقر شده بودند گشتی های دشمن به صورت زوجی گشت می دادند. ولی آنها نیز مثل ما خسته بودند و به صورت خواب آلوده انجام وظیفه می کردند. به همین دلیل نیروهای ما از صد متری آنان عبور نموده و آنها متوجه نمی شدند. بدین ترتیب ازحلقه محاصره دشمن با زحمات فراوان بیرون آمدیم. ساعت 08:00 صبح به سوله های آموزشگاه منطقه لشکر 58 ذوالفقار رسیدیم. تعداد زیادی پرسنل از داخل سوله ها بیرون آمده و اطراف من تجمع کردند. احتمال خطر بمباران هوایی را به آنان هشدار داده و گفتم: ارشدترین نفر هر واحد مسئولیت دارد با استفاده از فنون نظامی گریز و فرار نیروهای خود را در منطقه پراکنده کند تا متحمل تلفات زیاد نشویم. دراین حال بود که دو فروند هواپیمای جنگی عراق بالای سر ما ظاهر و ما را مورد هدف بمباران هوائی قرار دادند که تعداد زیادی از رزمندگان اسلام در آنجا شهید و زخمی شدند.
منبع:کرمانی زاده،عین اله،جنگ و اسارت(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)،انتشارات ایران سبز،1389

برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :