صفحه اصلي روايتگر http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
كتب مرتبط http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سايت ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
سازمان ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
مجلات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
وبلاگ ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
فيلم ها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
گروه هاي تبليغي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
نرم افزارها http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
رسانه ها و مطبوعات http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/
صفحه اصلي http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC03OHpOd3pudzZvdyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1lY3Q0VTM0bzRSayUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://www.ravayatgar.org/beta/http://www.ravayatgar.org/beta/fa/TVRBdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLSUyZlBrRU40aCUyZkdKdyUzZA==/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - جنگ و اسارت 3
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
منوي بخش ها
پربازديدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>جانبازان ، ایثارگران و آزادگان
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/12/11
بازديد: 6884
جنگ و اسارت(3)

جنگ و اسارت(3)

جنگ و اسارت(3)



نویسنده:عین اله کرمانی زاده






(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)
دره ها و کوه های سومار

برای رهایی از بمب افکن های دشمن به دره ها و کوه های سومار پناه بردیم و چون در محاصره عراقی ها بودیم (تمام محورهای مواصلاتی را تانک های عراقی گرفته بودند) از ارتفاعات بالا رفتیم زمانی که درحال بالا رفتن از کوه ها بودیم، پایم لیز خورده و به ته دره سقوط کردم. با زحمت فراوان و با کمک دو نفر از افسران خود را از ته دره بالا کشیدم. دراین سانحه مچ دستم شکسته و از ناحیه زانوها زخمی شدم. دراین حال بود که به یاد اردوگاه اقدسیه و دانشکده افسری افتادم که ما را خیز و خزیده می بردند و خون از آرنج و زانوهایمان جاری می شد. شبانه از بیراهه و کوه ها حرکت می کردیم و روزها از فرط گرسنگی زیر صخره سنگ ها استراحت می کردیم. یکی از افسران جوان به همراه چند نفر از سربازان برای پیدا کردن آب و غذا به بررسی منطقه پرداخت و چند ساعت بعد پیش من آمد و گفت در دو دره بالاتر از ما یک چشمه خشکیده با چند درخت انجیر وحشی وجود دارد که می توان برای جلوگیری از تلف شدن ازآنها استفاده کنیم. با این خبر همه افراد که بیست و پنج نفر بودیم، به محل مورد نظر رفتیم و بعد از خوردن انجیر وحشی، با سرنیزه چشمه خشکیده را تقریباً یک متر کندیم و مقداری آب گل آلوده بیرون آمد. ازآب گل آلود خورده و همه قمقمه ها را پر کردیم و شب را در آنجا استراحت کرده و فردا به راه افتادیم. موقع ظهر یک مار بزرگی که در زیر صخره سنگ ها بود، شکار کردیم و یک وجب از سرو ته آن را بریده امحاء و احشاء مار را در آوردیم و شستیم و کباب کردیم که برای هر نفر به اندازه دو بند انگشت رسید. با خوردن کباب مار برای ناهار، از احساس گرسنگی کاسته شد و توانستیم به راه خود ادامه دهیم. پس از 8 ساعت کوه پیمایی، موقع غروب آفتاب به دهی دراطراف گیلانغرب رسیدیم. به یکی از درجه داران 5 هزار تومان پول داده و گفتم: به ده برو و اگر کسی در ده بود، مقداری نان تهیه کند. بعد از مدتی درجه دار همراه با پیرمردی که دیگر توان حرکت نداشت، با سی عدد نان و دو مرغ زنده از ده برگشت. سربازان فوراً مرغ ها را سربریده و شام درست کردند. تا موقع آماده شدن غذا، یکی از بچه هایی را که زبان محلی می دانست صدا زده و گفتم: ازاین پیرمرد در مورد وضعیت منطقه و راه کوهستانی گیلانغرب سئوال کن و آن پیرمرد یک کوره راه کوهستانی که شبیه کوهان شتر بود، به ما نشان داد و گفت: اگر از وسط دو کوهان سرازیر شوید چهارساعته به گیلانغرب می رسید.

در مسیرگیلانغرب

پس از صرف شام و گماردن شش نفر نگهبان در اطراف، به استراحت پرداختیم. شب را به پایان رسانده و صبح زود به طرف گیلانغرب به راه افتادیم. در مسیر ما مزرعه های گندم در اثر آتش سوخته و خوشه های گندم بر زمین ریخته شده بود که ما خوشه هایش را برداشته و در کف دستمان با مالیدن و فوت کردن پوستش را جدا کرده و گندم برشته شده را به جای صبحانه می خوردیم. از همان راهی که پیرمرد نشان داده بود به راه خود ادامه دادیم و با زحمت فراوان خود را به ارتفاعات کوهان شتری رساندیم وپس از چند ساعت به ده بالای سراب گیلانغرب رسیدیم و در پناه دیواری به استراحت پرداختیم. راه پیمایی در کوهستان موجب خستگی و تاول زدن پای سربازان و درجه داران و افسران شده بود و به همین دلیل پوتین ها را در آورده و با دستمال زخم هایمان را تمیز می کردیم. در حین استراحت بودیم که یک هلیکوپتر دشمن بالای سر ما ظاهر شد و وجود ما را در آنجا به گروهان کاماندو عراقی اطلاع داد. یک ساعت بعد نیروهای عراقی برای کشتن یا اسیر کردن ما حمله کردند. با وجود تعداد کم و خستگی اکثر سربازان و همچنین نداشتن مهمات، ما نمی توانستیم با دشمن درگیر شویم و به همین دلیل به سربازان دستور عقب نشینی داده و اعلام کردم هرکس اسیر شود حق ندارد بجز نام و نشان و یگان خدمتی چیز دیگری به دشمن بگوید.

پس از به هوش آمدن

هر کدام ازبچه ها چند تیر پیش خود داشتند و با همان چند تیر، تعدادی از عناصر دشمن را به هلاکت رساندند و سپس با فن نظامی گریز و فرار از دره نزدیک مان عقب نشینی کردیم. هنگام عبور من در گودالی کم عمق، افتادم و از ناحیه پشت تیری به نشیمنگاهم اصابت کرد و خون جاری شد. دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتم و به همین خاطر شهادتین را بر زبان آورده و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم خود را در بیمارستان الرشید عراق واقع در بغداد یافتم که بستری شده بودم. بعدها وقتی در زندان تکریک عراق اسیر بودم، یکی از افسران به نام ستوان وظیفه صالحی که اهل خوزستان بود و عربی می دانست و در پست استراق سمع فعالیت داشته به من گفت که من شاهد مجروح شدن شما بودم بعد از اینکه مجروح شدید، عراقی ها بالای سرت آمدند و یکی از درجه داران خواست که شما را بکشد ولی یک افسر عراقی مانع ازاین کار شده و به زبان عربی گفت: فوراً او را به باند هلیکوپتر برده و به بیمارستان تخلیه کنید. به دستور افسر عراقی، دو نفر سرباز عراقی آمده و با آمبولانس شما را به هلیکوپتر بردند.

در زندان هارون الرشید

به مدت 15 روز در بیمارستان الرشید عراق بستری بودم و غیراز من، چهار نفر درجه دار، 2 نفر افسر مجروح دیگر ایرانی نیز درآنجا بودند. پس از بهبودی نسبی، از بیمارستان به زندان هارون الرشید منتقل شدم. در زندان هارون الرشید جا به قدری تنگ بود که به اندازه عرض یک موزائیک هم جا برای خوابیدن پیدا نمی شد و به همین خاطر تعصب ایرانی ایجاد می کرد، کسانی که سالم هستند برای رعایت حال مجروحین و افراد مریض، شب را تا صبح در کنج زندان سر پا بایستند. دکتر وحید از پرسنل وظیفه که در آنجا زندانی بود با تلاش زیاد و با مراجعه به مسئول زندان. مقداری دارو و وسایل درمانی برای پانسمان زخم های مجروحین تهیه می کرد. و با دل سوزی تمام، زخمی ها را پانسمان می کرد. یکی از افسران وظیفه که از ناحیه چشم زخمی شده بود به همراه سایر مجروحین و زندانیان در زندان به سر می برد که نیاز به مراقبت ویژه داشت و در زندان به دلیل ازدیاد جمعیت در یک اتاق کوچک، جایی برای استراحت نبود. به خاطر نداشتن امکانات بهداشتی و درمانی و بی تفاوتی عراقی ها نسبت به مجروحین و همچنین گرمای بیش ازحد هوا، زخم وی چرک کرده و وضع او روز به روز بدتر شد تا اینکه در یکی از شب ها به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
چند روزی در زندان هارون الرشید وضعیت به این صورت سپری شد تا اینکه بعد از مدتی تعدادی از اسراء را به زندان های دیگر منتقل کردند و کمی جا برای خوابیدن سایر زندانیان باز شد. از نظر بهداشتی و تغذیه در وضع بسیار بدی قرار داشتیم. غذا از نظر کیفیت و کمیت در حد بسیار پایینی قرار داشت و به همین خاطر اسرایی که سن بیشتری داشتند به شب کوری مبتلا شدند که دکتر وظیفه وحید با تمام توان آنان را در حل مشکلاتشان یاری می کرد. برای صبحانه عدسی می دادند که اثری از عدس نبود و شام و ناهار به همین ترتیب توزیع می شد. هر ماه یکبار حمام می کردیم که حق نداشتیم بیش از 5 دقیقه حمام کنیم که دراین 5 دقیقه، گاهی فقط بدن را خیس کرده و سرمان را می شستیم. با وارد شدن روزنامه الثوره و القادسیه به زندان هارون الرشید روند زندگی در زندان تغییر کرد و اسراء با خواندن روزنامه اوقات فراغت خود را پرکرده و از چگونگی ادامه جنگ و پیشرفت مذاکرات برای برقراری صلح و آتش بس مطلع می شدند و خبرهای گوناگون را نیز مطالعه می کردیم و از روزنامه های باطله به عنوان زیرانداز و یا رو انداز استفاده می کردیم. اما گاهاً دیده می شد که روزنامه ها خبرهای ضد و نقیضی چاپ می کنند و این بیش از هر چیز اسراء را ناراحت و عصبانی می کرد. از جمله اینکه در مقاله ای چاپ کرده بودند، به مناسبت پیروزی در جنگ وپذیرفتن آتش بس از طرف ایران، صدام حسین در یک سخنرانی اعلام داشته که مردم عراق یکسال جشن بگیرند. یا اینکه با ارائه اسنادی در مورد اختلاف مرزی ایران و عراق خصوصاً در مورد اروندرود که آن را رود عربی و متعلق به کشور عراق می دانستند. در حالی که اروند رود خانه مرزی است و خط تالوگ(گودترین محل رودخانه) خط مرزی ایران و عراق می باشد.

انتقال اسراء به زندان تکریت

سه ماه و پانزده روز در زندان هارون الرشید زندانی بودیم تا اینکه در شب آخر به ما شام ندادند و اعلام کردند فردا روز جداسازی افسر از اسرای درجه دار و سرباز است و به زندان دیگری منتقل می شوید. فردای آن روز صبح ساعت 5 همه اسرای افسر را سوار اتوبوس ها کرده و روانه تکریک کردند. ترکیب زادگاه صدام و مرکز استان صلاح الدین عراق است که در فاصله تقریبی 150 کیلومتری شمال غربی بغداد قراردارد محلی که قبلاً مرکز آموزش افسران خلبان عراقی بوده و آن را برای زندان اسرای ایرانی آماده کرده بودند. به طوری که همه پنجره ها را برداشته و جای آن را با بلوک گرفته و بدین ترتیب سیزده اردوگاه برای اسرای دوازده هزار نفری آماده کرده بودند. درراه انتقال اسراء از زندان هارون الرشید به زندان تکریت، از کنار شهر سامرا که در فاصله تقریبی 40 کیلومتری تکریت واقع است گذشتیم. گنبد و بارگاه امام علی النقی(ع) و امام حسن عسگری(ع) از دور دیده می شد و ما با قلبی محزون، آن امامان بزرگوار را از دور زیارت کردیم.

درتکریت

پس از رسیدن به اردوگاه تکریت 19، اسراء را تقسیم کرده و به آسایشگاه های مختلف فرستادند. آسایشگاه ها را گرد و غبار گرفته و ضایعات مصالح بنائی حاصل از بلوک چینی جای پنجره ها بر روی زمین ریخته و سفت شده بود. با کمترین امکانات و زحمت زیاد آسایشگاه را تمیز کردیم و حتی در موقع جارو کردن دو تا بچه مار گرفته و در داخل شیشه انداختیم که به مدت دو روز در داخل شیشه تکان می خوردند.
پس از نظافت آسایشگاه برای هر نفر یک پتو دادند که ازآن به عنوان زیر انداز استفاده می کردیم. وضع زندگی مان در زندان تکریت نسبت به زندان هارون الرشید یک کمی بهتر شده بود و شب ها جا به اندازه کافی برای خوابیدن درآسایشگاه وجود داشت. پس از سه ماه پنکه سقفی نصب کردند و بعد از شش ماه تخت های کهنه بیمارستان ها را جمع کرده و تحویل اسراء دادند. پس از تحویل تخت ها، هفته ای یک بار در روز پنجشنبه تخت ها را بیرون برده و آسایشگاه را می شستیم و به طریقه ساعتی جای تخت ها را هفته ای یکبار عوض می کردیم تا از هوا و نور پنجره ای که به عنوان هواکش در بالای دیوار تعبیه شده بود همه بتوانیم به نسبت عادلانه استفاده کنیم.

استقامت در زندان تکریت

با همه سختی ها و مشکلات و کمبود هایی که در زندان داشتیم سعی می کردیم استقامت و پایداری بیشتری ازخود نشان دهیم تا دشمن فکرنکند که ما روحیه خود را باخته ایم وتن به خواسته های آنان می دهیم. ولی آزار و اذیت و بهانه گیری های بی مورد زندانبانان عراقی تمام شدنی نبود و با هر بهانه ای با کابل و چوب اسرای ایرانی را به فجیع ترین شکل ممکن می زدند به طوری که تعدادی از اسرای ایرانی که ازنظر جسمی ضعیف و یا مجروح بودند در اثر شدت فشار به شهادت رسیدند. عراقی ها ازهربهانه ای برای اذیت کردن اسراء استفاده می کردند. حتی نمازخواندن اسراء و نحوه نظافت کردن آسایشگاه بهانه ای در دست عراقی ها برای اذیت کردن بود و کمترین اذیت آنان نگه داشتن اسرای ایرانی ساعت ها جلوی آفتاب سوزان عراق بود.

کارگاهی برای گذراندن وقت

در اردوگاه تکریت 19 اسراء برای گذراندن وقت و جلوگیری ازبیکاری مشغول انجام کارهای مختلف از جمله: سنگ سابی و استفاده از پلیت برای ساختن کارد و اشکال مختلف مانند بالگرد و حیوانات و شکل قلب و غیره بودند. عراقی ها برای کنترل بهتر و بیشتر زندانی ها بین اسراء تفرقه می انداختند تا از این طریق مانع وحدت بین اسراء شوند و به همین خاطرگاهی وقت ها در کارگاه سنگ سابی و ساختن اشکال مختلف از پلیت، شاهد درگیری اسراء بودیم که به خاطر عدم آگاهی از واقعیت ماجرا با هم درگیر می شدند. عراقی ها از اینکه می توانستند یین بچه های اردوگاه تفرقه بیندازند، خوشحال می شدند و فکر می کردند که می توانند از این ماجرا به نفع خودشان استفاده کنند.

درجه دار عراقی

در اردوگاه تکریت 19 بین اسرای ایرانی یک نفر به نام سرهنگ (علمداری) بود که اوقات فراغت خویش را با نقاشی و بزرگ نمایی تصاویر کوچک سپری می کرد. افسران و درجه داران عراقی که به مهارت و تبحر سرهنگ علمداری در نقاشی پی برده بودند، عکس های بچه های خود را می آوردند تا سرهنگ با بزرگ نمایی بر روی مقوا بکشد. درمیان عراقی ها یک معلم با درجه گروهبان یکمی به نام سمیر از حومه کربلا بود که هر وقت بچه های اردوگاه چیزی لازم داشتند در موقع برگشت از مرخصی برای آنان تهیه می کرد و او نیز چند تا عکس برای بزرگ نمایی پیش سرهنگ داشت. وقتی عکس های گروهبان یکم سمیرآماده شد، سرهنگ عکس های آماده شده را به من داد، چون من مسئول غذا بودم و به سر گروهبان سمیر دسترسی داشتم. در موقع ناهار ظرف های غذا را برای گرفتن ناهار به آشپزخانه بردیم. آسایشگاه عراقی ها نزدیک آشپزخانه بود و از آنجا درجه دارعراقی را به اسم صدا زدم. وقتی عکس ها را تحویل دادم خیلی خوشحال شد و گفت: کمی صبر کن تا برگردم. رفت از پشت آسایشگاه که جالیز کاشته بودند دو عدد خیار چید و آورد و به من داد. خیارها را در جیب خود گذاشته و پس از گرفتن غذا به آسایشگاه برگشتم و به سرهنگ گفتم: دو عدد خیار به من داد و ایشان نیز گفتند: خیارها را نگه دار تا بعد ازظهر با هم بخوریم. بعد از ظهر که بیشتر بچه ها برای قدم زدن و هوا خوری در بیرون از آسایشگاه بودند، با استفاده از کادری که به صورت ابتکاری از پلیت ساخته بودم، خیارها را به بیست قسمت تقسیم کرده و در بین بچه های حاضر در آسایشگاه توزیع نمودیم.

شعار عراقی ها

در یکی از روزهای سیاه و ننگین اسارت برای قدم زدن و هواخوری در بیرون آسایشگاه بودیم که جمله ای نظر مرا جلب کرد بر روی دیوار زندان با این متن نوشته شده بود، «درجنگ، پسران بر روی دوش پدران به زیر زمین می روند ولی در صلح، پدران روی دوش پسران به قبر می روند». با خواندن چنین متنی بچه ها خندیدند. ستوان عراقی هنگامی که عکس العمل بچه های ما را نسبت به شعارشان مشاهده کرد، به سرگرد عراقی که فرمانده زندان بود گزارش داد. سرگرد در محل حاضر شد و گفت: اینجا چه خبره؟ من جلو رفتم و گفتم: اگر شما و رهبرتان راست می گویید ما را به صلیب سرخ جهانی نشان دهید و برابر قرارداد ژنو با ما رفتار کنید. چرا ما را بدون دلیل این همه اذیت می کنید؟ به خاطر این حرف ها مرا با دو سرهنگ دیگر برای بازجویی به استخبارات بردند و قبل از من ازآن دو نفر به صورت انفرادی بازجویی کرده و هر کدام را با کتک کاری از اتاق بیرون بردند. نوبت به من رسید و قبل از بازجویی، فیلم ویدیویی که بررسی آخرین عملیات منافقان توسط مسعود و مریم رجوی بود، نشان دادند. سرهنگ عراقی از من پرسید: این ها کی هستند؟ گفتم: منافقند. سرهنگ عراقی جواب داد، نه مجاهدند.
گفتم: به نظر شما مجاهدند ولی درحقیقت منافقند و روبه مترجم کردم و کسی که به کشورش خیانت کند مطمئن باشید به شما خدمت نخواهد کرد و بعد ازآن از من هر سئوالی پرسیدند من در جواب گفتم: لاولله. با این حرکت و واکنش من سرهنگ عراقی عصبانی شده و چوب کلفتی را که در گوشه اتاق بود برداشته و گفت: لاولله؟ سپس به حالت سوخمه آن چوب کلفت را به دهان من کوبید و شروع کرد به ناسزا و فحش دادن. دهانم پر از خون شد و آن دو سرهنگی را که قبل از من، بازجویی شده بودند، صدا زده و گفت: بیایید این نفر را ببرید. براثر چوبی که خوردم دو تا از دندان های جلویی ام شکست و چهار تای دیگر لق شد. با این وضعیت که برایم پیش آمد دیگر نمی توانستم غذا بخورم و نان به آن سفتی را 5 دقیقه درآب می گذاشتم تا نرم شود و سپس کمی ازآن را می خوردم.

بازدید سرتیپ عراقی از اردوگاه

بعد از 8 ماه شایعه شد سرتیپ نظر عراقی قراراست از اردوگاه تکریت بازدید به عمل آورد. قبل از رسیدن سرتیپ عراقی، بچه های اردوگاه به دلیل پائین بودن کیفیت و کمیت غذا و همچنین امکانات بهداشتی، اعتصاب غذا کرده بودند. روز موعود فرا رسید و سرتیپ عراقی وارد محوطه شد. پس از بجا آوردن احترامات نظامی از طرف عراقی ها، سرتیپ شروع به سخنرانی کرد و گفت: ما برای پیران درجه بالا احترام قائل هستیم اما کسانی که صدام را فحش و ناسزا بگویند یا اعتصاب غذا کرده و دیگران را به شورش در زندان تحریک کنند، جرم آنان اعدام است. بعد ازآن در مورد وضعیت اردوگاه و غذا و آسایشگاه و مشکلات اسراء و همچنین نحوه برخورد افسران و درجه داران عراقی سئوال کرد که من خطاب به سرتیپ نظر عراقی گفتم: ما هیزم یک وعده جنگ بودیم و مرگ سرخ با عزت را به اسارت ترجیح می دهیم و بیش از یک سال است دراسارت به سر می بریم و هنوز نتوانسته ایم نامه ای برای خانواده خود بفرستیم و آنها را از زنده بودن خود مطلع کنیم. آب برای خوردن و استحمام نداریم، در اردوگاه فقط 8 چشمه حمام وجود دارد که یکی برای عراقی ها می باشد و 7 چشمه دیگر برای این همه اسیری که در اردوگاه وجود دارد خیلی کم است و تعدادی از اسراء در اثر کمبود امکانات بهداشتی و آب به مرض گال مبتلا شده اند و وضعیت غذا از لحاظ کیفیت و کمیت در حد بسیار پائینی است. در جلوی آشپزخانه 10 شیر برای شست و شوی لباس ها قرار داده اند که دوتای آن همیشه خراب است و اسراء مجبور هستند برای شستن لباس های خود مدت ها در صف بایستند. درمورد نحوه برخورد بسیار نامناسب و خشنی دارند و به دنبال بهانه گیری های مختلف سعی می کنند اسراء را اذیت کنند.
سرتیپ عراقی به فرمانده اردوگاه دستور داد فرم نامه نویسی را در بین اسراء تقسیم کنند تا بتوانند به خانواده های خود نامه بنویسند. اسراء ازاینکه می توانستند بعد از یک سال و چند ماه، به خانواده های خود نامه بنویسند، خیلی خوشحال بودند ولی آن نامه ها هرگز به دست خانواده هایمان نرسید. در مورد غذا نیز دستورداد از حقوق اسراء شکر و آرد و روغن بگیرند و پنجشنبه ها به عنوان کمک غذایی مقداری حلوا بدهند و در مورد امکانات بهداشتی نیز دستور داد تا بیست حلقه چاه زده و حمام جدید درست کنند. دستورات سرتیپ نظر در مدت یک ماه به اجرا درآمد. روزی مشغول استحمام در حمام جدید بودیم که یکی از دوستان گفت: خدا پدرو مادر کرمانی زاده را بیامرزد که باعث ساخته شدن حمام جدید شد و من نیز در جواب گفتم: خداوند اموات شما را هم بیامرزد، انشاءاله روزی فرا رسد که در خاک خودمان و با آب سرزمین خودمان استحمام کنیم. از این پس آزار و اذیت بی مورد و تنبیه با کابل و شلاق کمتر دیده می شد و وضعیت غذا هم بنا به دستور سرتیپ عراقی بهتر شد و روزها به عنوان ورزش پیاده روی می کردیم.

خنجری از پلیت

با همه مشکلات و سختی هایی که در زندان تکریت داشتیم، روزها را یکی پس از دیگری سپری نموده و دراوقات فراغت، در کارگاه سنگ سابی مشغول ساخت اشیاء دلخواه خود بودند، اوقات خود را صرف ساخت کارد سنگری می کردم. البته کارد سنگری را برای اهداف و افکاری که در ذهن داشتم ساختم که شاید روزی در موقع فرار از زندان به آن نیاز داشته باشم و به همین خاطر لبه این کارد را با سنگ قرمزی که پیدا کرده بودیم، خیلی تیز می کردم. مدت ها طول کشید تا اینکه یک اتاق کوچکی را در اردوگاه درست کردند و با خریداری دو عدد ماشین اصلاح، یک ستوان از اسرای ایرانی که آرایشگری بلد بود، درآنجا مشغول شد و هر موقع من برای اصلاح به آرایشگاه مراجعه می کردم، او به شوخی می گفت: جناب سرهنگ خنجرت را نیاوردی تا پشت سرت را اصلاح کنم؟

دومین سال اسارت

آغاز دومین سال اسارت فرا رسید. بعضی از بچه ها از لحاظ روحی و روانی در حالت عادی نبودند و حرکات نا آرام آنها نشانه بیماری روانی بود که باعث شدت گرفتن برخورد عراقی ها شده بود. در رأس اسرایی که دچار مشکل روحی شده بودند، دو نفر بودند که در وضعیت بسیار بدی قرار داشتند. یکی از آن دو نفر ستوان پهلوان بود که با غرور دست هایش را به پشت گره می زد و سر را بالا می گرفت و قدم می زد. بر روی تخت یا تشک نمی خوابید و پتوی پاره خود را با وسایل اضافی که در ساک داشت، زیر سر می گذاشت و می خوابید. هر روز وسایل مختصر خود را جمع کرده، جلوی در انتظامات می ایستاد و یا قدم می زد. وقتی از او پرسیدند: چرا این کار را می کنی؟ جواب می داد: روزی این در برای آزادی من باز خواهد شد و آن روز احتمال دارد همین امروز باشد و درآخر وقت با فشار عراقی ها وسایلش را جمع کرده و به داخل آسایشگاه بر می گشت. نفر دوم نیز ستوان شمس بود که ادعای پیامبری می کرد و می گفت: وحی دریافت می کنم و دارای ارتباط با پیامبران دیگر هستم و هنگامی که بیماری اش شدت می گرفت، کف صابون می خورد و به شربت علاقه زیادی داشت. با قرص های آرام بخش و اعصاب برای مدت کوتاهی حالت روانی او را مداوا می کردند ولی وقتی که اثر داروها از بین می رفت، دوباره به حالت اول برمی گشت.
در یک روز جمعه در فصل بهار که مریم و مسعود رجوی در تلویزیون صحبت می کردند و همه بچه های آسایشگاه به تلویزیون نگاه می کردند، رفت بیرون و با یک سنگ برگشت، نزدیک تلویزیون نشست و بعد از چند دقیقه سنگ را محکم به شیشه تلویزیون کوبید. صدای بلندی از تلویزیون برخواست و بدین ترتیب تلویزیون آسایشگاه 7 به دست این نفر از بین رفت. بعد ازاین جریان صورتش برافروخته و بدنش به لرزه افتاد و با اضطراب و نگرانی بلند شده و آسایشگاه را ترک کرد. به دنبال این ماجرا عراقی ها احتمال دادند که کسی این شخص را برای شکستن تلویزیون تحریک کرده و به همین خاطر او را برای بازجویی بردند و پس از ضرب و شتم شدید که باعث کبودی و زخمی شدن زیرچشم ها و سایر قسمت های بدنش شده بود، او را به آسایشگاه آوردند. وقتی ارشد آسایشگاه از او پرسید که چرا این کار را کردی؟ جواب داد: خدا به من وحی کرد که تلویزیون را بشکنم تا مریم و مسعود رجوی نتوانند حرف بزنند.

کشاورزی در اسارت

با طولانی شدن زمان اسارت، مقداری از حقوق خود را برای خرید بذر سبزی و هویج و کاهو و تخم آفتاب گردان اختصاص دادیم. بچه های آسایشگاه را گروه بندی کرده و زمین های جلوی آسایشگاه را بین گروها تقسیم کردیم و زمینی به مساحت دوازده متر مربع به گروه ما داده شد. ما این زمین را دو قسمت کرده و در نصفی سبزی و در نصف دیگر آن هویج و کاهو کاشتیم و تخم آفتاب گردان را هم در اطراف آسایشگاه و باغچه ها کاشتیم. به علت کمبود آب در اردوگاه، قرار براین شد که آب به صورت ساعتی در اختیار گروه ها برای آبیاری باغچه ها گذاشته شود. با آبیاری و رسیدگی خوب و به موقع، این بذرها خوب رشد کردند. کاهو زودتر از سایر محصولات به مرحله بهره برداری رسید و هفته ای دوبار از آن برداشت می کردیم به طوری که نصف آن را در سه روز اول هفته و نصف دیگر آن را نیمه دوم هفته برداشت می کردیم. تخم های آفتاب گردان در اطراف آسایشگاه خوب رشد کرده و بزرگ شده بودند و آدم از دیدن آنها لذت می برد. چند روز مانده به برداشت آفتاب گردان، افسر تنگ نظر عراقی آمد و دستور داد که همه آفتاب گردان ها را از ریشه در بیاورند. مسئولین آسایشگاه هر چقدر گفتند که اجازه بدهید برداشت محصول کنیم، قبول نکرد و همان طورکه کاشته بودیم، مجبور شدیم همه را با ناراحتی از ریشه در بیاوریم. تپه ای از آفتاب گردان در زمین مینی فوتبال ایجاد شد و بعد از دو روز با کامیون به خارج از اردوگاه بردند. افسر عراقی از این بیم داشت که مبادا در موقع برداشت محصول آفتاب گردان، اسراء از تخم آفتاب گردان که حاوی چربی و پروتئین است، بخورند و قوت گریز و فرار داشته باشند و به همین خاطر دستور کندن آنها را داد. از قضا کنار باغچه هویج، تخم هندوانه ای به صورت خودرو روئیده بود و پس از یک ماه، هندوانه ای نیم کیلویی داد. روزها که برای هوا خوردن بیرون می آمدیم، مقداری علف خشک و بوته روی هندوانه می ریختیم و آن را استتار می کردیم. بعد از سه ماه این هندوانه بزرگ شده و تقریباً هفت کیلویی می شد که بچه های گروه دور هندوانه جمع شده و در مورد رسیدن آن نظر می دادند. ارشد گروه انگشتی به هندوانه زد و گفت: تقریباً پانزده روز دیگر می رسد و به این ترتیب موافقت چیدن آن مقدور نشد که متأسفانه بر اثر تجمع گروه ما به دور هندوانه، نگهبانان عراقی به وجود آن پی برده و آن شب هندوانه را خورده بودند.

اقدام برای فرار از زندان

پس ازگذشت یک سال و هفت ماه اسارت در زندان رژیم بعثی عراق، هیچ گونه اقدامات و هماهنگی برای آزاد سازی اسراء انجام نگرفت به همین دلیل با دو نفر از افسران اردوگاه تصمیم به فرار گرفتم. زمانی که برای هوا خوری و قدم زدن بیرون از آسایشگاه می رفتیم، موقعیت اردوگاه و راه های فرار را بررسی می کردیم دور تا دور را هفت ردیف سیم خاردار کشیده و از ردیف سوم به بعد، در بین سیم خاردارها مین های ضد نفر و ضد تانک و تله های انفجاری کاشته بودند. برای عملی کردن این نقشه به سیم چین یا انبردست نیاز داشتیم که برای تهیه آن، تخت ها را بهانه قرار داده و گفتیم: برای تعمیر تخت ها به سیم چین یا انبردست نیاز داریم. بعد از دو ماه، ازحقوق خودمان یک انبردست خریداری کرده و دراختیار ما قرار دادند. در بهمن ماه 1368 بارانی شدید بارید و فرصت بهتری برای فرار به دست آوردیم. چون آب باران در جوی های اطراف اردوگاه و زیر سیم خاردارها جمع شده بود و می توانست در موقعیت اضطراری استتار مناسبی برای محل فرار ما باشد. تقریباً یک حالت دره مانندی به وجود آورده بود عصر همان روزی که باران باریده بود، با هم فکری افسر عقیدتی سیاسی و افسر مهندسی تصمیم گرفتیم نقشه خود را عملی کنیم و افسر مهندس خنثی کردن مین ها را به عهده گرفت. یک چوب دو متری برای بالا نگه داشتن سیم خاردارها تهیه کردیم و افسر مهندس کار خنثی سازی مین ها را شروع کرد. مین اولی را به راحتی خنثی کرد و ازاینکه شروع کار با موفقیت همراه بود.
خیلی خوشحال شد و خنثی سازی مین دوم را شروع کرد. درخنثی کردن مین دوم به مشکل برخورد و هر کاری کرد مین دوم خنثی نشد. افسر مهندس رو به ما کرد و گفت: این نوع مین ها از جنگ جهانی دوم باقی مانده وبه این راحتی خنثی نمی شوند. پس از دستکاری زیاد، مین منفجر شد و به دنبال آن مین های دیگر نیز بر اثر موج انفجار یکی پس ازدیگری منفجر شدند. ستوان مهندس از ناحیه دست به شدت زخمی شد و من با ستوان عقیدتی سیاسی که در زیر قیف انفجار قرار داشتیم، بدون اینکه زخمی بشویم انبردست را که آلت جرم بود برداشته و سریعاً به آسایشگاه بازگشتیم. بر اثر انفجاری که رخ داد صدای مهیبی برخاست و چند نفر ازنگهبانان عراقی با افسر مهندس ایرانی زخمی شدند. چند دقیقه بعد از انفجار، نگهبانان در سوت خود دمیده و همه اسراء را در آسایشگاه جمع کردند تا علت انفجار را بررسی کنند و زخمی ها را نیز به بیمارستان انتقال دادند. برای بیان علت انفجار در اردوگاه تکریت به مقامات عراقی نوشته بودند که در شب حادثه، گرگی به دنبال جستجوی غذا روی مین و تله انفجاری رفته و باعث انفجار مین ها شده بود. یک هفته بعد ازاین ماجرا اکیپ مین گذاری وارد اردوگاه شده و بیشتر از قبل اطراف اردوگاه را مین گذاری کردند ولی این موانع و میادین مین نمی توانست مانع فرار ما از زندان باشد. به این ترتیب در فکر پیدا کردن راه حلی جدید برای فرار از زندان بودیم و حتی راضی بودیم در صورت امکان خودمان را داخل تانکر تخلیه فاضلاب بیندازیم و ازاین طریق از زندان فرار کنیم. در فکر پیدا کردن راهی جدید برای فرار از زندان بودیم که روزی ماشین تانکر آب برای پر کردن منبع آب آشپزخانه آمد. ستوان شجاع و دلیرعقیدتی سیاسی که در طرح نقشه فرار قبلی همراه ما بود و قبل از اسارت با شلیک پنج تیر از ناحیه پا زخمی شده بود، از غفلت نگهبانان استفاده کرده و خود را به داخل تانکرآب انداخته بود که متأسفانه موقع فرار از تانکر آب وی را گرفته بودند.
پس از اینکه اسرای ایرانی چند بار اقدام به فرار از زندان کردند فرمانده اردوگاه دستور داد زندانیان حق تجمع بیش از دو نفر در یک جا و بحث و گفتگو با یکدیگر را ندارند و چنانچه مشاهده شود با آنان برخورد می شود. بچه ها در مقابل هر نوع سختگیری و آزار و اذیت از طرف عراقی ها مقاوم و صبور بودند چون امید به آزادی در دلشان نهفته بود و نمی خواستند با کوچکترین سخت گیری از طرف عراقی ها از خود ضعف نشان بدهند.
منبع:کرمانی زاده،عین اله،جنگ و اسارت(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)،انتشارات ایران سبز،1389
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :